موسی کاظم

موسی بن جعفر امام هفتم شیعیان

موسی بن جعفر (۲۰ ذی الحجه ۱۲۸۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍.ق) ملقب به کاظم و باب‌الحوائج است. در ایران اغلب موسی کاظم یا به‌طور ساده کاظم خوانده می‌شود. کنیه‌اش «ابو ابراهیم»، «ابوالحسن»؛ هفتمین امام شیعیان دوازده امامی بعد از پدرش جعفر صادق و قبل پسرش علی بن موسی الرضا است. موسی کاظم در ۲۰ ذی الحجه ۱۲۸ هجری قمری در ابواء (منطقه‌ای در میان مکه و مدینه) به دنیا آمد. مادرش برده‌ای آزاد شده به‌نام حمیده بود که نامهای دیگری از قبیل حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز برای او نقل شده‌است. اهل سنت به موسی کاظم به عنوان یک محدّث مورد وثوق احترام می‌گذارند.

موسی بن جعفر
(مشهور به موسی کاظم)
MusaKadhimSVG.svg
خوشنویسی نام «موسی الکاظم» به خط ثلث در مسجد النبی، مدینه
زادهٔپنجشنبه ۲۱ ذی الحجه ۱۲۷ قمری
ابواء، نزدیک مدینه عربستان
درگذشت۲۵ رجب ۱۸۳ قمری
مدفنکاظمین
دیگر نام‌هاابوابراهیم
سال‌های فعالیت۳۵ سال
(سال ۱۴۸ تا ۱۸۳ قمری)
عنوانکاظم، باب‌الحوائج، عبدالصالح، صابر، صالح، قائم، نفس زکیه، زین المجتهدین، وفی و امین.
پس ازجعفر صادق
پیش ازرضا
مکتبامام شیعیان
همسر(ها)ام بنین نجمه و ام احمد
فرزندانپسران: رضا، ابراهیم اصغر، عبدالله، عباس، قاسم بن موسی، اسماعیل، جعفر، هارون، حسین، محمد، حمزه، عبدلله، اسحاق، عبیدالله، زید، فضل و سلیمان
دختران: فاطمه معصومه، بی‌بی حکیمه و بی بی حوریه (آرامگاه در بندر انزلی) فاطمه اخری (آرامگاه در رشت)
والدین

درگذشت جعفر صادق و شروع امامت موسی کاظم، در دوران حکومت منصور عباسی بود. منصور به محض اطلاع از درگذشت جعفر صادق، به والی مدینه نوشت تا به عنوان تسلیت به خانهٔ وی برود و با اطلاع از وصیت نامهٔ صادق، از هویتِ جانشین او اطلاع پیدا کند و او را از بین ببرد. جعفر صادق که ظاهراً این اتفاق را پیش‌بینی می‌کرده‌است، سه نفر، و به روایتی پنج نفر، از جمله خودِ منصور را، به جانشینی خودش انتخاب کرده بود. بدین ترتیب موسی کاظم از مرگ جان سالم به در برد. پس از جعفر صادق، عده ای به امامت فرزند دیگرش اسماعیل معتقد شدند و فرقه اسماعیلیه را تشکیل دادند. با این وجود امامتِ موسی کاظم طرفداران زیادی داشت و هم‌زمان با خلافتِ منصور، مهدی، هادی و هارون‌الرشید ادامه پیدا کرد. در این دوران، کاظم، همچون ائمه پیشین، با مبارزه منفی و رعایت تقیه، سعی داشت از درگیریِ مستقیم با حاکمانِ وقت خودداری کند. با این وجود، نهضتِ علمی که با اقدامات محمد باقر و جعفر صادق اوج گرفته بود، به ائمهٔ شیعه موقعیت ویژه‌ای در جامعه اسلامی داده بود؛ که این خود نگرانی خلفای عباسی را برانگیخته بود. شورشهای پراکندهٔ علویان در جای جای سرزمینهای اسلامی، زمینهٔ سوء ظنِ بیشتر خلفا را فراهم کرد تا جایی که که کاظم چند بار توسط مهدی عباسی و هارون الرشید راهی زندان شد.

اولین دوره زندان کاظم را مربوط به دوران حکومت ده سالهٔ مهدی عباسی می‌دانند. دوران یک سالهٔ حکومت هادی عباسی هم توأم با تنش بود. هادی که قیام فخ را به تحریک موسی کاظم می‌دانست، قسم خورد او را زنده نخواهد گذاشت، اما خود به زودی درگذشت. موسی کاظم در دورانِ هارون، دو بار راهی زندان شد. فخری آن را نتیجهٔ سعایتِ برخی خویشاوندان کاظم می‌داند که به او حسادت می‌کردند. منابع شیعه از جمله شیخ مفید، شیخ صدوق و ابوالفرج اصفهانی، آن را نتیجه توطئه برمکیان می‌دانند که از نفوذِ کاظم در اطرافیان هارون بیمناک بودند. این حبس که منجر به مرگِ کاظم شد، هارون را به عنوان متهم ردیفِ اول قرار داد. پس از مرگِ کاظم، عده ای که مرگش را باور نداشتند، اعتقاد پیدا کردند که کاظم در غیبت به سر می‌برد و به عنوان آخرین امام در وقت مقرر دوباره قیام خواهد کرد. این گروه واقفیه نام گرفتند.

منابعِ روایی، بیشترین اتفاقات غیرعادی یا کرامات را مربوط به زندگی کاظم می‌دانند. علاوه بر مواردِ بالا، آزادیِ کاظم از بندِ هارون الرشید را هم معجزه‌گونه می‌دانند. کرامات دیگری از جمله حرف زدن در گهواره، صحبت با حیوانات و پرندگان، اطلاع از مکنونات قلبی دیگران، پیش‌بینی برخی اتفاقات آینده، از جمله زمان دقیقِ مرگ خودش، را به او نسبت می‌دهند. با این وجود، کاظم، بیشتر به خاطر بخشندگی و گذشت و فروبردن خشمش معروف بوده و به همین دلیل «کاظم» لقب گرفته‌است. به نقل از ابن خلکان، هر کس از کاظم بدگویی می‌کرد، هدیه ای برایش می‌فرستاد. شهرتِ کیسه‌های زر کاظم در مدینه، حکایت از بخشندگی او داشت. شقیق بلخی و برخی صوفیه کاظم را از ابدال و ولی‌الله می‌دانستند. پرسش و پاسخ کاظم با ابوحنیفه در باب جبر و اختیار -در حالی که کودکی بیش نبود- را از دیگر اتفاقات نادرِ زندگی او می‌دانند. فرزندان زیادی را برای کاظم نام می‌برند که معروف‌ترین آنها علی بن موسی الرضا، امام هشتم شیعیان دوازده امامی، فاطمه معصومه، احمد بن موسی الکاظم (شاهچراغ) ،عبدالله العوکلانی و صالح بن موسی الکاظم می‌باشند. بیشترین سادات ایران از فرزندان موسی کاظم هستند و به سادات «موسوی» مشهورند.

تبار

پدرش ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق، امام ششم شیعیان دوازده‌امامی، رئیس مذهب جعفری و از نسل علی بن ابیطالب و محمد بن عبدالله و از قبیله بنی هاشم می‌باشد. او بیشترین سال عمر را در میان یازده امام اول شیعیان داشته‌است.[۱][۲]

نام مادر موسی کاظم، ام ولدی به نام حمیده بوده که به «حمیده مصفاه» (تطهیر شده) و «حمیده بربریه» شناخته می‌شده‌است.[۳] برخی چون صاحب تذکرة الائمه او را دارای اصالت اندلسی و فرزند صاعد بربری می‌دانند.[۴][۵] او در مدینه به عنوان کنیز وارد خانه محمد باقر شده و سپس به همسری پسرش، جعفر صادق درآمده‌است. آورده‌اند که جعفر صادق او را آزاد کرد و به مانند یک عالم دینی او را تربیت نمود؛ سپس با او ازدواج کرد. حمیده برایش دو پسر به نام‌های موسی کاظم و محمد دیباج به دنیا آورد. جعفر صادق، زنان مسلمان را جهت آموختن عقاید اسلامی به حضور حمیده می‌فرستاد و دربارهٔ او گفته‌است که حمیده مثل طلای ناب از هر ناخالصی پاک است.[۶]

نام و القاب

 
کتیبه ای حاوی عنوان یا امام موسی کاظم بر دیوارهای از ایوان حرم امام حسین در کربلا

نام وی موسی گزارش شده‌است. از القاب مشهورش می‌توان به کاظم، صابر، صالح، عبدالصالح، قائم، نفس زکیه، وفی (وفادار)، امین و باب‌الحوائج اشاره کرد.[۷] همچنین برای وی کنیه‌هایی چون ابوعلی، ابوابراهیم، ابواسماعیل و ابوالحسن، ذکر شده‌است.[۸] و برای اینکه با فرزندانش علی بن موسی الرضا و علی النقی که آنها هم ابوالحسن نامیده می‌شدند، اشتباه نشود او را ابوالحسن اول خطاب می‌کردند.[۹] نقش انگشتری او «پادشاهی تنها از آن خداست» بوده‌است.[۱۰]

