محمدشاه

شاه ایران
(تغییرمسیر از محمد شاه)

محمدشاه قاجار (۱۴ دی ۱۱۸۶ تبریز – ۱۴ شهریور ۱۲۲۷ تجریش) از سال ۱۲۱۳ تا سال ۱۲۲۷ خورشیدی به عنوان پادشاه ایران حکومت کرد. او نوهٔ فتحعلی‌شاه، فرزند عباس‌میرزا و سومین شاه از دودمان قاجار بود. محمدشاه تا پیش از رسیدن به تاج و تخت، محمد میرزا نامیده می‌شد و معروف به ولیعهد ثانی بود.

Shir & Khorshid1.svg محمدشاه قاجار Shir & Khorshid1.svg
Mohammad shah.jpg
جای حکومت ایران
دودمان قاجار
تاجگذاری ۱۲۱۳ خورشیدی
زادروز ۱۴ دی ۱۱۸۶ خورشیدی
تبریز، آذربایجان، ایران
پایان حکومت ۱۴ شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی
درگذشت ۱۴ شهریور ۱۲۲۷ (۶ شوال ۱۲۶۴ ه‍.ق) (۴۲ سال)
قصر محمدیه، تجریش، تهران، ایران
نام پدر عباس میرزا
پادشاه پیشین فتحعلی‌شاه
پادشاه پسین ناصرالدین‌شاه
دین شیعه، اسلام
همسران مهد علیا
خدیجه‌خانم چهریقی
زینب‌خانم افشار ارومی
اُقل‌بیگه سالور
بلورخانم
فرزندان ناصرالدین میرزا، عباس میرزا، محمدتقی میرزا، عبدالصمد میرزا، عزت‌الدوله، عزیزالدوله، عفت‌الدوله، احترام‌الدوله

دوران کودکی و ولیعهدی محمد میرزا در تبریز سپری شد. او در کودکی مادرش را از دست داد و عباس‌میرزا او را به حاجی میرزا آقاسی سپرد که تأثیر زیادی بر شخصیت او گذاشت و در گرایش‌های صوفی‌مآبانهاش تأثیر گذار بود. محمد میرزا پیش از انتخاب به ولایتعهدی در جنگ‌های ایران و روسیه به فرماندهی پدرش شرکت داشت و همچنین در تلاش‌های عباس میرزا جهت برقراری امنیت در خراسان نیز حاضر بود و به فرمان او هرات را محاصره کرد. پس از مرگ عباس‌میرزا شورایی تشکیل شد و در آن محمد میرزا به عنوان ولیعهد ایران انتخاب گردید. او که در این زمان در خراسان بود به تهران فراخوانده شد و به همراه قائم‌مقام فراهانی به سمت پایتخت به راه افتاد. در تهران، مناصب عباس میرزا، شامل نایب‌السلطنگی و حکمرانی آذربایجان و خراسان به پسرش رسید. پس از آن، راهی آذربایجان شد؛ اما مدت زیادی از ورود محمد میرزا و قائم‌مقام فراهانی به تبریز نگذشته بود که فتحعلی‌شاه درگذشت. محمدشاه سپس برای در اختیار گرفتن تاج‌وتخت خود به کمک قوای روسیه و انگلیس به سمت تهران به راه افتاد. مرگ فتحعلی‌شاه منجر به شورش تعدادی از پسران او مانند ظل‌السلطان و حسینعلی‌میرزا فرمانفرما شد، اما شاه جدید به تدبیر قائم‌مقام فراهانی، صدراعظم جدید ایران، شورشیان را سرکوب و اوضاع ایران را آرام کرد.

دیری نپایید که رابطه محمدشاه و قائم‌مقام تیره شد و پادشاه دستور به برکناری، زندانی کردن و سرانجام اعدام صدراعظم خود داد. او سپس حاجی میرزا آقاسی را به عنوان صدراعظم جدید انتخاب کرد. چندی بعد، محمدشاه با نیت برقراری مجدد حاکمیت ایران بر هرات به سمت این شهر لشکرکشی کرد. این تصمیم با مخالفت انگلستان روبرو شد؛ اما شاه به به اخطارهای آنان توجهی نکرد که این مسئله منجر به قطع موقتی روابط ایران و انگلیس گردید. شهر توسط سپاه ایران محاصره شد. اما با تهدیدات انگلیسی‌ها مبنی بر حمله به فارس و کرمان و اشغال جزیره خارک توسط آن‌ها، محاصره پایان پذیرفت. پس از بازگشت به تهران، شورشی توسط علمای شیعه در اصفهان به راه افتاد و شاه شخصاً برای سرکوب شورش راهی این شهر گردید. همزمان با حضور محمدشاه در هرات، والی بغداد به خرمشهر حمله و شهر را غارت کرد که این مسئله و در کنار مواردی دیگر، ایران و عثمانی را تا آستانه جنگ پیش برد. اما پادرمیانی انگلیس و روسیه از افزایش تنش‌ها و بروز جنگ جلوگیری کرد و در عوض منجر به امضای عهدنامه ارزروم گردید، هرچند این عهدنامه باعث حل اختلافات مرزی میان دو کشور نشد. در دوران محمدشاه، تحت فشار انگلستان، تجارت برده در خلیج فارس ممنوع اعلام شد. شاه در ابتدا به دلیل مجاز بودن خرید و فروش برده در اسلام و اینکه نمی‌تواند قانونی علیه شرع اسلامی وضع کند، با ممنوعیت تجارت انسان مخالفت کرد، اما سرانجام تصمیم به غیرقانونی اعلام کردن آن گرفت. از دیگر اتفاقات مهم دوران او، ظهور باب بود که شاه و صدراعظمش حاضر نشدند با فتوای روحانیون شیعه مبنی بر قتل او، موافقت کنند. روابط ایران و فرانسه نیز در همین عصر از سر گرفته شد.

وضعیت سلامتی محمدشاه چندان مساعد نبود؛ او از نقرس رنج می‌برد. این مسئله در طول حکومت او تأثیر شایانی داشت و سبب نفوذ بسیار چشمگیر صدراعظم بر امور دولت ایران بود. در سال‌های پایانی حکومت حال جسمانی او رو به وخامت رفت و همین موضوع باعث شد تحرکاتی در دربار برای تعیین شاه آینده به وجود آید. آقاسی که نمی‌خواست با مرگ بزرگترین حامی خود، جایگاهش را از دست بدهد تلاش کرد تا الله‌قلی‌خان ایلخانی، یکی از نوه‌های فتحعلی‌شاه را به ولایتعهدی برساند؛ اما به موفقیتی دست پیدا نکرد. محمدشاه قاجار در شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی پس از چهارده سال حکومت در سن ۴۲ سالگی در قصر محمدیه درگذشت و در حرم فاطمه معصومه به خاک سپرده شد. ناصرالدین‌میرزا پس از مرگ محمدشاه جانشین او شد.

عصر محمدشاه را از ادوار گرایش به خردگرایی، آزاداندیشی و باستان‌گرایی در ایران برمی‌شمارند که این مسائل هم در سیاست‌های حکومت و هم در جنبش‌های این دوره هویدا بود. سیاست‌های شاه و حاجی میرزا آقاسی و آزادی بیانی که در سایه حکومت آنان به وجود آمد، منجر به ظهور جنبش‌های پرشماری در سطح کشور گردید که هر کدام خواسته مختلفی را مطرح می‌کردند که از جمله آن، بازگشت به ایران پیش از اسلام، برپایی حکومتی به شیوه دولت‌های فرنگی و مقابله با مالکیت خصوصی و ثروت‌اندوزی بود. در این میان حتی جنبش‌هایی سر برآوردند که علناً به نقد اسلام پرداختند و موجودیت خدا را به چالش کشیدند. این وضعیت و حمایت شاه از آن، روحانیون شیعه را خوش نیامد و از همان آغاز حکومت محمدشاه، به مقابله با او برخاستند. شاه نیز که حکومتی عرفی را از حکومت شرعی مناسب‌تر می‌دانست، در عملی که آن را «امری بی‌سابقه در ایران» خواندند، علیه سیدمحمدباقر شفتی، برجسته‌ترین روحانی شیعه آن عصر، لشکر آراست و شورش او در اصفهان را سرکوب کرد. هما ناطق شرایط پیش آمده در عصر محمدشاهی را حاصل بحران هویتی–مذهبی–فرهنگی پس از شکست ایران در جنگ با روسیه می‌داند که محمدشاه و آقاسی با برپایی دولت درویشی که به فرنگی‌مآبی گرایش داشت، پرده‌دار آن شدند.

اوایل زندگیویرایش

 
عباس میرزا نایب‌السلطنه، پدر محمد میرزا

محمد میرزا بزرگ‌ترین پسر شاهزاده عباس میرزا از میان بیست و پنج پسر او بود و مادرش گلین خانم، دختر میرزامحمدخان قاجار دولو بود. به منظور گرامی داشتن خاطره آقامحمدخان قاجار و همچنین به دلیل علاقه عباس میرزا به مؤسس سلسله، ولیعهد به پیشنهاد فتحعلی‌شاه نام پسرش را محمد نهاد. شاه برای برقراری همبستگی میان خانواده سلطنتی و جناح‌های رقیب خاندان قاجار، محمد میرزا را درحالی که تنها ۱۲ سال داشت از تبریز به تهران فراخواند تا با دختر محمدقاسم‌خان ظهیرالدوله، ملک‌جهان خانم که بعدها مهدعلیا لقب گرفت، ازدواج کند. این عروسی در ذوالقعده سال ۱۲۳۴ قمری برابر با سپتامبر ۱۸۱۹ برگزار شد.[۱] اما ازدواج مذکور به گونه‌ای پیش نرفت که انتظار آن وجود داشت. از همان آغاز، مادر شاهزاده که از شاخه دولو بود با عروس خود که قوانلو بود، رابطه سردی پیدا کرد. تفاوت شخصیتی که بین محمد میرزا و ملک‌جهان خانم وجود داشت، به مرور بین آن دو فاصله انداخت و این وضعیت با مرگ پیاپی نوزدانشان بسیار بدتر شد. محمد میرزا درون‌گرا بود و تحت‌تاثیر نظرات اطرافیان قرار می‌گرفت و ملک‌جهان خانم پرتکاپو و سلطه‌جو بود.[۲] تنها دو تن از فرزندان حاصل از این ازدواج تا بزرگسالی زنده ماندند: ناصرالدین میرزا که بعدها ولیعهد و سپس شاه ایران شد و عزت‌الدوله که به ازدواج امیرکبیر اولین صدراعظم ناصرالدین‌شاه درآمد.[۳] اختلافات میان محمد میرزا و ملک‌جهان خانم بر شخصیت ناصرالدین‌میرزا اثر بخشید و دوران پادشاهی او را هم تحت تأثیر خود گرفت.[۴]

محمد میرزا در کودکی و جوانی، پسری «کم حرف» و «خجالتی» بود و در ظاهر هیچ جاه‌طلبی سیاسی نداشت. او تحصیلات مرسوم درباری را در تبریز پشت سر گذاشت و به خوشنویس و خطاط زبردستی تبدیل شد. با این حال، سطح دانش و علم او در مقایسه با برادران دیگرش به ویژه جهانگیر میرزا و فرهاد میرزا که تحت آموزش دو قائم‌مقام (میرزا عیسی و بعد پسرش میرزا ابوالقاسم فراهانی که به صدراعظمی رسید) قرار گرفتند و در کاتبی و علوم دیگر سرآمد شدند محدود بود. پس از اینکه آوازه یک درویش در تبریز پیچید، میرزا عیسی قائم‌مقام او را به دربار خود فراخواند. این شخص حاجی میرزا آقاسی نام داشت.[۵] پس از مرگ میرزا عیسی، میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام با حاجی نساخت و وی پس از اینکه شرایط برایش سخت شد، تبریز را ترک کرده و به خوی بازگشت. در سال۱۸۲۴، عباس میرزا مجدداً او را فراخواند و به معلمی چندین تن از فرزندان خود منصوب کرد. اندکی بعد آقاسی به معلمی محمد میرزا گماشته شد و «مدت‌ها به تعلیم آن شاهزاده روزگار گذرانید و در ضمن او را با تصوف و عرفان آشنا نمود.» دیری نپایید که شاهزاده «تخم محبت او را در دل شریف کاشتند. چنان شد که در اکثر اوقات لیل و نهار به نان قلیلی قناعت می‌فرمودند.» شاهزاده مرید بود و حاجی مراد. گویند محمد میرزا از آن زمان ژنده‌پوشی برگزید و این دو در میان مردم، به «دو درویش» معروف شدند.[۶] با وجود اینکه در منابع قاجاری تمایل محمد میرزا به تصوف را حاصل ارتباط او با حاجی میرزا آقاسی دانسته‌اند، اما به نظر نمی‌آید که چنین باشد. پیش از آقاسی، صوفیانی چون محمدرضا همدانی و حاجی زین‌العابدین شیروانی نیز مراد شاهزاده بوده‌اند. به هر صورت زندگی درویشی عباس میرزا و قائم‌مقام فراهانی را خوش نیامد، زیرا «پادشاهی با ترک اسباب ملکداری» جور نمی‌آید.[۷] بعدها ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی، نخستین صدراعظم محمد میرزا، سعی در محو کردن عقاید صوفیانه او برآمد؛ اما کامیاب نگشت.[۸]

با آغاز جنگ‌های ایران و روسیه ناشی از اعلام جهاد توسط علمای شیعه، محمد میرزا توسط پدرش با سپاهی متشکل از خواجه‌وندی‌ها و عبدالمالکی‌ها به گنجه برای محافظت از دژ آنجا فرستاده شد. او در گنجه با امیرخان سردار (عموی مادری عباس میرزا) به جنگ با روس‌ها رفت. امیرخان در نبرد کشته شد و محمد میرزا شکست سختی خورد و عقب‌نشینی کرد. پس از پایان جنگ با روسیه، فتحعلی‌شاه جهت سر و سامان بخشیدن به امنیت خراسان، عباس میرزا را به حاکمیت آن ناحیه گماشت. محمد میرزا نیز در این سفر با پدر خود همراه بود. محمد میرزا در یکی از ماموریت‌های خود، قریب به ۲۰٬۰۰۰ ایرانی که توسط قبایل سنی آسیای میانه به اسارت گرفته شده بودند را آزاد کرد. ظاهراً به افتخار همین پیروزی بزرگ بود که نام فرزند تازه متولد شده خود را «ناصرالدین» گذاشت.[۹] عباس میرزا پس از سرکوب خوانین یاغی (پاییز سال ۱۸۳۲) جهت برقراری حاکمیت ایران بر هرات، با یارمحمدخان، وزیر دولت هرات، به مذاکره نشست.[۱۰] اما چون مذاکره سودی نبخشید، پسر خود محمد میرزا با لشکری به سوی آن شهر گسیل کرد. محمد میرزا در ابتدا به موفقیت‌هایی رسید و فاصله زیادی تا فتح شهر نداشت، اما در همان زمان خبر رسید که عباس میرزا در مشهد درگذشته‌است.[۱۱] با شنیدن خبر مرگ ولیعهد، شاهزاده و قائم‌مقام فراهانی مجبور شدند با کامران میرزا، حاکم هرات، مصالحه کنند. در مذاکره میان فرستادگان محمد میرزا با یار محمدخان، وزیر هرات، قرار شد تا کامران میرزا حاکمیت ایران را بپذیرد، پانزده هزار تومان زر و پنجاه شال کشمیری خراج پرداخت کند و اسرای ایرانی که در تاخت و تاز به خراسان اسیر کرده بود را آزاد کند. همچنین کامران میرزا به محمد میرزا تعهد داد که «اهالی قلمرو خویش را از راهزنی در حدود خراسان و کشتن و فروختن اسیران مانع شود.» پس از معاهده فوق، محمد میرزا که برای مراسم برگزیدگی به ولایتعهدی به تهران فراخوانده شوده بود، برادر خود قهرمان‌میرزا را به حاکمیت خراسان منصوب کرد و راهی پایتخت شد.[۱۲]

بحران جانشینی فتحعلی‌شاهویرایش

ولایتعهدیویرایش

محمد میرزا در این زمان تحت نفوذ کامل قائم مقام فراهانی قرار داشت. چنان‌که جیمز فریزر انگلیسی که آن زمان در تهران حضور داشت نوشت «قائم مقام همراه شاهزاده به تهران نیامد، بلکه این شاهزاده بود که همراه قائم مقام وارد تهران شد.» به هر حال محمد میرزا در نوروز ۱۸۳۴ به عنوان نایب‌السلطنه و حاکم خراسان و آذربایجان انتخاب شد و سپس راه تبریز را در پیش گرفت.[۱۳] پس از ورود ولیعهد به تبریز، قائم مقام دستور داد تا چهار برادر محمد میرزا، از جمله خسرومیرزا و جهانگیرمیرزا، در اردبیل زندانی شوند. او بعدها پس از مرگ فتحعلی‌شاه فرمان داد تا این چهار پسر را کور کنند. در این زمان وضعیت تبریز مطلوب نبود. خزانه خالی بود، پرداختی قشون چهار ماه عقب افتاده بود و تسلیحات جنگی نیز بلااستفاده بودند.

مرگ عباس میرزا نه تنها فرزند محبوب فتحعلی‌شاه را از او گرفت، بلکه او را از یاری کسی که سال‌ها در حکومت شریکش بود، محروم ساخت. علاوه بر آن، تصمیم انتخاب فرزند عباس میرزا به جای یکی از پسران خودش، شاه را با مقاومت‌هایی روبرو ساخت که مهم‌ترین آن‌ها از جانب حسینعلی میرزا، فرمانفرمای فارس، بود. حسینعلی میرزا تصور می‌کرد ولایتعهدی محمد میرزا او را از حق قانونی‌اش محروم ساخته‌است و همچنین این تصمیم را تسلیم شدن پدرش در برابر خواسته روس‌ها می‌دانست.[۱۴]

چون بوی نافرمانی از سوی فرمانفرای فارس به مشام می‌رسید، فتحعلی‌شاه شخصاً در سال ۱۲۱۳ خورشیدی با سپاهی راهی جنوب ایران شد اما درحالیکه هیچ نشانی از بیماری نداشت، به‌طور ناگهانی در اصفهان درگذشت.[۱۵] از آنجا گه مرگ او می‌توانست باعث ناآرامی‌هایی شود، به خصوص اینکه بیرون از پایتخت درگذشته بود، ابتدا پیک‌هایی به سمت محمد میرزا روانه شدند تا خبر را به او برسانند. سپس جسد شاه را به حرم فاطمه معصومه برای خاکسپاری انتقال دادند. تنها آن زمان بود که به صورت عمومی اعلام شد که شاه مرده‌است.[۱۶] مطابق انتظار، مرگ او منجر به بروز شورش‌هایی در سطح کشور شد و تعدادی از شاهزادگان، از جمله حسینعلی میرزا فرمانفرما و علی میرزا ظل‌السلطان خود را پادشاه خواندند.

با رسیدن خبر به تبریز، جان کمپبل و کنت سیمونیچ وزرای مختار انگلیس و روسیه محمد میرزا را به عنوان شاه جدید به رسمیت شناختند. برای پشتیبانی از به تخت نشستن محمد میرزا، یک سپاه انگلیسی که در بهار همان سال وارد تبریز شده بود؛ به همراه ۳۰٬۰۰۰ پوند (۱۰۰٬۰۰۰ تومان) به شاه جدید تحویل داده شده بود. فردای اعلام پادشاهی محمدشاه در تبریز، قائم مقام سپاهی به فرماندهی کلونل هنری لیندسی را به سمت تهران روانه کرد که در آنجا علی میرزا ظل‌السلطان پسر فتحعلی‌شاه و برادر تنی عباس‌میرزا خود را پادشاه اعلام کرده بود.[۱۷]

علی میرزا ظل‌السلطانویرایش

علی میرزا ظل‌السلطان حکمران تهران هنگامی که خبر مرگ فتحعلی‌شاه در اصفهان را شنید، با شاهزادگان و حکام مرکزی ایران و عده‌ای از درباریان که در تهران بودند، همدست شد و خود را شاه خواند و با عنوان علی‌شاه اعلام پادشاهی کرد. انگلیسی‌ها هم از او حمایت کردند. آصف‌الدوله هنوز دل در گرو «مملکت هرات و خراسان» و حسنعلی‌میرزا داشت، اما با حمایت انگلیسی‌ها، او هم همکاری کرد.[۱۸] آصف‌الدوله در همین رابطه نوشت «حالا که ایلچی انگلیس عریضه را دیده، بیشتر اهتمام در حصول مطلب می‌کند.»[۱۹] حکومت علی‌میرزا ۹۰ روز به طول انجامید.

او پس از اعلام سلطنت خود، دست به بذل و بخشش زد و عده‌ای از اوباش تهران را به نام سرباز به زور پول جمع‌آوری کرد و دسته‌های نظامی را که همراه فتحعلی‌شاه به اصفهان رفته بودند با فرمانده آنان، علینقی میرزا رکن‌الدوله پسر هشتم فتحعلی‌شاه، به پایتخت احضار کرد. وی فرمان ظل‌السلطان را پذیرفت و با سپاه خود و کلیه ذخایر اثاثیه سلطنتی به تهران آمد و ضمن خدمتگزاری، بازوبند فتحعلی‌شاه را به ظل‌السلطان تقدیم کرد و از طرف او نامه‌هایی به حکام ولایات نوشت و امان را به قبول امر و فرمان ظل‌السلطان خواند و فرمان‌هایی نیز به نام و امضای ظل‌السلطان علی‌شاه به بعضی از ولایات صادر کرد.

چند روز پس از این واقعه، ظل‌السلطان یکی از محارم خود، محمد جعفرخان کاشی را به صدارت منصوب کرد و رکن‌الدوله را برای ملاقات با محمد میرزا به تبریز روانه ساخت و ضمناً نامه‌ای به محمد میرزا نوشت و او را به قبول سلطنت خویش دعوت و در این نامه اظهار کرد که اگر محمد میرزا با حکومت او موافقت کند، او را همچنان ولیعهد نگاه خواهد داشت و حکمرانی تمامی آذربایجان را به او واگذار خواهد کرد.

سپاه اعزامی از آذربایجان به محل سیادهن (تاکستان فعلی) در ۴۰ کیلومتری مغرب قزوین با ۱۵۰۰۰ تن سپاه اعزامی ظل‌السلطان که به سرداری برادر خود امام وردی میرزا ایلخانی برای تصرف زنجان و آذربایجان و تهدید محمد میرزا روانه کرده بود، روبرو شد. پس از برخورد مختصری یأس بر سپاه ظل‌السلطان چیره گردید و امام‌وردی میرزا درصدد پوزش و عذرخواهی و جلب محبت محمد میرزا برآمد. شاه جدید پذیرفت که از مجازات عموی خود چشم‌پوشی کند.[۲۰] سرانجام محمد میرزا در اوایل رمضان سال ۱۲۵۰ هجری به همراهی قائم مقام و رجال دربار خود و سفرای روس و انگلیس به پایتخت وارد شد و روز ۱۴ آن ماه تاجگذاری کرد.

حسینعلی‌میرزا فرمانفرماویرایش

 
حسینعلی‌میرزا فرمانفرما، پسر فتحعلی‌شاه، در فارس خود را شاه ایران اعلام کرد و با نام «حسینعلی‌شاه» سکه زد.

اما مهم‌ترین خطری که پادشاهی محمدشاه را تهدید می‌کرد از جانب شیراز بود. در آنجا حسینعلی‌میرزا فرمانفرما حاکم فارس به همراهی برادرش علی‌میرزا شجاع‌السلطنه حاکم کرمان خود را پادشاه اعلام کرده بود. قائم مقام برای جلوگیری از جنگ داخلی، سعی کرد که برادران و عموهای شاه را با حیله و نیرنگ به دام اندازد ولی دربارهٔ فرمانفرما و شجاع‌السلطنه حیله‌های او مؤثر نیفتاد و ناچار شاهزاده فیروز میرزا را با منوچهرخان معتمدالدوله[۲۱] و سر هنری لیندسی با ۵۰۰ سرباز و توپخانه کافی به فارس روانه کرد و چون خبر استقرار محمدشاه در تهران به گوش اطرافیان فرمانفرما رسیده بود، غالباً از ترس مجازات بعدی او را رها کردند و قشون فرمانفرما به سادگی شکست خورد. شجاع‌السلطنه به امر محمدشاه کور و سپس در اردبیل زندانی شد. حسینعلی‌میرزا فرمانفرما هم به وبا دچار شد و چند ماه بعد درگذشت.[۲۲] سه پسر او به انگلستان پناهنده شدند و مدتی بعد تحت حفاظت بریتانیا از اروپا به بغداد رفتند.[۲۳]

رفتار قائم مقام با سایر مدعیان سلطنت نیز بهتر از رفتاری که با شجاع‌السلطنه کرد، نبود. بعضی از شاهزادگان مانند محمدتقی میرزا، به محض وصول دستور قائم مقام برای ابراز اطاعت به تهران رفتند و از مجازات رهایی یافتند. شاهزاده دیگر شیخعلی میرزا ملقب به شیخ الملوک حاکم ملایر و تویسرکان هم شورش کرده بود و در ملایر که ان روزگار به دولت‌آباد معروف بود بر تخت پادشاهی نشسته بود که طی یک لشکرکشی از سمت تهران و شکست در ملایر به قلعه شاهزادگان در تویسرکان گریخت و در آنجا دستگیر و به زندانی در اردبیل تبعید شد؛ ولی عدهٔ دیگری از شاهزادگان توسط قائم مقام دستگیر و زندانی شدند. به هر صورت اوضاع آرام شد و محمد میرزا قائم مقام فرهانی را به عنوان صدراعظم خود انتخاب کرد.

