باز کردن منو اصلی

واژگان عربی با ریشه پارسی یا واژه معرب از پارسی به واژگانی گفته می‌شود که در زبان و ادبیات عربی بکار گرفته می‌شوند، اما ریشهٔ پارسی دارند. هر واژه‌ای که در زبان عربی، ریشه و بُن عربی نداشته باشد به آن مُعَرَّب (معربات) یا تَعْریب می‌گویند. تعریب آنست که کلمه‌ای غیرعربی را به شکل عربی درآورند؛ یا آن را به همان شکل اصلی بیان کنند. سیبویه می‌گوید: " التعریب هو أن تتکلم العرب بالکلمة الأعجمیة مطلقا، فهم تارة یلحقونها بأبنیة کلامهم، وطورا لا یلحقونها بها ". در زبان عربی کلمات بی‌شماری وجود دارد که تغییر یافته از کلمات پارسی یا از زبان‌های ایرانی (هندوایرانی) می‌باشند [نیازمند منبع] مانند: برقع از پرده یا جاموس از گاومیش و همانند اینها..

تأثیر پارسی بر زبان و ادبیّات عربویرایش

در ریشه‌شناسی واژگان (اتیمولوژی) (به انگلیسی: etymology) و در زبان‌شناسی (به انگلیسی: linguistics) به مبحث تغییرات و ریشه‌یابی معنی و مفهوم واژگان در دوره‌های مختلف تاریخی می‌پردازند و دگرگونی واژگان را در جابجائی زبانی و نوشتاری از یک زبان به زبان دیگر بررسی می‌کنند. تأثیر زبانها متقابلست، چرا که زبان پارسی و عربی برهم تأثیر گذاشته‌اند، زیرا اعراب حدود ۴۰۰ سال در ایران حضور فیزیکی داشتند و تا دورهٔ انقلاب مشروطه متون مهمی به زبان عربی همانند پارسی نوشته می‌شد و از طرف دیگر ایرانیانی در ساخت و پرداخت زبان عربی نقش مهمی داشتند. در زبان عربی کلمات بسیاری وجود دارد که به آن‌ها «مُعَرَّبات» یعنی «عربی‌شده‌ها» می‌گویند. ریشهٔ بسیاری از معربات هنوز ناشناخته است. سازمان استانداردسازی عربی کوشش فراوانی کرده تا ریشهٔ این‌گونه کلمات شناسائی شود، اما به دلیل اینکه در عربی‌سازی، کلمات بیگانه بطور کامل برهم ریخته می‌شود، نمی‌توان بسادگی این‌گونه معربات را ریشه‌یابی کرد. گفته می‌شود حدود ۵ هزار [نیازمند منبع] کلمه معرب از کلمات رایج در زبان پارسی به زبان عربی راه یافته‌است. از جملهٔ آن‌ها بنفسجی (از بنفشه)،[۱]

در کتاب «اَلْکَلَماتُ الفارسیة فی الْمَعاجِمِ الْعَرَبیة» حدود ۳ هزار کلمه عربی که از زبان پارسی به عربی راه یافته اند را به همراه توضیحات برای هر کلمه آورده‌است. قبلاً نیز جوالیقی ۸۳۸ کلمه و در کتاب المنجد ۳۲۱ کلمه و ادی شیر، در کتاب واژه‌های پارسی عربی شده، ۱۰۷۴ واژه پارسی را توضیح داده‌است.[۲]