کاظم

موسی به خاطر صبر زیاد و به این دلیل که خشمش را فرومی‌خورده‌است، کاظم لقب گرفته‌است.[۱۱] همچنین به این دلیل که نسبت به کسانی که به او بد کرده بودند مهربان و بخشنده بود.[۱۲] به نوشتهٔ ابن خلکان، وقتی کسی از او بدگویی می‌کرد هدیه‌ای برایش می‌فرستاد.[۱۳] گفته‌می‌شود مردی در حضور موسی کاظم به جدش علی بن ابی‌طالب توهین کرد. همراهانش قصد حمله به مرد را داشتند، اما موسی کاظم مانع شد. کاظم سپس به مزرعهٔ مرد در خارج از مدینه رفت. مرد با دیدن موسی داد و بیداد کرد که محصولش را لگدمال نکند. موسی کاظم اما بی‌توجه به او نزدیک شد و سلام کرد و با خوشرویی پرسید چقدر پول صرف کاشت مزرعه کرده‌است. مرد پاسخ داد: «صد دینار!» سپس پرسید: «چه اندازه از آن برداشت خواهی کرد؟» مرد پاسخ داد که غیب نمی‌داند. موسی کاظم پرسید: «چه اندازه امیدواری از آن برداشت کنی؟» مرد پاسخ داد: «دویست دینار!» موسی کاظم سیصد دینار به او داد و گفت: «این سیصد دینار برای توست و محصولت هم برایت باقی است.» کاظم سپس مرد را ترک کرد و به مسجد رفت. اما مرد زودتر از او به آنجا رسیده بود. مرد با دیدن کاظم برخاست و این آیه را بلند خواند که: «خدا بهتر می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد.»[یادداشت ۱] اصحاب موسی کاظم از این تغییر رفتار متعجب شده و دلیلش را پرسیدند و مرد جریان را برایشان تعریف کرد. سپس موسی کاظم به اصحابش رو کرده گفت: «کدام راه بهتر بود؟ آنچه شما می‌خواستید یا آنچه من انجام دادم؟»[۱۴]

سرگذشت

گاه‌شمار زندگی موسی کاظم
رویدادهای زندگی موسی کاظم
در مدینه
۷۴۶ ولادت در صفر یا ذیحجهٔ ۱۲۸ ه‍.ق
۷۵۰ آغاز خلافت عباسیان و حکومت سَفّاحِ عباسی
۷۶۲–۷۶۳ قیام نَفْسِ زَکیّه
۷۶۵ قتل جعفر صادق در ۲۵ شوّال ۱۴۸ ه‍.ق
دوران امامت
۷۶۵ آغاز امامت در ۲۵ شوّال ۱۴۸ ه‍.ق
تولد علی بن موسی الرّضا در ۱۱ ذیقعدهٔ ۱۴۸ ه‍.ق
۷۶۶ درگذشت عبدالله اَفطَح و گرویدنِ پیروانش به امامتِ موسی کاظم
۷۷۵ مرگ منصور عباسی
آغاز خلافت مَهدی عباسی
۷۷۶–۷۷۸ یا ۷۸۲–۷۸۵ نخستین حبس در زمانِ مهدی عباسی در بغداد
۷۸۵ مرگِ مهدی عباسی
۷۸۶ نبرد فَخّ
مرگ هادی عباسی
تسلیتِ موسی کاظم به خَیْزُران، مادر هادی عباسی برای مرگ فرزندش
آغاز خلافت هارون عباسی
۷۸۸ تأسیس حکومت ادریسیان در مغرب
۷۹۰ قیام یحیی بن عبدالله و برادرش ادریس
۷۹۲ گلایهٔ یحیی بن عبدالله از موسی کاظم برای عدم همراهی در قیام طبرستان
حدود ۷۹۵–۷۹۶ حبس نخست موسی کاظم در زمان هارون
۷۹۶ فرستادن موسی کاظم از مدینه به عراق به‌دستور هارون
حبس دوم موسی کاظم در زمان هارون در خانهٔ عیسی بن جعفر در بصره به‌دستور هارون
۷۹۷–۷۹۹ دستور قتل موسی کاظم از سوی هارون به عیسی بن جعفر و عدم پذیرش عیسی
انتقال موسی کاظم از بصره به بغداد و ادامهٔ حبس در خانهٔ فضل بن ربیع
دستور آزار موسی کاظم از سوی هارون به فضل بن ربیع و عدم پذیرش فضل بن ربیع
سپردن موسی کاظم به فضل بن یحیی برمکی
انتقال موسی کاظم به زندان سِندی بن شاهِک
۷۹۹ قتل در زندان سندی بن شاهک در ۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍.ق

کاظم در دوران کشمکش بین عباسیان و امویان، مصادف با حکومت مروان دوم، آخرین خلیفه اموی، به دنیا آمد. چهار ساله بود که سفاح عباسی به حکومت رسید. ده سال از حکومت منصور عباسی باقی مانده بود که پدرش، جعفر صادق از دنیا رفت و کاظم در سن بیست سالگی به امامت رسید. امامت کاظم در طول ده سال باقی مانده از حکومت منصور، همچنین حکومت ده سالهٔ مهدی عباسی، حکومت یک سال و چند ماههٔ هادی عباسی و دوازده سالِ اول از حکومت هارون الرشید، ادامه پیدا کرد تا اینکه عاقبت در سن پنجاه و پنج سالگی از دنیا رفت.[۱۵]

تولد و کودکی تا وفات جعفر صادق

در راه بازگشت از مکه و مراسم حج به سمت مدینه، کاروان جعفر صادق در ابواء توقف کرد. در همین اتراق بود که حمیده، وضع حمل کرد و موسی کاظم به دنیا آمد.[۱۶] تولد موسی در سال ۱۲۸ ه‍.ق یا به نوشته منابع اندکی در سال ۱۲۹ه‍.ق بوده‌است. به نوشته رسول جعفریان ماه تولدش در هیچ منبعی نیامده است.[۱۷] او که در دوران کشمکش بین عباسیان و امویان به دنیا آمده بود، هنوز چهار سال داشت که سفاح، معروف به «خونریز»، به عنوان اولین خلیفه عباسی، روی کار آمد. کاظم در خانوادهٔ پرجمعیتی با نه خواهر و شش برادر زندگی می‌کرد. او، بیست سال اول زندگی خود را تحت حمایت پدرش زندگی کرد تا اینکه ده سال مانده به پایان حکومت منصور عباسی، پدرش از دنیا رفت یا مسموم شد.[یادداشت ۲][۱۸]

پس از اینکه خبر مسمومیت و مرگ جعفر صادق به گوش منصور رسید، به والی مدینه نوشت که به عنوان تسلیت به خانهٔ جعفر صادق برود تا به قول سید محمد حسین طباطبایی: «وصیت‌نامه آن حضرت را خواسته و بخواند و کسی را که وصی امام معرفی شده فی المجلس گردن بزند و البته مقصود منصور از جریان این دستور این بود که به مسئله امامت خاتمه دهد و زمزمه تشیع را به کلی خاموش کند.» وقتی حاکم مدینه وصیت‌نامه را خواند دید که جعفر صادق پنج نفر را به‌جای یک‌نفر برای جانشینی تعیین کرده‌است؛ خود خلیفه، والی مدینه، عبدالله افطح (فرزند بزرگ جعفر صادق)، موسی کاظم (فرزند کوچک جعفر صادق) و حمیده (همسر جعفر صادق). به‌این‌ترتیب تدبیر منصور برای خاتمهٔ امامت بی‌نتیجه ماند.[۱۹][۲۰] در روایتی که رسول جعفریان به آن استناد جسته، از سه جانشین نام برده شده‌است. کاظم و عبدالله افطح و منصور عباسی.[۲۱]

برخورد با خلفای عباسی

به نوشته رسول جعفریان، حکّام عباسی تا چندی رفتار نرمی با علویان داشتند. اما بعد از اینکه حکومت آنها استقرار پیدا کرد و همزمان با شورشهای پراکندهٔ علویان در گوشه و کنار خلافت اسلامی، بر سختگیری و خفقان افزودند. تا جاییکه حتی نزدیکترین سرداران خود همچون عبدالله بن علی، ابومسلم خراسانی و ابوسلمه را تحمل نکردند. به عقیدهٔ جعفریان، فشار عباسیان مخصوصاً وقتی بیشتر شد که جنبش علمی‌ای را که ائمه قبلی راه انداخته بودند، به کاظم موقعیت ویژه‌ای برای رهبری جامعه اسلامی داده بود.[۲۲] ده سالهٔ اولیهٔ امامت کاظم، از سال ۱۴۸ ه‍.ق وقتی صادق از دنیا رفت، تا سال ۱۵۸ ه‍. ق، مصادف با حکومت منصور، بود. بعد از آن تا سال ۱۶۹ ه‍.ق مهدی عباسی، و سپس یک سال هادی عباسی، و سپس هارون به حکومت رسید. کاظم در سال ۱۸۳ ه‍. ق، در دوران خلافت هارون از دنیا رفت. از قیامهای این دوران، می‌توان به قیام حسین بن علی یا «شهید فخ» در دوران حکومت هادی عباسی اشاره کرد. بعد از آن یحیی و ادریس، فرزندان عبدالله بودند که در زمان هارون الرشید سر به شورش گذاشتند. به همین دلیل طبیعی بود خلفای عباسی، علویان را رقیب سیاسی خود ببینند و بر آنها سخت بگیرند. در این میان روش مبارزاتی کاظم، که نوعی مبارزهٔ منفی بود، از خلال تقیه — به عنوان یک ترفند ضداطلاعاتی — به سختی قابل تشخیص بود.[۲۳]