حکومتویرایش

صدارت قائم‌مقام فراهانیویرایش

همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد با به قدرت رسیدن محمدشاه، میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی که نقش اصلی را در تحکیم تاج و تخت او و سرکوب مدعیان بازی کرد به عنوان صدراعظم ایران انتخاب شد. صدارت وی اما دوام چندانی نیاورد. قائم‌مقام دست به اقدامات و اصلاحاتی در زمینه‌های مختلف زد که درباریان و دولت‌های خارجی را خوش نیامد و نتیجتا محمدشاه را با وارد ساختن اتهام «سازش قائم‌مقام با روس‌ها» به صدراعظمش بدبین ساختند و روحانیون شیعه نیز با بدگویی از او بر بالای منبر توده مردم را علیه او کردند.[۲۴]

قائم‌مقام در زمینه سیاست داخلی تلاش کرد تمرکز قدرت را از افزایش و ریخت و پاش درباریان را کاهش دهد؛ چنان‌که یک مرتبه ۲۰ تومانی که محمدشاه به عنوان هدیه به باغبان خود داده بود را از باغبان مذکور پس گرفت و به خزانه دولت بازگرداند.[۲۵] او شخصاً به مسائل ریز و درشت دولتی را مدیریت می‌کرد چون، بنا به گفته خودش به جیمز فریزر، «این چیزهای کوچک خیلی بیشتر از چیزهای بزرگ اوقات آدم را تلخ می‌کند.» در نوشته‌هایی که از شاهزادگان قاجار آن روزگار بر جای مانده، قائم‌مقام با صفاتی مانند «فاسد»، «بی‌صفا»، «خائن»، «بددل و زشتکار» و «ناسزاوار مرد دنیا دوست» توصیف شده‌است.[۲۶][۲۷]

اما مهم‌ترین مسئله‌ای که در سقوط قائم‌مقام فراهانی تأثیرگذار بود ایستادگی او در برابر افزایش نفوذ انگلستان در ایران بود. چون روس‌ها بنا بر عهدنامه ترکمنچای امتیازاتی بزرگی از دولت ایران گرفته بودند، انگلیسی‌ها نیز خواستار امتیازات مشابهی بودند اما صدراعظم با این موضوع مخالف بود.[۲۸] به عقیده سیاستمداران انگلیسی، دادن امتیازات مشابه به بریتانیا از سوی ایران «پادزهر» ترکمنچای بود؛ اما قائم‌مقام به آن‌ها پاسخ داد که «آنقدر زهر در بدن بیمار ما اثر کرده که اگر مراقبت نشود مرگ ما حتمی است و هرگاه پادزهر تندی بر آن برسد، نه تنها از درد او نمی‌کاهد بلکه مرگ را تسریع می‌کند.» او در پاسخ به پافشاری انگلیسی‌ها، شرط موافقت با خواسته آن‌ها را احیای عهدنامه ۱۸۱۴ اعلام کرد[الف] اما چون احیای این عهدنامه می‌توانست روابط انگلیسی‌ها با روسیه را تیره کند، لندن با این خواسته مخالفت کرد.[۲۹] با مشاهده سرسختی قائم‌مقام فراهانی، انگلیسی‌ها در پی کاهش نفوذ او برآمدند. آن‌ها تلاش مستقیماً به سراغ خود شاه رفتند اما صدراعظم در پاسخ ملاقات‌های محمدشاه را محدود کرد و تنها کسانی می‌توانستند با او دیدار کنند که ابتدا از قائم‌مقام اجازه گرفته باشند. واتسون در همین زمینه نفوذ قائم‌مقام بر محمدشاه را با نفوذ کاردینال ریشلیو بر لوئی چهاردهم مقایسه می‌کند. صدراعظم همچنین تلاش کرد روابط ایران با دیگر کشورهای اروپایی را گسترش دهد و روابط حسنه‌ای با عثمانی برقرار سازد، چرا که «مشغول شدن ما و رومی (عثمانی) به هم، باعث فراغت کفره روس است که دشمن هر دو دولت است.»[۳۰]

 
قائم‌مقام فراهانی نخستین صدراعظم محمدشاه بود. به تحریک درباریان و سفرای خارجی محمدشاه او را برکنار، زندانی و سپس اعدام کرد.

در گزارشی مربوط به تاریخ ۱۲ مه ۱۸۳۵ از کمپل، وزیرمختار انگلیس در ایران، آمده که وی موفق شده با استفاده از درباریان به گوش شاه برساند که سازشی «میان قائم‌مقام و روس‌ها وجود دارد» و شاه با شنیدن این موضوع «سخت متغیر» شد. کمپل در گزارش ۱۶ مه خود از این می‌نویسد که «همه جا می‌گویند من آرزوی کشتن او (یعنی قائم‌مقام) را دارم.» او در گزارشی دیگر، به تاریخ ۲۷ مه، می‌نویسد که شاه از جانب قائم‌مقام نگرانی ندارد و تصور می‌کند که «من فریب شکایت‌های ناراضیان و فتنه جویان را خورده‌ام. انکار نکردم.» کمپل در ۷ ژوئن می‌نویسد که «احساسات مردم علیه قائم‌مقام روز به‌روز تندتر می‌شود و ملایان بالای منبر علیه او به درشتی سخن می‌گویند.» در نهایت به روز ۱۲ ژوئن قائم‌مقام از صدارت برکنار شد. کمپل می‌نویسد «هرکس دوستی را می‌دید به عادت ایرانیان در آغوش می‌کشید.» مساجد پر بودند و همه به سفیر مبارکباد می‌گفتند. مسئله همین‌جا پایان نیافت. کمپل از شاه «استدعا» کرد که اگر «اگر راست است که قائم‌مقام اعدام نشده، او را بکشند» چون او به حدی تبهکار است که «اگر زنده بماند، هرکسی را می‌فریبد و از نو زمام قدرت را به دست خواهد گرفت.» در ۲۲ ژوئن نماینده‌ای از سوی امام جمعه آمد و خبر دستگیری قائم‌مقام را به نماینده انگلیس تبریک گفت. قائم‌مقام را در باغ نگارستان زندانی کردند. ۴ روز بعد، شاه فرمان داد او را بکشند.[۳۱] چند روز پس از اعدام قائم‌مقام، انگلیسی‌ها به سراغ شاه رفتند و از او قول گرفتند که عهدنامه مذکور را امضا خواهد کرد.[۳۲]

با اعدام قائم‌مقام، محمدشاه چند ماهی را بدون صدراعظم سپری کرد. انگلیسی‌ها تمایل داشتند که یکی از میان اللهیارخان آصف‌الدوله، عبدالله‌خان امین‌الدوله و میرزا ابوالحسن‌خان شیرازی به صدارت برداشته شود اما برخلاف انتظارات انگلیسی‌ها و درباریان، محمدشاه به مراد خود رو کرد و حاجی میرزا آقاسی را به صدراعظمی ایران برگزید. همان دشمنان قدیمی قائم‌مقام فراهانی، مجدداً و این بار در برابر حاجی میرزا آقاسی صف‌آرایی کردند. آقاسی در یکی نخستین اقدامات خود، امضای عهدنامه مورد تقاضای انگلیسی‌ها که محمدشاه وعده امضای آن را داده بود، را به حالت تعلیق درآورد.[۳۳] در این زمان، وضعیت سلامتی شاه نگرانی‌هایی برای آینده دولت پس از مرگ او پدیدآورده بود و مدت کوتاهی پس از انتصاب آقاسی به صدارت، ناصرالدین‌میرزا که در آن زمان تنها چهار سال داشت به عنوان ولیعهد ایران انتخاب شد. مقرر گردید تا اداره آذربایجان (که حکومت آن مختص ولیعهد ایران بود) به صورت موقت تا زمان رسیدن ولیعهد به سن قانونی به قهرمان میرزا، شاهزاده نزدیک به روسیه و برادر تنی شاه، سپرده شود و همچنین میرزامحمد زنگنه، امیرنظام آذربایجان، نیز به عنوان پیشکار او انتخاب شد. چند سال بعد در ۱۸۴۲ میلادی این جایگاه به برادر دیگر شاه، بهمن‌میرزا، سپرده شد.[۳۴]

لشکرکشی به هراتویرایش

وضعیت سیاسی پیش از لشکرکشیویرایش

کامران میرزا از همان آغاز عهدنامه خود با محمدشاه را به دفعات نقض کرد. تاخت‌وتازهای سربازان او به شهرهای خراسان شاه را در نخستین سال سلطنتش، بر آن داشت که برای مجازات وی مجدداً به آن سمت لشکر بکشد. اما کامران میرزا با ارسال پیشکش به تهران و اظهار انقیاد، شاه را از تصمیم خود منصرف کرد.[۳۵] دیری نپایید که مردان کامران میرزا این بار به سیستان تاختند. او قبایل مختلف همجوار چون جمشیدی، تومانی و هزاره را در هرات گرد هم آورد تا در صورت لشکرکشی شاه ایران، در برابر او مقاومت کند. این تحرکات و حمله قریب‌الوقوع ایران جهت مجازات کامران میرزا، دولت انگلیس را نگران ساخت. مک‌نیل در نامه‌ای محرمانه پالمرستون، وزیر امورخارجه انگلیس را مطلع ساخت که «هرات کلید تمام شمال افغانستان است… اگر مانع پیشروی ایران نشویم، خطر برخورد با ایران و روسیه در افغانستان وجود دارد… در صورتی که ایران هرات و روسیه خیوه و بخارا را تصرف کند، کنترل آسیای میانه از دست ما خارج خواهد شد.»[۳۶]

گزارش بورنس، نماینده انگلیس در کابل:

«امیر دوست‌محمدخان با نظریات ما کاملاً موافق است… من همه نوع اعتبار مالی به او می‌دهم. دوست‌محمدخان تمام روابط خود با ایران و روس‌ها را قطع نموده و فرستاده پادشاه ایران را که فعلاً در کابل می‌باشد به حضور نپذیرفت.

«
»

با مشاهده این وضعیت، پالمرستون الکساندر بورنس را راهی کابل و مستر لیچ را راهی قندهار کرد تا از اتحاد امرای آن نواحی با شاه ایران جلوگیری کند.[۳۷] همزمان، کولونی و پاتینجر را با لباس مبدل و با نام «ملا مؤمن» و «سید علوی» راهی هرات کردند تا کامران میرزا را یاری دهند.[۳۸] محمدشاه قنبرعلی‌خان مافی را با هدایایی به کابل فرستاد تا حاکم آن را به همراهی و اطاعت از دولت ایران فرابخواند. یکی از گزارش‌های بورنس ذکر می‌کند که فرستاده مذکور به حضور پذیرفته نشد چرا که دوست‌محمدخان رابطه خود با ایران و روسیه را قطع کرده‌است. کامران میرزا که از قصد محمدشاه اطمینان حاصل کرده بود، مجدداً فرستاده‌ای را با هدایای پرشمار راهی تهران کرد تا اظهار بندگی نماید. اما حاجی میرزا آقاسی پاسخ داد زمانی که محمدشاه به هرات رسید، کامران میرزا به نزد شاه آید و پس از اظهار انقیاد، مجدداً به حاکمیت هرات گماشته شود.[۳۹] هنوز محمدشاه در تهران بود که کامران میرزا تعدادی از ایرانیان شهر را کشت و باقی را بیرون کرد. او همچنین راه عبور و مرور بین ایران و هرات را کاملاً بست. این کار در عمل، نوعی اعلان استقلال بود.[۴۰] این رویداد، محمدشاه را در تصمیم خود جهت لشکرکشی به شرق مصمم‌تر ساخت.

همزمان با این اتفاقات، تحرکات دولت انگلیس ادامه داشت. وزیر مختار آن کشور، در ۱۸۳۶ به دولت ایران هشدار داد در صورتی که ایران در امور افغانستان مداخله کند، دولت انگلیس «سخت اعتراض خواهد کرد و آن را عملی دشمنانه تلقی می‌کند.»[۴۱] از مهم‌ترین دلایل مخالفت لندن با لشکرکشی محمدشاه به هرات، ماده ۱۱ عهدنامه ترکمنچای بود که مطابق آن، روسیه حق داشت در سراسر قلمروی ایران کنسولگری و نمایندگی بازرگانی تأسیس کند اما نباید اعضای آن از ده نفر فراتر رود. این ماده انگلیسی‌ها را نگران می‌ساخت زیرا باعث نزدیکی هرچه بیشتر روس‌ها به هند می‌شد.[۴۲] آن‌ها روسیه را پس تلاش ایران جهت پس‌گیری هرات می‌دانستند. حتی شایع شد که روس‌ها قصد دارند قره‌باغ و شیروان را بابت این حمله به ایران پس بدهند.

انگیزه دولت ایران از این لشکرکشی، علاوه بر تابعیت مجدد هرات، تأمین امنیت شرق ایران که به سبب تاخت‌وتازهای قبایل سنی مذهب آسیای میانه به آن منطقه به چالش کشیده می‌شد، بود. این قبایل در حملات خود چندین هزار ایرانی را به اسیری گرفته بودند و شاه می‌توانست ضمن برقراری حاکمیت مجدد ایران بر هرات، اسرای مذکور را آزاد سازد و امنیت خراسان را تأمین کند. به علاوه انگیزه‌ای شخصی نیز برای محمدشاه وجود داشت. او که در زمان ولایتعهدی پدرش هرات را محاصره کرده بود اما موفق به ورود شهر نشده بود، می‌توانست کار ناتمام خود را به اتمام برساند. همچنین شاه که در نبرد برای تاج‌وتخت از یاری نیروهای روسیه و انگلیس سود جسته بود، می‌توانست با یک فتح نظامی قدرت دولت خود را به رخ بکشد.[۴۳]

محاصره هراتویرایش

با وجود اعتراض دولت انگلستان به لشکرکشی ایران به سمت هرات، سرانجام ایران در سال ۱۲۵۳ هجری مطابق با ۱۸۳۷ میلادی به هرات لشکر کشید.[۴۴] افسران انگلیسی از ارتش ایران اخراج شدند و وزیر مختار انگلیس پرچم سفارت آن کشور را پایین کشید. این عمل بیش از اینکه به سود ایران باشد، به سود انگلیسی‌ها بود چرا که انگلیس با ایران قرارداد داشت که در «مسائل میان ایران و افغان بی‌طرف بماند.»[۴۵] محمدشاه شخصاً فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و در ماه سپتامبر با ۸۰ هزار سرباز راهی شرق شد. سپاه ایران در ابتدا قلعه غوریان را محاصره کرد. آقاسی این تصمیم را وقت تلف کردن می‌دانست و بر آن بود که سپاه باید مستقیماً شهر را محاصره کند. اما آقاخان نوری (وزیر لشکر وقت، صدراعظم ایران پس از قتل امیرکبیر توسط ناصرالدین‌شاه) شاه را برای محاصره آن قلعه راضی کرد. به هر صورت قلعه مذکور در ماه شعبان فتح شد. سیمونیچ، وزیر مختار روس، در نامه‌ای این اتفاق را تبریک گفت و آن را پیشامد یک فتح بزرگ دانست. سپس سپاه ایران در ماه رمضان راهی هرات گردید. در این زمان، کامران میرزا ۲۲ هزار نفر را برای دفاع از شهر گردآورده بود.[۴۶]

با محاصره هرات، مجدداً اختلاف در اردوی ایران پدیدار شد. آقاسی معتقد بود که سپاه ایران نباید مانع عبور و مرور غیرنظامیان شود اما آقاخان نوری معتقد بود باید بر شهر سخت گرفته شود تا تسلیم شوند. محمدشاه نظر آقاخان را در پیش گرفت. در همین زمان، دوست‌محمدخان، امیر کابل، هدایایی نزد شاه ایران فرستاد و اظهار انقیاد کرد.[۴۷] کامران میرزا فرستادگانی نزد خوانین سنی آسیای میانه فرستاد و پیام داد که «هرگز فکر نکنید محمدشاه پس از فتح هرات شما را آسوده می‌گذارد. قصد او آزادی اسیران شیعه است که بیشتر در میان خیوق و میمنه پراکنده‌اند.» این ترفند جواب داد و خوانین مذکور سپاهیانی به سمت هرات فرستادند اما ارتش ایران به سادگی نیروهای آن‌ها را پیش از رسیدن به هرات در هم شکست.[۴۸] چون وضعیت برای کامران میرزا دشوار افتاد، در پی صلح برآمد. محمدشاه پاسخ داد «اگر کامران میرزا به ضمیمه بودن هرات به خاک ایران اعتراف کند و در بیرون از هرات به حرمت سلطنت با او ملاقات کند…» به تهران بازمی‌گردد. کامران میرزا پذیرفت؛ اما پاتینجر، نماینده انگلیس، مانع شد. شاه ایران که این وضع را دید، دستور داد نبرد ادامه پیدا کند. چون کامران میرزا و وزیرش یارمحمدخان خود را ناتوان دیدند، بر آن شدند که جنگ را مذهبی کنند. علمای سنی سپاهیان ایران را کافر اعلام کردند و مردم شهر کفن‌پوشان به جنگ ارتش ایران شتافتند که البته به سادگی و با تلفات بالا مجبور به عقب‌نشینی شدند. همزمان با این اتفاقات، فرستادگانی از سوی امرای منطقه، از کابل و قندهار گرفته تا پنجاب و خوارزم، وارد اردوی ایران شده و هدایای پرشماری را پیشکش کردند.[۴۹]

چون حلقه محاصره تنگ‌تر می‌شد، کامران میرزا مجدداً در پی صلح برآمد. قرار شد شخصاً به اردوی ایران وارد شود اما مک‌نیل، ایلچی دولت انگلیس که در اردوی ایران حاضر بود، مانع شد و «او را به صبوری دل همی داد و کس به شهر فرستاد.»[۵۰] مک‌نیل در دیدار با شاه، به او اعلام کرد که سپاه ایران باید به «سبب اتحاد دولتین ایران و انگلیس دست از محاصره هرات بردارد، وگرنه آماده مشاجره شود.» محمدشاه اعتنایی نکرد. مک‌نیل مجدداً به دیدار شاه رفت و از او خواست که سه روز آتش‌بس اعلام کند تا او شخصاً وارد هرات شده و کامران میرزا را به تسلیم وادارد. محمدشاه پذیرفت، اما مک‌نیل زیر قول خود زد و با پرداخت ۵۰ هزار روپیه، کامران میرزا و وزیرش را به مقاومت ترغیب کرد. همچنین اعلام کرد که تا دو ماه دیگر، نیروی دریایی انگلیس وارد دریای عمان شده و با اشغال فارس، دولت ایران را مجبور به عقب‌نشینی می‌کند. مهدی‌خان قراپاباغ که از طرف محمدشاه همراه مک‌نیل بود، از این موضوع آگاه شد.[۵۱] همزمان پیک هیئت انگلیسی که اخبار دولت ایران را مرتباً برای افسران انگلیسی حاضر در هرات مخابره می‌کرد، دستگیر شد. این دو مسئله، واکنش خشمگینانه‌ای از محمدشاه در پی داشت و مک‌نیل نیز با عصبانیت اردوی ایران را ترک کرد.[۵۲]

برخورد مستقیم میان ایران و انگلیسویرایش

مک‌نیل که پس از قطع روابط ایران و انگلیس قصد ترک ایران از راه تبریز را داشت، چون محمدشاه اعلام کرده بود که علما «اعلام کنند همه مسلمانان باید در برابر انگلیسی‌های کافر مقاومت کنند»،[۵۳] از زنجان به سیدمحمدباقر شفتی، رهبر روحانیون شیعه، نامه‌ای نوشت و به او گفت که «چون مراتب از لوازم بود مصدع احوال رحمت اشتمال آمد باقی قوام دین مبین و قواعد شرع متین به انوار و نقوی و آثار حکم و فتوی آن شریعت پناه مرتفع و معلی باد.» این نامه یک تهدید پنهان علیه شفتی بود که به خواسته محمدشاه مبنی بر اعلام جهاد علیه قبایل سنی و دولت بریتانیا توسط روحانیون، عمل نکند.[۵۴] روحانی شیعه در پاسخ از تصمیم شاه دفاع کرد و آن را برای حفظ امنیت مناطق شرقی ایران و نجات شیعیان از حملات سنیان ضروری دانست. او روابط نظامی و دیپلماتیک را نیازمند «رجوع به امنای دولت علّیه» خواند؛ اما اعلام کرد که قصد اعلان جهاد علیه بریتانیا و قبایل سنی را ندارد.[۵۵] این موضوع بعدها اعتراض دولت ایران را در پی داشت و سفیر ایران به لرد پالمرستون نوشت: «کاغذ نوشتن دولت انگریز (انگلیس) به جناب فخرالاسلام آقا سیدمحمدباقر مجتهد، به اصفهان، چه مناسبت دارد.»[۵۶]

بخشی از منشور محمدشاه، پس از ناکامی در پس‌گیری هرات:

... مردمان ایران چنان تصور ننمایند که من از سفر و جنگ خسته شده‌ام یا نیتی را که در پس گرفتن اسرا داشتم تغییر دادم. هرگز به خدا قسم. اسیرهای ما خاطر جمع باشند که تا جان دارم از این نیت برگشت نخواهم کرد و به فضل الهی همه اسرا را پس خواهم گرفت.

«
»
اکسیر التواریخ، ۵۰۱–۵۰۲

مک‌نیل در تبریز نامه‌ای از پالمرستون دریافت کرد که حاوی هشداری برای شاه ایران بود چرا «که انگلیس این عمل شاه را نخواهد پذیرفت و آن را حاصل همکاری با روسیه می‌داند.» مدتی پس از خروج مک‌نیل، محمدشاه از سوی حاکمان فارس و کرمان مطلع شد که کشتی‌های انگلیسی وارد دریای عمان شده‌اند و خارک را اشغال کرده‌اند. استودارت، نماینده انگلیسی ساکن هرات، به شاه نامه نوشت که «هنوز فتح هرات تمام نشده، مردم هندوستان طریق سرکشی در پیش گرفته‌اند. دولت انگلیس ناچار است اگر مراجعت نکنید، به منازعت برخیزد. اینک که کشتی‌های ما تا خارک پیش آمده‌اند، من به شما اعلان جنگ می‌کنم. اگر از هرات دست برندارید، باید برای جنگ در فارس آماده شوید.»[۵۷] با دیدن این وضعیت، محمدشاه چاره‌ای جز عقب‌نشینی نیافت و پس از ۱۰ ماه محاصره، با دست خالی، به پایتخت بازگشت.[۵۸]

دولت ایران منشوری صادر کرد که نشانگر خشم عمیق محمدشاه بود. در این منشور آمده بود که تلاش دولت ایران برای آزادسازی اسرای ایرانی در بند قبایل آسیای میانه پایان نیافته‌است. از سربازان تشکر کرد که در «سرما و گرما… با شوق و غیرت تاب آوردند.» به انگلیسیان تاخت که ما «عهدنامه‌هایی با آنان داشتیم که آن را محکم‌تر از صد قلعه می‌پنداشتیم… اما نقض عهد کردند. خارک را گرفتند و تهدید به حمله به فارس و کرمان کردند.» «پس برگشتیم… انگلیس دولت بزرگی است و صلاح حرب نداشتیم.» هما ناطق این منشور را نخستین مرتبه در تاریخ ایران می‌داند که دولت خود را مسئول پاسخگویی به مردم یافت.

