باز کردن منو اصلی

محمدرضا نعمتی زاده (متولد ۱۳۱۳، بوشهر، درگذشته ۱۳۶۹، بوشهر) مشهور به نیمای جنوب شاعر و نویسنده ایرانی بود. وی چهره ای برجسته و تاثیرگذار در شعر جنوب ایران شمرده می شود.

زندگیویرایش

محمد رضا نعمتی زاده، فرزند نور الله مغازه دار فرش فروشی، دهم اسفند سال ۱۳۱۳ در شهر بوشهر به دنیا آمد و در نوزدهم اسفندماه ۱۳۶۷ در شهر بوشهر نیز چشم از جهان فروبست. از دوران کودکی به شعر و شاعری علاقه مند شد. وی تحصیلات متوسطه را در دبیرستان سعادت بوشهر گذرانید و به دانشسرای مقدماتی رفت و معلم شد. در بخش های چاهکوتاه، جم وریز و بندر دیلم به تدریس پرداخت و در سال ۱۳۳۴ نخستین مجموعه شعر خود را به نام پس از سکوت با تخلص م . ن کاوه منتشر ساخت. در سال ۱۳۳۹ در رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشسرای عالی تهران لیسانس گرفت. نعمتی زاده در گونه های مختلف شعر مهارت داشت. دو بیتی، غزل، رباعی، چهار پاره و منظومه های بلند در عروض نیمایی و عروض کلاسیک می سرود. از کتابهای او میتوان به فصل خاکستر که به همت همسرش بعد از فوت او منتشر شده اشاره کرد.

فعالیتهای ادبی و اجتماعیویرایش

نعمتی زاده اولین شاعر جنوبی است که با شعر نیمایی آشنا شد و به استقبال شعر نیما رفت. وی از شاعران مطرح دهه های ۳۰، ۴۰ و ۵۰ بود و از وی شعرهای بسیاری در مطبوعات ادبی آن زمان به چاپ می رسید. نعمتی زاده در سال ۱۳۳۶ توانست اولین دفتر شعر خود «پس از سکوت» را چاپ و منتشر سازد. وی در کنار فعالیتهای ادبی به فعالیتهای سیاسی نیز می پرداخت بدلیل همین مبارزات سیاسی بارها توسط ساواک بازداشت و زندانی شد.

از نعمتی زاده پس از مرگ وی دو مجموعه کوچ و فصل خاکستر به چاپ رسیده است.

منوچهر آتشی دیگر شاعر بوشهری در مورد این شاعر می گوید: «دو تا همزاد بودیم، در واقع مثل یک نفر در دو لباس بودیم. هیچ کس دیگه ای هم غیر از ما دو تا نبود که در بوشهر اساس کار رو خوب شروع کنه.» محسن پزشکیان نیز شعری به نام ای ابرهای عالم برای وی سروده است.


نمونه ای از سروده های وی:

در دل منی و باز دور و بیکرانه ای

دور از منی و با دلم هم آشیانه ای

دل به بیکرانه ها به دیدن تو پر زند

با صدای بالها، میان لب ترانه ای

...

[۱]شعر محسن پزشکیان برای محمدرضا نعمتی زاده:

ای ابر های عالم
شرمِ آفتاب را
از نگاه قزگل
بپوشانید
زیرا امسال
لب تمامی سنگاب ها
-آبشخور عشیره-
در انتظار نم نم بارانی
ترکیده ست
و کاسه پسین
از آب روشن آواز کاکلی خالی است
قزگل!
چرا صدایت
کوه را نمی رقصاند؟
قزگل!
مگر کبک های دره بیدمشک
به جستجوی افق های سبز
کوچیدند؟
دیدی؟
آن های و هوی آغاز
مثل تبی گرم
با عرقی سرد
فروکش کرد؟
وسال
کُرّه انداخت
و ابرهای مهاجر
دیگر به پرسش مکرّر لب ها و چشم ها جواب نگفتند؟
اما
تو را چه غم ، قزگل؟
مردان اگر بگریند
شاید
سارای خوبشان را
سیلاب برده باشد
سارا: سیاه گیسو
سارا: سیاه چشم
سارا:بلند بالا
سارا: سپید تن
تو را چه غم ، قزگل؟
خورشید وام دار نگاه توست
چشم تو شب چراغ عشیره
چشم تو شب چراغ روشن صحراهاست
چه غم...؟
چه می گویم؟
پستان میش ها
مثل دل قزگل
خشکیده و چلیده ست
و چاتمه از بیکاری
رو در روی افق
خمیازه می کشد
رنگین کمان جاجیم
از هم پاشیده ست
سیاه چادر:
خالی
دهان گشوده چو گوری سرد
و آهوی رونق
از بهشت پیرهن قزگل
که سال پیش پُراز سبزه و پرنده و گل و پولک بود
رمیده ست
ای ابر های عالم
باران را
پیش خشم قزگل
شفاعت کنید
هنوز و هرگز
برای آمدنش دیر نیست
قزگل!
قزگل!
خدای را
آنجا نگاه کن
غولی هزار سر
در تن پوش خیس خاکستر
از کوه سر کشیده
بر دشت
خم شده ست
قزگل!
من رویش تمامی صحرا را
در پیچ و تاب جانش
میبینم
تا زیر سر چه دارد
این ابر
تا زیر سر چه دارد؟

منابعویرایش

پیوند به بیرونویرایش