روش مبارزه کاظم با حکومت عباسی، گرچه شامل نقشه‌های براندازانه نمی‌شد، اما کاظم از هر فرصتی برای زیر سؤال بردن مشروعیت این حکومت استفاده می‌کرد. به عنوان نمونه از انتقادِ کاظم از یکی از شیعیانش به نام صفوان بن مهران جمّال، یاد می‌شود که عادت داشت شترهایش را به هارون اجاره دهد. کاظم این عمل صفوان را ناپسند می‌دانست به این دلیل که صفوان در دل خواهان سلامتی هارون است؛ لااقل تا وقتی شترهایش را پس بگیرد. و به عقیدهٔ کاظم «هر کس بخواهد آنها زنده بمانند، در صفِ آنان قرار می‌گیرد.» گفته می‌شود صفوان پس از آن همه شترهایش را فروخت.[۲۴] نمونهٔ دیگر، مبارزه کاظم با علمایی بود که در خدمت خلافت درآمده بودند. هر چند روشِ کاظم همیشه شامل دوری گزینی از حاکمیت نمی‌شد. به عنوان نمونه از برخورد کاظم با علی بن یقطین، یکی دیگر از شیعیانش، یاد می‌شود که کاظم به او توصیه کرد در دربار مهدی و هارون بماند به این دلیل که «خدا را دوستانی در صفوفِ دوستانِ ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می‌کند.»[۲۵][۲۶] به این ترتیب، کاظم عده‌ای از اصحابش را که با کار در دستگاه خلافت می‌توانستند باری را از روی دوش شیعیان بردارند، را به این کار تشویق می‌کرد.[۲۷]

منصور عباسی

گفته می شود موسی کاظم در دوران منصور از امور سیاسی کناره می گرفت و در جنبشهای علویان شرکت نداشت به همین دلیل آزاری از جانب خلیفه متوجه او نبود.[۲۸] در یک مورد، منصور از کاظم درخواست کرد در مجلسی بنشیند و از طرف او هدایای نوروزی ایرانیان را دریافت کند. کاظم به بهانه اینکه چنین رسمی در اسلام نیامده است، سعی داشت از زیر بارِ این فرمان شانه خالی کند اما منصور کوتاه نیامد و او را مجبور به این کار کرد.[۲۹] بنا به روایتی که قرشی از مناقب و بحار الانوار نقل کرده است، یکی از هدیه هایی که در این روز به کاظم تقدیم شد، شعری بود که در مصیبت حسین بن علی سروده شده بود و توسط پیرمردی فقیر خوانده شد. بر طبق گزارش قرشی، وقتی منصور عباسی هدایای جمع آوری شده را به کاظم بخشید، او همه آنها را به پیرمرد فقیر تقدیم کرد.[۳۰]

مهدی عباسی و اولین حبس

به نوشته ایتان کلبرگ، کاظم در قبال حکومت عباسی سیاست سکوت را پیش گرفته بود و همانند پدرش، صادق، وقتش را به مراقبه و نیایش، و همچنین تعلیمِ نظریه شیعه به شاگردانش اختصاص داده بود. با این حال از آزار حکومت مصون نماند. کاظم به دستور مهدی، خلیفه عباسی، دستگیر و به بغداد منتقل شد و در آنجا تحویل مصیّب بن زهیر الدعبی شد. مصیب متأثر از کاظم، از پیروان او شد. تاریخ این بازداشت به عقیده کلبرگ نمی تواند بین سالهای 163 تا 166 ه.ق باشد چون مصیب در آن زمان حاکم خراسان بوده است.[۳۱] دلیل این بازداشت، شاید بدگمانی خلیفه نسبت به بذل و بخششهای فراوان کاظم بوده است[۳۲] و ترس خلیفه از اینکه کاظم ثروت زیادی در اختیار دارد و از آن برای سازماندهی و تقویت شیعیان استفاده می کند.[۳۳] پس از این واقعه، به نوشتهٔ ابن خلکان، خلیفه در خواب علی بن ابی‌طالب را دید که آیه‌ای از قرآن را می خوانده است: «چه بسا چون دست یابید، در این سرزمین فتنه و فساد کنید و پیوند خویشاوندانتان را بگسلید.»[یادداشت ۳] ابن خلکان از قولِ ربیع بن یونس، جاجب خلیفه، گزارش می دهد که خلیفه نیمه شب او را احضار کرد. وقتی به قصر رفت او را تنها و وحشت زده یافت در حالی که آیهٔ بالا را با خود تکرار می کرد. سپس دستور داد کاظم را آزاد کنند و به نزدش بیاورند و پس از اینکه از او قول گرفت علیه او اقدامی نکند، او را آزاد کرد.[۳۴][۳۵] بر طبق این گزارش، ربیع از ترس اینکه مبادا مانعی پیش بیاید، همان شب ترتیب بازگشت کاظم به مدینه را داد.[۳۶] به نوشته جعفریان، روزی کاظم بر مهدی عباسی وارد شد و دید رد مظالم می‌کند. پس پرسید چرا آنچه به ستم از آنها (اهل بیت) گرفته شده (فدک) را به آنها بازنمی گرداند. مهدی از کاظم خواست حدود آن را مشخص کند. وقتی کاظم حدودش را گفت، مهدی پاسخ داد در این رابطه فکر خواهد کرد. به عقیده جعفریان دادن فدک به کاظم می توانست به معنای زیر سوال بردن عمل خلفای پیشین باشد و بعلاوه امکانات مالی زیادی در اختیار کاظم قرار می داد که می توانست برای حکومت خطرناک باشد، یه همین دلیل خلیفه از اجابت این خواسته امتناع کرد.[۳۷]

هادی عباسی

پس از مهدی عباسی که در سال ۱۶۹ ه‍.ق از دنیا رفت، فرزندش، هادی، به خلافت رسید. در دوران یک سالهٔ خلافت هادی، حسین بن علی معروف به «شهید فخ» سر به شورش گذاشت. این قیام شکست خورد و شهید فخ کشته شد.[۳۸] کاظم به رغم اینکه از این شورش حمایت نکرد و حتی به شهید فخ هشدار داد که به دست هادی کشته خواهد شد، هادی، کاظم را مسئول این شورش می‌دانست و قسم یاد کرد که او را خواهد کُشت. قاضی ابویوسف که در مجلس حاضر بود خلیفه را آرام کرد و گفت: نه موسی کاظم، نه هیچ‌یک از این خانواده، اعتقاد به قیام ندارند.[۳۹][۴۰] به نقل از مناقب، وقتی خبر این تصمیمِ هادی به گوش کاظم رسید، خلیفه را نفرین کرد. چندی بعدی خبر مرگ هادی به مدینه رسید.[۴۱] گفته می‌شود در قیام فخ، اکثر علویان شرکت داشتند، به جز موسی کاظم که از ابتدا با آن مخالف بود. پس از کشته شدن فخ، کاظم دربارهٔ وی گفت که مسلمان صالحی بود که در حالی که عبادت پروردگارش و امر به معروف قیام می‌کرد، عمر خود را به پایان برد.[۴۲]

هارون الرشید و حبس دوباره کاظم

هارون الرشید را از لحاظ سختگیری نسبت به علویان، همسنگِ متوکل می‌دانند. با این حال رفتار هارون در ابتدا با کاظم نرمتر بود.[۴۳] رفتار متقابل کاظم با هارون همراه با تقیه بود. بنا به روایتی که شیخ صدوق، محدث شیعه، نقل کرده‌است، موسی کاظم در پاسخ به شخصی که از طرف هارون، مأمور به دعوت کاظم نزد خلیفه بود، گفت «اگر خبری از جدم نشنیده بودم که اطاعت از سلطان به جهت تقیه واجب است، هرگز پیش او نمی‌آمدم.» همچنین نقل شده‌است کاظم دربارهٔ هدایایی که هارون به او داده بود، گفت: «به خدا قسم اگر من در فکر تزویج عذبهای آل ابی طالب نبودم تا نسل او براي همیشه قطع نشود، هرگز این هدایا را نمی‌پذیرفتم.»[۴۴]

با وجود نوازشهای اولیهٔ هارون، موسی کاظم در دوران این خلیفه دو بار راهی زندان شد که بار دوم از سال ۱۷۹ تا ۱۸۳ه‍.ق به طول انجامید و منجر به مرگ او شد.[۴۵] در مورد طول مدت حبسِ اول، گزارش دقیقی در دست نیست اما ظاهراً در پی مناظره‌ای بوده‌است که با هارون الرشید انجام شده‌است. در نتیجهٔ آن، ابتدا موسی کاظم را از مدینه (محل مناظره) تحت‌الحفظ به بصره بردند و پس از یک سال زندانی بودن در بصره، به دستور هارون و خواستهٔ حاکم بصره -که نمی‌خواست از دستور هارون مبنی بر قتل کاظم اطاعت کند- به بغداد و خانه فضل بن ربیع منتقل شد.[۴۶]

در مورد ماجرایی که باعث آزادی کاظم از حبس شده است، مسعودی و ابن خلیکان از قول خزایی، رئیس نگهبانان قصر هارون، نقل کرده اند که هارون، خزایی را در ساعتی از شب که سابقه نداشته است احضار کرده است و از او خواسته موسی کاظم را آزاد کند و دلیل این تصمیم را خوابی ذکر کرده که در آن یک حبشیِ نیزه به دست او را تهدید کرده است که در صورت امتناع از آزادی موسی کاظم او را خواهد کشت. بر طبق این گزارش خزایی همان وقت برای اجرای دستور هارون به زندان رفته است و از قول موسی کاظم شنیده است که جدّش رسول خدا در خواب به او مژده آزادی داده است.[۴۷][۴۸][۴۹]