در مجموع ماجرای هرات یک پیروزی قاطعانه برای بریتانیا بود. یک سال بعد لرد پالمرستون وزیر خارجه انگلیس از پذیرش نماینده ایران حسین‌خان آجودان‌باشی به عنوان یک سفیر رسمی سر باز زد اما به هر حال انگلیسی‌ها نمی‌توانستند سفارت خود در تهران را برای مدت طولانی خالی بگذارند و در سال ۱۸۴۱ میلادی که ایران امضای عهدنامه تجاری را پذیرفد، روابط تهران و لندن از سر گرفته شد.[۵۹] با این وجود مسئله هرات به صورت دائمی حل نشد. ایران در زمان ناصرالدین‌شاه تلاش کرد تا حاکمیت خود بر این شهر را مجدداً برقرار سازد که همین زمینه برخورد مستقیم نظامی میان ایران و انگلیس را فراهم آورد.[۶۰]

شورش در اصفهانویرایش

 
یک نقاشی از محمدشاه

وضعیت شهر پیش از شورشویرایش

سیدمحمدباقر شفتی از برجسته‌ترین روحانیون شیعه آن عصر بود. ثروت او به سال ۱۸۴۳ میلادی را ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار فرانک (برابر با ۲۰۰ هزار تومان) نوشته‌اند؛ چنان‌که «از زمان ائمه اطهار تا آن عهد هیچ‌یک از علمای امامیه به آن اندازه ثروت و مکنت» نداشت. او به بیع شرط[ب] مشغول بود و «دو هزار باب دکان و چهارصد کاروانسرا» داشت.[۶۱] او به دوران فتحعلی‌شاه «هم حاکم شهر بود و هم اجرا کننده حکم.» چنان‌که «متهمین را ابتدا به اصرار و ملایمت و تشویق اینکه خودم در روز قیامت پیش جدم شفیع گناهان شما خواهم شد به اقرار و اعتراف واداشته و سپس غالباً به گریه ایشان را گردن می‌زده و خود بر کشته آنان نماز گزارده.»[۶۲] لوطیان اصفهان نیز «دمار از روزگار مردمان برمی‌آوردند اما زیر سایه مجتهدی بودند که هیچ قدرتی را به رسمیت نمی‌شناخت.»

مسئله دیگر آن بود که شفتی به دشمنان محمدشاه پناه می‌داد. او که خود در نبرد برای پادشاهی جانب حسینعلی میرزا فرمانفرما را گرفته بود، امین‌الدوله صدر، از صدراعظم‌های دوران فتحعلی‌شاه که تلاش کرد ظل‌السلطان را به جای محمدشاه به قدرت برساند، را در پناه خود گرفت و وی نیز در مساجد اصفهان بست‌نشینی اختیار کرد. در این زمان هنوز قائم‌مقام فراهانی صدراعظم بود و رابطه دولت با روحانیون به اندازه دوران حاجی میرزا آقاسی تیره نشده بود. چون «مقرر شده» بود که امین‌الدوله به عتبات برود اما نرفته بود، قائم‌مقام در نامه‌ای نوشت که از «آن جناب (یعنی شفتی) خواهش داریم او را در جوار خود راه ندهد.» اما این مسئله سبب نشد که شفتی دست از پشتیبانی از امین‌الدوله بردارد.[۶۳] در این شرایط بود که شفتی در ۱۸۳۸ میلادی علناً دست به شورش زد و به مبارزه آشکار با خسروخان، حاکم اصفهان، برخاست. لوطی‌ها، اوباشی که به قتل، دزدی و تجاوز جنسی مشهور و تحت فرمان شفتی بودند، سر از اطاعت از حکومت مرکزی پیچیدند و رهبرشان به نام رمضان‌شاه سکه زد. آنان سپس شهر را غارت کردند و غنایم را به مسجد جامع اصفهان بردند.[۶۴] تعداد الواط تحت فرمان شفتی در زمان آغاز پادشاهی محمدشاه را ۳۰ هزار تن نوشته‌اند.[۶۵]

شورش شفتی و لوطی‌هاویرایش

فلاندن، نقاش فرانسوی که در آن زمان در اصفهان بود، می‌نویسد که شفتی «تبهکاران و دزدان و آدمکشان» را از ولایات فراخواند و گرد خود آورد و آن مزدوران «اربابان کوچه و بازار» شدند و خودسرانه مالیات می‌گرفتند و اگر کسی مقاومت می‌کرد، خانه‌اش را غارت می‌کردند. به گفته فلاندن، مردم در وحشت بودند اما همت نداشتند که به تنهایی خود را از دست این «ستم‌روایان» رها کنند. آن‌ها بارها به دربار شکایت بردند.[۶۶] در پی مسائل پیش آمده، محمدشاه به فرخ‌خان کاشی غفاری امین‌الدوله دستور تا به اصفهان رفته و دربارهٔ مشکلات پیش آمده تحقیق کند. وی با ورود به اصفهان، خسروخان را عزل و راهی تهران کرد و تا زمان ورود حاکم جدید شهر خود موقتاً حکومت اصفهان را در دست گرفت.[۶۷]

به هر صورت وضعیت اصفهان به گونه‌ای بود که شهر عملاً بین سال‌های ۱۲۵۳ تا ۱۲۵۵ قمری در دست شورشیان، به خصوص لوطیان، قرار داشت. آن‌ها دست به کارهای فجیعی زدند؛ چنان‌که ناسخ‌التواریخ می‌نویسد «اشرار و اوباش اصفهان اهل صلاح و فلاح را آسوده نمی‌گذاشتند. چه شب‌ها که مردم فاجر (تبهکار) به خانه مرد تاجر می‌رفتند. زن و فرزندش را فضیحت (بی‌آبرو) می‌کردند و اموال و اثقالش را به غنیمت می‌بردند.» اکسیر التواریخ از رشد سریع تعداد لوطی‌ها یاد می‌کند و می‌نویسد: «هرچند حکام و عمال خوشه حیات ایشان را به داس درودند مانند گندنا[پ] یک پرده نمو نمودند.» ونسا مارتین با توجه به تعداد زیاد جمعیت لوطیان و رشد سریع آن‌ها برداشت می‌کند که تنگدستان شهر و تعداد زیادی از جوانان بیکار به شورش پیوسته‌اند.

محمدشاه پس از پایان سفر هرات شخصاً «با شصت هزار قشون و هشتاد عراده توپ برای تنبیه الواط اصفهان تشریف آوردند.» بزرگی عدد سپاه شاه می‌تواند نشانگر گسترش عظیم شورش باشد.[۶۸] هرچند گزارشی دیگر سپاه را مرکب از چند عراده توپ و چهار هزار تفنگچی برمی‌شمارد.[۶۹] اینکه شاه و صدراعظمش بر روحانیون شیعه لشکر بکشند اتفاق تقریباً بی‌سابقه‌ای در ایران بود. کنت دو سرسی، سفیر فرانسه در ایران که خود شاهد ماجرا بود، نیز به این مسئله اشاره کرده‌است؛ او می‌نویسد «رسم نبود که اقتدار ملاها زیر پرسش رود و کسی تاکنون جرئت نکرده بود چنین کند.» به‌ویژه اینکه شفتی پیشوای روحانیون بود و اصفهان نیز در آن زمان پایتخت روحانیت شیعه.[۷۰] حتی نوشتند که این عمل به «کودتا» می‌ماند.[۷۱]

محمدشاه در اصفهانویرایش

توپ‌ها، صرف نظر از اینکه «هشتاد عراده» بودند یا «چندتا»، باعث ایجاد وحشت شدند. چون سپاه به دروازه اصفهان رسید، شفتی دستور داد که دروازه را ببندند. گویا «لوطیان مسلح و آن پیشوای مذهبی به خیال ایستادگی» در برابر شاه و حاجی آقاسی بودند و شاید انتظار داشتند محمدشاه نیز مانند فتحعلی‌شاه که خود به استقبالشان می‌رفت، رفتار کند. اما چنین نشد؛ شاه دستور داد که دروازه شهر را به توپ ببندند. نوشته‌اند که این مسئله باعث شد که مجتهد را «ترس بردارد.» او فرمان داد که دروازه شمالی را باز کنند، درحالی که لوطی‌ها از دروازه جنوبی از شهر گریختند.[۷۲] به هر صورت محمدشاه پس از ورود به شهر لوطیان را سرکوب کرد اما جرئت نکرد شفتی که به «گوشه‌ای خزیده بود» را اعدام کند. اما دستور داد که پسر او را به همراه پسر امام جمعه به استرآباد تبعید کنند. تعدادی از روحانیون را زندانی کرد و «دیگران تبدیل شدند به کارمندانی ناچیز که تا مدت‌ها دیگر دم نزدند.» امین‌الدوله نیز توبه کرد و با وساطت مک‌نیل، شاه او را به عتبات تبعید کرد. حاج غلامحسین، رهبر لوطی‌ها، تحت شکنجه کشته شد. ۲۷۰ نفر از شورشیان پس از ورود شاه به اصفهان کشته شدند و ۴۰۰ نفر را زندانی کردند. تعدادی را نیز به آذربایجان تبعید نمودند. فلاندن دربارهٔ شکنجه و اعدام شورشی‌ها، می‌نویسد «برخی را چشم درمی‌آوردند و قسمی را ناخ و دندان می‌کشید، بعضی را تا نیمه تن در خاک کرده بقسمی که سرشان در زمین فرومی‌رفت و پاهایشان را معلق می‌داشتند.»

توصیف دوسرسی از شکنجه رهبر لوطی‌ها:

قطعه‌های نازک چوب زیر ناخن‌هایش خرد کرده، سپس تمام دندان‌های او را کشیده و روی سرش کوبیدند.

«
»

محمدشاه دستور داد تا دیوانخانه‌ای برپا شود تا مردم آنچه از اعمال لوطیان دیدند بازگویند. نوشته‌اند که زنان با «هیجانی باورنکردنی» پرده از کامجوئی‌ها و تجاوزها «و جنایت‌های وحشتناک» برداشتند. فلاندن می‌نویسد که «من با چشم خود بسیاری از زنان را دیدم که در اثر حس انتقام با چشم اشک‌بار باز تقاضا داشتند به آن‌ها اجازه داده شود که دست و سر این جنایت کاران را که آن‌ها را بی عصمت کرده بودند، ببرند.» پس از آن نوبت به زمین‌ها و املاکی رسید که توسط مجتهدان و لوطیان غصب شده بود. شاه و آقاسی همه زمین‌ها را پس گرفتند و آن‌ها را جز املاک خالصه کردند.[۷۳]

شدت عمل محمدشاه احتمالاً از آن جهت بود که با این روش زمینه روی دادن مجدد شورش‌های مشابه در آینده از بین برود.[۷۴] دربارهٔ فضای امنیتی که در زمان حضور او در اصفهان حاکم بود، میرزاحسین‌خان می‌نویسد «معبرهای شهر جمیعا چاتمه سرباز مستحفظ، از خان‌ها تفنگ می‌خواستند و از اعیان و ملاها مقصر، از ساکنین بلده و دهات سیورسات (آذوقه موردنیاز سپاه)، از مالکین و عمال شهر و بلوکات هشتاد هزار تومان بقایای لاوصول (وصول نشده) سنوات. ملاها بدنام، اکابر و ارکان متهم، اعیان و اشراف مخوف (در ترس)، الواط خونخوار، مفسدین مخفی، کسبه و زارعین مستاصل، سلطان زمان در غضب…»[۷۵]

بعدها و در زمان مرگ شفتی در ۱۸۴۴ میلادی، حکومت هیچ اعتنایی نشان نداد و برای او مجلس سوگ هم بر پا نکرد. چنان‌که حتی کنسول فرانسه نیز در گزارش به وزیر خارجه دولت متبوع خود به این مسئله اشاره کرده‌است: «مفتخرم به اطلاع آن جناب برسانم که مجتهد اصفهان در ۲۲ آوریل درگذشت و مرگ این مقام عالی‌رتبه مذهبی برای شاه کاملاً علی‌السویه (بی‌اهمیت) بود.»[۷۶] در این سفر، شاه منوچهرخان معتمدالدوله که او را همراهی می‌کرد را به عنوان حاکم جدید اصفهان، لرستان و خوزستان انتخاب کرد و به این ترتیب منوچهرخان مناطقی را تحت حاکمیت خود گرفت که نفوذ رقیب او یعنی آقاسی در آن‌ها چندان چشمگیر نبود. منوچهرخان همچنین در اصفهان با سید علی‌محمد شیرازی معروف به باب به نیکی رفتار کرد.[۷۷]

تنش با عثمانی، احتمال جنگویرایش

در زمان فتحعلی‌شاه، مسائل مختلفی مانند تحریک عشایر مرزی توسط حاکمان بغداد جهت حمله به خاک ایران، منجر به بروز جنگی میان ایران و عثمانی شد که با پیروزی نظامی ایران و انعقاد عهدنامه اول ارزوم در سال ۱۸۲۳ میلادی به پایان رسید. این عهدنامه اختلافات بنیادین که مهم‌ترین آن تعیین حدود دو دولت بود را حل و فصل نکرد و آن را مبهم باقی گذاشت. اختلافات دیگری مانند بدرفتاری عثمانیان با زائران ایرانی مکان‌های مقدس شیعه[۷۸] و تابعیت ایلات مرزی نیز وجود داشت. مسئله مورد اختلاف دیگر رقابت تجاری میان خرمشهر و بصره بود.[۷۹] همچنین بدرفتاری عثمانی با تجار ایرانی یک موضوع جدی بود که به دوره محمدشاهی هم محدود نمی‌شد. چنان‌که در ۱۸۳۶، به‌طور همزمان در ارزروم، طرابوزان و دیادین از تجار ایرانی «کشته بسیار بر جای گذاشتند.» ایران در واکنش تجار خود را از قلمروی عثمانی فراخواند. چون موضوع به تجارت عثمانی لطمه می‌زد، قسطنطنیه در پی دلجویی برآمد.[۸۰]

در سال ۱۸۳۷ میلادی، همزمان با نبرد هرات، علیرضاپاشا از فرصت استفاده کرد و به خرمشهر حمله‌ور شد.[۸۱] دولت ایران از طریق جعفرخان مشیرالدوله سفیر ایران در عثمانی مراتب اعتراض خود را ابراز داشت. در ابتدا پاسخ آمد: «محمره (خرمشهر) ملک ماست و از توابع بصره است. رعیت خود را تنبیه کرده‌ایم.» اما، از بیم حمله احتمالی ایران به بغداد، سلطان محمودخان خلیفه عثمانی به علیرضاپاشا دستور داد که در امور ایران مداخله نکند و «و از این پس سعی کنید، وضعی که مغایر و مخالف با عهدنامه و شرایط موجود بین‌الدولتین باشد، پیش نیاید.»

نامه سفیر انگلیس در قسطنطنیه به دولت عثمانی:

صلاح‌جویی من آن است که به انورافندی دستور صادر گردد که حمله به کربلا بنا به دستور باب‌عالی صورت نگرفته… دیگر اینکه تصریح گردد که احتیاط‌های لازم برای حفظ جان و مال ایرانیان مرعی شده‌است… رونوشت آن دستورها را برای من و سفیر روسیه ارسال دارید که نزد هم‌قطاران خود در تهران بفرستیم تا برآشفتگی طبیعی دربار شاه را تخفیف دهند.

«
»

اندک زمانی بعد، سلطان محمودخان درگذشت و اوضاع داخلی عثمانی به دلیل شکست آنان از ابراهیم پاشا (پسر محمدعلی پاشا، والی شورشی مصر) بحرانی شد. جعفرخان مشیرالدوله در همین زمان به ایران بازگشت و آقاسی را از اوضاع نامساعد عثمانی آگاه ساخت. دولت ایران با شنیدن این خبر خود را آماده حمله به بغداد و آغاز جنگ جدیدی نمود. باب عالی از طریق محمدخان کاردار (مصلحتگزار) ایران در قسطنطنیه از تصمیم ایران برای حمله به آن کشور مطلع شد و جهت جلوگیری از بروز جنگ، صارم افندی را با پیشنهاد پرداخت ۳۰۰٬۰۰۰ تومان به عنوان غرامت حمله به خرمشهر راهی ایران کرد.[۸۲] دولت ایران اما این پیشنهاد را نپذیرفت زیرا خسارت ناشی از حمله به خرمشهر را پنج کرور زر می‌دانست، خواستار تنبیه علیرضاپاشا و پرداخت غرامت جداگانه به زائران بود. صارم افندی عنوان کرد که پذیرش این خسارت نیازمند تأیید دولت مرکزی است و به قسطنطنیه بازگشت. عثمانی که از بحران مذکور به سلامت عبور کرده بود، درخواست دولت ایران را رد و مجدداً شروع به پشتیبانی از حملات ایلات مرزی به سرحدات ایران کرد.[۸۳]

در ۱۸۴۲، ایران دو سپاه، یکی در سرحدات آذربایجان و دیگری در بوشهر برای حمله به بصره، بسیج کرد.[۸۴] درحالی که جنگ حتمی می‌نمود، نمایندگان روسیه و انگلیس مداخله کرده و به محمدشاه فشار آوردند تا میانجی‌گریشان را بپذیرد. ایران پذیرفت و بدین طریق کنفرانس ارزروم سر گرفت.[۸۵] در همان زمان، علیرضاپاشا نیز برکنار شد؛ اما نجیب‌پاشا، یک سنی متعصب و دشمن ایران، جایگزینش شد. در آغاز ۱۸۴۳، همزمان با آغاز مذاکرات، نجیپ‌پاشا نیروهای خود را به سمت کربلا بسیج کرد و برای ۲۰ روز محله ایرانیان آن شهر را محاصره کرد و در حرم عباس که شیعیان پناه گرفته بودند، «قتلی شنیع روی نمود.»[۸۶] ریچارد کرزن، شاهد عینی ماجرا، نوشت که «توحش عثمانیان قابل وصف نیست.»[۸۷] خبر که به ایران رسید، شفتی به سفارت روسیه خبر داد قصد اعلان جهاد علیه سنیان دارد، اما دولت پیش‌دستی کرد و حکم به تحریم سفر به عتبات داد. چون مردم همراهی کردند و اقتصاد عثمانی متضرر شد، آن‌ها به دلجویی برآمدند و روحانیون هم رضا دادند که غائله بخوابد. سپس مذاکرات رسماً آغازید.

عهدنامه ارزرومویرایش

گزارش لرد کرزن از ارزروم:

سیاست روسیه در موارد دیگر هرچه باشد، در مسئله روابط ایران و عثمانی با انگلستان هم عقیده‌است.

«
»

انگلیسی‌ها این بیم را داشتند که جنگ میان ایران و عثمانی، هر دو کشور را تضعیف کند. این بیم از آن جهت بود که این دو کشور نقش دولت حائل در برابر توسعه طلبی روسیه تزاری را بازی می‌کردند. جنگ همچنین می‌توانست راه‌های تجاری که از طریق ایران و عثمانی به شرق می‌رفتند را ناامن کنند. روسیه نیز تمایل نداشت که یک جنگ بزرگ میان ایران و عثمانی روی دهد زیرا ممکن بود به قلمروهای جدید روس‌ها در قفقاز کشیده شود. به همین جهت، دو دولت مذکور در پی میانجیگری برآمدند.[۸۸] اما دولت ایران از حضور این دو کشور در مذاکرات خرسند نبود و دستکم تلاش کرد پای فرانسه را نیز به آن باز کند، اما موفق نشد.

در ۱۵ ربیع‌الثانی سال ۱۲۵۹ قمری، مذاکرات ارزروم رسماً آغاز شد. ایران در تلاش بود مذاکرات به درازا نکشد و باوجود اینکه محمدشاه تهدید کرد اگر سریعاً «درخواست بر حق ایران» را نپذیرند، به زور اسلحه آن را خواهد گرفت، این مذاکرات مجموعاً ۴ سال و ۲ ماه و ۱ روز طول کشید. صدر هیئت ایران میرزا تقی‌خان (امیرکبیر آینده) قرار داشت و انورافندی نماینده عثمانی بود. عثمانیان از ابتدا موضعی تهاجمی داشتند و علاوه بر عدم به رسمیت نشناختن حقوق ایران بر شط‌العرب، مالکیت ایران بر خرمشهر را زیر سؤال بردند و زهاب و دره کرند را نیز متعلق به خود اعلام کردند.[۸۹] اما دست آخر حق مالکیت ایران بر خرمشهر، کانال حفار و جزیره‌الخضر (آبادان فعلی) و قسمتی از ساحل چپ شط‌العرب و همچنین آزادی کشتیرانی در این رودخانه را پذیرفتند.[۹۰]

موضوع مورد مذاکره دیگر، مالکیت زهاب، زور و سلیمانیه بود. زهاب از زمان امضای عهدنامه زهاب میان دو کشور تقسیم شده بود. اما محمدعلی میرزا دولتشاه سلیمانیه را که به صورت رسمی بخشی از عثمانی بود در ۱۸۲۶ اشغال نظامی کرده بود و تا این زمان در حاکمیت ایران بود.[۹۱] این مسئله آن گونه که ایرانیان می‌خواستند پیش نرفت. میرزا تقی‌خان حکومت مشترک ایران و عثمانی بر شهر را مطرح کرد اما با مخالفت عثمانیان و مواجه شد و ضمناً روسیه و انگلیس هم تمایلی به روی دادن آن نداشتند. در نهایت ایران به ناچار مالکیت عثمانی بر آن مناطق را به رسمیت شناخت.[۹۲]

به هر صورت در جمادی‌الاول ۱۲۶۲ طرح اولیه عهدنامه تدوین شد. قرار شد روسیه و انگلیس نقشه‌ای از مناطق مرزی تهیه کنند و دو کشور هم آن را بپذیرند. در این بین، میرزا تقی‌خان دچار بیماری شد و هنوز بهبود نیافته بود که در ارزروم ناآرامی‌هایی پیش آمد. خانه او غارت شد و دو تن از همراهانش توسط جمعیت ارزروم «تکه‌تکه شدند.»[۹۳] بدین ترتیب مذاکرات چند ماه متوقف شد. انگلیسی‌ها به ایران پیشنهاد دادند که میرزا تقی‌خان را به تهران فرابخواند و نماینده جدیدی بفرستد. اما محمدشاه به توصیه آنان گوش نکرد. ادامه مذاکرات منوط به مجازات آشوبگران و پرداخت خسارت گردید. به هر روی دولت عثمانی رسماً از ایران پوزش خواست، سیصد تن از آشوبگران را زندانی کرد و ۱۵٬۰۰۰ تومان غرامت پرداخت کرد. مذاکرات از سر گرفته شد و قراردادی شامل مقدمه و ۹ ماده تدوین شد. میرزا تقی‌خان آن را امضا کرد و به ایران بازگشت.[۹۴] اما کارهای مربوط به مبادله تصدیق نامه حدود یک سال به طول انجامید. دلیل این تأخیر «مبهم بودن» برخی مواد عهدنامه از سوی عثمانی اعلام شد اما در عمل بازگشت پالمرستون به جایگاه وزارت امورخارجه بریتانیا مسبب این مسئله بود. در این زمان، پالمرستون سیاست فعالی در حمایت از عثمانی در پیش گرفت.[۹۵]

 
میرزا تقی‌خان که بعدها امیرکبیر لقب گرفت، ایران را در کنفرانس ارزروم نمایندگی می‌کرد.