بعضی از ایرانیانی که ادبیات عرب را ارتقاء دادندویرایش

دکتر هادی العلوی در کتاب «خلاصات فی السیاسة والفکر السیاسی فی الإسلام»، ص ۱۶۸ می‌نویسد: "نویسندگان نخست در دنیای عرب بیشتر از تبار ایرانی بودند" در صفحهٔ ۱۶۹ می‌گوید: "عربها تشکیلات و سامان‌دهی و دیوان سالاری و مالیات و کشاورزی و بسیاری از شیوه های دیگر را از ساسانیان فرا گرفتند". در کتاب «فقه اللغة و سر العربیة»، نوشتهٔ ابومنصور ثعالبی نیشابوری، در صفحهٔ ۲۲ و ۲۳ می‌نویسد:" ابو بشر عمرو حارثی (۷۴۰–۷۷۹ م) که لقبش سیبویه است (سیب + ویه _ پسوند وابستگی مانند مسکویه و شیرویه)" ایرانی زاده بیضای فارس و باشنده بصره و درگذشته در شیراز، داناترین مردم در نحو بود . ابوسعید حسن بن عبدالله مرزبان سیرافی، بزرگترین دانشمندان ادبیات عرب ، عسکر بن حسین نخشی از خراسان، و ابو عبدالله حسن بن خالویه از همدان(منبع پیشین صفحه های ۱۴–۱۶) خدمات شایانی به زبان عربی کردند. ابن مقله شیرازی (۲۷۲-۳۲۸ ه.ق.) زاده بیضا فارس نوآور خطهای ششگانه که در خوانش پذیری و خوشخوان شدن زبان عربی بویژه از راه خط نسخ که به ساده ترین خط برای نوشتار آوازه دارد. ابو منصور عبد الملک بن محمد بن اسماعیل ثعالبی، زادهٔ نیشابور (۳۵۰ هـ. ق)، مؤلف کتاب «فقه اللغة و سر العربیة». عبدالله بن مقفع (روزبه بن دادویه) زادهٔ جور (گور) ایران، مترجم کلیله و دمنه از پهلوی به عربی، و نویسنده الأدب الکبیر والأدب الصغیر و جز اینها. ابن سینا (۹۸۰–۱۰۳۷م) نویسندهٔ «القانون فی الطب»، زکریای رازی (۸۶۴–۹۲۳م) نویسندهٔ «تاریخ الطب» و «الأدویة المفردة» ، ابوریحان بیرونی (۹۷۳–۱۰۴۸م) نویسندهٔ «آثار الباقیة عن القرون الخالیة» و ده‌ها کتاب دیگر ، عبد القادر جرجانی (گرگانی) (متوفای ۴۷۱ هجری)، پایه گذار علم بلاغت و نویسندهٔ کتاب «دلائل الإعجاز وأسرار البلاغة» ، تاریخدان و تفسیرگر نامدار محمد بن جریر تبری آملی (۸۳۸–۹۲۳م) ، محمد بخاری از بخارا (۱۹۴–۲۵۶ هجری) نویسنده «صحیح بخاری» ، مسلم بن حجاج نیشابوری، نویسندهٔ کتاب «صحیح مسلم» (۲۰۶–۲۶۱ هجری) ، نسائی خوارزمی نویسنده «سنن» (زندگینامه و گفته های پیامبر اسلام) ، ابن ماجه قزوینی نویسنده یکی دیگر از صحاح سته (کتابهای ششگانه پذیرفته اهل سنت) ، محمد ترمذی از دیگر نویسندگان شش کتاب نامی ، ابی داوود سیستانی (سجستانی) نویسنده دیگر «سنن» و نعمان بن ثابت نامدار به ابوحنیفه، پیشوای حنفیان (۶۹۹–۷۶۷ م) که آرامگاه او در اعظمیه بغدداد و پاژنام او "امام اعظم" است، حاکم نیشابوری از بزرگترین دانشمندان دوران خویش تاکنون در میان اهل تسنن و جارالله زمخشری خوارزمی نویسنده کتاب تفسیر نامور کشّاف، حافظ شیرازی (۷۲۷۰–۷۹۲ هجری) و مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله "سعدی شیرازی" (۵۸۰–۶۹۱ هجری)، غیاث الدین ابو فتوح عمر بن ابراهیم نامدار به "خیام" (۱۰۴۰–۱۱۳۱ م) و بشار بن برد (۹۶–۱۶۸ هجری) ؛ افزون بر اینان نه تنها ده‌ها اندیشمند ایرانی، که ده‌ها تن از بزرگان سریانی و ترک و قبطی و بربر در توسعه و ارتقای علمی زبان عربی نقش داشته‌اند.