هارون الرشید و حبس نهایی

به‌نقل از فخری، دلیلِ حبسِ نهایی موسی کاظم این بود که چند تن از خویشاوندانش که به او حسادت می‌کردند، خبرهای دروغ نزد هارون الرشید می‌آوردند مبنی بر اینکه مردم، موسی کاظم را امام دانسته، حق خمس خود را به او پرداخت می‌کنند، و اینکه موسی کاظم قصد قیام دارد. این گزارش‌ها آنقدر تکرار شد که خلیفه را نگران کرد. در آن سال، هارون به سفر حج رفت. در مسیرِ سفر، وقتی به مدینه رسید، موسی کاظم را دستگیر کرد و با خود به بغداد آورد و در زندانی تحت حراست سندی بن شاهک در حبس قرارداد.[۵۰][۵۱]

علاوه بر سعایتِ خویشانِ موسی کاظم، دلایل دیگری نیز برای حبس نهاییِ کاظم ذکر می‌کنند. بنا به روایتی که از قولِ یونس بن عبدالرحمن در رجال کشی نقل شده‌است، یحیی بن خالد برمکی، که از دوستی هشام بن حکم، متکلم شیعه، با هارون راضی نبود، سعی داشت خلیفه را علیه او تحریک کند. برای همین به خلیفه گفت: «هشام بن حکم عقیده دارد خداوند «امام دیگری جز تو در روی زمین دارد که طاعتش واجب است … و اگر او را امر به قیام کند، اطاعت می‌کند». یحیی برای ثابت کردن این اتهام، مجلسی از متکلمان با موضوع امامت به پا کرد و هارون را در پس پرده نشاند تا حرفهای هشام را بشنود. هارون وقتی از مفترض الطاعه بودن امام شنید، بر کاظم خشم گرفت و او را زندانی کرد.[۵۲] بنا به روایت مشابهی که شیخ مفید، ابوالفرج اصفهانی و شیخ صدوق، به نحو دیگری نقل کرده‌اند، یحیی برمکی، از اینکه هارون فرزند خود را برای تربیت، نزدِ جعفربن محمد بن اشعث، از شیعیان کاظم، سپرده بود، ناراحت بود، به همین دلیل دست به اقداماتی زد که منجر به دستگیری کاظم شد.[۵۳] بنا به روایت دیگری، محمدبن اسماعیل، برادر زادهٔ کاظم، به هارون نوشت که «تاکنون نشنیده بودم که در روی زمین دو خلیفه باشد که خراج نزد آنها برده شود.»[۵۴]

پس از آن بود که هارون در مسیر سفر حج، به مدینه رفت و رو به قبر پیامبر گفت: «ای رسول خدا! من از آنچه می‌خواهم انجام دهم عذر می‌خواهم. می‌خواهم موسی بن جعفر را دستگیر کرده، به زندان بیندازم، زیرا او می‌خواهد میان امّت تو اختلاف اندازد و خون آنها را بریزد.» به نوشته جعفریان این ظاهرسازیِ هارون برای آن بود که خلیفه از ارادت مردم به کاظم، به عنوان فرزند رسول خدا، اطلاع داشت و با این کار سعی در توجیه عملش را داشت.[۵۵] به نقل از الارشاد، هارون در همان‌جا دستور دستگیری کاظم را صادر کرد. سپس برای مخفی داشتن محلِ حصر او، دو کاروان ترتیب داد. یکی به مقصد کوفه و دیگری به مقصد بصره فرستاد و کاظم را با یکی از آنها راهی کرد. به نوشته ابوالفرج اصفهانی، کاظم ابتدا در بصره نزد عیسی بن جعفر بن منصور، حاکم بصره، زندانی بود اما عیسی از این کار خسته شد و از هارون خواست موسی را تحویل شخصی دیگری بدهد وگرنه او را آزاد خواهد کرد، چون شاهدی علیه او نیافته‌است. پس از آن بود که کاظم مدتی طولانی نزد فضل بن ربیع زندانی بود. پس از آنکه فضل بن ربیع از کشتن کاظم امتناع کرد، او را تحویل فضل بن یحیی برمکی دادند.[۵۶][۵۷]

امامت

شیعه
 
درگاه تشیع
عقاید
فروعنمازروزهخمسزکاتحججهادامر به معروفنهی از منکرتولیتبری
عقاید برجستهمهدویت: غیبت (غیبت صغرا، غیبت کبراانتظار، ظهور و رجعتبداشفاعت و توسلتقیهعصمتمرجعیت، حوزه علمیه و تقلیدولایت فقیهمتعهشهادت ثالثهجانشینی محمدنظام حقوقی
شخصیت‌ها
چهارده معصوممحمدعلیفاطمهحسنحسینسجادباقرصادقکاظمرضاجواد (تقی) • هادی (نقی) • حسن (عسکری) • مهدی
صحابه محترم نزد شیعهمردان: سلمان فارسیمقداد بن اسودمیثم تمارابوذر غفاریعمار یاسربلال حبشیجعفر بن ابی‌طالبمالک اشترمحمد بن ابوبکرعقیلعثمان بن حنیفکمیل بن زیاداویس قرنیابوایوب انصاریجابر بن عبدالله انصاریابن‌عباسابن مسعودابوطالبحمزهیاسرهانی بن عروهعثمان بن مظعونعبدالله بن جعفرخباب بن ارتاسامة بن زیدخزیمة بن ثابتمصعب بن عمیرمالک بن نویرهزید بن حارثه
زنان: فاطمه بنت اسدحلیمهزینبام کلثوم بنت علیاسماء بنت عمیسام ایمنصفیه بنت عبدالمطلبسمیه
رجال و علماکشته‌شدگان کربلافهرست رجال حدیث شیعهاصحاب اجماعروحانیان شیعهعالمان شیعهمراجع تقلید
مکان‌های متبرک
مکه و مسجدالحراممدینه، مسجد النبی و بقیعبیت‌المقدس و مسجدالاقصینجف، حرم علی بن ابی‌طالب و مسجد کوفهکربلا و حرم حسین بن علیکاظمین و حرم کاظمینسامرا و حرم عسکریینمشهد و حرم علی بن موسی الرضا
دمشق و زینبیهقم و حرم فاطمه معصومهشیراز و شاه‌چراغکاشمر و حمزه بن حمزه بن موسی بن جعفر امامزاده سید مرتضی و آرامگاه سید حسن مدرسآستانه اشرفیه و سید جلال‌الدین اشرفری و حرم شاه عبدالعظیم
مسجدامامزادهحسینیه
روزهای مقدس
عید فطرعید قربان (عید اضحی)عید غدیر خممحرّم (سوگواری محرمتاسوعا، عاشورا و اربعین) • عید مبعثمیلاد پیامبر • تولد ائمه • ایام فاطمیه
رویدادها
رویداد مباهلهرویداد غدیر خمسقیفه بنی‌ساعدهفدکرویداد خانه فاطمه زهراقتل عثمانجنگ جملنبرد صفیننبرد نهروانواقعه کربلامؤتمر علماء بغدادحدیث ثقلیناصحاب کساآیه تطهیر
کتاب‌ها
قرآننهج‌البلاغهصحیفه سجادیه
کتب اربعه: الاستبصاراصول کافیتهذیب الاحکاممن لایحضره الفقیه
مصحف فاطمهمصحف علیرساله حقوقاسرار آل محمد
وسائل‌الشیعهبحارالانوارالغدیرمفاتیح‌الجنان
تفسیر مجمع‌البیانتفسیر المیزانکتب شیعه
شاخه‌ها
دوازده‌امامی (اثنی‌عشری)اسماعیلیهزیدیهغلاهواقفیه
منابع اجتهاد
کتاب (قرآن)سنت (روایات پیامبر و ائمه)عقلاجماع

رسول جعفریان، مورخ شیعه، روایاتِ فراوان از جعفر صادق که به امامتِ کاظم پس از خودش تصریح دارد، نقل می‌کند؛ از جمله اخباری که مشخص می‌کند جعفر صادق سعی دارد با نشان دادن جنازهٔ اسماعیل، فرزند ارشد خود که در سال ۱۳۸ هجری درگذشت، شیعیان را از مرگ وی مطمئن کند.[۵۸] از جعفر صادق روایت شده‌است، امامت مقامی نیست که در اختیار او (صادق) باشد بلکه در اختیار خداوند است و آن را به هر کدام از بندگانش که بخواهد و شایسته بداند، عطا می‌کند.[۵۹] در روایت دیگری با اشاره به علم امام، جعفر صادق از اصحابش می‌خواهد هر چه می‌خواهند از پسرش کاظم بپرسند و او از جواب آن در نخواهند ماند.[۶۰]