سرانجام پس از مذاکرات طولانی روسیه و انگلیس با قسطنطنیه، دو دولت مذکور نامه مشترکی به دولت عثمانی ارسال کردند و در آن به عثمانیان وعده دادند که چهار بند به عنوان «ایضاحات چهارگانه» به عهدنامه اضافه شود. بر اساس ایضاحات چهارگانه، حق ایران در اشتراک شط‌العرب گرفته می‌شد و حقوق‌اش در خرمشهر به حداقل کاهش می‌یافت و برخلاف توافقات حاصل شده، شط‌العرب به غیر از چند جزیره به دولت عثمانی واگذار می‌گردید. طرفین به تاریخ پانزدهم ربیع‌الثانی ۱۲۶۴ قمری در خانه علی‌پاشا وزیر امورخارجه عثمانی در حضور سفرای روسیه و انگلیس به مبادله عهدنامه پرداختند. محمدعلی شیرازی، با دریافت رشوه‌ای قابل توجه، عهدنامه مذکور را از جانب شاه امضا کرد.[۹۶]

اما ایران اضافه شدن ایضاحات چهارگانه به عهدنامه را نپذیرفت. محمدشاه رسماً اعلام کرد که سند مذکور هیچ اعتباری ندارد و حاضر نیست اضافه شدن آن به عهدنامه را بپذیرد. دولت ایران ابتدا تصمیم گرفت محمدعلی شیرازی را مجازات کند، اما کلنل شیل انگلیسی میانجی‌گری کرد. انگلیسی‌ها تا پایان عمر محمدعلی‌خان به او و خانواده‌اش مقرری پرداخت کردند. همچنین ایران رشوه عثمانی به او را تا دهه‌ها فراموش نکرد و این موضوع بر روابط دو کشور سایه انداخت.[۹۷] بدین ترتیب اختلافات میان ایران و عثمانی پابرجا ماند و حتی پس از سقوط دولت قسطنطنیه نیز ادامه داشت. بعدها کشور تازه تأسیس عراق وارث این اختلافات با ایران شد.[۹۸]

لغو شکنجه و اعدامویرایش

محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه در صدرالتواریخ می‌نویسد آقاسی «از افراد واجب‌القتل شفاعت می‌کرد و ابداً میل نداشت خون مردم ریخته شود.» به گفته واتسن، او از شاه دست‌خطی گرفت که مطابق آن محمدشاه «شکنجه بدنی نسبت به رعایای خود را شدیداً ممنوع کرد.» این موضوع در نوشته‌های شاهدان اروپایی هم هویداست. چنانچه سارتیژ، سفیر فرانسه، ذکر می‌کند که «اعدام و شکنجه که در حکومت‌های پیشین آنچنان سهل و رایج بود، در دوره صدارت آقاسی عملاً لغو شده‌است.» عدم تمایل آقاسی به تنبیه و مجازات در یکی از نامه‌های خود او به محمدشاه نیز دیده می‌شود: «قربان خاک‌پای آسمان‌آسای همایونت شوم، فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم… به دهن هفت پشت من زیاد است کدخدای یک ده باشم، چه رسد به حکومت… تنبیه و سیاست کار سلطان است و بنده ملای نادان نمی‌تونم از حد خود تجاوز کنم.»[۹۹]

ممنوعیت تجارت برده در خلیج فارسویرایش

از مهم‌ترین مسائل دوران حکومت محمدشاه، بحث ممنوع کردن تجارت برده در خلیج فارس بود. برده‌داری نزدیک به دو دهه پیش در بریتانیا ممنوع اعلام شده بود و به مرور کشورهای اروپایی دیگر هم در پی ممنوعیت آن برآمدند.[۱۰۰] با افزایش نفوذ انگلیس در خلیج فارس، آنان تصمیم گرفتند تا به تجارت برده از طریق این دریا پایان دهند. به همین منظور، همکاری دولت‌های اطراف مانند ایران، عثمانی و مسقط ضروری بود. پس از برقراری مجدد روابط میان ایران و انگلستان و بازگشت مک‌نیل به ایران، او به دستور پالمرستون، وزیر امورخارجه انگلیس، مأمور شد تا موضوع را با دولت ایران مطرح کند. او مأموریت داشت تا ضمن تأکید بر تلاش جهانی برای پایان دادن به برده‌داری، به ایران وعده دهد که انگلیس اسیران ایرانی در بند قبایل سنی را آزاد خواهد کرد.[۱۰۱] اما مک‌نیل، بنا به دلایل نامعلومی که شاید به بی‌اعتمادی دولت ایران نسبت به او به سبب نقشش در جنگ هرات مرتبط باشد، به دستور دولت خود عمل نکرد و بدون طرح مسئله مدتی بعد ایران را ترک کرد. پس از او، کلنل جاستین شیل که یک اشراف‌زاده ایرلندی بود، در سال ۱۸۴۶ میلادی وارد ایران شد. او در ۱۲ سال آینده نقش مهمی در روابط ایران و بریتانیا ایفا کرد.

شیل امضای قرارداد مشابه با امامان مسقط را دستاویز آغاز مذاکرات کرد. او در نامه‌ای به صدراعظم ایران، آقاسی، نوشت و تقاضا کرد که «اولیای دولت ایران هم فرمانی برای مخالفت معامله سیاه‌ها در بنادر ایران حاضر فرمایند.» مدتی بعد شخصاً با آقاسی دیدار کرد و بنا به تقاضای صدراعظم، خواسته خود را به صورت کتبی به استحضار دولت ایران رساند.[۱۰۲] او این عمل را نیک و انسانی خواند و ایران را تشویق کرد که خرید و فروش برده خاتمه دهد. اما از آنجایی که مسئله خرید و فروش انسان در دین اسلام مانعی ندارد، شاه با این مسئله مخالفت کرد. او در پاسخ به آقاسی نوشت:

جناب حاجی، غلام و کنیز خریدن موافق شرع غرای حضرت خاتم‌الانبیاست. من نمی‌توانم به مردم خودم بگویم حلال شرع را من به شما حرام می‌کنم. معلوم است وقتی کشتی‌های انگلیس مانع آوردن اسیر هستند دیگر نمی‌آورند و ایرانی هم نمی‌خرد اما هر وقت بیاورند هرکسی بخواهد بخرد. مثل گرجی‌ها حالا نمی‌آورند و مردم نمی‌خرند. کاغذ دولتی و عهد بستن در قوه من نیست، خلاف شرع است.

شیل پس از دریافت پاسخ، در نامه بعدی اظهار تاسف کرد و تجارت انسان را «معامله شنیعه» خواند.[۱۰۳] سپس نظر مجتهدان تهران در باب مسئله خرید و فروش انسان را جویا شد. آن‌ها موضوع را مکروه اعلام کردند اما هیچ‌کدام آن را حرام ندانستند. شیل از کنسول انگلیس در بغداد خواست تا نظر مجتهدان کربلا و نجف را بپرسد؛ آنان هم نظر مشابهی داشتند اما یکی از آن‌ها اما ممنوعیت تجارت آن فقط «از طریق دریا» را بلامانع دانست.[۱۰۴] شیل در نامه خود به دولت ایران دربارهٔ شرعی بودن برده‌داری، عنوان کرد «مسموع شد که خرید و فروش آن‌ها جایز است، نه اینکه اگر خرید و فروش ننمایند حرام و خلاف شرع باشد.» او در ادامه نامه وضعیت بد بردگان اشاره کرد و منع برده‌داری را با تلاش‌های محمدشاه برای آزادی اسرای ایرانی در آسیای میانه مقایسه کرد. او ضمن گوشزد کردن قرارداد انگلیسی‌ها با عثمانی در همین رابطه، پذیرش خواسته بریتانیا از سوی دولت ایران را عملی منحصر به فرد و سبب تحکیم دوستی طرفین قلمداد کرد. آقاسی در پاسخ به این نامه به تفاوت دین میان ایران و اروپا اشاره کرد و همچنین عنوان کرد که تجارت گسترده برده در قلمروی عثمانی با وجود قرارداد آن‌ها با دولت بریتانیا، قابل توجه است.[۱۰۵] پس از این نامه نگاری‌ها، مسئله برای ۳ ماه مسکوت ماند.

اشاره محمدشاه به نقش انگلیس در عدم موفقیت شاه در آزادسازی اسرای ایرانی:

اسرای من دویست سیصد هزار در بخارا و خیوه هستند. چرا مانع شدند اگر اسیر کردن بد است چرا آنجا عیب نیست.[۱۰۶]

«
»

جمادی‌الاول ۱۲۶۳ قمری، شیل در چند نامه، با زبان تهدید، انتظار دراز مدت دولت انگلیس برای توقف تجارت برده در خلیج فارس از سوی ایران را گوشزد کرد. حاجی میرزا آقاسی در ۱۸ جمادی‌الاول همان سال، به نامه مزبور پاسخ داد. او انزجار دولت ایران از وضعیت بد بردگان را اعلام داشت و عنوان کرد که رعایای ایرانی به قتل و غارت بردگان نمی‌پردازند. آقاسی عثمانی را مقصر تجارت برده در ایران دانست و گفت که در صورت ممنوعیت واردات برده به عثمانی، تجارت برده در ایران نیز خود به خود متوقف می‌شود.

محمدشاه با اشاره مجدد به مسائل مرتبط با شرع اسلام، عنوان داشت که «بدنامی عظیمی است برای من، این گناه بزرگی است، منع از مسلمانی کرده‌ام.»[۱۰۷] او همچنین خاطر نشان کرد که ایران قصد ندارد با کوتاه آمدن در برابر فشار انگلیسی‌ها تجربه‌های گذشته را تکرار کند. شیل در ۲۶ جمادی‌الاول عنوان کرد که با توجه به انسداد وجه مذهبی مذاکره‌ها، دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد. در جمادی‌الثانی ۱۲۶۳ قمری نامه‌های مکرری را برای شاه و صدراعظم ارسال کرد که طرف ایرانی بیشتر آن‌ها را بی‌پاسخ گذاشت. او در چهاردهم همان ماه، در نامه‌ای به آقاسی مخالفت ایران را بی‌دلیل دانست و از او خواهش کرد که نامه‌ها را به دست شاه برساند.

پاسخ صدراعظم به این نامه در دست نیست. اما از نامه ارسالی جاستین شیل در تاریخ ۱۸ جمادی‌الثانی مشخص است که آقاسی برای او پاسخی ارسال کرده‌است.[۱۰۸] پس از توافق در ارزروم، شیل به حاجی آقاسی نوشت که در خرمشهر بازار برده فروشی بزرگی وجود دارد و ضمن اشاره به نقش انگلیس در مذاکرات ارزروم، این مسئله را باعث لطمه به عهدنامه انگلیس و عثمانی دربارهٔ ممنوعیت خرید و فروش برده در خلیج فارس دانست: «... ایا دولت ایران سزاوار می‌داند که بندر محمره (خرمشهر) که از سعی‌های موفره و ایستادگی‌های غیرمحصوره امنای دولت انگلیس متعلق به ایران شد تبدیل به بازار بزرگی برای غلام و کنیز سیاه فروشی شود و دولت انگلیس ملاحظه نماید که سعی و کوشش خودشان بود که در محمره رواج بازار برده فروشی شده‌است؟»[۱۰۹] محمدشاه مجدداً به بعد مذهبی مسئله و شرع اسلام اشاره کرد:

خلاف مذهب من است، خلاف دین من است و من لم یحکم بما انزل الیه لیت هم الکافرون و هم المنافقون و الفاسقون آیه صریح قرآن است. یک شوخی است که دولت انگلیس تاسف می‌خورند که چرا این هر سه فقره را که در قرآن است من قبول نمی‌کنم.

مسئله مهمی که در مخالفت سرسختانه دولت ایران در برابر خواسته‌های انگلیسی‌ها وجود داشت، کمک مالی شیل به شورش سالار در خراسان بود. در همین خلال دولت انگلیس نیروی دریایی خود را مأمور گشت‌زنی در خلیج فارس نمود تا مانع کشتی‌های حمل برده شود. شیل این خبر را در کنار مزایای لغو برده داری به اطلاع دولت ایران رساند.[۱۱۰] محمدشاه، در پاسخ به این نامه که آن را به آقاسی اعلام کرد، با یک اشاره ضمنی به بی‌اعتمادی دولت ایران نسبت به سیاست‌های انگلیس، سرپیچی از ملاقات با حسین‌خان آجودان باشی، نماینده ایران در لندن، توسط ملکه ویکتوریا در پی اتفاقات پس از جنگ هرات را یادآوری و نسبت به صدمه مأموران انگلیسی به شهروندان ایرانی ابراز گله کرد. در بایگانی وزارت امورخارجه ایران چند نامه بدون تاریخ در رابطه با این موضوع وجود دارد. در یکی از این نامه‌ها هویداست که در زمان نقاهت محمدشاه رد و بدل شده‌است. جاستین شیل در یکی دیگر از پیام‌های خود به حکومت ایران، برای جلوگیری از دخالت علمای شیعه در این مسئله، به شاه گوشزد می‌کند که این یک مسئله دولتی است و به «ملاها» ارتباطی ندارد:

این یک امر دولتی است نه ملایی… موقوف فرمایند که به هیچ موجه مناسب نیست و بلکه بدآیند است.[۱۱۱]

در همین اثنا، با ممنوعیت فروش برده در سواحل عربی خلیج فارس، مرکز فروش برده در منطقه به بنادر ایرانی مانند بوشهر و بندر لنگه منتقل شد. این مسئله فشار انگلیسی‌ها بر دولت ایران را افزایش داد. شیل در نامه‌ای به پالمرستون توصیه کرد که رزم‌ناوهای انگلیسی کشتی‌های ایرانی حامل برده را توقیف کنند ولی پالمرستون موافق نبود، زیرا می‌توانست سبب شود تا روسیه نیز در دریای خزر دست به عمل مشابهی بزند. اما با تلاش‌های هنل، نماینده انگلیسی مقیم بوشهر، در رابطه با جلوگیری از تجارت برده توسط شیخ‌نشین‌های حاشیه خلیج فارس، پالمرستون به شیل نوشت که ایران را نسبت به قطع دوستی از سوی انگلیس تهدید کند و دولت آن کشور را نسبت به بازرسی کشتی‌های عثمانی، شیخ‌نشین‌ها و ایران از سوی انگلیسی‌ها آگاه سازد. آقاسی این مرتبه مخالفتی جدی و شدید از خود نشان داد اما اسناد باقی مانده نشان می‌دهد که انگلیسی‌ها کشتی‌های ایرانی حامل برده را متوقف و جریمه می‌کردند. جاستین شیل اندکی بعد به لندن بازگشت. کلنل فرانسیس فرانت از هنگ سواره‌نظام بمبئی به‌طور موقت جایگزین او شد.[۱۱۲]

 
محمدشاه در کنار صدراعظم خود، حاجی میرزا آقاسی.

ورود فرانسیس فرانتویرایش

ورود فرانت به ایران همزمان با آخرین مراحل امضای عهدنامه ارزروم بود که انگلیسی‌ها در مذاکرات آن نقش مهمی داشتند. به همین دلیل، فرانسیس فرانت در یک نامه مودبانه، ادعا کرد که انگلیسی‌ها در این مذاکرات جانب ایران را گرفتند و از شاه خواست تا با امضای عهدنامه منع برده‌داری، مقامات و مردم انگلیس را خوشحال سازد. در سند دیگری که موجود است، فرانت، در نامه‌ای که در پاسخ به نامه آقاسی نوشته شده، از انتظار ۳ ماهه انگلیسی‌ها برای پاسخ دولت ایران می‌گوید و از صدراعظم می‌خواهد که برای مشخص شدن نتیجه مذاکرات، پاسخ روشنی برای لرد پالمرستون بنویسد. آقاسی در پاسخ، جواب دولت ایران به این درخواست را به زمان امضای عهدنامه موکول می‌کند.[۱۱۳] در همین خلال، حمایت انگلیسی‌ها از آصف‌الدوله باعث آزرده شدن دولت ایران شد. حتی زمانی که سفیر ایران هدایای دولت خود را به دربار عثمانی تقدیم می‌کرد، آصف‌الدوله نقش واسطه را ایفا کرد که منجر به این شد که سفیر ایران نسبت به این عمل به سفیر انگلیس شکایت برد.

فرانت که از نارضایتی دولت ایران در این بابت آگاه بود، در نامه خود به تاریخ ۱۶ جمادی‌الاول به دوستی ایران و انگلیس تأکید کرد و ضمن اشاره به شفافیت عملکرد مأموران انگلیسی، از دولت ایران خواست که به صراحت موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنند. او به زیرکی نوشت که «اگر هم قبول ننمودند و وعده‌های خود را منظور ندارند مرقوم دهند.»[۱۱۴] در نامه دیگری که در دهم رجب نوشته شده‌است، فرانت نوشت که «... دولت انگلیس با نهایت نگرانی تصمیم دولت ایران را در این باب انتظار می‌کشد؛ دولت متبوع من به تأخیر زیاده از این رضایت نمی‌دهد.»[۱۱۵] او مهلت دولت ایران برای پاسخ را به همین روز محدود کرد زیرا پس از محدودیت تجارت برده در خلیج فارس، کشتی‌های ایرانی که شامل ممنوعیت‌های اعمال شده نمی‌شدند، به وسیله‌ای برای قاچاق برده تبدیل شده بودند و این وضع وزارت خارجه انگلیس را عصبانی کرده بود.[۱۱۶] بالاخره محمدشاه در این تاریخ رضایت داد که تجارت برده در خلیج فارس را ممنوع اعلام کند اما ممنوعیتی بر تجارت از طریق خشکی اعمال نکرد. او در پاسخ به آقاسی صدور این فرمان را به خاطر فرانت اعلام کرد و تأکید کرد که هنوز با دولت انگلیس اختلافاتی دارد: «من اجازه را فقط برای حسن رفتار فرانت می‌دهم واِلا بین ما و دولت انگلیس هنوز خیلی اختلاف وجود دارد.»

آقاسی ۳ فرمان به والیان فارس، اصفهان و خوزستان نوشت. در نامه نوشته شده به والی فارس اعلام شده بود که با خطاکاران به شدت برخورد شود، اما در دو نامه دیگر که البته طولانی‌تر بودند، به تنبیه اشاره نشده‌است. آقاسی صدور این نامه‌ها در «موقعیت خاص» برمی‌شمارد که به نظر به وخامت سلامتی شاه اشاره دارد. صدراعظم در نامه خود به انگلیسی‌ها از حفظ صمیمیت و روابط دوستانه سخن به میان می‌آورد و عنوان می‌دارد که وزرای ایران هم توقع دارند که وزرای انگلیسی نسبت به برآورده کردن خواسته‌های آنان از هیچ کوششی دریغ نکنند.[۱۱۷]

روابط خارجیویرایش

توصیف آقاسی از رفتار کنسول‌های خارجی:

اینان نخست در چهره مسافر، یا بهتر بگویم، در نقش نقاش می‌آیند. او به ترسیم درخت‌ها، خانه‌ها و دژها می‌آغازد. آن مسافر می‌رود. یک سال بعد بازمی‌گردد و می‌گوید: من پزشک هستم. پزشک هم می‌رود، سال دیگر می‌آید و می‌گوید: من کنسول هستم. آنگاه با همین عنوان در بندر می‌نشیند و رفته‌رفته فرآورده‌های کشورش را به بندر سرازیر می‌کند.

«
»

روابط خارجی ایران با انگلیس و روسیه در عهد محمدشاه تیره و پیچیده بود. چنان‌که حتی در مقطعی برای نخستین بار ایران و انگلیس روابط رسمی خود را کاملاً قطع کردند و «رشته الفت» با روسیه هم سست شد و آن دو دولت هم توان خود را به کار بستند تا دولت درویشان را براندازند. نارضایتی دولت ایران از این وضعیت را می‌توان از گفته آقاسی به سفیر فرانسه که «نمایندگان این دو دولت زیاده و به طرز علنی در کار منافع خویش و در جهت زیان منافع دولت ایران در کارند» و شکایت‌های پیاپی او از رفتار سفرای کشورهای مذکور به شاه دید. اما به هر حال ایران تلاش می‌کرد با این دو دولت «مودبانه و محافظه‌کارانه» رفتار کند.[۱۱۸] بی‌اعتمادی ایران به دولت‌های اروپایی در این عصر چنان هویدا بود که آقاسی تا مدت‌ها حتی به دولت «دوست و محبوب» فرانسه هم اجازه نداد در ایران کنسولگری دایر کند.[۱۱۹]

انگلستانویرایش

روابط ایران و انگلستان در عهد محمدشاهی، ادامه‌ای بر روابط دو کشور در سال‌های پایانی زندگی عباس میرزاست. در آن زمان، انگلیسی‌ها با حسنعلی میرزا شجاع السلطنه و حسینعلی میرزا فرمانفرما، دو تن از پسران فتحعلی‌شاه، به توافق رسیدند که اگر سبب آغاز جنگ سوم میان ایران و روسیه شوند، از خراسان و هرات کشور مستقلی بسازند و پادشاهی آن را به حسنعلی میرزا و صدارتش را به اللهیارخان آصف‌الدوله بدهند؛ باقی ایران هم سهم حسینعلی میرزا فرمانفرما باشد. قتل گریبایدوف هم در همین راستا به وقوع پیوست اما به هر حال جنگ سوم درنگرفت.[۱۲۰] در آن زمان عباس میرزا به سبب ناامیدی از انگلیسی‌ها با روس‌ها از در دوستی وارد شد و این مسئله لندن را خشمگین کرد. زمانی مسئله برای انگلیسی‌ها جدی‌تر شد که محمد میرزا به فرمان پدرش هرات را محاصره کرد. انگلستان قائم‌مقام فراهانی را مسبب اصلی محاصره هرات می‌دانست و از همان آغاز درپی انتقام از او و شاهزاده برآمد.[۱۲۱]

 
پالمرستون، وزیر امورخارجه بریتانیا. او همچنین مدتی نخست‌وزیر کشورش هم بود.

پادشاهی محمدشاه با شورش شاهزادگان آغاز شد که در آن انگلیسی‌ها از علی‌میرزا ظل‌السلطان حمایت کردند. اما او به سرعت سرکوب شد. با وجود ناکامی مدعیان، انگلیسی‌ها دست از حمایت از آن‌ها برنداشتند.[۱۲۲] چنان‌که در گزارشی آمده آن‌ها با شاهزادگان فراری از طریق ماژول هنیل مکاتبات و پول رد و بدل می‌کنند. مسئله چنان علنی بود که یک نماینده انگلیسی گفت «اینان مدعی سلطنت ایران می‌باشند و هر سالی دو هزار لیره از انگلیس مقرری دارند.»[۱۲۳] اگر چه شاهزادگان سرکوب شدند، اما حمایت انگلیسی‌ها از آصف‌الدوله ادامه یافت و حتی اسناد این موضوع به دست سفیر فرانسه افتاد: «هیئت نمایندگی انگلستان به‌طور رسمی از خانواده آصف‌الدوله حمایت می‌کرد. مکاتباتشان به دست من افتاد.» بعدها شورش سالار هم توسط پسر آصف‌الدوله با همکاری انگلیسی‌ها روی داد و محمدشاه در دخالت انگلیسی‌ها «یقین» داشت. او جاستین شیل، سفیر انگلیس را در همین موضوع ریشخند کرد: «شیل خواست با من درافتد، خود ورافتاد.»[۱۲۴]

مهم‌ترین اتفاق روابط ایران و بریتانیا، مربوط به جدایی هرات از ایران و ممانعت از بازپس‌گیری آن شهر توسط محمدشاه بود. چون انگلیسی‌ها خارک را اشغال کردند، تخلیه آن را منوط به امضای عهدنامه تجاری دانستند. آن‌ها ضمناً در پی آن برآمدند که ایلات جنوب کشور را نیز بر دولت محمدشاه بشورانند. ظاهراً حاجی میرزا آقاسی از این مسئله آگاهی یافته بود و به لایار، نماینده انگلیسی، اجازه سفر به جنوب ایران را نمی‌داد.[۱۲۵] اما بالاخره کوتاه آمد. لایار راهی جنوب کشور شد و محمدتقی‌خان بختیاری را واداشت که چون دولت ایران راضی به عقد معاهده تجاری نمی‌شود، قراردادی جداگانه با انگلیسی‌ها ببندد. در پاسخ به درخواست حمایت نظامی محمدتقی‌خان در صورت واکنش شاه، کمپانی هند شرقی بریتانیا (کمپانی حاکم بر هند) پاسخ داد: «مانعی ندارد.»[۱۲۶] انگلیسی‌ها همچنین در مذاکرات ارزروم از عثمانی حمایت کردند، چنان‌که لایار عنوان داشت که «ادعای عثمانی بر خرمشهر رسمی و ادعای ایران اسمی است.» او ادامه داد که «عثمانی باید مالک هر دو ساحل باشد.» اما روسیه به مخالفت برخاست و ایران هم زیر بار نرفت.[۱۲۷]

پالمرستون (با اشاره به نقشه) خطاب به آجودانباشی:

این هند است، این روسیه است، این افغانستان است و ایران اینجاست. برای اینکه انگلیس و ایران رابطه خوبی داشته باشند، مهم است که روسیه خیلی به هند نزدیک نشود.[۱۲۸]

«
»

در این شرایط، محمدشاه میرزا حسین‌خان آجودانباشی را راهی پایتخت‌های فرنگ کرد تا زمینه‌ساز روابط سیاسی ایران و دیگر کشورهای اروپایی را فراهم سازد[۱۲۹] و با انگلیسی‌ها برای صلح مذاکره کند. هنوز آجودانباشی به اروپا نرسیده بود که مک‌نیل به اعتراض برآمد؛ او می‌دانست عزلش یکی از شرایط ایران برای برقراری مجدد رابطه سیاسی با انگلیس خواهد بود. وی شخصاً به دیدار شاه رفت، اما محمدشاه او را نپذیرفت.[۱۳۰] با این حال، دولت انگلیس حاضر نشد سفیر ایران را به عنوان یک نماینده رسمی بپذیرد و سفر او جنبه غیررسمی داشت. در ژوئن ۱۸۳۹، آجودانباشی براساس نامه‌ای که محمدشاه به او داده بود، با پالمرستون وزیر امورخارجه انگلیس به مکاتبه نشست. در نامه محمدشاه مواردی طرح شده بود که به این شرح است:

موضوع اول این بود که «اهل هرات بسیار اذیت کردند و ما حق داشتیم جنگ کنیم.» دوم آن که «مک‌نیل می‌گوید… که شما پای روس را به کابل واکردید؛ حال آنکه مااصلاً خبر نداشتیم.» سوم آن که «من حق خودم را از هرات می‌خواهم بگیرم، این چه دخلی به روس و انگلیس دارد.» چهارم آن که «در عهد خاقان مغفور (فتحعلی‌شاه) هم هر سال قشون به هرات می‌آمد، چرا حرفی نداشتند؟»[۱۳۱] پنجم آن که «پاتینجر در هرات تعلیم جنگ داد و اسکندر برنس (الکساندر بورنس) مانع از این شد که ایلچی ما به هرات برود. حال آن که حضرات انگلیس‌ها مدت‌ها پیش در کابل و قندهار و هرات و بغداد و داستان محمره (خرمشهر) مشغول افساد بودند.» ششم آن که «این کارهای خلاف ضابطه را مک‌نیل درست می‌داند و حالا ما باید عذرخواهی بکنیم. چه بسا که قبول نفرمایند… حاجی میرزا آقاسی را که به فلک اگر یک قدم بردارد باید ممنون بشوند فرستادم دلجویی، قبول نشد.» هفتم آن که مک‌نیل «هر غلطی کرد ما قبول کردیم بلکه دست از هرزگی بردارد، نشد… سربازان ما را به کشتن داد و خواهش کرد: غوریان را هم واگذارید به کامران میرزا.» هشتم آن که «ما با دولت انگلیس کمال دوستی را داریم اما مک‌نیل اذیت زیاد کرد، ورنه چرا ما باید به انگلیس بپیچیم.» آخر آن که به این «رفتارهای خرده‌پاهای انگلیس… در بغداد و لاهور و کابل و قندهار و هرات اعتراض کن.» اما «می‌ترسم نیت و اراده پادشاه انگلیس هم چنین باشد و به دستورالعمل پارلمنت (پارلمان) باشد.»[۱۳۲]

از لندن پاسخ آمد: «هر آنچه مک‌نیل در ایران کرده‌است موافق رضا و دستورالعمل امنای دولت انگلیس است.» در نخستین ملاقات، پالمرستون با سفیر به سردی رفتار کرد و حتی به آجودانبشی تعارف نکرد که بنشیند. در این ملاقات، او ادعا کرد که «وزرای دولت علیه ایران مزدوران روسیه‌اند.» منظورش حاجی میرزا آقاسی بود. سفیر پاسخ داد حاجی «تا به امروز از سرکار شاهنشاه عالم‌پناه مواجب و مرسوم و لقب قبول نکرده‌اند، تا به دولت دیگر چه رسد.» طرف انگلیسی ادامه داد که افسران روسی در سپاه ایران دیده شدند. سفیر پاسخ داد «کدام شخص، به چه اسم و رسم… در کدام فوج؟» در این مورد جوابی نداشتند و «نتوانستند یک فقره ایراد حسابی بگیرند.» پالمرستون نامه‌ای به دولت ایران نوشت که شکست سفارت آجودانباشی «تقصیر دولت انگلیس نیست و کیفیات نه چنان است که او می‌گوید.» از جمله شرایط انگلیس برای صلح، «مطلق‌العنان بودن اعضای سفارت انگلیس در ایران»، امضای قرارنامه بازرگانی، دست برداشتن از تسخیر هرات توسط ایران و پس گرفتن شکایت از مک‌نیل بود. میرزا حسین‌خان نیز شرایط ایران را اینگونه شرح داد: تخلیه خارک، پرداخت ۲۰۰ هزار تومان که تعهد کرده بودند، برکناری مک‌نیل و دست برداشتن انگلیس از حمایت از شاهزادگان فراری و نامه‌نگاری با روحانیون. دولت ایران می‌دانست که شرایط قبول نخواهد شد. وزیرخارجه ایران خطاب به آجودانباشی نوشت که بر ما «مسلم است که انگلیسی‌ها در خیال دوستی با ایران نیستند.»[۱۳۳]

 
محمدشاه میرزا حسین‌خان آجودانباشی را به عنوان سفیر ایران راهی اروپا کرد.

در سال ۱۸۴۱ ایران عهدنامه تجاری را امضا کرد و به انگلیسی‌ها حق داد که در تهران و تبریز و بوشهر کنسولگری دایر کنند. انگلیسی‌ها قول تخلیه خارک را دادند و در ۱۸۴۲ آن را عملی کردند. عهدنامه مذکور بسیار مختصر بود و هیچ سخنی از اتحاد و دوست دو دولت زده نشد. اما به هر حال این عهدنامه ایدئال لندن هم نبود، چرا که خارج از سه شهر مذکور حق «اقامت» نداشتند و هدف آن‌ها، دایر کردن کنسولگری در گیلان، نزدیک به مرز روسیه، بود.[۱۳۴] پس از امضای این عهدنامه، طولی نکشید که کالاهای انگلیسی که قیمت پایینی هم داشتند از راه تبریز–ترابوزان وارد ایران شده و بازارهای آن کشور را پر کردند و این مسئله حتی باعث ورشکستگی تعدادی از تجار ایرانی در تبریز هم شد.[۱۳۵]

روسیهویرایش

روسیه نفوذ خود در ایران را نه با «رشوه و زر»، که با «سلاح‌های کوبنده و زور» به دست آورده بود. آن‌ها بر این بودند که «ما تنها همسایه ایران هستیم که می‌توانیم موجب ترس یا امید باشیم.» پیدا بود که روسیه در این زمان برای ایران بسیار هراس‌انگیزتر از انگلیس می‌نمود، چنان‌که حاجی میرزا آقاسی یک مرتبه به سفیر فرانسه گفته بود «شما به‌زودی راهی میهن خود خواهید شد و آنان (روس‌ها) مرا در پی انتقام‌جویی برکنار خواهند کرد. اگر اینجا بودید، دستکم آنچه را که خواهد گذشت برای فرانسویان بازمی‌گفتید. اما شما خواهید رفت و آنان رویدادها را بنا به دلخواه خود به فرنگستان گزارش خواهند کرد.[۱۳۶]

 
نیکلای اول در زمان محمدشاه امپراتور روسیه بود

باری در دوران محمدشاه ایران تنها یک عهدنامه با روسیه به امضا رساند. این عهدنامه برای محدود کردن مهاجرت میان ایران و روسیه بود، چرا که آقاسی می‌پنداشت روس‌ها «اتباع مسیحی ما را به مهاجرت وامی‌دارند.» در سال ۱۸۴۴ قراردادی امضا شد تا «اتباع دو کشور بدون جواز و گذرنامه از مرزها نگذرند.» کنت مدم سفیر روسیه و حاجی میرزا آقاسی صدراعظم ایران امضا کنندگان این عهدنامه بودند. اما به هر حال این قرارداد تأثیری در کاهش مهاجرت از ایران به روسیه نداشت و اتباع مسیحی و مسلمان به دنبال کار با گذرنامه یا بی‌گذرنامه راهی روسیه می‌شدند.[۱۳۷] اما موضوعات مورد مناقشه میان دولت محمدشاه و روسیه، بر سر ورود کشتی‌های جنگی روس به مرداب انزلی و بحث شیلات بود. حاجی آقاسی در نامه‌ای به شاه نوشت که روس‌ها «با زور یا رضا عهدی در ترکمنچای بستند» اما همان را هم رعایت نکردند. «رذالت از این بیشتر نمی‌شود… هم بی‌اذن و اجازه به مرداب انزلی آمده، گیلان را برهم زده‌اند.»[۱۳۸] مطابق ترکمنچای، کشتی‌های روس، نظامی یا تجاری، حق کشتیرانی آزادانه در دریای خزر را داشتند، اما دولت ایران مرداب انزلی بخشی از دریای خزر نمی‌دانست. نسلرود، وزیر امورخارجه روسیه، نامه مفصلی در این باب به حاجی میرزا آقاسی نوشت. از حیرت امپراتور روس در ربط با هشدار محمدشاه به سفیر و از استثنا نبودن انزلی در عهدنامه گفت. او هشدار داد که «برهم زدن حقوق خود را دولت بهیه روس هرگز متحمل نخواهد شد.» قدغن کردن ورود کشتی‌های جنگی را «بی‌حرمتی» دانست. نسلرود همچنین نوشت که ایلات و اشرار در آن منطقه «چپاول و خرابی و خونریزی» می‌کنند و دولت ایران و اهالی گیلان «آسایش و رفاه خود را باید از حمایت پرزور و جانفشانی بی‌نظیر کارکنان آن سفاین بدانند.»[۱۳۹]

گزارش سارتیژ در باب هدیه نیکلای اول به محمدشاه:

امکان زیادی است که بر اثر اقدام روسیه که در ظاهر احترامی به شخص پادشاه ایران است و کاملاً تشریفاتی است، دولت ایران از مخالفت و اصرار خود دست بردارد.

«
»

آقاسی پاسخ داد که «قدغن بی‌حرمتی نیست.» «در ترکمنچای هم سخن از بحر خزر رفته، نه مرداب انزلی. عهدنامه را به میان بگذاریم. اگر حق با ما بود، اولیای آن دولت را چه حرف؟ و اگر حق با روسیه بود ما را چه سخن؟» او ادامه داد که مانند روسیه «ما هم حق حفظ آبروی خودمان را داریم. عمال آن دولت در آشوراده بدون اذن لنگر انداخته‌اند، جا و مکان ساخته‌اند. چرا همین حق را برای تجار ایرانی قائل نیستند؟» او موافق نبود که کشتی‌های روس باعث آسایش اهالی شده‌اند: «کجا اهالی آسوده مانده‌اند؟» تنها دولت ایران متحمل «خسارت و زحمت زیاد» شده‌است. حاجی معتقد بود روس‌ها خود می‌دانند حق با آن‌ها نیست، ورنه چرا «دیگر چرا اذن می‌خواهند؟ اگر نیست چرا اذن بدهیم یا عهد تازه ببندیم؟» که ما «تجربت بسی کردیم.»[۱۴۰] روس‌ها که واکنش ایران را حاصل توطئه انگلیسی‌ها می‌دانستند با سفیر انگلیس در تهران به سردی رفتار کردند. آن‌ها برای حل مسئله، دست به یک ترفند سیاسی زدند. قرار شد یک کشتی بخاری کوچک، در ظاهر به عنوان هدیه‌ای از سوی امپراتور روس به شاه ایران، بر روی چهار کشتی بخاری به سمت سواحل ایران حرکت کند و بدین ترتیب، دولت ایران در موقعیتی قرار بگیرد که نتواند از ورود کشتی‌های جنگی به مرداب جلوگیری کند چرا که این عمل می‌توانست یک بی‌احترامی بزرگ قلمداد شود.[۱۴۱]

اما آقاسی بر مخالفت خود باقی ماند. او به مأموران ایرانی انزلی و استرآباد (گرگان) دستور داد که به هر نحو، حتی استفاده از تیراندازی، از ورود آن کشتی‌ها به آب‌های ایران جلوگیری کند. مأمور ایرانی به سمت کشتی‌ها تیراندازی نکرد اما شخصاً وارد کشتی حامل هدیه شد و با نشان دادن حکم دولتی، از آن‌ها خواست که آب‌های ایرانی را ترک کنند. فرمانده روس حکم را گرفت، کشتی اهدایی را پیاده کرد و نامه آقاسی را به سفیر روسیه سپرد و بازگشت. امپراتور روس پس از این واقعه شخصاً به خود محمدشاه مراجعه کرد.[۱۴۲] او در نامه‌ای از آقاسی گله کرد که مانع برقراری روابط تجاری بین ایران و روسیه است و هشدار داد که ایران باید سریعاً مشخص کند که می‌خواهد با روسیه دوست باشد یا دشمن. محمدشاه نامه را به آقاسی سپرد. صدراعظم نیز بنا دید که رفتار مأمور ایرانی را «خودسر» توصیف کند و حتی به امپراتور روسیه نوشت که حاضر است گوش‌های مأمور مزبور را به پطرزبورگ بفرستد. امپراتور در پاسخ نوشت که نباید با یک خدمتگزار درستکار شاه چنین رفتاری شود و او لایق تشویق است. پس از این نامه‌نگاری‌ها، سفیر روسیه به ملاقات آقاسی رفت و عنوان داشت که اگر دولت ایران دستوری خلاف گذشته صادر نکند، هیئت نمایندگی دستور دارد که فوراً ایران را ترک کند و روابط دوستانه با ایران نیز از این تاریخ قطع خواهد شد. او سپس پایتخت را ترک کرد و در یکی از ده‌های اطراف تهران، منتظر پاسخ دولت ایران ماند. محمدشاه و آقاسی و سایرین ۸ روز به مذاکره نشستند و سرانجام ایران کوتاه آمد. قرار شد بر حسب «خواهش» امپراتور به کشتی‌های جنگی روسیه اجازه داده شود که در بنادر ایران لنگر بگیرند.[۱۴۳]

موضوع دیگر در روابط ایران و روس، بحث شیلات و فعالیت روس‌ها در استرآباد بود. مطابق عهدنامه، روس‌ها حق ساخت انبار داشتند، اما آن‌ها در عمل انبارها را طوری ساخته بودند که به قلعه می‌مانست و به محل نگهداری مهمات تبدیل شده بود. آقاسی از خرج خود انباری برای روس‌ها ساخت تا دولت ایران ناظر بر این موضوع باشد.[۱۴۴] در ربط با شیلات، نامه آقاسی به مباشر شیلات استرآباد گویای سیاست وقت دولت ایران در این رابطه است: «حکایت تازه‌ای شنیدم… آدم تو شیلات استرآباد را به تجار روس اجاره داده… اگر راست باشد خدا می‌داند از دست من خلاص نخواهی شد… من جهد دارم سایر شیلات را هم از دست دولت بهیه [روسیه] بگیرم، آدم تو برمی‌دارد شیلاتی را که در دست [ایران] است به تجار روس اجاره می‌دهد؟» آقاسی از محمدشاه درخواست کرد که همه شیلات شمال را به او اجاره بدهد. صدراعظم در ۱۸۴۵ از دالگوروکی، وزیر مختار روس، درخواست کرد که از دخالت شهروندان روسی در شیلاتی که در اجاره آقاسی بود، جلوگیری کند. دالگوروکی نیز قول همکاری داد، اما در عمل کار زیادی از او برنیامد.[۱۴۵]

فرانسهویرایش

چون ایران خود را در میان روسیه و انگلیس تنها یافت، دست به دامن فرانسه شد تا از آن کشور به عنوان متعادل کننده قدرت در روابط ایران–انگلیس و ایران–روسیه بهره ببرد.[۱۴۶] در ایران هنوز فرانسه را با روزگار ناپلئون بناپارت به یاد می‌آوردند و امید داشتند روابطی که آن کشور به روزگار ناپلئون با ایران داشت را زنده کنند؛ اما مشخص بود که امیدی واهی است؛ فرانسه را نه یارای آن بود که پنجه در پنجه انگلیس بیافکند و نه می‌توانست «به یاری ایرانیان به روسیه لشکر بکشد.»[۱۴۷] اما با وجود شکست سیاسی فرانسویان در ایران، این کشور به لحاظ فرهنگی تأثیرات شایانی بر ایران گذاشت.[۱۴۸]

فرهنگیویرایش

در این زمان، هنوز «فرنگ» با فرانسه تعریف می‌شد؛ ایرانیان اشتیاق زیادی به فرهنگ و مدنیت روسیه و انگلیس نشان نمی‌دادند و چنان‌که منابع فرانسوی می‌گویند، از روسیان و انگلیسیان به یک اندازه بیزار بودند؛ در عوض این فرهنگ، مدنیت و تاریخ فرانسه بود که علاقه ایرانیان را برمی‌انگیخت.[۱۴۹] محمدشاه خود در نوجوانی به همراه تنی چند از برادرانش تحت آموزش یک زن فرانسوی به نام «مادام دولا ماری‌نیه» زبان فرانسوی آموخت.[۱۵۰][۱۵۱] احتمالاً این زن در علاقه شاه به فرانسه تأثیرگذار بوده‌است.[۱۵۲] زبان فرانسه زبان در این دوران به زبان دیپلماسی در ایران تبدیل شده بود و دیپلمات‌ها، به خصوص روس‌ها یا افرادی که در استخدام روسیه بودند، توانایی تکلم به این زبان را داشتند.[۱۵۳] نخستین دوربین‌های عکاسی نیز در همین دوران به ایران وارد شدند. دو دوربین به نیابت تزار نیکلای اول و ملکه ویکتوریا به دربار ایران تقدیم شد. جهانگرد فرانسوی ژول ریشار که توسط مادام عباس گلساز به دربار معرفی شده بود نقش مهمی در رواج عکاسی در ایران ایفا کرد. شاهزاده ملک قاسم میرزا که خاطر علاقه‌اش به علوم اروپایی و تبحرش در صحبت به زبان فرانسه زبانزد سفرنامه‌نویسان اروپایی بود به نخستین ایرانی که به شیوه داگرئوتیپ عکاسی کرد تبدیل شد.[۱۵۴]

 
لوئی فیلیپ در عصر محمدشاه، پادشاه فرانسه بود. در زمان او روابط ایران و فرانسه مجدداً شکل گرفت و فرانسه در ایران سفارت دائمی برپا کرد.

محمدشاه شیفته ناپلئون بود. کتاب «تاریخ ناپلئون» نوشته والتر اسکات را به فارسی برگرداندند و نوشته‌اند که این کتاب، «کتاب بالینی» محمدشاه بوده‌است. نام تک‌تک سرداران امپراتور فرانسوی را می‌دانست و تحسین ناپلئون توسط او حتی فرنگیان را به تعجب وامی‌داشت؛ محمدشاه در این مسئله تنها نبود. عباس میرزا خود مدالی از تصویر ناپلئون بر گردن داشت و در اصفهان ناپلئون را مانند شاه عباس می‌دانستند. میرزا آقاسی نیز او را می‌ستود. در گفتگو با نمایندگان فرانسوی، مدام به روابط ایران و فرانسه در عهد ناپلئون اشاره می‌کرد و از افسرانی که امپراتور به ایران فرستاد سخن می‌راند.[۱۵۵] یک مرتبه که دو دانشمند فرانسوی به ایران آمدند و عازم دماوند بودند، شاه آنان را به حضور خواست و با آنان به مهربانی رفتار کرد و سوالات زیاد پرسید. از پادشاه کنونی فرانسه پرسید که چگونه آدمی است، آیا هنوز سپاهش نیرومند است؟ از اینکه چرا می‌خواهید به دماوند بروید. چون پاسخ شنید که «به خاطر گیاه»، جواب داد که «حق این بود که شما قدری از گیاه‌های خودتان برای ما می‌آوردید، چون می‌خواهید گیاه‌های ما را ببرید.»[۱۵۶]

محمدشاه به پزشکان انگلیسی هم اعتماد نداشت و می‌خواست که طبیبانش فرانسوی باشند. پزشکی فرانسوی به نام لابات، که محمدشاه او را «شیر» خطاب می‌کرد، جانشین دکتر کرومیک انگلیسی شد. شاه چنان به او اعتماد داشت که «اگر زهر هم تجویز کند می‌خورم، زیرا می‌دانم که برای درمان من داده.» با بیمار شدن لابات، آقاسی به دولت فرانسه نوشت «چون خاطر مبارک همایونی را تنها اعتماد کامل به طبیبان فرانسوی است»، خواهش است که پزشکی درباری که «مخصوص حضور اعلیحضرت قضا شوکت پادشاه دولت فرانسه باشد به ایران روانه دارند.» آقاسی اصرار داشت که پزشک مذکور، از «فنون طبابت، خاصه نقرس، مفاصل و واریس» مطلع باشد. دکتر لویی اندره ارنست کلوکه که ایرانیان او را «موسیو قلوکی» می‌خواندند را در سال ۱۸۴۳ راهی ایران کردند و آقاسی نیز که در پی کشاندن پای فرانسه به ایران جهت بیرون کردن روسیه و انگلیس بود، این موضوع را دستاویزی قرار داد که «دلیل نو و تجربتی تازه بر دوستی و مصافات و موالات جانبین است.»[۱۵۷]

سیاسیویرایش

روابط سیاسی ایران و فرانسه پس از تغییر سیاست ناپلئون در قبال روسیه، در سال ۱۸۰۹، قطع شد[۱۵۸] و پس از آن دولت ایران انگلیسی‌ها را جایگزین فرانسویان در ارتش کرد و عباس میرزا برای اعزام دانشجو به اروپا، لندن را انتخاب کرد. چون در زمان آقاسی و محمدشاه روابط با انگلیس تیره و مدتی بعد قطع شد، فرصت مجددی برای احیای روابط پیش آمد.[۱۵۹] حسین‌خان آجودانباشی قبل از سفر به لندن، به وین و پاریس رفت تا زمینه برقراری رابطه میان ایران با اتریش و فرانسه را فراهم سازد. در وین موفقیتی کسب نکرد و اندکی بعد راهی پاریس شد. حضور سفیر ایران در پاریس، انگلیسی‌ها را نگران ساخت اما روس‌ها اهمیت زیادی ندادند.[۱۶۰] ایران امید داشت فرانسویان در ایران سفارت دائمی برپا کنند، به جای انگلیسی‌ها تعلیم سپاه ایران را برعهده بگیرند، در نوسازی و آبادانی ایران یاری دهند و مهم‌تر از همه، بین ایران و انگلیس در مسئله هرات و خارک «داوری» کنند.

سفر هیئت نمایندگی ایرانی برای فرانسویان غیرمنتظره بود. در آن زمان فرانسه هیچ برنامه‌ای برای برقراری رابطه با ایران نداشت؛ علاوه بر آن، توانایی تأمین برخی از خواسته‌های ایران را هم دارا نبود و دربارهٔ مسائل دیگر شرایط سختگیرانه‌ای را تقاضا می‌کرد.[۱۶۱] آجودانباشی نامه‌ای از جانب محمدشاه به پادشاه فرانسه، لوئی فیلیپ، به همراه داشت که استوارنامه او هم بود. پس از گذشت مراحلی، سفیر به دیدار لوئی فیلیپ رفت. هیئت ایران با خود هدایای پرشماری داشت که از جمله آن، شاهنامه‌ای که «اعلیحضرت شاهنشاهی در آن درس خوانده بودند» بود که همان زمان به فرانسه ترجمه کردند. آجودانباشی سخت حکومت فرانسه و لوئی فیلیپ را پسندید و پادشاه هم با او به مهربانی رفتار کرد.[۱۶۲] «سرکار شاه هر دم به بهانه‌ای اظهار التفات می‌فرمودند. من جمه یک دفعه نان و یک دفعه بستنی شیر به دست خود تعارف کردند.»[۱۶۳]

خوشامدگویی پادشاه فرانسه به سفیر ایران:

خدا شاهد من است که ما از دریافت درودهای صمیمانه [شاه] خوشحالیم و از ته قلبمان می‌خواهیم در تمام زندگیمان از دوستی شاه و احترام او در روابطمان بهره ببریم؛ می‌خواهیم که اتحاد و یگانگیمان روز به روز گسترش یابد و هیچ فرقی بین کشورهایمان نباشد.