راه‌های نفوذ پارسی در زبان عربیویرایش

فارسی به روش‌های مختلفی بر عربی تأثیر گذاشته‌است و بسیاری از واژگان عربی را با خود به سایر زبانها از جمله به آسیای مرکزی و شبه‌قارهٔ هند منتقل کرده‌است.[۳] زبان عربی اشتقاقی و قالبیست، عرب‌زبانان از قالب‌های افعال، تفعیل، مفاعله، استفعال و… بهره می‌برند و با ریختن ریشهٔ واژه در این قالب‌ها که باب یا قالب نامیده می‌شوند، واژه می‌سازند. در عربی همین روش را برای ریشه‌های واژه‌های پارسی هم بکار می‌برند. یا مثلاً واژهٔ «کادیک» بصورت «قاضی» معرب‌شده و از آن قضاوت و مقتضی و … ساخته شده‌است.[۱۱] نمونه‌ای دیگر واژهٔ «مورَخ» بمعنی تعیین زمان رویدادهاست و در قرآن و عربی پیش از اسلام نبوده و ریشهٔ عربی ندارد. به باور برخی زبان‌شناسان، عرب‌ها «ماهرخ» پارسی (که شکل‌های گوناگون ماه در هر روز را نشان می‌دهد) را، «ماروخ» گفته‌اند و از آن «مورخ» و «تاریخ» را برگرفته‌اند،[۴][۵][۶] اما نظر غالب زبانشناسان معاصر اینست که «مُوَرَّخ» اسم مفعول و «مورِخ» (بکسر راء) اسم فاعل از «تاریخ» است و خود تاریخ را عربی‌شدهٔ «تاریک» است. زیرا سخن از گذشته‌ها در تاریکی و ابهام قرار دارد. در مجلهٔ «اَلدِّراساتُ الأَدَبیَّة» بهار و تابستان ۱۳۴۳. دیدگاه‌های مختلف را در مورد واژهٔ «تاریخ» آورده شده و نظر حمزهٔ اصفهانی را در مورد عربی‌شده از «ماهرخ» یا «تاریک» را بررسی نموده‌است. و نتیجه‌گیری نموده که معرب‌شده از تاریک بمنطق نزدیکترست.[۷]

  • ۱- تغییر یا حذف حروف گ. ژ-چ. پ- که عرب‌ها آن‌ها را ندارند مثل چغندر=(شمندر)- گرگان= جرجان-پارس= فارس طبرستان = تپورستان،
  • ۲- تغییر صداهای ناموزون و سنگین مانندسرپوش= طربوش -ابرکوه= ابرقو- آنکارا= آنقره- کنستانتینوپل = قنسطنطنیه- کوردبای = قرطبه و… عرب زبان‌ها اکثر واژه‌های برگرفته در زبان فارسی را ناچار در برابر قالب‌های گویش خود تغییر داده‌اند و شماری از همین واژهها به‌وسیلهٔ ایشان و کارگزاران ایرانیِ آن‌ها به فارسی وارد شد. چند نمونه از این گروه واژه‌ها مانند: «فیل»، «فردوس»، «ابریق»، و … هستند که به ترتیب از واژه‌های «پیل»، «پردیس»، «آبریز» و… ساخته شده‌اند.[۸]
  • ۳- عربی سازی شمار دیگری از واژه‌های فارسی و راه یافتن آن‌ها به فارسی از الگوی پیچیده‌تری پیروی می‌کند.[۹] واژگانی مانند «بهلوان» (پهلوان) و «مهرجان» (بر گرفته از مهرگان که برای هرگونه جشن بکار می‌رود) در عربی نیز برگرفته از واژگان فارسی هستند[۱۰]