تفرقه

مسئله جانشینی بعد از جعفر صادق زمینه گسست بین شیعیان امامیه را فراهم کرد. کسانی که معتقد بودند پسر ارشد صادق، اسماعیل که قبل از پدرش مرد، امام ششم می‌باشد به نام اسماعیلی معروف شدند. گروه دیگری که سومین پسر صادق، موسی کاظم را امام بعدی می‌دانند به نام شیعه جعفری یا شیعه دوازده امامی معروف شدند. این گروه اکثریت شیعه را تشکیل می‌دهند.[۶۱][۶۲] به نوشته جعفریان، شدت فشار سیاسی وارده بر صادق در سالهای آخر امامتش و خطری که از جانب حکومت متوجه امام بعدی بود، صادق را واداشت تقیه پیشه کند؛ یعنی به وضوح نامی از کاظم به عنوان امام بعدی نبرد که این خود باعث سردرگمی زیادی در میان جامعه شیعه شد و زمینه را برای بهره‌برداری دیگر فرزندان صادق به عنوان امام بعدی را فراهم کرد.[۶۳] پس از درگذشت جعفر صادق و حتی پیش از مرگش، وقتی پسر ارشدش اسماعیل پیش از خودش از دنیا رفت، شیعیان شروع به انشعاب به دسته‌های مختلف کردند. پس از جعفر صادق این دسته‌بندی‌ها تنوع بیشتری پیدا کرد. گروه بزرگی از شیعیان به امامت پسر سوم جعفر صادق، موسی کاظم، معتقد شدند. گروه کوچکتری معتقد بودند اسماعیل توسط پدرش به جانشینی انتخاب شده اما چون قبل از پدرش از دنیا رفته‌است، جانشینی به پسرش محمد بن اسماعیل و جانشینانش منتقل می‌شود. این گروه اخیر به اسماعیلیه معروف شدند. برخی اسماعیلیان معتقد شدند اسماعیل در واقع نمرده‌است، بلکه به عنوان مهدی و منجی آخرالزمان ظهور خواهد کرد، و این در حالی است که به‌گفته سید محمد حسین طباطبایی، مرگ و تشییع جنازه اسماعیل با حضور شاهدان زیادی اتفاق افتاد. گروه کوچکتری هم بودند که معتقد شدند جعفر صادق آخرین امام بوده و امامت با او به پایان رسیده‌است.[۶۴][۶۵] گروه دیگری، پسرِ دیگرِ جعفر صادق، یعنی عبدالله افطح که پس از مرگ اسماعیل، فرزند ارشد به حساب می آمد، را به عنوان امام پذیرفتند اما عبدالله هم هفتاد روز پس از مرگ پدرش بدون فرزند از دنیا رفت. پیروان عبدالله بن افطح که تا اواخر قرن سوم هجری در میان شیعیان وجود داشتند، فطحیه نام گرفتند. فرق آنها با جریان اصلی شیعه در این بود که آنها عبدالله افطح را به عنوان امام در بین جعفر صادق و موسی کاظم می گنجاندند.[۶۶]

پس از مرگ موسی کاظم، اکثریت شیعیان به امامت پسرش علی بن موسی الرضا معتقد شدند. در حالی که گروه کوچکی معتقد بودند امامت با موسی کاظم پایان رسیده که به واقفیه معروف شدند. از امام هشتم تا امام دوازدهم -که اکثریت شیعیان مهدی موعود می‌دانند- انشعاب مهم دیگری رخ نداده‌است. از میان فرقه‌هایی که از اکثریتِ دوازده امامی منشعب شده‌اند امروزه فقط اسماعیلیه و زیدیه باقی مانده‌اند.[۶۷]

نوبختی به انشعاب شیعه به شش فرقه پس از صادق تصریح دارد. فرقه اول قائل به مهدویت جعفر صادق بودند. دسته دوم بر زنده بودن اسماعیل تأکید داشتند. دسته سوم محمد بن اسماعیل را امام بعدی می‌دانستند. دسته چهارم به امامت محمدبن جعفر معروف به دیباج قائل بودند. دسته پنجم به اعتبار اینکه عبدالله بن افطح — پس از اسماعیل که از دنیا رفته بود — بزرگترین فرزند صادق به‌شمار می‌آمد، به سراغ او رفتند، اما وقتی عبدالله از پاسخ به سوالات مشایخ شیعه برنیامد، از او کناره گرفتند و به موسی کاظم پیوستند. مخصوصاً که عبدالله، هفتاد روز پس از درگذشت صادق، از دنیا رفت و فرزندی از خودش باقی نگذاشت. فرقه ششم در دسته‌بندی نوبختی کسانی بودند که به امامت موسی کاظم اعتقاد پیدا کردند. به نوشته جعفریان، بیشتر علما و بزرگان شیعه همچون هشام بن سالم، عبدالله بن ابی یعفور، عمر بن یزید بیاع السابری، محمد بن نعمان، مؤمن طاق، عبید بن زراره، جمیل بن درّاج، آبان بن تغلب و هشام بن حکم، امامتِ موسی کاظم را پذیرفتند. از بزرگان شیعه، تنها عبدالله بن بکیر بن اعین و عمار بن موسی ساباطی در حلقه شیعیانش نبودند.[۶۸]

نهاد وکالت

این نهاد که به نوشته مدرسی طباطبایی توسط موسی کاظم تاسیس شد، متشکل از زنجیرۀ به هم پیوسته ای از همه وکلای کاظم در سرتاسر حکومت اسلامی آن زمان بود که وظیفه داشتند وجوه شرعی شیعیان را از آنان دریافت داشته و برای امامشان ارسال کنند. این سیستم مالی که شیعیان را به طور سیستماتیک با یکدیگر در ارتباط قرار می داد، امکان بسیج نیرو را هم برای کاظم فراهم می کرد. این امکان به اعتقاد مدرسی می توانست در گسترش این شایعه که کاظم همان امام قائم است و نیز در بیداری آرزوهای شیعیان برای بر تشکیل حکومت عدل تاثیر داشته باشد. مخصوصا که کاظم در حضور خلیفه بی پروا عمل می کرد و عملا حکومت را به چالش می کشید.[۶۹]

وکلای کاظم در این دوران در مصر، کوفه، بغداد، مدینه و جاهایی که از تعداد شیعیان بیشتری برخوردار بودند، مستقر بودند. این وکلا در هنگام درگذشت کاظم مبالغی از ده هزار تا هفتاد هزار در اختیار داشتند که تحت عناوینی از جمله زکات در اختیار داشتند. بعد از کاظم تشکیلات وکالت گسترش بیشتری پیدا کرد و در دوران علی النقی به کمال خود رسید.[۷۰]

مسئله جانشینی

 
مقبره علی بن موسی الرضا (فرزند موسی کاظم) در مشهد-ایران

پس از مرگ کاظم، گروهی از شیعیان معتقد شدند کاظم نمرده‌است بلکه در غیبت به سر می‌برد و به زودی به عنوان قائم آل محمد ظهور خواهد کرد و حکومت عدل الهی را برپا خواهد کرد. به نوشته مدرسی طباطبایی در آغاز که گفته می شد کاظم پس از هشت ماه ظهور خواهد، گروه زیادی پیرو این نظر بودند اما بعد از این مدت عده کمی که بر این عقیده ماندند واقفی نام گرفتند. به اعتقاد مدرسی طباطبایی، پیروان این فرقه تا اواسط قرن ششم هجری وجود داشته اند.[۷۱] آنها روایاتی را که به دو دوره غیبت قائم آل محمد تاکید دارند را به دو دوره زندان موسی کاظم تطبیق می کردند.[۷۲]

به اعتقاد ایتان کلبرگ، فرقه واقفیه ممکن است منشأ اقتصادی داشته باشد و نه فقط دینی. به این دلیل که کاظم نمایندگان مختلفی در مناطق مختلف داشت که پس از مرگش نمی‌خواستند پولی را که به عنوان وکیلِ امام دریافت کرده بودند، به امامِ بعدی یعنی رضا انتقال دهند. برای همین ترجیح دادند کاظم را آخرین امام بدانند.[۷۳] مدرسی طباطبایی عامل اقتصادی را تنها عامل نمی داند و از شرایط جامعه شیعه و شایعه ای که دهان به دهان می گشت مبنی بر اینکه موسی کاظم امام قائم است، به عنوان عاملی دیگر نام می برد که شیعیان باور نکنند موسی کاظم از دنیا رفته است. مدرسی پایه گذاری دستگاه وکالت از طرف کاظم را در گسترش این شایعه موثر می داند.[۷۴] با این وجود با گذشت زمان، و در اوایل قرن سوم هجری بیشتر شیعیان علی بن موسی الرضا را به عنوان جانشین کاظم پذیرفتند و از او به عنوان امام مفترض الطاعه، اطاعت می کردند.[۷۵] راویان متعدد شیعی بر تعیین علی بن موسی الرضا به عنوان امام هشتم از طرف پدرش موسی کاظم تصریح دارند. قرشی نام دوازده تن از آنها را به همراه روایت مربوط در شرح زندگی علی بن موسی الرضا آورده‌است.[۷۶]

غالیان

در این میان برخی غلات، همانند محمدبن بشیر، بنیانگذار فرقه بشیریه، ضمن اینکه اعتقاد داشتند کاظم نمرده و در غیبت به سر می‌برد، به او جنبه الوهیت می‌دادند و خودشان را به عنوان پیامبرش معرفی می‌کردند، که انتظار برگشتش را می‌کشند.[۷۷] مدرسی طباطبایی، تاریخچه این اعتقاد غالیانه را به زمان پیامبر اسلام و علی بن ابی طالب بر می گرداند که در مورد وفات هر دو، عده ای معتقد شدند که آنها نمرده اند؛ بلکه در غیبت به سر می برند و در زمان مناسب مراجعت خواهند کرد. دادن وجهه خدایی به ائمه از زمان امام اول شیعیان شروع شد که گروهی او را خدا می دانستند و علی دستور داد آنها را بسوزانند. از زمان جعفر صادق، گروه دیگری از غلات پیدا شدند که به تقلید از فرقه از میان رفته کیسانیه، ائمه را خدا نمی دانستند اما به آنها جنبه های فوق بشری می دادند؛ از جمله اینکه معتقد بودند ائمه علم نامحدود و قدرت تصرف در کائنات دارند و خداوند کار جهان را به آنان تفویض کرده است. به همین دلیل مفوّضه نام گرفتند.[۷۸] هوادارنِ ابوالخطاب، از غالیان فرقه خطابیه، با طرفداری از محمد بن اسماعیل به عنوان کسی که حق جانشینیِ اسماعیل، به او منتقل شده، در پدید آمدن مذهب اسماعیلیه که اکنون بیست میلیون پیرو دارد نقش داشته اند.[۷۹]