«
»

در بحث سیاسی اما ایران و فرانسه متفق‌القول نبودند. ایران سفارت دائمی می‌خواست و فرانسه کنسولگری. فرانسویان بر آن بودند نمی‌خواهند روابط خود با انگلیس و روسیه را برهم زنند. ایرانیان هم به دلایلی کنسولگری نمی‌خواستند، یکی آنکه این امتیاز را با سرسختی از انگلیسی‌ها دریغ داشته بودند، دوم، زمانی که نیاز «اظهار دوستی و تشدید مبانی مودت» به میان آید، کاری از کنسول ساخته نیست.[۱۶۴] اما سفیر فردی است مختار و از «عهده شغل کنسولی برمی‌آید.» جان کلام آن که ایران راضی بود در صورت همیاری فرانسه، به صورت غیررسمی با آنان پیمان تجاری امضا کند. به هر صورت فرانسویان پذیرفتند. قرار شد کنت دو سرسی به عنوان سفیر راهی تهران شود.[۱۶۵] ایران همچنین خواستار بود که فرانسه در نوسازی کشور یاری کند. آقاسی به آجودانباشی دستور داده بود که چند کارشناس «شمع‌ریزی، کاغذسازی، شیشه‌گری، پارچه‌بافی، پنبه‌ریسی و استاد پارچه‌های منقش و ساده» از دولت فرانسه درخواست کند. اجتمالا هدف رقابت با فراورده‌های انگلیسی در بازار ایران بود.[۱۶۶] سپس بحث به احیای سپاه ایران با کمک افسران فرانسوی رسید. این موضوع برای فرانسه، با توجه به روابطشان با انگلیس، پیچیده بود. هر حال قرار شد چند افسر بازنشسته را راهی ایران کنند که از سوی دولت فرانسه نباشد. اما این افسران بیشتر به رقابت با هم و ثروت‌اندوزی پرداختند و برخی‌شان با روس‌ها ساختند. در رابطه با کارشناسان هم نتیجه دلخواه دولت ایران پیش نیامد و نتیجتاً قرار شد ایران در عوض دانشجو به فرانسه اعزام کند.[۱۶۷] در سال‌های آخر صدارت آقاسی و پادشاهی محمدشاه که سفیر ایران راهی فرانسه شد، مجدداً آقاسی از او خواست که از دولت فرانسه کارشناس ماهر طلب کند تا «جوانان قابل ما را تعلیم دهند.» دولت فرانسه موافقت کرد اما همان سال محمدشاه درگذشت و آقاسی برکنار شد؛ کار سر نگرفت.[۱۶۸]

نامه‌ای محرمانه از تهران به کنسول‌گری فرانسه در طرابوزان:

اگر آقای سارتیژ را می‌شناسید، خوب است به او هشدار دهید که از اروپاییان مقیم ایران احتیاط کند… در ایران پلیس مخفی اروپایی شکل گرفته که تحت اداره دولت نیست.

«
»

چون خبر سفارت دوسرسی رسید، دولت ایران به تصور اینکه او در موضوع هارت و خارک گره‌گشا خواهد شد، استقبال بزرگی تدارک دید. در این زمان، شاه و وزیرش به سبب شورش علمای شیعه در اصفهان بودند و آن سفیر نیز راهی همان شهر شد[۱۶۹] و استوارنامه‌اش با امضای «دوست عزیز و کامل شما، لوئی فیلیپ» را به محمدشاه ارائه کرد. اگر چه دولت‌مردانی ایرانی از ورود سرسی شادمان بودند و به خواسته‌هایش تن دادند،[۱۷۰] اما زمان سفارت او بسیار کوتاه بود. دلیل نخست آن بود که او از زندگی در ایران خوشش نیامد،[۱۷۱] چنان‌که خود نوشت «معترفم که در اینجا زندگانی انتظار لحظه بازگشت را مانستی.» دوم آنکه سفرای روس و انگلیس کار را بر او سخت کردند؛ به گونه‌ای که در اواخر سفارتش نامه‌های خود را از طریق آن دو سفارت‌خانه ارسال می‌کرد.[۱۷۲] به هر حال در ۱۸۴۱ بازگشت[۱۷۳] و فرانسه جانشینی برایش تعیین نکرد. تا اینکه در جریان کنفرانس ارزروم در ۱۸۴۳، میرزا تقی‌خان (امیرکبیر) رابطه‌ای صمیمانه‌ای با کنسول فرانسه پیدا کرد؛ روابط مجدداً شکل گرفت. گیزو، وزیرخارجه فرانسه، سارتیژ دبیر سفارت فرانسه در استانبول را به سفارت آن کشور در ایران مأمور کرد.[۱۷۴] سارتیژ در ۱۸۴۴ به تهران رسید. آقاسی ابتدا به خاطر تجربه اول، به او بی‌اعتماد بود، اما به مرور «اعتماد کامل» میان آن وزیر و آن سفیر شکل گرفت. سارتیژ از همان ابتدا جایگاه مخصوصی که سفرای روس و انگلیس داشتند را نادیده گرفت و کارش را با نامه‌ای به وزیر امورخارجه مبنی بر اینکه «فرانسه خواسته‌ای جز کمک به ایران ندارد»، آغاز کرد.[۱۷۵] سفارت سرسی تا ۱۸۴۹ طول کشید. با ورود سفیر فرانسه، حال زمان اعزام سفیر ایران به پاریس بود.

اما موضوع پیچیده بود. سفیر اعزامی باید برای ورود به اروپا از قسطنطنیه (استانبول) عبور می‌کرد و آنجا با کارشکنی‌های عثمانی و سنگ‌اندازی‌های سفارت‌های روس و انگلیسی روبرو می‌شد. ابتدا (در ۱۸۴۵) قرار شد میرزا ابوالحسن‌خان را بفرستند، اما در قسطنطنیه روس‌ها و انگلیسی‌ها از عبورش جلوگیری کردند. سارتیژ نامه نوشت و اعتراض کرد. آقاسی پاسخ داد که «اولیای دولت ایران میل دارند سفیری بزرگ به فرانسه بفرستند.» اما کنفرانس ارزروم پیش آمد و «برودت و نقار (کینه) میان ایران و عثمانی.» صدراعظم وعده داد هرگاه مذاکرات ارزروم تمام شد، سفیر هم عبور خواهد کرد.[۱۷۶] در ۱۸۴۶ تصمیم گرفتند میرزا محمدعلی‌خان شیرازی را اعزام کنند. آقاسی به سفیر دستور اکید داد که «هیچ‌جا مکث و توقف نکند.» سارتیژ هم در ۱۸۴۷ به کنسول فرانسه در ارزروم نامه فرستاد که سفیر را یاری کند. چون به آنجا رسید، روس‌ها و انگلیسی‌ها متوقفش کردند[۱۷۷] که سفارت بغداد نسبت به سفارت به پاریس در اولویت است. در همین حین سارتیژ به آن سفیر به تندی نوشت که «اگر مطیع دولت خود هستید بیش از ۱۵ روز در قسطنطنیه مکث نکنید.» محمدعلی‌خان به حاجی نوشت که سفرای روس و انگلیس تهدید می‌کنند که «ما به کار تو خواهیم آمد، فرانسه به چه کار آید؟» به هر حال سفیر هر طور که شد، از استانبول عبور کرد و راهی پاریس شد. این بار سارتیژ به دلجویی نوشت: «از صدراعظم برای شما خلعت خواستم. قرار شد در بازگشت شما را وزیر بنامند.»[۱۷۸]

سال‌های پایانی حکومتویرایش

حال جسمانی شاه که از نقرس رنج می‌برد در سال‌های پایانی حکومتش رفته‌رفته وخیم تر شد. این وضعیت جایگاه آقاسی را متزلزل ساخت و نگران از آینده خود، صدراعظم در پی آن برآمد تا الله‌قلی‌خان ایلخانی، ناپسری خود — که نوه فتحعلی‌شاه و پسر عزت النسا، همسر آقاسی بود — را به عنوان ولیعهد جدید معرفی کند. اگرچه هدف نهایی آقاسی این بود که فردی نزدیک به خود را در صورت مرگ شاه بر تخت سلطنت بنشاند، اما هدف کوتاه مدت او گمراه کردن رقبای درباری‌اش بود. محمدقلی‌خان و پدرش آصف‌الدوله که در خراسان بودند، به این امید که الله‌قلی‌خان پس از به قدرت رسیدن سایر سران ایل قاجار، از جمله منوچهرخان معتمدالدوله، را سرکوب خواهد کرد، از ادعای او حمایت کردند. خواسته نهایی آن‌ها این بود که پس از آن به بهانه سرکوب شورش الله‌قلی‌خان، به او حمله کنند و مدعی، و همین‌طور پشتیبانش یعنی آقاسی، را از بین ببرند و دست نشانده خودشان بهمن میرزا را به تخت سلطنت بنشانند.[۱۷۹]

 
ناصرالدین‌میرزا پس از مرگ پدرش، با نام ناصرالدین‌شاه، پادشاه ایران شد.

منابع قاجاری می‌گویند که به دلیل تحریکات شریران و تملق چاپلوسان، الله‌قلی‌خان سر از بندگی پیچید و علناً اعلام کرد که «به عنوان نواده حسینقلی‌خان جهانسوز، من وارث بر حق پادشاهی‌ام.» دشمنان آقاسی گزارش‌های پرآب‌وتابی در این باره به دست شاه رساندند اما به دلیل ارتباط الله‌قلی‌خان و آقاسی، محمدشاه واکنش ملایمی نشان داد و صدراعظم او را قانع کرد که به بیرون کردن مدعی از پایتخت قناعت کند. آقاسی همچنین محمدشاه را راضی کرد تا الله‌قلی‌خان را به حکومت بروجرد منصوب کند. اندکی بعد، در سال ۱۲۶۱ قمری، بیماری شاه رو به وخامت گذاشت و تردیدها دربارهٔ زنده ماندن محمدشاه آقاسی را از مهم‌ترین پشتیبانش محروم ساخت. او به‌طور شتابزده‌ای برای مقابله با مخالفانش الله‌قلی‌خان را به تهران فراخواند. الله‌قلی‌خان ۵۰۰ تفنگچی برای خود دست و پا کرد و منتظر رسیدن خبر درگذشت شاه، در عمارت تازه‌ساز بهارستان ساکن شد. بهبود حال موقتی شاه تا حدودی خیال آقاسی را راحت کرد. صدراعظم موفق شد با مهارت تمام از الله‌قلی‌خان دفاع کرده و «مجرمان اصلی» را مقصر حضور او در تهران نشان دهد. او محمدشاه را قانع کرد که دست به یک پاکسازی سیاسی بزند و مخالفان خود را به تبعید بفرستد و همچنین حکومت بروجرد را برای الله‌قلی‌خان بازستاند. الله‌قلی‌خان جهت اثبات وفاداری خود به پادشاه، محمدقلی‌خان و آصف‌الدوله را متهم کرد که نقشه برکناری محمدشاه از قدرت را در سر داشتند. آن دو از خراسان فراخوانده شده و به عتبات تبعید شدند که این حکم باعث بروز شورشی در سال ۱۸۴۷ میلادی در خراسان شد. محمدحسن‌خان سالار که پسر آصف الدوله بود این شورش را رهبری می‌کرد اما در نهایت امیرکبیر او را به سال ۱۸۵۰ میلادی سرکوب کرد.[۱۸۰]

وضعیت برای الله‌قلی‌خان ایلخانی و البته آقاسی زمانی پیچیده شد که محمودخان صبا از بروجرد به‌طور مخفیانه خبر آورد که الله‌قلی‌خان درحال برنامه‌ریزی است تا با یاری رهبران قبایل، به تهران شبیخون بزند و شاه را به قتل برساند. جدا از اینکه آیا در این خبر حقیقتی وجود داشت یا نه، چاره‌ای جز پیشنهاد تبعید الله‌قلی‌خان به عتبات برای آقاسی باقی نماند. این مسئله برای صدراعظم یک آبروریزی به حساب می‌آمد و البته او یک مدعی سودمند را نیز از دست داد.[۱۸۱]

در تابستان سال ۱۸۴۸ میلادی محمدشاه به دلیل نقرس و ایرزیپلاس درگذشت. شایعاتی که دربارهٔ مرگ او پیچید و در نهایت تأیید هم شد باعث بروز ناامنی‌هایی در سطح کشور گردید. شاه در قصر محمدیه در نزدیکی تهران درگذشت و در قم در حرم فاطمه معصومه به خاک سپرده شد. گویند دوست و دشمن گواه بودند که «به سادگی زیست، مال نیندوخت، حرمسرا نیاراست و لباس فاخر نپوشید.»[۱۸۲] چنان‌که خود در منشوری خطاب به مردم عنوان کرد که «من هرچه دارم برای شما می‌خواهم ورنه در بند خانه و اوطاق با زینت و لذت و خوشگذرانی نیستم.»[۱۸۳]

پس از مرگ محمدشاه، عناصر مخالف آقاسی در دولت و دربار با حمایت ملک‌جهان خانم مهدعلیا، مادر ناصرالدین‌شاه، پادشاه تازه ایران، به سرعت او را از صدارت برکنار کردند. دیری نگذشت که آقاسی با اتهام تلاش برای به قدرت رساندن عباس‌میرزا ملک‌آرا، از پسران محمدشاه، روبرو شد. این مسئله، البته اگر واقعیت داشته باشد، آخرین تلاش صدراعظم سابق برای حفظ جایگاه خود بود. زمانی که به نیروهای او در خیابان‌های پایتخت حمله‌ور شدند، آقاسی در حرم عبدالعظیم حسنی بست‌نشینی اختیار کرد اما دست آخر توانست با یاری سفرای روسیه و انگلیس به کربلا پناهنده شود. نوشته‌اند در زمان عزل هیچ ملک و مالی نداشت و تنها با «یک عبا» راهی عراق شد.[۱۸۴] او یک سال بعد همان‌جا درگذشت.[۱۸۵] تا زمان ورود ناصرالدین‌میرزا و وزیرش میرزاتقی‌خان امیرکبیر به تهران، مهدعلیا حکومت را در تهران به دست گرفت و به شیوه‌ای که آن را طریقه جمهوریه خوانده‌اند حکومت کرد.[۱۸۶]

خردگرایی و آزادی بیانویرایش

در دوره فتحعلی‌شاه اهل عرفان و تصوف مورد آزار و اذیت بودند و حتی خون آن‌ها «مباح» اعلام شده بود. در دست خط‌های به جا مانده از شاه، دیده شده که شخصاً دستور به «خفه کردن» رهبر صوفیان تبریز داده‌است.[۱۸۷] در این وضعیت، صوفیان و درویشان برای رهایی از آزار توسط حکومت و روحانیون شیعه، به عباس میرزا پناه می‌بردند. این مسئله، شرایطی را پدیدآورد که محمد میرزا از جوانی در دامان درویشانی مانند محمدرضا همدانی، حاجی زین‌العابدین شروانی و مهم‌تر از همه، حاجی میرزا آقاسی که بعدها صدراعظم او شد، پرورش یابد.[۱۸۸] بدین ترتیب، در روزگاری که صوفیان و درویشان «واجب‌القتل» بودند، یک درویش به عنوان شاه ایران به تخت نشست.

کلنل استوارت، افسر انگلیسی، در رابطه با آزادی بیان در عهد محمدشاه:

آزادی بیان در ایران بی‌نظیر است و به وسیله‌ای برای تأمین ناخرسندی‌های مردم تبدیل شده‌است. طبقه فقیر هرچه دلش می‌خواهد می‌گوید، بی‌آنکه به آزارشان منجر شود و طبقه بالا هم در بند شیوه بیان خود نیست. چنان‌که شاعری طنزنامه علیه شاه سروده و در کوچه و بازار آزادانه بر سر زبان‌هاست.[۱۸۹]

«
»

محمدشاه پس از به قدرت رسیدن، صوفیان و آزاداندیشان را برکشید، آنان را به درجات بالای قدرت رساند و از روحانیون شیعه دوری جست. در پی سیاست‌های او، آزادی بیان چنان در ایران برقرار شد که حتی اروپاییان را به شگفت واداشت. در این شرایط، اهل عرفان به اندازه‌ای زیاد شدند که سفیر روس با نگرانی از وابستگی شاه و صدراعظم به صوفیان که «اخلاقشان اطمینان بخش نیست» نوشت. بان دوبود، سیاستمدار روس هم ذکر کرد که به دلیل گسترش بی‌سابقه صوفی‌گری، نهادهای عرفی بر «اقتدار ملاها» می‌چربند. او می‌نویسد که این فرقه تبدیل به آزاداندیشان ایران شده‌اند. در دوران فتحعلی‌شاه مسجدهای جدید ساخته می‌شد و محمدشاه آرامگاه‌های افرادی مانند عطار و شیخ محمود شبستری که به کفر شهرت داشت را بازسازی می‌کرد. در دوران فتحعلی‌شاهی روحانیون به سفارت و نیابت و تولیت می‌رفتند و در دوران محمدشاهی نوبت صوفیان بود. چنان‌که حاجی میرزا آقاسی تولیت مشهد را به عبدالله خوئی که «مردی صوفی مسلک و عارف پیشه بود» سپرد. این مسئله روحانیون شیعه را گران آمد و در رمضان ۱۲۶۴ قمری او را به قتل رساندند.[۱۹۰] مورخان نوشته‌اند که محمدشاه با وجود یک دین رسمی مخالف بود. در همین راستا، شاه در گفتگویی با سفیر فرانسه به اروپاییان گوشزد کرد که «این پاپ‌ها هر بار توانمند شدند با شاهان درافتادند. چه بهتر که از قدرتشان کاسته شود.»[۱۹۱]

با این وجود هما ناطق معتقد است که نباید چنین پنداشته شود که محمدشاه یکه‌تاز آزاداندیشی بود و آقاسی به سان رستم دستان یک تنه به جنگ فرهنگ حاکم رفت. آزاداندیشی روح زمانه آنان بود و شاه و صدراعظم با روح زمانه خود حرکت می‌کردند. در میان دولتمردان افرادی بودند که حتی عقاید خود را تندتر از این دو ابراز می‌داشتند. چنان‌که خسرو میرزا، برادر شاه، در گفتگو با یک مأمور انگلیسی در توضیح علت «واماندگی ایران» گفت که «آئین محمدی» (اسلام) سبب این وضعیت است. او عنوان کرد که «ایران در دوران پیش از محمد دارای موقعیت برتری بود.» تفاوت ایران و فرنگ، به گفته خسرومیرزا، این بود که در آنجا «گروهی تورات می‌جویند و گروهی دیگر در کار علم‌اند. اما در ایران ما تنها متن ادبی همانا قرآن است و بس.»[۱۹۲] یا فرهاد میرزا معتمدالدوله، دیگر برادر شاه، به بابی‌گری متهم شد زیرا در نوشته‌هایش «بیزاری از عرب و فرهنگ عرب» دیده می‌شد. علاوه بر شاهزادگان، در میان ادیبان این عصر نیز گرایش به ایران باستان و دین زرتشتی به چشم می‌خورد. یغمای جندقی، به عنوان مثال، که در زمان فتحعلی‌شاه کافر خطابش کردند و در عصر محمدشاه به وزارت کرمان گماشته شد، در نوشته‌های خود پا را از به نقد کشیدن دین اسلام فراتر گذاشت و علناً زبان به دشنام به این دین گشود. جندقی معاصرانش را به سره‌نویسی زبان فارسی تشویق می‌کرد و گروهی را گرد آورد تا فارسی را از کلمات عربی پالایش کنند. باستان‌گرایی حتی در سیاست‌های حکومت و شخص شاه نیز دیده می‌شد. او برای جلوگیری از محو زبان پهلوی که توسط زرتشتیان یزد گویش می‌شد «فرمان داد که زبان پیشین این گروه که پهلوی است و این زمان نویسنده و خواننده آن پیدا نیست، از دیوان اعلی روزی دو تومان بدهند که چند کس از ایشان این زبان را آموخته و آگاهی به دست آرند.»[۱۹۳]

گرایش به خردگرایی و ضدیت با روحانیون در ادبیات این عصر به سادگی پیداست. محمدهاشم آصف رستم‌الحکما، مورخ نیمه‌رسمی دربار محمدشاه، در نوشته‌های خود حکومت را ترغیب می‌کرد که از اهل دین دوری جوید، زیرا خواندن آن نوشته‌ها «هیچ فایده و منفعتی ندارد.» آن‌ها نه به دنبال «خیر و صلاح» مردمان، که به دنبال «مال‌اندوزی» اند. «به آهو می‌فرمایند که بگریز که تازی تو را خواهد گرفت و به تازی می‌فرمایند که بدو آهو بگیر.» رستم‌الحکما به شاه توصیف می‌کرد که در عوض «دولت‌های نیکو سلوک فرنگ» را بشناسد زیرا بنیادشان بر «تعقل و تفکر» استوار است. جعفر بن اسحاق تصریح کرد که «در این جهان نه کسی سایه خداست، نه خلیفه خدا و نه مباشر خدا… در این جهان آدمی را اشتغالی هست. اما غرض از این اشتغال نماز و روزه و خواندن قرآن نیست. بلکه هر طایفه را کاری است و وظیفه‌ای.» او جامعه را به هفت طایفه تقسیم می‌کند و اهل دانش را در جایگاه والا و نخست قرار می‌داد چرا که آنان «صاحب علم‌اند.» همین نویسنده در ادامه مالکیت و ثروت‌اندوزی را ملامت می‌کند: «تو آدمی، حق مالکیت چیزی را نداری، به جز آنچه که بخوری و به خوردن فانی گردانی… ثروت حبس نکنید و ذخیره ننمائید، ذخیره مال یعنی فاسد کردن خود و فاسد کردن مال.» هما ناطق ذکر می‌کند که شباهت غریبی میان این نوشته و گفتار قره‌العینِ بابی در دشت بدشت که گفت «ذخیره ثروت بالاترین فساد اجتماعی است» وجود دارد. قابل ذکر است که به دوران محمدشاه، به حضور مزدکیان که عقاید مشابه‌ای داشتند و «در کسوت مسلمانان» پنهان بودند و اکنون نام خود را در «زی درویشان» جلوه داده‌اند، اشاره شده‌است و حاجی زین‌العابدین حتی با گروهی از آنان ملاقات کرده بود.[۱۹۴]

 
حاجی میرزا آقاسی، صدراعظم ایران، یک صوفی بود.

جنبش‌های دیگری هم بودند که موجودیت خدا را به چالش می‌کشیدند. از جمله آنان، صوفیان «وهمیه» بودند که می‌گفتند «آن واجب‌الوجودی[ت] که گویند وجود ندارد و ما از وهم پنداریم و از خیال‌انگاریم که او وجود دارد.» می‌گفتند «بعثت انبیا کذب و بهتان است و کتب سماوی سخنان پریشان.» با روحانیون شیعه دشمنی داشتند، چنان‌که معتقد بودند که «ملایان فتنه‌جوی جهت حب جاه و وسعت دستگاه خلق را به وهم انداخته‌اند. از نکیر و منکر مردم را مشوش سازند تا بدین وسیله نان خود را در دوغ اندازند.» از فرقه‌های دیگر، یکی هوشنگیه بود که بر آن بودند که در دو عالم ظلمت و نور، بهترین آفریده گیتی همانا آدمی است. زیرا در «هر اراده‌ای نماید می‌رود و از قوه جسمیه و عقلیه بهره‌مند است. پایه هستی است» و اگر «کسی او را پرستش کند، لایق است.» پس «انا ربک الاعلی[ث] جز انسان که تواند گفت و در انا الحق[ج] به غیر انسان که تواند سفت. اینکه گفته‌اند یزدان رحیم و رحمان و قهار و جبار و قابض و باسط و صاحب صفات متقابله و متضاده است، همگی در وجود حضرت انسان است.»[۱۹۵]

به گفته هما ناطق، در برابر این فرقه‌ها و جنبش‌ها، درویشی و صوفی مسلکی محمدشاه و آقاسی سست می‌نمود. اما این دو بودند که با سیاست «درویش پروری» خود زمینه را برای بروز این تفکرات هموار ساختند. ناطق معتقد است که بابیه تبلور همین جنبش‌هاست. گوبینو، سفیر فرانسوی، صوفیان و درویشان را در فرنگی‌مآبی و غرب‌گرایی بسیار جلوتر از حکومت و اصلاح‌گران نزدیک به حکومت برمی‌شمارد. او می‌گوید که درویشان «نام ولتر را شنیده‌اند و او را مرد بزرگی می‌دانند. زیرا هم‌اندیشی با ولتر به منزله بیزاری از ملاها بود.» او از صوفیانی یاد می‌کند که برای انسان «سرشت خدایی» قائل بودند و پیامبر اسلام را «شیاد» می‌خواندند. او عقایدشان را ترکیبی از مسیحیت و «اسلام ایرانی» می‌داند.[۱۹۶]

گزارشگر ناشناسی که در سال ۱۸۴۳ میلادی، گزارش مفصلی از وضعیت ایران به دست داده‌است، به سیاست‌های «ضدملایی» شاه و صدراعظم اشاره می‌کند. او که می‌گوید که «به رغم نادانی اهل دستار، حضور اهل دانش و پژوهش در ایران چشم‌گیر بود.» نویسنده ناشناس ادامه می‌دهد که در میان افراد با سواد رسمی به راه افتاده که در دین «بجویند و بکاوند و بیازمایند و داوری کنند. حال آنکه این روحیه با اسلام در تضاد است اما تجلی آن در ظهور فرقه‌های بیشمار و مخفی در سراسر ایران پیداست.» او در باب این فرقه‌ها می‌گوید که برخی از آن‌ها اسلام را منکرند و تنها خدا را می‌پرستند. اما برخی اسلام را قبول دارند و آن را مکاتب مذهبی آمیخته‌اند. گروهی دیگر آن را با راسیونالیسم (خردگرایی) و وحدت وجود تلفیق کرده‌اند. او «علی‌اللهی‌ها» را مهم‌ترین گروه از میان این فرقه‌ها می‌داند و اعتقاداتشان در مورد علی بن ابی‌طالب را با «زنده‌داشت عیسی مسیح» در نزد مسیحیان مقایسه می‌کند.[۱۹۷]

ناطق در رابطه با چرایی ظهور این جنبش‌ها در دوران محمدشاه، اشاره می‌کند که درویشان و صوفیان پیش از به پادشاهی رسیدن او هم وجود داشتند. او در توضیح اینکه چرا آن‌ها این تحول افکار را در ادوار پیشین تجربه نکردند، به شکست‌های ایران در برابر روسیه اشاره می‌کند. اینکه «کفار» بر «ملت مسلمان» چیره شدند، زمینه‌ساز پرسش‌هایی برای توضیح برتری دشمن شد. یاس و نومیدی منجر به یک بحران هویتی شد که خود را به شکل بحرانی فرهنگی و مذهبی تجلی داد.[۱۹۸] در این دوران بسیار بودند ایرانیانی که «پیشرفت غرب را با واماندگی خود» می‌سنجیدند. چنان‌که یک فرد عادی به یک میسیونر (مبلغ مذهبی) انگلیسی توصیه کرده بود که «خوب است شما دین برتر خود را با مراجع شیعیان در کربلا در میان بگذارید. اگر بتوانید او را به آیین خود بیاورید، همه مسلمانان پیروی خواهند کرد.» و دیگری به سربازی فرانسوی گفته بود «شما بسی بیش از ما انسان هستید. همه مردمان را برادران خود می‌دانید. حال آنکه این سگ‌ها (روحانیون) شما را نجس می‌خوانند. اما من با آنکه مسلمانم، بر این عقیده نیستم.» بیگلربیگی آذربایجان نیز گفته بود که «شما (یعنی فرنگی‌ها) انسان‌های غریبی هستید… داناترین در میان دانایان و دلاورترین در میان دلاوران. شما بار دیگر زمانه رستم و خسرو انوشیروان را زنده کردید. حاکمان شما وارث زرتشت و رزمندگانتان بازیافتگان جمله ارزش‌های اسکندرند[۱۹۹]

محمدشاه و ادیانویرایش

 
محمدباقر شفتی برجسته‌ترین روحانی شیعه عصر محمدشاهی بود. او در اصفهان شورشی علیه دولت به راه انداخت اما شاه ایران با قاطعیت شورش مذکور را سرکوب کرد.