واژه‌هایی مانند برنامه (برنامج)، طازج= تازه، نموذج= نمونه، فیروز، خندق= کندک، منجنیق= منگینک، اسفناج= اسپیناگ، دیوان، برزخ، بلبل، حنا، یاسمین= یاسمن، سرو، عدس= ادس، شهی= شاهی، خنجر (برگرفته از واژه خونگر)، طربوش (بر گرفته از سرپوش)، تاج= تاگ از پارسی گرفته شده‌اند.[۱۱] در اشعار شاعران جاهلی، واژه‌های فارسیِ: انجمن، بربط، بنفشه، بادیه، گلاب، گلستان، دیبا، دهقان، یاسمن، زیر، زبرجد، مرو، آس، مرزنگوش، زعفران (زر پران)، بندق= فندق، جوز= گوژ، فستق از پسته، لوز و لوزه از لوزینک، قاقم از کاکم، مهره، مشته، نرگس، ساروج (چاروک)، سوسن، سمسار، سیه‌سنبل، تاج= تاگ، تنبور، خبری، خسروانی، چنگ، شاهنشاه و غیره استفاده شده‌است.[۱۲] به قرآن نیز واژگان پارسی فراوانی راه یافته‌است[۱۳] که از این دید پر نفوذترین زبان بر ادبیات قرآنی انگاشته می‌شود: جند= گُند (گندآور برابر با سرباز دلیر) ، سجیل (بر گرفته از سنگ‌گل)، نمارق (جمع واژه نرمک ایرانی به معنی بالش)، وزیر (از وَچیر پهلوی)، مسک (از مشک پهلوی)، عفریت (از آفرید).[۱۴][۱۵][۱۶][۱۷][۱۸] از دیگر واژه‌هایی که از پارسی به عربی رفته‌اند می‌توان به: هندسه (برگرفته از اندازه / هَنداچک)، اشاره کرد.[۱۹] در ادبیات فارسی از واژگان پارسی ولی با کمک قالب‌های عربی واژگانی ساخته شده که تعدادی از آن‌ها به زبان عربی نیز راه یافته‌اند مانند: استیناف (از نو، درخواست نو و تجدید نظر)، تهویه (از هوا بر وزن تفعیل) وزن توزین و مکلا از کلاه … و … زبان‌های گروه سامی و عربی بخش اعظمی از واژگان خود را از طریق زبان فارسی گرفته‌اند که در مورد عربی به دلیل ماهیت صرفی و قالب‌های متعدد آن واژگان فارسی بیشتر در شکل مفرد و ساده آن قابل رد یابی است و به دلیل ذوب شدن مفردات در قالب‌ها و صیغه‌ها و حذف و اضافه صداها رد یابی آن سخت می‌شود. زبان فارسی از معدود زبان‌های دنیا است که که تقریباً عموم واژگان وام گرفته را می‌تواند بدون دستکاری و بدون حذف آوا و حروف بپذیرد به ویژه کلمات قرانی را بدون هیچ تغییری پذیرفته‌است مانند: صالح – کاذب – مشرک – کافر و -عذاب …[۲۰]

بسیاری از کلمات مشترک فارسی و عربی اگر مورد کنکاش قرار گیرند ریشه فارسی آن معلوم می‌شود به‌طور نمونه تقریباً به ندرت کسی در عربی بودن کلمه نهی - ظاهر (چهر/چهره)- کم (چن؟ چند؟) – جص (گچ) – رباط – بیان - تجسس و متجسس و جاسوس و جاسوس‌ها از ریشه جستن - نور- منار - تنور - جزیره (گزیرک)- خراج (هراچ و خراچ) - خدمه و خدمت از هدمک پهلوی - عجم- دار الاخره، تکدی، رجس، نجس یا باکره (پاکیزه) ترجمان-ترگمان فن-فند تردید کرده‌است اما در حقیقت همه این‌گونه کلمات یا به‌طور کامل فارسی هستند یا معرب شده هستند. صبح از صباح و صباح از پگاه ساخته شده و مصباح و … از آن ساخته شده‌است. نظر عربی شده «نگر» است انظر- نظر ینظر منظر و … از آن ساخته شده‌است. خیمه از واژه پهلوی گومه و کیمه (به معنی کلبه) گرفته شده و خیام مخیم خیم یخیم صرف شده‌است در مورد واژه گان لاتین نیز گاهی همین‌طور است مانند کلمه کیک (گعک) بالکن – بنانا (موز) بانک که هر سه ریشه فارسی دارند.[۸]

  • در ادبیات فارسی گاهی با استفاده از مصدرها و قالب‌های عربی کلماتی ساخته‌اند که بعدها بسیاری به ادبیات عرب وارد شده‌اند مانند سوء تفاهم، منتظر و صادرات واردات - و …[۲۱]

فهرست تعدادی از معربات از پارسیویرایش

زبانشناسان واژگان زیادی را در زبان عربی معرب شده از فارسی می‌دانندالبته بعضی کلمات در خود فارسی در دوره تسلط زبان عربی درست شده‌اند: خنجر تغییر یافته خنگر (خونگر) است. سکه تغییر یافته؛ چکه-چک (صکه صکوک) است منار و نور برگرفته از آتور به معنای آتش و این‌گونه واژگان در آغاز در فارسی نمایان شده‌اند و بعدها در عربی، پس می‌توان آن‌ها را معرب دانست. معربات از فارسی در عربی فراوان است و در این زمینه کتاب‌هایی نوشته شده‌است علامه محمد بن تاویت در کتاب المعربات عن الفارسیة تعدادی از معربات از واژگان فارسی را بر اساس کتاب‌های متقدمین ارائه نموده‌است:

  1. برقع= پرده.
  2. تاریخ از تاریک. در زبان عربی واژه تاریخ سابقه قدیمی ندارد زبانشناسان عرب آن را معرب شده می‌دانند اما در اینکه از چه واژه‌ای معرب شده اختلاف دارند. بعضی گفته انمد از ماه رخ گرفته شده و از آن مورخ و تاریخ را برگرفته‌اند،[۴][۵] و.[۶] اما نظر غالب زبانشناسان معاصر این است که مورَخ اسم مفعول و مورخ با کسر «ر» اسم فاعل از تاریخ است و خود تاریخ را عربی شده «تاریک» است. زیرا سخن از گذشته‌ها در تاریکی و ابهام قرار دارد. در مجله الدراساتُ الأدبیّة بهار و تابستان ۱۳۴۳. نویسنده دیدگاه‌های مختلف را در مورد واژه تاریخ بررسی کرده و نتیج‌گیری نموده که معرب شده از تاریک درست‌تر است.[۷]
  3. خندق از کندک [۱۲]
  4. باز به معنی عقاب (فالکون) خنجر (خنگر) خونگر. (المعربات عن الفارسیةللأستاذمحمدبن تاویت)
  5. الأسوار، معرب سوار،
  6. الأسرب، معرب سرب،
  7. الاشوب -[۲۱]
  8. الأصبهبذ، عربی شده از سْپهبد،
  9. البابونج، معرب بأبونه (بابونَگ)،
  10. البادزهر از پادزهر
  11. الباذق، معرب از باده،
  12. البارة، و بهره معرب از پاره.
  13. البارجاه، معرب از بارگاه،
  14. البارباء، معرب از بوربا،
  15. الباز، بمعنی الصقر، معرب باز = عقاب.
  16. الباشق، معرب باشه، عقاب. نوعی شاهین. شاهین در زبان عربی نیز بدون تعییر بکار می‌رود.
  17. باطیه = بادیه (کاسه)
  18. البالانی، معرب پالانی،
  19. البخت، = بخت
  20. البد، بمعنی الصنم، معرب بت.
  21. البردج، معرب برده،
  22. البرق، معرب بره، وهو الحمل.[۲۲]
  23. البستان، معرب از بوستان،
  24. البطن معرب از بت، وهو معروف، سواء فیه عند العرب صغار الإوز وکباره، کما قال ابن جنی.
  25. بغداد، معرب باغ + داد، أو بغ + دان،
  26. البلور، معرب بلور.
  27. البنفسج، معرب از بنفشة، مالک بن الریب التمیمی:عجبت لعطار أتانا یسومنا
  28. البیدق، معرب پیاده، الفرزدق:منعتک میراث الملوک وتاجهم وأنت لدرعی بیذق فی البیاذق.
  29. البیمرستان، مرکب من بیمار، مریض، وأصل اشتقاقه بی، بدون + مار، عقل. -
  30. التبان، معرب از تنبان، سروال القصیر.
  31. التجاورة و التاجر، معرب تاجور أو تاج بر، قال عدی بن زید: بعد بنی تبع تجاورة- قد اطمأنت بها مرازبها.
  32. التاختج والتخت، معرب تخت وتخته، وهو فی الأصل اللوح ثم صار یستعمل للعرش والسریر.
  33. استاذ=استاد [۱۳]
  34. التخریص وهو بنیقة الثوب أو الدرع، معرب تبریز، کما فی القاموس ویقال بالدال، قال الشاعر: قوافی أمثالا یوسعن جلده- کما زدت فی عرض القمیص #الرخارصا
  35. التباشیر، معرب تباشیر، أی مثل اللبن، والمراد بها بیاض الصبح، کما فی العربیة تباشیر الصبح.
  36. التخم.[۲۳]
  37. التدرج، وهو الدارج، معرب تدور.
  38. الترهات، فوجدک راه، بمعنی طریق صغیرة والمراد بها الاباقیل.
  39. الثوث، معرب تود، وهو الفرصاد.
  40. التوتیاء، حجر یکتحل به، معرب توتیا. خاکستر-[۲۴]
  41. التیر، معرب، تیر /ستون.
  42. جادة الطریق: معرب جاده، وهی العظیمة المفتوحة من الطرق.
  43. الجاموس، معرب گاومیش، (گاو: بقرة، ومیش: نعجة).
  44. الجام، معرب جام.
  45. الجربان، معرب گریبان، وهو جیب الدرع، قال جریر: إذا قیل هذا البین راجعت عبرة - ل‌ها بجربان البنیقة واکف.
  46. الجرذق، معرب گرده، نان تافتون
  47. الجرم، معرب گرم.
  48. الجل، معرب گل، و جلاب معرب گلاب (برای مثال از عائشة نقل است «کان إذا اغتسل من الجنابة دعا بشیء کالجلاب».)[۲۳]
  49. جزاف = گزاف
  50. طازج = تازه
  51. عسکر = لشکر
  52. خندق من کندگ.[۱۴]
  53. الکهربایی = (در عربی به معنای الکتریسیته) کهربا (کاه ربا)، صمغ خشک شده درخت که با مالش به لباس کاه را به خود جذب می‌کند.