کرامات

کرامات زیادی به کاظم نسبت داده‌اند. ابن الجوزی و ابن حجر هیتمی نقل می‌کنند که شقیق بلخی در سفر حجِ سال ۱۴۹ ه‍.ق چندین بار خواست از کاظم سؤالی بپرسد که هر بار کاظم با خواندن آیه ای، آنچه در ذهنِ شقیق بود را برملا می‌کرد.[۸۰] پیش‌بینی اختلافِ بین فرزندان هارون، که دینوری آن را در اخبار الطوال نقل کرده‌است، از دیگر کرامات منتسب به کاظم است.[۸۱] همچنین نقل شده‌است که کاظم به زبانهای مختلف سخن می‌گفته‌است. صحبت با پرندگان و حیوانات، از جمله یک شیر، از دیگر اتفاقاتِ معجزه‌گونهٔ زندگی کاظم بوده‌است. گفته می‌شود وقتی کاظم به یک درخت بریده دست کشید، به بار نشست و میوه داد. همچنین از رضا روایت شده‌است که کاظم در گهواره سخن گفته‌است.[۸۲]

دونالدسون به نقل از خلاصه الاخبار آورده‌است که اولین معجزه از بیست و سه معجزه ای که به کاظم نسبت داده شده‌است، در مقابل ادعای امامت برادرش عبدالله صورت گرفته‌است. بر مبنای این گزارش، کاظم در حضور جمعیتی که آنها را فراخوانده بود، خواست کپه ای هیزم فراهم آورند و آن را آتش بزنند. سپس در حضور عده ای که عبدالله هم در آن بود، به آتش قدم گذاشت اما آسیبی به او نرسید. سپس از برادرش عبدالله خواست که اگر واقعاً امام است، به آتش پا بگذارد. بر مبنای این روایت، عبدالله از این چالش سر باز زده و مجلس را ترک کرد.[۸۳] بر اساس گزارش دیگری از خلاصه الاخبار، کاظم در یک مورد به زنی برخورد که به همراه بچه هایش گریه می‌کرد. وقتی علت را جویا شد فهمید ماده گاوی که از او امرار معاش می‌کرده‌اند به تازگی مرده‌است. بر طبق این گزارش، کاظم دو سجده به جای آورد، سپس با لمس گاو به او جان داده است.[۸۴]

از ماجرای سعایت از علی بن یقطین به عنوان یکی دیگر از کرامات موسی کاظم یاد می کنند. علی بن یقطین که از وزرای هارون و همچنین از شیعیان کاظم بوده است، روزی لباده نفیسی از هارون به عنوان هدیه دریافت می دارد و آن را برای موسی کاظم می فرستد. هفت ماه بعد شخصی آن لباده را به همراه نامه ای از موسی کاظم برایش می آورد. محتوای نامه این بوده است: «یا علی! اینک وقتی است که تو به آن لباده نیاز داری!» در همین وقت خدمتکار هارون سر می رسد و خبر می دهد خلیفه او را احضار کرده است. وقتی می رود مطلع می شود که شخصی با اطلاع از ارادت علی بن یقطین به کاظم و بخشش آن لباده به او، از او (علی بن یقطین) سعایت کرده است. علی که حالا آن لباده را در خانه دارد موفق می شود از این اتهام جان سالم به در ببرد.[۸۵]

کشته شدن

 
آرامگاه موسی کاظم در شهر کاظمین، کشور عراق

بنا بر یکی از گزارشهای تاریخی، فضل بن یحیی ظاهراً احترام زیادی برای کاظم قائل بوده و شرایط راحتی در زندان برایش فراهم کرده بود؛ که این خشم خلیفه که در آن زمان در رقه بوده برانگیخته و ضمن نامه ای دستور قتل کاظم را صادر کرد. روایتی می‌گوید فضل از دستور هارون سرپیچی کرد، به همین خاطر صد ضربه شلاق دریافت داشت و کاظم به سندی بن شاهک سپرده شد. بنا بر این گزارش، عصبانیت هارون موجب شد، پدرِ فضل، یحیی برمکی به رقه نزد خلیفه بشتابد تا او را آرام کند و بگوید حاضر است هر چه خلیفه دستور می‌دهد انجام دهد. هارون درخواستش مبنی بر کشتن کاظم را تکرار کرد. یحیی با دستور قتلِ کاظم نزد سندی بن شاهک برگشت و سندی او را با رطب مسموم کرد. روایت دیگری خودِ فضل بن یحیی را مسئول مسمومیت کاظم معرفی می‌کند. روایت دیگری پیچیدن کاظم در فرش و فشار دادن او تا حدّ مرگ، را علت مرگ کاظم می‌دانند. به نوشته کلبرگ، طبری، مثل بیشتر نویسندگانِ اهل سنت، دربارهٔ مرگ کاظم نظری نمی‌دهد که این معنی را می‌رساند که کاظم به مرگ طبیعی از دنیا رفته‌است؛ رویه ای که مورد علاقه برخی صاحبنظران جدید هم بوده‌است.[۸۶] بنا بر آنچه ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین آورده‌است، یحیی بن خالد که از خشم گرفتنِ هارون بر پسرش فضل نگران شده بود، خودش خواستهٔ هارون مبنی بر مسمومیت کاظم را به دست سندی بن شاهک عملی کرد.[۸۷]

کلبرگ از قول یکی از علمایِ اهل سنتِ اهل بغداد نقل می‌کند که سندی بن شاهک پیش از مسموم کردن کاظم هشتاد تن از بزرگان بغداد را نزد کاظم برد تا شایعات مربوط به بدرفتاری با او را خنثی کند. بر طبق این گزارش کاظم گواهی داد که در شرایط راحتی به سر می‌برد اما هفت عدد خرمای مسموم به او داده شده‌است که از تأثیر آن فردا رنگ چهره اش دگرگون خواهد شد و پس فردا از دنیا خواهد رفت. بنا بر این گزارش، سندی بن شاهک با شنیدن این حرف، مثل برگِ خرما به خود لرزیده‌است.[۸۸] پس از مسمومیت موسی کاظم، چند نفر به‌عنوان شاهد به کرخ، محل شیعه نشین بغداد، فرستاده شدند تا شهادت دهند که موسی کاظم براثر مرگ طبیعی از دنیا رفته‌است.[۸۹] این گروه که از هاشمیان و دیگر چهره‌های سرشناس بغداد بودند، بر جنازه موسی کاظم حاضر شدند تا جسد وی را بررسی کرده و گواه این باشند که بر آن اثری از شکنجه و زخم نیست.[۹۰]

 
عکسی قدیمی از مرقد موسی کاظم مربوط به سال ۱۹۳۲ میلادی

تاریخ وفات کاظم را ۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍.ق ثبت کرده‌اند. چنانچه در الکافی و عیون اخبار الرضا آمده‌است، برخی پنجم یا ششم رجب ۱۸۳ ه‍.ق را هم ذکر کرده‌اند.[۹۱]

تشییع جنازه

در جریان تشییع جنازه کاظم، تابوتِ او بر روی پلی در بغداد قرار گرفت تا مردم به وضوح ببینند که از دنیا رفته‌است. ظاهراً این کار برای مقابله با گسترش عقیده مهدویت و اینکه کاظم، قائم آل محمد است، صورت گرفته‌است.[۹۲] بر طبق روایتی که از فصول المهمه نقل شده‌است سندی بن شاهک از مزدورانش خواست در کوچه و خیابان فریاد بزنند «این موسی بن جعفر است که رافضیان (شیعیان) می‌گویند نمی میرد. به او نگاه کنید و ببینید که مرده‌است.»[۹۳] بر مبنای روایتی که در منابعی چون بحار الانوار و عیون اخبار الرضا ثبت شده‌است، سلیمان بن ابی جعفر، عموی هارون الرشید، با دیدن این اوضاع از پسران و غلامهایش خواست تابوت موسی کاظم را از دست مأموران دولتی بگیرند و محترمانه به خاک سپارند. سلیمان دستور داد پیشاپیش تابوت فریاد بزنند «هر کس می‌خواهد بر جنازه طیّب پسر طیّب حاضر شود، به تشییع جنازه موسی بن جعفر بیاید.»[۹۴]

مدفن

 
نقاشی از مقبره موسی کاظم در شهر کاظمین عراق، مربوط به ۱۸۶۱ میلادی

پس از مرگ موسی کاظم، وی در قبرستان قریش در شمال غربی بغداد به خاک سپرده شد جایی که بعدها به کاظمیه مشهور شد. در ابتدا زیارت کاظم خالی از خطر نبوده‌است. از علی بن موسی الرضا روایت شده‌است که اگر به دلیل خطر ورود به محل امکان نداشته باشد، زائران می‌توانند از پشت حجاب یا دیوار زیارت کنند. به تدریج اما این محل که محل دفن امام نهم شیعه، محمد تقی، هم هست، یکی از مهمترین مراکز زیارتی عراق گردید.[۹۵] در اوایل قرن سیزدهم ه‍.ق مدرسه علمیه کاظمین در این مکان تأسیس شد که محل مراجعه بزرگان و دانشجویان جویای علم بود.[۹۶]

