داستان از این قرار است که ملکه(نامادری سفید برفی) دوست داشت که خودش تنها بانوی زیبای جهان باشد. به همین دلیل آینه ای جادویی داشت که هر وقت از آن سؤال می کرد که چه کسی زیباترین است آینه پاسخ می داد: ملکه. اما یک روز که طبق معمول از آینه همین سؤال را پرسید آینه گفت: که شخصی از تو زیباتر است و آن سفید برفی است.نامادری سفید برفی از این پاسخ آینه بشدت عصبانی شد و به شکارچی قصر دستور دادکه قلبش را در این صندوقی که به تو می دهم بگذار و برای من بیاور. شکارچی بر خلاف میلش دستور ملکه را اطاعت کرد. سفید برفی برای چیدن گل به دشتی زیبا رفت و مشغول چیدن گل بود که ناگهان شکارچی سر رسید و وقتی که می خواست با خنجر سینه ی او را بدرد از این کار منصرف شد و نتوانست این کار را انجام دهد و به سفید برفی گفت که ملکه قصد جانت را کرده، برو و هیچ وقت برنگرد.سفید برفی هراسان به داخل جنگل رفت و ناامید بر زمین افتاد. حیوانات جنگل دور او را گرفتند و او را به خانه ای که در دل جنگل بود راهنمایی کردند. خانه بسیار به هم ریخته و آشفته و کثیف بود و سفید برفی و حیوانات مشغول تمیز کردن خانه شدند و در پایان کار سفید برفی به اتاق خواب آنها رفت و هفت تختخواب را دید که روی هر تخت یک اسم نوشته بود: دکتر،شنگول،عطسه عو،خنگول،اخمو،کمرو و خواب آلو.سفید برفی از شدت خستگی روی تخت ها خوابید.در همین لحظه ها بود که هفت کوتوله از کار معدن(استخراج الماس) می آمدند و با دیدن خانه ی تمیز و مرتب شگفت زده شدند ابتدا فکر می کردند که روحی به خانه ی آنها آمده اما وقتی که سفید برفی را دیدند تعجب کردند و سفید برفی نیز از دیدن آنها متعجب شد. و به آنها گفت که در ازای تمیز کردن خانه و پختن غذا مرا در اینجا پناه دهید چون ملکه ی بدجنس قصد کشتن مرا دارد. اما از آنطرف بار دیگر ملکه نزد آینه ی جادویی رفت و این بار نیز از او پرسید که چه کسی از همه زیباتر است؟ آینه پاسخ داد کسی آنطرف جنگل در خانه ی هفت کوتوله بنام سفید برفی. ملکه تعجب کرد و به آینه گفت که او مرده و این هم قلبش است. آینه جواب داد که این قلب یک خوک است نه قلب سفید برفی. ملکه بشدت عصبانی شد و به پایین قصر رفت و خودش را به شکل یک پیرزن حیله گر درآورد و برای از پا درآوردن سفیدبرفی سیبی را داخل معجونی زهرآگین فرو برد و سیب به رنگ قرمز زیبایی درآمد. و پاد زهر آن نیز تنها بوسه ای از طرف معشوق بود تا اثر سم از بین برود. پیرزن سیب را داخل سبد گذاشت و بطرف جنگل راهی شد.

سفید برفی در خانه تنها و مشغول پختن کیک بود که ناگهان پیرزن از پنجره ظاهر شد و سفیدبرفی از دیدن او متعجب شد. جادوگر سیب را به او تعارف کرد و گفت هر آرزویی داری بکن و سیب را گاز بزن و به آن خواهی رسید. سفید برفی آرزو کرد که شاهزاده او را پیدا کند و با هم در قصر به خوشی زندگی کنند و گازی از سیب زد و بیهوش شد.در این بین بود که حیوانات جنگل از نقشه ی پلید جادوگر باخبر شده و برای خبر کردن هفت کوتوله به معدن رفتند.هفت کوتوله بسرعت به طرف خانه رفتند و جادوگر را دیدند که در حال فرار است او را دنبال کردند و جادوگر برای فرار از دست آنها به بالای صخره ی بلندی رفت اما از آن بالا به پایین افتاد و از بین رفت. هفت کوتوله سفید برفی را در تابوت گذاشتند. شاهزاده که بدنبال سفید برفی می گشت تابوت او را دید و درحالیکه ناراحت و غمگین بود بوسه ای بر سفید برفی می زند و او نیز از خواب بیدار می شود و همه خوشحال و شاد می شوند و سفید برفی و شاهزاده برای آغاز زندگی شاد و خوش بسمت قصر می روند.

سفید برفی
Schneewittchen2.jpg
Schneewittchen by Alexander Zick
قصهٔ فولکلور
نامسفید برفی
اطلاعات
Aarne-Thompson grouping709
کشورآلمان
سفیدبرفی

برف تن یا سفیدبرفی (آلمانی: Schneewittchen‎) نام افسانه‌ای آلمانی است.

نگارخانهویرایش

جستارهای وابستهویرایش

منابعویرایش