نام‌های پارسی در عربیویرایش

الثعلبی در کتابش اسامی زیر را فارسی می‌داند:

  1. الکوز
  2. - الإبریق
  3. - الطست (تشت)
  4. - الخوان
  5. - الطبق -
  6. القصعة
  7. - السکرجة
  8. -السمور و السنجاب
  9. - الخز -
  10. الدیباج
  11. - السندس
  12. - الیاقوت
  13. - الفیروز
  14. -البلور
  15. -السمیذ
  16. - الکعک (گعک- کیک)
  17. - الجلّاب (گلاب)
  18. -السکنجبین
  19. -الفالوذج
  20. - الفلفل والقرفة
  21. - الزنجبیل
  22. - النرجس
  23. -البنفسنج
  24. - النسرین
  25. - السوسن
  26. الیاسمین
  27. الجلنار (گل نار)
  28. - المسک
  29. -الکافور
  30. -العنبر
  31. - الصندل
  32. - القرنفل
  33. - البستان
  34. -ابریسم
  35. - سکباج
  36. دوغباج
  37. الجرذباج
  38. -جنحه
  39. -سراج
  40. -رستاق
  41. -لعل
  42. -وزیر
  43. -طسوج
  44. -جزاف
  45. -شعبذه
  46. -صولجان
  47. -ریان
  48. جزیة
  49. -دست
  50. -درقه
  51. -دیجور
  52. -فردوس
الخ…[۲۵]

همگی فارسی هستند که تعریب شده‌اند، مانند «نموذج» از نمونهٔ فارسی، سریر و تخت و رواق و السرداب و القابوس از کلمات فارسی که درقرآن آمده برحسب رأی زبان شناسان ۱۰۰ کلمة است و بعضی تعداد را بیشتر دانسته‌اند، مثال کلمهٔ سراج که اصل آن چراغ و اسم غلمان از گلمان و واژه جناح اصل آن گناه وکنز أصله گنج و الجزیة أصل‌ها گزیت جلنار (گلنار) و (إندازه) إلی (مهندس) و چغندر إلی شوندر و پگاه إلی صباح و چلیب إلی صلیب و چین إلی صین و کورش إلی قورش و خسرو إلی کسری و کاسبین إلی قزوین و برنامه إلی برنامج و ساده إلی ساذج و پسته إلی فستق و مهرگان إلی مهرجان و أرغوان إلی أرجوان وأسب سوار، إلی أسوار و باژ إلی باج و بردن نامه إلی برید وگنجینة إلی خزینة وگوهر إلی جوهر و نفت إلی نفط و تبر إلی طبر وبرج إلی تبرج و گلاب إلی جلاب وگچ إلی جص و دستور بقی کما هو دستور والخانه إلی حانه وخانگاه إلی خانقاه أو خانکه و میان إلی میدان وخونگر إلی خنجر وپیام إلی بیان و چترنگ إلی شطرنج وپولاد إلی فولاذ الخ[۱۵] قرآن‌شناس، زبان‌شناس و پژوهشگر نامی انگلیسی زبان، جفری آرتور را عقیده برآنست بیست وهفت کلمه قران ریشه فارسی دارد از جمله: سجیل: معرب سنگ وگل، اباریق: جمع ابریق، معرب آبریز، تنور از تندور، مرجان، مِسک: معرب مِشک، کورت: کور شدن، تاریک شدن - تقالید:، قلاده، جمع تقلید، بیع: خرید و فروش، بیعانه (بیانه) قسمتی از پیش پرداخت. جهنم - دینار پول مروج ایرانی قدیم (یک صدم ریال) زنجبیل: معرب زنگپیل، سُرادِق: سراپرده، سقر: جهنم، دوزخ - سجین: نام جایی در دوزخ، زندانی - سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، می‌خوشگوار، نام چشمه‌ای در بهشت- ورده: پرگه، گل سرخ - سندس: دیبای زربفت لطیف و گران بها- قرطاس: کرباس - کاغذ، جمع آن قراطیس - اقفال: جمع قفل –کافوریاقوت =یاکند- جوهر=گوهر- مهرجان =مهرگان - برقه = پرده.