 
مقبره شاه‌چراغ منسوب به احمد شاهچراغ (فرزند موسی کاظم) در شیراز، ایران

همسران و فرزندان

 
مقبره فاطمه معصومه (فرزند موسی کاظم) در قم، ایران

از میان همسران موسی کاظم، از نجمه[۹۷] و «ام احمد»[۹۸] اسم برده شده‌است. از نجمه خاتون به عنوان مادر علی بن موسی الرضا و فاطمه معصومه نام می‌برند.[۹۹] به نوشته قرشی بسیاری از مورخان نام او را «تکتم» می‌دانند اما نامهای «خیزران»، «اروا» و «ام البنین» هم برای او ذکر شده‌است.[۱۰۰] به نوشته دانشنامه جهان اسلام، ظاهراً پس از تولد رضا به طاهره و ام‌البنین تغییر نام یافته‌است.[۱۰۱] هر چند بنا بر عیون اخبار الرضا و اعلام الوردی، ام‌البنین را کنیه‌اش می‌دانند.[۱۰۲]

ام احمد مادرِ احمد شاهچراغ و محمد بوده‌است.[۱۰۳]

دونالدسون تعداد فرزندان موسی را هیجده پسر و بیست و سه دختر می‌داند[۱۰۴]

 
مقبره امامزاده صالح (فرزند موسی کاظم) در تهران، ایران

به نوشته ایتان کلبرگ، تعداد فرزندان کاظم در منابع مختلف بین ۳۳ و ۶۰ ثبت شده‌است. روایتهایی که کلبرگ به آنها استناد جسته، ۱۸ یا ۱۹ پسر و ۲۳ دختر را گزارش کرده‌اند. بر طبق یکی از این گزارشها، کاظم به دلیلی نامعلوم دخترانش را از ازدواج منع کرده‌است و ظاهراً همه جز ام سلمه که در مصر ازدواج کرده، مجرد مانده‌اند.[۱۰۵]

برخی اسامی فرزندان موسی کاظم به این شرح است: علی بن موسی الرضا، ابراهیم اصغر، عباس و قاسم از یک مادر؛ اسماعیل، جعفر، هارون، و حسن از مادری دیگر؛ محمد، حمزه و احمد از یک مادر؛ و عبدالله العوکلانی، اسحاق، عبیدالله، زید، فضل، حسن، حسین و سلیمان از مادری دیگر بودند. بی‌بی حکیمه و فاطمه معصومه، (فاطمه کبری) از دخترانش می‌باشند.[۱۰۶] گفته می‌شود هفتاد درصد سادات ایران سادات موسوی می‌باشند که از نسل کاظم باقی مانده‌اند.[۱۰۷]

ویژگی‌های ظاهری و اخلاقی

یکی از القاب موسی کاظم، عبدِ صالح بوده و معروف است که وی پول‌هایی را در بین اهل مدینه توزیع می‌کرد با اینکه خودش وضعیت بهتری از آن‌ها نداشت.[۱۰۸][۱۰۹] از او فتوایی به این مضمون نقل شده‌است که شیعیانش می‌توانند به حکومت هارون الرشید ملحق شوند به شرطی که از طریق آن بتوانند به مردم خوبی کنند و می‌گفت: «کفارهٔ کار با حاکم نشان دادن خوبی به مردم است.» از جمله افرادی که مشمول این فتوا شدند، حاکم ری بود که کاظم دربارهٔ مساعدتِ فرد مقروضی با او مکاتبه کرده‌است.[۱۱۰]

یحیی بن حسن بن جعفر، نسب‌شناس مشهور، دربارهٔ کاظم نوشته‌است که به خاطر عبادت و اجتهادش، عبد صالح خوانده می‌شد. همچنین از قولِ ابن عنبه نقل شده‌است که نزدِ کاظم کیسه‌هایی از زر بود که به هر که به احسانش چشم داشت، از آن می‌بخشید، بطوریکه کیسه هایِ زرِ او ضرب‌المثل شده بود. ابن خلکان از قولِ خطیب بغدادی نقل کرده‌است که «وقتی به وی اطلاع می‌دادند فردی در صدد اذیت شماست، کیسه زری که حاوی هزار دینار بود برایش می‌فرستاد. او همیشه زرها را در کیسه‌های سیصد و چهار صد و دویست دیناری می‌گذاشت و میان اهل مدینه تقسیم می‌کرد و کیسه‌های زر وی معروف بود.»[۱۱۱][۱۱۲] ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین روایت مفصلی به همین مضمون دارد. به نوشته رسول جعفریان، مورخ شیعه، زهد و عبادت کاظم زندان بانانِ او را تحت تأثیر قرار می‌داد تا از نگهداری او در شرایط سخت خودداری کنند. ابن وردی، از مو ّرخان قرن هفتم، روایت مستندی دربارهٔ کثرت عبادت کاظم آورده‌است.[۱۱۳]

بر مبنای نقلی که در الفصوص المهمه آمده‌است، حاکمِ بصره با مشاهدهٔ احول کاظم، به هارون الرشید - که از او خواسته بود موسی را از بین ببرد- نوشت «امر موسی بن جعفر و ماندنش تحت حفاظت من به طول انجامیده‌است و من با موقعیت او خوب آشنا شدم. من جاسوسانی در طول این دوره بر او گذاشتم و در این مدت چیزی از او ندیدم جز اینکه دهانش را در عبادت باز می‌کرد. من کسی را بر او گماشتم که بشنود در دعایش چه می‌گوید، اما هرگز دعایی بر ضد تو یا بر ضد من نکرد. او هرگز با ما اظهار دشمنی نکرد. او هرگز دعا برای خودش نکرد مگر برای آمرزش و رحمت حق. یا کسی را بفرست که من بتوانم او را به دستش بدهم، یا وی را آزاد خواهم کرد. من از نگهداری او در زحمتم.»[۱۱۴]

موقعیت علمی و روایی

مبحث توحید

مبحث توحید و صفات خدا از جمله مسائلی است که از جانبِ کاظم مورد توجه قرار گرفته‌است. به خصوص در زمانه ای که دو گروه معتزله و اهل حدیث، در پرداختن به صفاتِ خدا، راه افراط و تفریط را در پیش گرفته بودند. معتزله در توجیه عقلیِ صفات خدا تا آنجا پیش رفتند که گاهی صفاتِ متضاد به خدا نسبت می‌دادند یا صفاتی که در قرآن به آن تصریح شده بود، را از خداوند سلب می‌کردند.[۱۱۵]در مقابل، کاظم به شیعیانش تأکید داشت دربارهٔ توحید از آنچه خداوند در کتابش آورده پا فراتر نگذارند به این دلیل که «خداوند بالاتر و بزرگتر از آن است که کسی بتواند به حقیقتِ صفتِ او برسد». او خودش در مقام توصیفِ خداوند از مضامین قرآنی کمک می‌گرفت. در مقابلِ معتزله، اهل حدیث قرار داشتند که با تشبّث به ظاهر آیات قرآن، صفات انسانی برای خدا می‌تراشیدند، مثلاً اعتقاد داشتند خداوند به آسمان دنیا نزول می‌کند. کاظم در مقابلِ این گروه هم موضع گرفته، تأکید داشت برایِ خداوند دور و نزدیک به یک گونه است، برای همین نیازی به نزول به آسمانِ دنیا ندارد،[۱۱۶] احادیثِ جعلی فراوانی که در موضوعات مختلف، از جمله تشبیه وجود داشت، اما این کار را برای کاظم دشوار می‌کرد.[۱۱۷]کاظم برای نفی حرکت خداوند، حرکت را مستلزم نقص می‌دانست و استدلال می‌کرد: «هر متحرکی نیاز به محرک دارد تا او را به حرکت درآورده یا به کمک آن به حرکت درآید» و تأکید داشت «از صفاتی که خدا را به نقص و زیادت، تحریک و تحرّک، انتقال و فرود آمدن، برخاستن و نشستن محدود سازد، بپرهیزید.»[۱۱۸]

جبر و اختیار

جبر و اختیار یکی دیگر از مسائلی بود که اهل حدیث و معتزله را در مقابل هم قرار می‌داد. به اعتقاد معتزله، معاویه، خلیفه اموی، عقاید جبری را برای توجیه اشتباهات خود و جلوگیری از اعتراض مردم شایع کرده بود.[۱۱۹] در مقابل اهل حدیث برای اثبات عقیده جبریِ خود به برخی از آیات و روایات تمسک می‌کردند. در همین زمینه از کاظم دربارهٔ این حدیث از پیامبر سؤال شد که می‌گوید: «انسان شقی، زمانی که در شکم مادر است شقی است و انسان سعادتمند، نیز از زمانی که در شکم مادر می‌باشد، چنین است.» کاظم در پاسخ گفت: «انسان شقی کسی است که، وقتی در شکم مادر است، خداوند می‌داند که او کردار اشقیا را دارد و سعید کسی است که وقتی در شکم مادر است، خداوند می‌داند او کردار سعادتمندان و نیک بختان را دارد.»[۱۲۰]