رابطه با روحانیون شیعهویرایش

رابطه محمدشاه با روحانیون شیعه از همان آغاز سلطنت، یا حتی پیش از آغاز آن، تیره بود. روحانیون در نبرد تاج‌وتخت، جانب حسینعلی‌میرزا فرمانفرما را گرفتند زیرا او در زمان حکومتش بر فارس دست به آزار صوفیان زده بود. پس از به قدرت رسیدن محمد میرزا، روحانیون درخواست قائم‌مقام فراهانی مبنی بر تاج‌گذاری شاه در یک مراسم مذهبی را رد کردند و دلیل آن احتمالاً این بود که شاه جدید در روزهای نخست سلطنتش، پس از اینکه روحانیون به دلیل «گرانی نان» ناآرامی‌هایی راه انداختند، دستور داد یک روحانی شیعه را دار بزنند تا بلوا بخوابد.[چ][۲۰۰] چند ماه پس از آغاز حکومت محمدشاه، آقا سیدمهدی امام جمعه اصفهان راهی تهران شد و فتوا داد که دولت باید «آب و نان یهودیان را ببرد.» شاه زیر بار نرفت. مجتهد در حرم عبدالعظیم حسنی بست نشست و اندکی بعد همان‌جا مرد.[۲۰۱] مخالفت دین و دولت خیلی زود جلوه عمومی به خود گرفت. تنها دو سال از تاج‌گذاری محمدشاه نگذشته بود که امام جمعه تهران به «شاه جوان» هشدار داد که «اگر رویه خطا در پیش گیرد، هر آنچه درباره‌اش می‌اندیشم بر زبان خواهم راند.» از این گفته تا عمل، فاصله زیادی لازم نبود. روحانیون شیعه مدتی بعد به رهبری سیدمحمدباقر شفتی، برجسته‌ترین روحانی شیعه آن عصر، در اصفهان علم مخالفت با شاه برافراشتند و کنترل شهر را در اختیار گرفتند. محمدشاه نیز در عملی که آن را «امری بی‌سابقه در ایران» خوانده‌اند، برای مقابله با او لشکر آراست و شورش مذکور را به سختی سرکوب کرد اما از ترس واکنش شیعیان شفتی را اعدام نکرد.[۲۰۲]

مدتی بعد، دولت عثمانی دست به کشتار شیعیان کربلا زد. این خبر همزمان با عزاداری محرم به ایران رسید. آقاسی که واکنش روحانیون را قابل پیش‍بینی می‌دانست، ابتدا تلاش کرد خبر را مخفی نگاه دارد و پس از پایان عزاداری‌ها آن را اعلام کند. اما موفق نشد. شفتی با شنیدن خبر مذکور، به سفارت روسیه پیام داد قصد اعلان جهاد دارد و «شاه هم هرچه می‌خواهد بگوید.» حامد الگار معتقد است که هدف شفتی از اعلان جهاد، انتقام‌گیری از دولت ایران بود. هما ناطق هم بر آن است که اگر روحانیون و لوطی‌ها بسیج می‌شدند پیش از اینکه راهی بغداد شوند «حساب حاجی میرزا آقاسی را می‌رسیدند.»[۲۰۳] اما به هر حال دولت ایران پیش‌دستی کرد. ایران اعلام کرد که عتبات را تحریم می‌کند. این تصمیم روحانیون را خوش نیامد، اما نتوانستد علنی اعتراض کنند. مردم با دولت همراهی کردند و شمار زائران ایرانی از ۵۰ هزار به ۸۰۰ نفر کاهش پیدا کرد. مدت کوتاهی بعد روحانیون کوتاه آمدند تا غائله کربلا بخوابد و دولت هم کنفرانس ارزروم را آغاز کرد تا با عثمانی به مذاکره بنشیند.[۲۰۴]

با وجود سیاست‌های روحانی‌ستیزانه محمدشاه، اسلام متروک نماند. مراسم‌های محرم در دوران او رونق سرشاری را تجربه کرد و تعدادی تکیه و حسینیه با پشتیبانی دولت و رجال پرنفوذ ساخته شد. در این تکیه‌ها و حسینیه‌ها، مراسمات روضه خوانی و تعزیه با حضور حاضران بسیاری برگزار می‌شد. به عنوان مثال شخص آقاسی در نزدیکی سفارت روسیه برای خود یک تکیه ساخته بود و سیاستمداران خارجی را نیز دعوت می‌کرد. در واقع از زمان صفویه در ایران رسم بود که اروپایی‌های حاضر در ایران برای شرکت به عزاداری‌های بر پا شده برای نبرد کربلا دعوت می‌شدند. در دوران محمدشاه دعوت دیپلمات‌های خارجی به صورت رسمی صورت می‌پذیرفت و حتی سفارت‌های روسیه و بریتانیا در این زمان به صورت رسمی برای خودشان صاحب تکیه شدند.[۲۰۵]

باب در عصر محمدشاهویرایش

سیّد علی‌محمد شیرازی ملقب به باب در محضر شیخیه به رهبری سید کاظم رشتی پرورش یافته بود.[۲۰۶] رشتی، مبتکر مفهومی به نام «شیعه ناطق»، در بغداد اعلام کرد که «هر صدسال یکبار، برگزیده‌ای از سوی خدا خواهد آمد.» چنان‌که افسر فرانسوی نیکلا می‌گوید، در بشارت منجی مشخصات باب را داد.[۲۰۷] او در سال ۱۸۴۳ درگذشت و باب مدتی بعد از مسیر مکه راهی ایران شد.[۲۰۸] ابتدا به بوشهر رفت و به تبلیغ پرداخت. به نظر می‌آید که آموزه‌های باب در ابتدا نه یک دین جدید در برابر اسلام، که تجلی خواسته‌های اصلاح‌طلبانه آن عصر بوده‌است. به هر حال آوازه‌اش پیچید و عده‌ای به او پیوستند. تا اینکه میرزا حسین‌خان، حاکم فارس، او را به شیراز فراخواند. او «مجلس بیاراست و علمای بلد را انجمن کرد.» منابع قاجاری می‌نویسند که باب در مناظره با روحانیون شیعه شکست خورد و «رسوا شد» اما بابیان بر آنند چنین نبوده و باب در شیراز به تبلیغ پرداخت. هرچه که بود، میرزاحسین‌خان دستور داد تا «هر دو پای او را استوار بر بستند و با چوبش زحمت فراوان کردند.»[۲۰۹]

 
سید علی‌محمد شیرازی، معروف به باب. پس از فتواهای روحانیون شیعه مبنی بر قتل او، دولت محمدشاه حاضر نشد به این خواسته گردن نهد و او را اعدام کند.

باب در واکنش به این عمل، شکایت به محمدشاه برد: «در شیراز بودم که به ستم حاکم فاسد و تبهکار شهر گرفتار آمدم. اگر تو گوشه‌ای از ستمروایی این مرد را می‌دانستی، از او انتقام می‌گرفتی زیرا که تا روز رستاخیز پادشاهی تو را آلوده ساخت.» او محمدشاه را به آیین خود جلب کرد و نوشت «اگر می‌دانستی که من کیستم، جمله سرزمین‌های جهان را برای خرسندی من و راه خدا می‌دادی.»[۲۱۰] منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، آوازه باب را شنید، او را به شهر خواند و با او به نیکی رفتار کرد. انجمنی بیاراست تا باب و علما مجدداً مناظره کنند. پس از این اتفاقات، باب دوباره به شاه نامه نوشت. «معتمدالدوله حقیقت را دریافت.» در این زمان، روحانیون شیعه به شکوه برآمدند و فتوای اعدام باب را صادر نمودند، زیرا «اظهر من الشمس» بود که افکار او با شریعت اسلام متضاد است. اما حاجی میرزا آقاسی به یاری باب شتافت و او را به تهران فراخواند. گوبینو ذکر می‌کند که این خواسته خود باب بود و حاجی با آن موافقت کرد. حامد الگار معتقد است که در اینجا باب به «ابزاری در دست حکومت در پیکار میان دولت و علما» تبدیل شد.[۲۱۱]

اما باب در راه تهران بود که ظاهرا محمدشاه به او نامه نوشت و از او خواست که به ماکو برود. «پس از دریافت دستور تو، من به حکمران کشور تو (یعنی حاجی میرزا آقاسی) نامه‌ای نوشتم و گفتم: سوگند می‌دهم تو را که مرا بکش زیرا شایسته خود نمی‌دانم که بی‌گناه زیسته باشم اما به جایی بروم که گناهکاران می‌روند. پاسخی دریافت نکردم.» حاجی اما در پی دلجویی برآمد. او از جانب محمدشاه نوشت «چون موکب همایونی در جناح حرکت از تهران است و ملاقات شایسته ممکن نخواهد بود، شما به ماکو رفته، چندی در آنجا توقف و استراحت کنید… چون از سفر برگردیم، شما را به حضور خواهیم خواست.»[۲۱۲] شاید آقاسی مانع روی دادن این ملاقات شده بود زیرا بیم آن داشت که جایگاهش نزد شاه با ورود باب به چالش کشیده شود.[۲۱۳]

آقاسی همچنین نامه‌ای به علمای اصفهان نوشت تا آنان را از عدم اعدام باب خبردار کند. از آنجا که شیخیه توسط علمای شیعه برتابیده می‌شد، صدراعظم باب را به آنان منسوب ساخت: «خدمت علمای اعلام و فضلای ذوالعز… در باب شخص شیرازی که خود را باب و نایب امام نامیده، نوشته بودند لازم است مورد سیاست اعلیحضرت قدرقدرت شود تا در آینده عبرتی باشد. اما آن دیوانه جاهل دعوی نیابت نکرده، بلکه دعوی نبوت کرده… کتابی از مزخرفات جمع کرده و قرآن نامیده. حقیقت اصول او را من بهتر می‌دانم.» باب کتاب خود را بیان نامیده بود، نه قرآن؛ بسیار بعید است که آقاسی از این مسئله بی‌اطلاع بوده باشد. هما ناطق بر آن است که منظور از «مزخرفات» در اینجا کنایه‌ای به دین اسلام است. آقاسی افزود: «چون اکثر این طایفه شیخی را مداومت به چرس و بنگ است، جمیع گفته‌ها و کرده‌های او از روی نشاط حشیش است که آن بدکیش به خیالات باطل افتاده.» صدراعظم ضمناً احتمال کشته باب را رد کرد: «من فکری که برای سیاست او کرده‌ام این است که او را به ماکو بفرستم که در حبس باشد.»[۲۱۴] حاجی مدتی بعد باب را به ارومیه انتقال داد و سپس راهی تبریز کرد.[۲۱۵] در تبریز مجدداً مجلس آراستند و باب در حضور ناصرالدین میرزا (ناصرالدین‌شاه آینده) با علمای شیعه به مناظره نشست. در اینجا مشخص شد که او عربی نمی‌داند و دست آخر روحانیون مجدداً حکم به قتلش دادند.[۲۱۶] اما آقاسی به کشتنش تن نداد و «باب زنده ماند.» محمدشاه در همان اوصاف درگذشت. پس از او باب در دوران ناصرالدین‌شاه اعدام شد و پیروانش سرکوب شدند. در دوران ناصری، شورش بابیان را حاصل «بی‌تدبیری آقاسی» و مخالفت او با کشتن باب می‌دانستند؛ چنان‌که خود ناصرالدین‌شاه نیز به امیرکبیر گفت «این خطا از حاجی میرزا آقاسی افتاد.»[۲۱۷]

فرمان آزادی اعتقادویرایش

در زمان صفویان، دولت ایران جهت مقابله با عثمانی به دنبال رابطه‌ای دوستانه با کشورهای مسیحی بود و در همین راستا، با جمعیت مسیحی خود به نیکی رفتار می‌کرد. شاه عباس اول صفوی به مسیحیان حق مالکیت، اجازه بنای کلیسا و مدارس اعطا کرد که این توسط شاهان بعدی هم تأیید شد. اعطای این حق، امتیاز بزرگی بود چنان‌که آن را «الغای امتیاز مسلمانی» توصیف کرده بودند.[۲۱۸] به هر صورت، با سقوط اصفهان و به پادشاهی رسیدن نادرشاه در اتفاقات پس از آن، این حق برافتاد؛ تا زمانه محمدشاه. در دوران محمدشاهی که از نقش روحانیون در دولت کاسته شد، مسیحیان جان تازه‌ای گرفتند. در همین دوران، مبلغان مسیحیِ اروپایی و آمریکایی یکی پس از دیگری وارد ایران شدند.

در این وضعیت و بنا به سفارش کنت دوسرسی سفیر فرانسه،[۲۱۹] دولت ایران فرمانی صادر کرد که مطابق آن ترسایان ایران مجدداً از همان حق و حقوقی برخوردار شدند که در دوران پادشاهی صفویان بر ایران دارا بودند؛ یا به عبارت دیگر، چنان‌که عباس اقبال گوید، «از همان مزایای حقوقی که سایر رعایای ایران داشتند، بهره‌مند شدند.» این فرمان به چهار زبان فارسی، فرانسه، ارمنی و سریانی پخش شد و مورد تحسین اروپاییان و آمریکاییان ساکن ایران قرار گرفت. در این فرمان، شاه با همان لحن درویش‌مآبانه وقت دولت ایران خود را از قضاوت دربارهٔ دین رعایای خود مبری اعلام کرد و عنوان کرد چون خدا «ترتیب عالم تکوین را به تألیف و امتزاج طبایع مختلف المزاج منوط مربوط داشته»، خود اوست که باید در مورد عقاید انسان‌ها داوری کند.[۲۲۰]

صدور این فرمان وضعیت مبلغان مسیحی غربی در ایران را دگرگون کرد. آمریکایی‌های پروتستان با لازاریست‌های کاتولیک فرانسوی بر سر مالکیت کلیساها و تبلیغ در میان مسیحیان ایران به رقابت برخاستند.[۲۲۱] این رقابت تا مدت‌ها طول کشید و حتی پای دولت‌های روسیه و انگلیس به موضوع باز شد.

مبلغان مسیحیویرایش

در مجموع ۳ گروه از مبلغان مسیحی در عصر محمدشاه وارد ایران شدند؛ لازاریست‌های فرانسوی که کاتولیک بودند و دو هیئت پروتستان که یکی انگلیسی و دیگری آمریکایی بود. به سبب رابطه شکرآب ایران و انگلیس در این دوره، هیئت انگلیسی موفقیتی کسب نکرد و اندکی بعد ایران را ترک کرد. اول آمریکایی‌ها وارد ایران شدند. دولت ایران آنان را به گرمی پذیرفت. در ۱۸ ژانویه ۱۸۳۶، نخستین مدرسه خود را تأسیس کردند که تنها ۱۷ دانش‌آموز داشت. دو سال بعد اولین مدرسه دخترانه هم تأسیس شد که در ابتدا تنها ۴ دانش‌آموز داشت. در ۱۸۳۹، محمدشاه شخصاً نامه‌ای نوشت و از اینکه «با دقت تمام مشغول تربیت و تعلیم جوانان و نشر علوم می‌باشید» تشکر کرد. اندکی بعد از آنان خواستند که به کودکان مسلمان هم آموزش دهند، اما آمریکایی‌ها طفره رفتند چون از روحانیون می‌ترسیدند؛ با این حال محمدشاه فرمانی صادر کرد و موضوع حل شد.[۲۲۲] ورود لازاریست‌ها به ایران در ۱۸۳۸ اتفاق افتاد. اما یک سال پیش از آن، یک جوان فرانسوی کاتولیک به نام اوژن بوره وارد ایران شد.[۲۲۳] برخلاف آمریکاییان، این اوژن بوره سر ستیز با دین اسلام که به قول او «ضدطبیعت و جامعه» بود، داشت و می‌خواست با «حربه علوم به جنگش» برود. اولین مدرسه او در ۱۸۳۹ در تبریز به راه افتاد. او در ابتدا تنها ۱۴ دانش‌آموز داشت که هم مسلمان هم مسیحی بودند.[۲۲۴]

رقابت میان دو گروه زمانی آغاز شد که بوره از ارومیه بازدید کرد. او از «راهنمایی‌های غلط» آمریکایی‌ها بیمناک شد و پروتستان‌ها او را «مردی متعصب» یافتند. لایار انگلیسی یک‌بار شنید که بوره مشغول بدگویی از هم‌وطنانش است و این موضوع باعث برخوردی میان آن دو شد. بوره در پی آن برآمد که کلیساهای اصفهان را از چنگ پروتستان‌ها در بیاورد و خواست خود را با دولت ایران طرح کرد. محمدشاه و آقاسی که خواستار افزایش حضور فرانسه در ایران بودند، به سرعت پذیرفتند.[۲۲۵] در واکنش به این موضوع، پروتستان‌ها آشوبی در اصفهان به راه انداختند و خواستار اخراج لازاریست‌ها شدند. خبر که به تهران رسید، محمدشاه در حمایت از بوره ۲۰ نفر را به جلفا فرستاد تا اوضاع را آرام کند.[۲۲۶] روسیه و انگلیس[۲۲۷] به حمایت از پروتستان‌ها برآمدند. از شاه خواستند که برای آشوب‌ها، لازاریست‌ها را مقصر بداند. محمدشاه فرمان منع تبلیغ داد تا اوضاع را آرام کند.[۲۲۸] چون تعداد کاتولیک‌ها کمتر بود، این موضوع به سود آمریکایی‌ها بود. اما آمریکایی‌ها قانع نبودند. از کلنل شیل (کاردار سفارت انگلیس) و سپس کنت مدم (سفیر روس که پروتستان هم بود) خواستند که برای اخراج لازاریست‌ها ایران را تحت فشار قرار دهند. آقاسی ابتدا «شرافتمندانه به مدت ۴۰ روز» مقاومت کرد، اما زمانی که کنت مدم پذیرفت تضمین کتبی بدهد که خود به اعتراض فرانسه رسیدگی کند، پذیرفت. گزارشی از تهران ذکر می‌کند که این «توطئه‌ای برای سرنگونی آقاسی بود.» لازاریست‌ها خواستند حمایت روحانیون را جلب کنند. شیخ‌الاسلام ارومیه نوشت که اینان «تنها به عبادت خدایتعالی اشتغال دارند» و «تهمت‌ها (تبلیغ در میان مسلمانان) نارواست.»[۲۲۹] سودی نبخشید، دارایی‌های کاتولیک‌ها را غارت کردند و کشیشانشان گریختند. تنها شخصی به نام کلورل خود را به تهران رساند. آقاسی او را پنهان کرد تا سارتیژ، سفیر جدید فرانسه، به ایران برسد. دارینیس و داوید، دو پادری کاتولیک، کلیساهایشان را به پروتستان‌ها فروختند و سپس در مرزهای ایران مخفی شدند.[۲۳۰]

سارتیژ، سفیر فرانسه، در ۱۸۴۴ وارد ایران شد. از همان ابتدا فرمان آزادی تبلیغ و بازگشت لازاریست‌ها را از شاه طلب می‌کرد. کلورل به دیدار سفیر رفت. چون مشخص شد از ایران نرفته، روس‌ها اعتراض کردند اما آقاسی به صراحت تأیید کرد که خود او مانع رفتنش شده بود. از شیخ‌الاسلام ارومیه مجدد نامه گرفتند و او گفت لازاریست‌ها «مردان خدایند و بی‌تقصیر.» در همان حال، خبر رسید که کنت مدم ایران را ترک خواهد کرد و سفیر جدیدی خواهد آمد. آقاسی به سارتیژ وعده داد «بگذارید سفیر برود، درست خواهم کرد.» اما کنسول جدید انگلیس به حمایت علنی از آمریکایی‌ها برآمد. آقاسی که نمی‌توانست میان فرانسه و انگلیس طرف یکی را بگیرد، به سارتیژ توصیه کرد خود «حقشان را از روس‌ها بگیرند.» به هر صورت در دسامبر ۱۸۴۴ محمدشاه فرمان جدیدی مبنی بر آزادی تبلیغ صادر کرد. کنسول روس و انگلیسی به شاه ۸ روز وقت دادند فرمان خود را پس بگیرد، اما نتیجه‌ای نگرفتند. سارتیژ هنوز راضی نبود و فرمان دیگری می‌خواست؛ او دولت ایران را در برابر روسیه ناتوان خواند که این موضوع آقاسی را رنجاند و صدراعظم نامه مفصلی در پاسخ به او نوشت.[۲۳۱] بعدها در سال ۱۸۴۸ که همزمان با مرگ محمدشاه هم بود، روس‌ها علیه کاتولیک‌ها بلوایی راه انداختند اما امیرکبیر به حمایت از فرانسویان برآمد.[۲۳۲]

اصلاحات اداری و سیاست‌های ارضیویرایش

گزارشگر ناشناس عصر محمدشاه به سال ۱۸۴۳ نوشت که ملوک‌الطوایفی عصر فتحعلی‌شاه که شاهزادگان در قلمروی خود آزاد بود، برافتاده‌است. او می‌نویسد با روی کار آمدن محمدشاه «تشکیلات حکومتی دگرگون شده، آن روسا به دلایلی چون جنایت، بدرفتاری یا انباشت ثروت برکنار شده‌اند. نظارت دولت مرکزی بر ولایات بیشتر شده‌است و ولایات را از نو به حکومت مرکزی بستند.» اما او معتقد است این تغییرات شاهزادگان را خوش نیامد، و دلیلش را «نبود احساس نظم و عدالت در میان ایرانیان» برشمرد. فریه، افسر فرانسوی دوران محمدشاه و اوایل عصر ناصری، می‌نویسد که «او (یعنی آقاسی) اقدامات ارزنده‌ای پیش گرفت تا ایران را از وحدت حکومتی برخوردار کند و درستکاری به امور بدهد. بسان لوئی سیزدهم و کاردینال ریشلیو اقتدار فئودال‌ها را شکست.»[۲۳۳]

دولت محمدشاه یکی از راه‌های مقابله با فرآورده‌های انگلیسی را احیای کشاورزی می‌دانست. در همین رابطه آقاسی در پی احیای زمین‌های موات[ح] برآمد. او به وزیرخارجه فرانسه نوشت که «دوستدار سعی و اهتمام زیادی در احیای اراضی موات دارد» و استاد آبیاری فرانسوی طلب کرد.[۲۳۴] نوشتند که او ۱۴۳۸ دهکده را آباد کرد.[۲۳۵] شیوه دهسازی ایرانی در این عصر، تحسین فرنگیان را برانگیخت، چنان‌که هیئت فرانسوی گزارش مفصلی از آن تهیه کرد تا در «الجزایر همین شیوه» را به کار گیرند.[۲۳۶]

آقاسی همه این ده‌ها را به دولت «هبه شرعی» کرد؛[۲۳۷] یعنی جز املاک خالصه نمود. املاک یا اراضی خالصه در ایران را املاکی گویند که تحت حاکمیت مستقیم تاج‌وتخت ایران بود. محمدشاه میان اراضی متعلق به دولت و املاک خودش تمایز قائل می‌شد، چنانچه دومی را «ملک خاص» می‌خواند.[۲۳۸] علاوه بر دهکده‌های آباد شده، پس از سرکوب شورش مجتهدان و الواط در اصفهان، همه زمین‌های غصب شده توسط شورشیان، را جز املاک دولتی کردند که این موضوع زمین‌داران بزرگ را خوش نیامد. گزارشگر ناشناس می‌نویسد که این املاک را از «دارایی‌های شاهزادگان و فئودال‌های سابق مصادره کردند.»