بعضی پژوهشگران تعداد واژگان فارسی قرانی را بیشتر از یکصد عدد برآورد کرده مانند: سراج = چراغ – دار - غلمان = گلمان جوان گل رو - زمهریر- کاس یا کاسه - جُناح: گناه، ظَهر و ظاهر (به چم پیدا و متفاوت با ظُهر به معنی بالا و راس) از چهر و چهره، رجس = زشت - خُنک: سرد- زم = سرد - زُور: قوه، نیرو، شُواظ: زبانهٔ آتش، شعله، حرارت، در حال ذوب شدن - اُسوَه = الگو = - فیل: پیل - توره= شغال، حیوان وحشی. عبقری =(آبگری آبکاری)= زیباسازی و خلاقیت و بزرگی. کنز= (گنج)-. زبانیه: نگهبانان دوزخ، زبانه کشیدن شعله‌های آتش. زانی -زانیة -زنا= زناکار. ابد: جمع آن آباد، جاودان. قمطریر: شدید، سخت، دشوار-. بلید از پلید (آدم احمق)- بررُخ: مانع وحایل بین دوچیز.[۱۶] تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب یافته - سخط: خشم گرفتن برکسی، غضب - سُهی: (بگونهٔ سها)، ستارهٔ کوچک و کم نور در دب اصغر. اریکه و ارائک به معنی بالش و متکی چندبار در قران تکرار شده‌است. عرش معرب از ارگ - نهی = نه/ نهی. برهان = دلیل در قران برهان و براهین آمده‌است- برج = تبرج – زینت - الجزیه = گزیت = توبه ۲۹ - الجند = گند -= یس ۷۵ جند و جنود – مسجد از مزگت - صلیب از چلیپا (صورت فلکی) و صدها واژه دیگر.[۲۱] این کلمات ریشه و بنیاد فارسی داشته که به فراخنای زبان عربی درآمده ومشتقات آن‌ها با دلایل مبسوط از جانب محققین توضیح شده‌است؛ و نفوذ واژگان از پارسی به سایر زبان‌ها خود نشانه اصالت، کهن بودن و گستردگی و نفوذ زبان فارسی و زنده بودن و اهمیت آن در همه زمان‌ها را اثبات می‌کند.

در اشعار شاعران دوره جاهلیویرایش

در اشعار شاعران جاهلی:

  1. انجمن،
  2. ارغوان،
  3. بربط،
  4. بنفشه،
  5. بادیه،
  6. گلاب،
  7. گلستان،
  8. دیبا،
  9. دهقان،
  10. یاسمن،
  11. یاقوت،
  12. زیر،
  13. زبرجد،
  14. مرو،
  15. آس،
  16. مرزنگوش،
  17. مهره،
  18. مشته،
  19. نرگس،
  20. سوسن،
  21. سمسار،
  22. سیه‌سنبل،
  23. تاج،[۲۱]
  24. تنبور،
  25. خبری،
  26. خسروانی،
  27. چنگ، (صنک) شاهنشاه و غیره استفاده شده‌است.

جستارهای وابستهویرایش

پانویسویرایش

  1. و تأثیر زبان پارسی بر زبان و ادبیات شبه قارهٔ هند [۱] حوزه هنری عجم
  2. تأثیر زبان پارسی بر زبان عربی [۲] بایگانی‌شده در ۱۷ مارس ۲۰۱۲ توسط Wayback Machine روزنامه همشهری
  3. تأثیر زبان فارسی بر زبان عربی [۳] بایگانی‌شده در ۱۷ مارس ۲۰۱۲ توسط Wayback Machine دکترعجم روزنامه مؤسسه همشهری۱۳۸۵
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ آذرتاش آذرنوش (۱۳۵۴راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی (پیش از اسلام)، انتشارات دانشگاه تهران
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ أبو طاهر الشیرازی الفیروزآبادی (۱۹۷۲القاموس المحیط والقابوس الوسیط لما ذهب من کلام العرب شمامیط، طبعة دار الفکر بالقاهرة
  6. ۶٫۰ ۶٫۱ بطرس بستانی (۱۸۶۹محیط المحیط: قاموس مطوّل للّغة العربیة، طبع فی بیروت
  7. ۷٫۰ ۷٫۱ اطلاع بیشترنگاه شود الدراساتُ الأدبیّة بهار و تابستان ۱۳۴۳ - شماره ۲۱ و ۲۲ صفحه ۲۹ تا۳۶ پایگاه مجلات تخصصی نور. [۴]
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ وتاثیر زبان فارسی بر زبان و ادبیات شبه قاره هند [۵] حوزه هنری دکترعجم
  9. محمد عجم (۴ مهر ۱۳۸۶). «اهمیت زبان فارسی در عصر دهکده جهانی». همشهری آنلاین. دریافت‌شده در ۵ دی ۱۳۹۰.
  10. محمدعلی امام شوشتری (۱۳۴۷فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی، انتشارات انجمن آثار ملی
  11. نگاه شود کتاب (فقه اللغة و سر العربیة) أبی منصور الثعالبی و کتاب الجوالقی و المنجد و معربات ادی شیر و امام شوشتری و آذرتاش آذرنوش راه‌های نفوذ فارسی در ادبیات عرب قبل از اسلام و دو کتاب"الکلمات الفارسیه فی المعاجم العربیه"و" معجم المعربات الفارسیه" و این مقاله عربی:[۶] و مقاله اهمیت و تأثیرفارسی در دهکده جهانی:[۷].
  12. توردی بردی یوا، [۸] (۱۳۸۰دیرینگی زبان فارسی و تأثیر آن بر ادبیات عربی دوره جاهلیت، پژوهش‌های ایرانی، ص. ۵۳ تا ۵۹
  13. دکتر محمد عجم (۲۴ خرداد ۱۳۸۶). «آیا در قرآن کلمات غیر عربی وجود دارد». سایت آفتاب. دریافت‌شده در ۵دی ۱۳۹۰. تاریخ وارد شده در |تاریخ بازدید= را بررسی کنید (کمک)
  14. محمد التونجی (۱۹۹۸معجم المعربات الفارسیة: منذ بواکیر العصر الحاضر، مکتبة لبنان ناشرون، بیروت
  15. جلال الدین السیوطی (برگردان محمدجعفر اسلامی)؛ (۱۳۶۲ریشه یابی واژه‌ها در قرآن، شرکت سهامی انتشار
  16. آرتور جفری (برگردان فریدون بدره‌ای) (۱۳۸۸واژه‌های دخیل در قرآن مجید، توس
  17. حبیب‌الله نوبخت (۱۳۵۳دیوان دین در تفسیر قرآن مبین، چاپخانه وزارت اطلاعات و جهانگردی
  18. جلال الدین السیوطی (۱۹۹۹المهذب فیما وقع فی القرآن من المعرب، مکتبة مشکاة الاسلامیة
  19. أبو منصور الجوالیقی (۱۹۶۹المعرب من الکلام الأعجمی علی حروف المعجم، طبعة القاهرة
  20. تأثیر زبان فارسی بر زبان و ادبیات شبه قاره هند [۹] آفتاب
  21. ۲۱٫۰ ۲۱٫۱ ۲۱٫۲ ۲۱٫۳ «تأثیر زبان فارسی بر زبان عربی». بایگانی‌شده از اصلی در ۱۷ مارس ۲۰۱۲. دریافت‌شده در ۲۷ فوریه ۲۰۱۲.
  22. معربات من الفارسیة المراکشی
  23. ۲۳٫۰ ۲۳٫۱ معربات من الفارسیة علامه محمد بن تاویت المراکشی
  24. تأثیر فارسی بر زبان عربی عجم
  25. تأثیر زبان فارسی بر زبان و ادبیات شبه قاره هند [۱۰] حوزه هنری دکترعجم

منابعویرایش

[۱۹]

  • [۲۰]
  • استاذ محمد مندلاوی [۲۱]
  • حوزه هنری [۲۲]
  • مصادر الموضوعات الإیرانیة فی مجمع اللغة العربیة بدمشق [۲۳]
  • ادی شیر، السید؛ واژه‌های فارسی عربی شده، ترجمه سید حمید طبیبیان، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۶ (پخش ۱۳۸۷)، ۲۹۲ صفحه.