بیشتر اراضی مذکور را در اختیار روستاییان، «ایلاتی که قصد ساکن شدن داشتند» یا برای اینکه «خدمتی کرده باشند در اختیار افراد مقروض» قرار می‌دادند. آقاسی حتی اقامتگاه شخصی خودش را هم جز املاک خالصه کرده بود. خود گوید: «من آنچه خریدم از پول دولت و برای دولت بوده‌است.»[۲۳۹] با وجود همه این‌ها، تغییر بزرگی در رابطه مالک و برزگر که از قبل برقرار بود، حاصل نشد.

در این دوران همچنین بخشی از املاک خالصه نادرشاهی که در آن زمان برای تأمین هزینه‌های جنگ‌ها جز املاک دولتی کرده بودند را «مشروط بر اینکه مردمان و ورثه مالکان سجل خویش بیاورند» به صاحبانشان بازگرداندند. با وجود استرداد ۲ کرور زمین به وارثان دویست ساله،[۲۴۰] موفقیت زیادی در این باب حاصل نشد چرا که بیشترشان در تملک دولت باقی ماند.[۲۴۱] بعدها نوشتند «ناصرالدین‌شاه… اقلاً اگر به همان روش حاجی… در تعمیر دهات کوشیده بود، بسی مصیبت‌ها دولت ایران نمی‌کشید.»

شخصیت و چهره عمومیویرایش

 
نگاره‌ای از محمدشاه

جیمز بیلی فریزر که اندکی پیش از به سلطنت رسیدن محمدشاه در سال ۱۸۳۴ میلادی با او ملاقات داشته‌است، ولیعهد ثانی را «لایق‌ترین در میان تمام فرزندان و نوادگان پرشمار فتحعلی‌شاه، مخصوصاً از نظر اخلاقی و شخصی» توصیف می‌کند. دوسرسی فرانسوی به تفاوت زیاد موجود بین فتحعلی‌شاه و محمدشاه اشاره می‌کند و ظاهر او را «دلپذیر و برازنده» برمی‌شمارد. او در دیدارهای خصوصی زیادی با محمدشاه حضور داشته و در آن‌ها بینش سیاسی شاه و تلاشش برای بهبود روابط ایران و فرانسه را ستایش و البته به ناکارآمدی وزیرانش اشاره کرده‌است. اوژن فلاندن به اینکه شاه به برخی علوم نوین اروپایی تسلط دارد اشاره کرده‌است و شخصیت او را «شیرین» توصیف می‌کند. او محمدشاه را به عنوان صادق‌ترین مرد کشورش می‌ستاید و به سادگی دربار و حرمسرای شاه اشاره می‌کند. در عین حال می‌نویسد که محمدشاه به خرافات روحانیون و درویشان باور دارد. او همچنین به صورت مختصر به ذکر خصوصیات ظاهری پادشاه در زمان ملاقاتی که با او در اصفهان داشته پرداخته‌است. ایلیا نیکالایویچ برزین روسی نیز توصیف مشابه‌ای به دست می‌دهد و از مریضی مزمن محمدشاه می‌نویسد. از آنجایی که حرکات او محدود بود معمولاً به جای اسب سوار بر کالسکه می‌شد و برای سوار بر اسب شدن نیاز به چارپایه داشت.

محمدشاه فارسی را دلپذیر صحبت می‌کرد اما صدایش مقداری «تو دماغی» بود. معروف بود که او همه امور را به دست حاجی میرزا آقاسی سپرده‌است. در زمان او بود که پوشش اروپایی در ایران باب شد و همین مسئله چهره دربار را دگرگون کرد.

تاریخ نویسان ایرانی عصر قاجار محمدشاه را مانند سایر پادشاهان قجری و با عناوین افتخاری معمول مانند خاقان بن خاقان خطاب می‌کنند. محمدشاه را به دلیل حضور در جنگ‌های ایران و روسیه بیشتر با عناوینی مانند «پادشاه غازی» یا «محمدشاه غازی» ستوده‌اند. محمدتقی سپهر لسان الملک به خصوص سخن به ستایش شاه می‌گشاید و می‌گوید که تاکنون در ممالک شیعه چنین حاکم خوش طینتی و خوش رفتاری ندیده‌است. او ضمناً محمدشاه را متین و دلاور توصیف می‌کند. حسن فسایی تصویر مثبتی از این پادشاه به دست می‌دهد و ضمن ستودن تسلط او در علوم ریاضی به توانایی محمدشاه در خوش‌نویسی و مهارتش در خط نستعلیق اشاره می‌کند.[۲۴۲]

زمان حکومت در مقایسه با دیگر شاهان قاجارویرایش

اعداد سال خورشیدی را نشان می‌دهند:


فرزندانویرایش

ردیف نام تولد – وفات نام مادر تصویر توضیحات
۱ ناصرالدین میرزا ۲۵ تیر ۱۲۱۰ – ۱۲ اردیبهشت ۱۲۷۵ مهدعلیا   ولیعهد محمدشاه و سپس شاه ایران
۲ عباس میرزا ۶ آذر ۱۲۱۸ – ۲۵ فروردین ۱۲۷۶ خدیجه‌خانم چهریقی   ملقب به مُلک‌آرا
۳ محمدتقی میرزا ۱۲۱۹ – ۱۲۸۰ زینب‌خانم افشار ارومی   ملقب به رکن‌الدوله
حاکم فارس و خراسان
جد خاندان رکنی قاجار
۴ عبدالصمد میرزا ۱۳ اسفند ۱۲۲۲ – ۱۳۰۸ اُقل‌بیگه سالور   ملقب به عزالدوله
جد خاندان سالور
۵ عزت‌الدوله ۱۲۱۱ – ۱۲۸۰ مهدعلیا   ابتدا همسر امیرکبیر، سپس همسر میرزا کاظم خان نظام‌الملک (پسر میرزا آقاخان نوری) پس از او همسر یحیی خان مشیرالدوله و سپس همسر انوشیروان خان عین‌الملک شد. صاحب هشت فرزند بود، از جمله ام‌الخاقان.
۶ عزیزالدوله ؟ – ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری خدیجه‌خانم چهریقی او بنا به وصیت محمدشاه به ازدواج شاهزاده کیومرث میرزا عمیدالدوله درآمد و صاحب سه فرزند شد: تاج‌الدین میرزا، شعاع‌الدین میرزا و جمیل‌الدوله (عزیزالدوله ثانی). مدتی بعد طلاق گرفت و با معین‌السلطنه ازدواج کرد. سرانجام از او نیز جدا شد.
۷ عفت‌الدوله ؟ – ۱۳۱۰ قمری بلورخانم ابتدا با یوسف‌خان سرتیپ پسر خان بابا خان سردار ازدواج کرد. پس از او به ازدواج ابراهیم‌خان نظام‌الدوله درآمد. از همسر اول دختری یافت که پس از او ملقب به عفت‌الدوله شد و به ازدواج نظم‌الدوله خواجه‌نوری درآمد. از همسر دوم دارای یک دختر به نام طوبی شد که پیش از ازدواج درگذشت.
۸ احترام‌الدوله ؟ – ۱۲۸۹ قمری اُقل‌بیگه سالور او را به همسری مؤتمن‌الدوله پسر میرزا سعیدخان انصاری دادند. از این ازدواج دو فرزند متولد شد: خانم بالا که پیش از ازدواج درگذشت و خانم شاهزاده که با عمادالسلطنه پسر عزالدوله ازدواج کرد.

جستارهای وابستهویرایش

یادداشتویرایش

  1. مطابق این عهدنامه، انگلیس تعهد کرد که از ایران در برابر حمله قدرت‌های اروپایی دفاع کند.
  2. نوعی معامله در اسلام که در آن برای فروشنده در مدتی معیّن در صورت باز پس دادن بهای کالا به خریدار، حقّ خیار (تسلط بر فسخ و امضای عقد)، شرط می‌گردد.
  3. نوعی گیاه تره که رشد سریعی دارد
  4. واجب‌الوجود برهانی بود که توسط ابن‌سینا برای موجودیت خدا طرح شد: «باید یک واجب‌الوجودی وجود داشته باشد که نمی‌تواند وجود نداشته باشد.»
  5. «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی» (من پروردگار برتر هستم) نقل‌قولی است که در قرآن به یکی از فراعنه مصر نسبت داده شده‌است.
  6. «انا الحق» (من حقیقت‌ام) یکی از معروف‌ترین شطحیات صوفیان است. گویند حسین بن منصور حلاج نخستین کسی بود که آن را بر زبان راند.
  7. این موضوع را فقط دوگوبینو ذکر کرده و در منابع ایرانی به آن اشاره نشده
  8. زمین‌هایی که نبود آب یا شدت آب مانع از انتفاع زمین شود.

پانویسویرایش

  1. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  2. Amanat, Pivot of the Universe, 26.
  3. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  4. Amanat, Pivot of the Universe, 26.
  5. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۳.
  6. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۳.
  7. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۳.
  8. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  9. Amanat, Pivot of the Universe, 26.
  10. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات.
  11. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  12. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات.
  13. Hambly، The Cambridge History of Iran، 167.
  14. Amanat، FATḤ-ʿALĪ SHAH QĀJĀR.
  15. Amanat، FATḤ-ʿALĪ SHAH QĀJĀR.
  16. Hambly، The Cambridge History of Iran، 167.
  17. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  18. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۴.
  19. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۵.
  20. Hambly، The Cambridge History of Iran، 168.
  21. Hambly، The Cambridge History of Iran، 168.
  22. Hambly، The Cambridge History of Iran، 167.
  23. Hambly، FARMĀNFARMĀ, ḤOSAYN-ʿALĪ MĪRZĀ.
  24. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۷.
  25. پیری، سیاست داخلی و خارجی قائم مقام فراهانی.
  26. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۶.
  27. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۴.
  28. پیری، سیاست داخلی و خارجی قائم مقام فراهانی.
  29. پیری، سیاست داخلی و خارجی قائم مقام فراهانی.
  30. پیری، سیاست داخلی و خارجی قائم مقام فراهانی.
  31. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۷.
  32. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۸.
  33. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۸.
  34. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  35. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۳.
  36. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۳.
  37. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۴.
  38. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۸.
  39. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۴.
  40. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۸.
  41. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۹.
  42. Amanat، HERAT vi. THE HERAT QUESTION.
  43. Amanat، HERAT vi. THE HERAT QUESTION.
  44. Amanat، HERAT vi. THE HERAT QUESTION.
  45. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۷.
  46. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۵.
  47. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۵.
  48. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۶.
  49. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۶.
  50. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۷.
  51. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۸.
  52. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۹.
  53. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۳۹.
  54. Amanat، HERAT vi. THE HERAT QUESTION.
  55. Amanat، HERAT vi. THE HERAT QUESTION.
  56. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۶.
  57. رازنهان و آهنگران، دلایل ناکامی محمدشاه در اعاده حاکمیت ایران بر هرات، ۱۴۰.
  58. Amanat، HERAT vi. THE HERAT QUESTION.
  59. آوری، تاریخ معاصر ایران، ۱۰۸.
  60. Calmard، ANGLO-PERSIAN WAR (1856-57).
  61. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۳.
  62. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۳.
  63. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۵.
  64. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۴.
  65. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۵.
  66. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۴.
  67. نصیری، رحمانیان و رضوی، آشوب اصفهان، ۱۱۱.
  68. نصیری، رحمانیان و رضوی، آشوب اصفهان، ۱۱۲.
  69. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۷.
  70. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۲.
  71. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۷.
  72. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۷.
  73. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۸.
  74. نصیری، رحمانیان و رضوی، آشوب اصفهان، ۱۱۴.
  75. نصیری، رحمانیان و رضوی، آشوب اصفهان، ۱۱۳.
  76. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۸.
  77. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  78. Volodarsky, Persia's foreign policy, 129.
  79. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  80. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۴۵.
  81. Volodarsky, Persia's foreign policy, 129.
  82. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  83. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  84. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۴۸.
  85. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  86. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۴۹.
  87. Volodarsky, Persia's foreign policy, 130.
  88. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  89. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  90. Volodarsky, Persia's foreign policy, 131.
  91. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۴۴.
  92. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  93. Volodarsky, Persia's foreign policy, 131.
  94. Volodarsky, Persia's foreign policy, 132.
  95. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  96. Volodarsky, Persia's foreign policy, 132.
  97. Volodarsky, Persia's foreign policy, 132.
  98. ابوالحسنی، محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم.
  99. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۳۰.
  100. علیپور، منع برده فروشی در عصر قاجار، ۱۵۰.
  101. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۰.
  102. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۱.
  103. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۲.
  104. علیپور، منع برده فروشی در عصر قاجار، ۱۵۳.
  105. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۳.
  106. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۴.
  107. علیپور، منع برده فروشی در عصر قاجار، ۱۵۴.
  108. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۵.
  109. علیپور، منع برده فروشی در عصر قاجار، ۱۵۴.
  110. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۶.
  111. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۸.
  112. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۸۹.
  113. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۹۰.
  114. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۹۱.
  115. علیپور، منع برده فروشی در عصر قاجار، ۱۵۶.
  116. علیپور، منع برده فروشی در عصر قاجار، ۱۵۵.
  117. ابراهیمی، لغو تجارت برده در خلیج فارس، ۹۲.
  118. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۰.
  119. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۱.
  120. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۳.
  121. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۴.
  122. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۵.
  123. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۶.
  124. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۸۷.
  125. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۱.
  126. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۱.
  127. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۲.
  128. Volodarsky, Persia's foreign policy, 122.
  129. Ghani, Iran and the West.
  130. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۴.
  131. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۴.
  132. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۵.
  133. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۶.
  134. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۸.
  135. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  136. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۲.
  137. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۱.
  138. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۸.
  139. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۹.
  140. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۹.
  141. قائم مقامی، رقابت روس و انگلیس در ایران، ۷۶.
  142. قائم مقامی، رقابت روس و انگلیس در ایران، ۷۷.
  143. قائم مقامی، رقابت روس و انگلیس در ایران، ۷۸.
  144. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۰.
  145. حسنی، شیلات در مناسبات ایران و روس، ۱۰۰.
  146. Volodarsky, Persia's foreign policy, 124.
  147. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۴.
  148. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  149. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۶.
  150. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  151. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۵.
  152. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۷.
  153. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  154. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  155. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۷.
  156. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۸.
  157. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۹.
  158. Volodarsky, Persia's foreign policy, 124.
  159. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۰۹.
  160. Volodarsky, Persia's foreign policy, 125.
  161. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۱۰.
  162. Volodarsky, Persia's foreign policy, 125.
  163. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۱۱.
  164. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۱۱.
  165. Volodarsky, Persia's foreign policy, 125.
  166. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۱۲.
  167. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۱۴.
  168. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۲۷.
  169. Volodarsky, Persia's foreign policy, 125.
  170. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۱۸.
  171. Volodarsky, Persia's foreign policy, 126.
  172. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۲۰.
  173. Volodarsky, Persia's foreign policy, 126.
  174. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۲۱.
  175. Volodarsky, Persia's foreign policy, 126.
  176. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۲۳.
  177. Volodarsky, Persia's foreign policy, 127.
  178. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۲۵.
  179. Amanat، ALLĀH-QOLĪ KHAN ĪLḴĀNĪ.
  180. Amanat، ALLĀH-QOLĪ KHAN ĪLḴĀNĪ.
  181. Amanat، ALLĀH-QOLĪ KHAN ĪLḴĀNĪ.
  182. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۴.
  183. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۹۳.
  184. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، 24.
  185. Amanat، ĀQĀSĪ.
  186. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  187. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۳۴.
  188. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۳۹.
  189. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۳۹.
  190. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۰.
  191. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۱.
  192. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۲.
  193. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۳.
  194. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۴.
  195. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۵.
  196. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۶.
  197. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۷.
  198. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۸.
  199. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۹.
  200. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۲.
  201. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۵۳.
  202. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۴۹.
  203. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۵۲.
  204. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۵۳.
  205. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.
  206. MacEoin، BĀB, ʿAli Moḥammad Širāzi.
  207. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۲.
  208. MacEoin، BĀB, ʿAli Moḥammad Širāzi.
  209. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۳.
  210. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۴.
  211. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۵.
  212. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۶.
  213. MacEoin، BĀB, ʿAli Moḥammad Širāzi.
  214. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۶.
  215. MacEoin، BĀB, ʿAli Moḥammad Širāzi.
  216. MacEoin، BĀB, ʿAli Moḥammad Širāzi.
  217. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۶۸.
  218. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۷۵.
  219. Volodarsky, Persia's foreign policy, 126.
  220. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۸۱.
  221. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۸۲.
  222. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۸۶.
  223. Armajani, Christian Missions in Persia.
  224. سلطانیان، کارنامه فرهنگی میسیونرهای لازاریست، ۶۸.
  225. سلطانیان، کارنامه فرهنگی میسیونرهای لازاریست، ۶۷.
  226. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۹۳.
  227. سلطانیان، کارنامه فرهنگی میسیونرهای لازاریست، ۶۷.
  228. سلطانیان، کارنامه فرهنگی میسیونرهای لازاریست، ۷۷.
  229. سلطانیان، کارنامه فرهنگی میسیونرهای لازاریست، ۷۷.
  230. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۱۹۸.
  231. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۲۰۲.
  232. سلطانیان، کارنامه فرهنگی میسیونرهای لازاریست، ۷۸.
  233. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۳۱.
  234. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۲۶.
  235. شاهدی، فروش خالصجات در دوره ناصری، ۵۳.
  236. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۲۶.
  237. شاهدی، فروش خالصجات در دوره ناصری، ۵۳.
  238. Floor، ḴĀṢṢA.
  239. ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی، ۲۶.
  240. شاهدی، فروش خالصجات در دوره ناصری، ۵۲.
  241. شاهدی، نگاهی به املاک خالصه.
  242. Calmard، MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR.

منابعویرایش

  • ناطق، هما (۱۳۶۸). ایران در راه‌یابی فرهنگی. پاریس: انتشارات خاوران.
  • آوری، پیتر (۱۳۷۳). تاریخ معاصر ایران از تأسیس تا انقراض سلسله قاجاریه. ترجمهٔ محمد رفیعی مهرآبادی. تهران: انتشارات عطایی.
  • ابوالحسنی، جواد (۱۳۸۵). محمدشاه قاجار و عهدنامه ارزروم دوم. زمانه.
  • پیری، محمد (۱۳۸۰). نگاهی به سیاست داخلی و خارجی میرزا ابوالقاسم فراهانی در عصر قاجار. مجله علوم انسانی دانشگاه سیستان و بلوچستان.
  • ابراهیمی، آمنه (۱۳۸۷). مواضع اولیه ایران و انگلیس در برابر مسئله لغو تجارت برده در خلیج فارس. فصلنامه تاریخ روابط خارجی، شماره ۳۴.
  • علیپور، نرگس (۱۳۸۹). منع برده فروشی در عصر قاجار به روایت اسناد. مطالعات اسلامی: تاریخ و فرهنگ، سال چهل و دوم، شماره پیاپی ۸۵/۴.
  • نصیری، محمدرضا؛ رحمانیان، داریوش؛ رضوی، سید حسین (۱۳۹۴). لوطیان و نقش آنان در آشوب‌های اصفهان بین سال‌های ۱۲۴۰ تا ۱۲۶۵ هـ. ق. دو فصلنامه پژوهشنامه تاریخ‌های محلی ایران، سال سوم، شماره دوم.
  • رازنهان، محمدحسن؛ آهنگران، امیر (۱۳۹۲). بررسی دلایل ناکامی محمدشاه قاجار در اعاده حاکمیت ایران بر شهر هرات (۱۸۳۵–۱۸۳۹ م. / ۱۲۵۱–۱۲۵۵ هـ. ق). اصفهان: پژوهش‌های تاریخی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان، سال چهل و نهم.
  • قائم مقامی، جهانگیر. رقابت‌های روس و انگلیس در ایران در زمان محمدشاه. یک صفحه از تاریخ.
  • شاهدی، مظفر (۱۳۷۶). «املاک خالصه و سیاست فروش آن در دوره ناصری». تاریخ معاصر ایران (۳).
  • شاهدی، مظفر (۱۳۹۲). «نگاهی به املاک خالصه از غزنویان تا قاجار». روزنامه دنیای اقتصاد (۲۹۴۴).
  • حسنی، سیدرحمان (۱۳۹۲). «جایگاه شیلات شمال در مناسبات ایران و روسیه». تاریخ اسلام و ایران.
  • سلطانیان، ابوطالب (۱۳۹۰). «بررسی کارنامهٔ فرهنگی میسیونرهای لازاریست فرانسه در ایران (از اوایل دورهٔ قاجار تا جنگ جهانی اول)». مجلهٔ پژوهش‌های علوم تاریخی. ۳ (۲): ۶۳–۸۴.
  • Calmard، Jean (۲۰۰۴). MOḤAMMAD SHAH QĀJĀR. Encyclopædia Iranica.
  • Amanat، Abbas (۲۰۰۳). HERAT vi. THE HERAT QUESTION. Encyclopædia Iranica.
  • Floor، Willem (۲۰۱۲). ḴĀṢṢA. Encyclopædia Iranica.
  • Amanat، Abbas (۱۹۸۵). ALLĀH-QOLĪ KHAN ĪLḴĀNĪ. Encyclopædia Iranica.
  • Calmard، Jean (۱۹۸۵). ANGLO-PERSIAN WAR (1856-57). Encyclopædia Iranica.
  • Amanat، Abbas (۱۹۸۶). ĀQĀSĪ. Encyclopædia Iranica.
  • Amanat، Abbas (۱۹۹۹). FATḤ-ʿALĪ SHAH QĀJĀR. Encyclopædia Iranica.
  • MacEoin، D. M. (۱۹۸۸). BĀB, ʿAli Moḥammad Širāzi. Encyclopædia Iranica.
  • Hambly، Gavin R. G. (۱۹۹۱). «IRAN DURING THE REIGNS OF FATH 'Alī SHāH AND MUHAMMAD SHāH». The Cambridge History of Iran. Cambridge University Press. ص. ۱۷۴–۱۴۴.
  • Armajani, Yahya (1991). CHRISTIANITY viii. Christian Missions in Persia. Encyclopædia Iranica.
  • Hambly, Gavin R. G. (1999). FARMĀNFARMĀ, ḤOSAYN-ʿALĪ MĪRZĀ. Encyclopædia Iranica.
  • Ghani, Cyrus (1987). Iran and the West. Routledge.
  • Volodarsky, Mikhail (1985). Persia's foreign policy between the two Herat crises, 1831–56. Middle Eastern Studies. pp. 111–151.
  • Amanat, Abbas (1997). Pivot of the Universe: Nasir al-Din Shah and the Iranian Monarchy, 1831-1896. University of California Press.
محمدشاه
زادهٔ: ۱۴ دی ۱۱۸۶ خورشیدی درگذشتهٔ: ۱۴ شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی
پادشاهی ایران
پیشین:
فتحعلی‌شاه
شاه ایران
۱۲۱۳–۱۲۲۷ خورشیدی
پسین:
ناصرالدین‌شاه