پرسش و پاسخ با ابوحنیفه

محمدباقر مجلسی، محدث شیعه، از ماجرایی روایت می‌کند که در آن ابوحنیفه به دیدار جعفر صادق آمد تا از او در مورد مسئله جبر و اختیار سؤال کند که با پسرش موسی کاظم که در آن زمان پنج سال داشت مواجه شد. بنا بر این روایت، ابوحنیفه سؤالش را از موسی کاظم پرسید. سوال این بود که آیا گناه از جانب خداوند است یا از جانب بندگانش. جواب موسی این بود که: «یا از طرف خداست و بنده هیچ نقشی در آن ندارد که در آن‌صورت خداوند بنده را به‌خاطر چیزی که در آن نقشی نداشته تنبیه نمی‌کند. یا از طرف خداوند و هم از طرف بنده است که در آن صورت خداوند شریک قوی‌تر است و شریک قوی‌تر حق ندارد ضعیف‌تر را به‌خاطر گناهی که هر دو در آن نقش داشته‌اند تنبیه کند. یا از طرف بنده است و خدا در آن نقشی ندارد که در آن‌صورت اگر خدا بخواهد بنده را می‌بخشد و اگر نخواهد تنبیه می‌کند...» بر طبق این گزارش، ابوحنیفه با شنیدن این پاسخ، اظهار داشت که این پاسخ برایش کافی بوده است و خانه جعفر صادق را ترک کرد.[۱۲۱][۱۲۲] در موقعیتی دیگر، ابوحنیفه از موسی کاظم، نزد جعفر صادق، ایراد گرفت زیرا موسی در جایی نماز می خواند که مردم از جلویش رد می شدند و او آنها را از این کار منع نمی کرد. بر طبق این روایت، پاسخ موسی به این شکایت این بوده است که کسی که او برایش نماز می‌خواند از مردمی که از جلویش رد می شوند، به او نزدیکتر است؛ و به این آیه قرآن استناد جسته است که «ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.»[یادداشت ۴][۱۲۳]

مناظرات

مناظره با هارون الرشید

بنا به گزارش ابن خلیکان، وقتی هارون‌الرشید و موسی کاظم با هم در مدینه مقابل مقبره پیامبر ایستاده‌بودند، هارون برای نشان‌دادن نسبت خانوادگی خود با پیغمبر هنگام سلام دادن او را «پسر عم» خطاب کرد.[یادداشت ۵] در مقابل، موسی کاظم پیامبر را «پدر» خطاب کرد. هارون که از این حرف عصبانی شده بود آن را خودستایی نامید.[۱۲۴] بعدها در بغداد فرصت پیدا کرد تا موسی کاظم را بیشتر به چالش بکشد و بپرسد چرا به مردم اجازه می‌دهد او را «یا ابن رسول‌الله» (ای پسر رسول خدا) خطاب کنند، در حالی‌که او به‌واقع فرزند علی بن ابی‌طالب است؛ و اینکه از طریق مادرش فاطمه زهرا نمی تواند به پیامبر نسبت پیدا کند. موسی کاظم برای اثبات نسبت خود به پیامبر پرسید: «آیا اگر پیغمبر زنده می‌شد و دخترت را از تو خواستگاری می‌کرد، قبول می‌کردی؟» وقتی جوابِ مثبتِ هارون را شنید پاسخ‌ داد: «اما پیغمبر چنین درخواستی از من نمی‌کرد» به این دلیل که دخترِ کاظم به پیامبر محرم بوده است.[۱۲۵] موسی کاظم همچنین از قرآن دلیل آورد که: «… و فرزندانش داوود، سلیمان، ایوب، یوسف، موسی و هارون هدایت نمودیم، و نیکوکاران را چنین پاداش می‌دهیم؛ و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس همگی از نیکوکارانند.»[یادداشت ۶] سپس با اسم بردن از عیسی که پدر نداشت ولی طبق این آیه از طریق مادرش، مریم، به اولادِ پیامبران نسبت داده شده بود، نسبت خودش به پیامبر اسلام را از طریق فاطمه اثبات کرد.[۱۲۶] به عنوان دلیلی دیگر، موسی کاظم آیه مباهله را پیش کشید و اظهار داشت هیچ‌کس ادعا نکرده است که در این آیه[یادداشت ۷] پیامبر اشخاص دیگری جز علی، فاطمه، حسن و حسین را زیر عبایش قرار داد. پس منظور از «ابناءنا» (پسرانمان) در این آیه حسن و حسین هستند که از طریق فاطمه به پیامبر نسبت داده‌ شده‌اند.[۱۲۷]

مناظره با راهب

بر مبنای روایتی که قرشی آن را نقل کرده است موسی کاظم در پاسخ به تمجید عباس بن هلال شامی از لباس خشن و غذای ساده، یوسفِ نبی را مثال زد که پیامبر بود اما لباس ابریشمی زرآذین می‌پوشید، و روی تخت‌های فراعنه می نشست. استدلال کاظم این بود که مردم به لباس‌های یوسف احتیاجی نداشتند، اما تشنهٔ عدالتش بودند و به همین نسبت، امام باید منصف و عادل باشد وگرنه خداوند خوردن نوعِ خاصی از غذا یا پوشیدن نوع خاصی از لباس را که از راه حلال به دست آمده باشد ممنوع نکرده‌است؛ و در اثبات حرفش این آیه از قرآن را آورد که: «بگو چه کسی زینت‌های خدا را که برای بندگان خود آفریده حرام کرده و از صرف رزق حلال و پاکیزه منع کرده؟»[یادداشت ۸][۱۲۸]

موسی کاظم همچنین برای تقریب ذهنی راهبی مسیحی که از او درباره درخت طوبی[یادداشت ۹] سوال کرد که چطور می شود ریشه اش در خانه رسول باشد و شاخه هایش در خانه همه مومنان، خورشید را مثال زد که مکانش در آسمان است اما نورش به همه جا می رسد. همچنین برای تقریب ذهنی او که پرسیده بود چطور غذا در بهشت کم نمی آید در حالیکه همه از آن می خورند، شعله ای را مثال زد که همه از آن آتش می گیرند اما چیزی از آن کم نمی شود. همچنین در مقابل این سوال که «چرا ساکنین بهشت قضای حاجت نمی‌کنند در حالی که می‌خورند و می‌نوشند؟»، پاسخ داد «درست شبیه جنین در رحِم مادرش.»[۱۲۹]

اصحاب و شاگردان

تعداد اصحاب موسی کاظم بیش از ۴۰۰ نفر عنوان شده‌است که همه آنها از اصحاب صدیق او نبودند.[۱۳۰] رجال احمد بن خالد برقی این تعداد را صد و شصت نفر می‌داند که از نظر قرشی این عدد درست نمی‌باشد. قرشی ضمن برشمردن نام ۳۲۰ تن از این اصحاب و دادن شرح مختصری بر هر یک از آنها، معتقد است بیشتر شاگردان جعفر صادق پس از وفاتش به حوزه درس موسی کاظم پیوستند و شاید منظور برقی از عدد ۱۶۰، تعداد اصحاب برجسته کاظم باشد.[۱۳۱]

از عبدالرحمن بن حجاج،[۱۳۲]عبدالله بن یحیی،[۱۳۳]علی بن یقطین،[۱۳۴] هشام بن حکم،[۱۳۵]یونس بن عبدالرحمن،[۱۳۶]عبدالله بن مغیره،[۱۳۷] عبدالله بن جندب،[۱۳۸] حسن بن محبوب،[۱۳۹] صفوان بن یحیی[۱۴۰]و ابوبصیر اسدی<[۱۴۱] به عنوان اصحاب خاص کاظم یاد می‌کنند.

آثار

مسند موسی کاظم، حاوی احادیثی است که ابوبکر محمد بن عبدالله شافعی بزاز، عالم سنی مذهب، از کاظم جمع‌آوری کرده‌است. در میان آثار شیعی چندین ادعیه از کاظم باقی مانده‌است. همچنین جوابهای کاظم به سوالات فقهی شیعیان از جمله سوالاتِ برادرش علی بن جعفر. همچنین از یک وصیت خطاب به هشام بن حکم یاد می‌کنند که نسخه‌های کوتاه و بلند آن در آثار شیعی چون کلینی و کافی باقی مانده‌است.[۱۴۲]

همچنین از رساله ای نام می‌برند که در مورد «عقل» از او روایت شده‌است و ملاصدرا شرحی بر آن نوشته‌است.[۱۴۳] رساله دیگری در یگانگی خداوند نگاشته شده‌است که در واقع پاسخ کاظم به سؤال یکی از اصحابش، فتح بن عبدالله، بوده‌است.[۱۴۴]

دیدگاه‌ها

اهل سنت

اهل سنت از کاظم را به عنوان یک محدث مورد اعتماد یاد می‌کنند، هر چند اعتقاد دارند احادیث اندکی از او باقی مانده‌است.[۱۴۵] به نوشته ابن حجر هیتمی، کاظم پرستنده‌ترین، بخشنده‌ترین و سخی‌ترین فرد روزگار خود بود که در میان مردم عراق به عنوان دروازهٔ دریافت حاجات آنها از خداوند (باب‌الحوائج)، شناخته می‌شد.[۱۴۶][۱۴۷] به نوشته شبلنجی، او را کاظم می‌نامند به دلیل مهربانی بی حد و بخششی که نسبت به دشمنانش روا می‌داشته‌است.[۱۴۸][۱۴۹] به نوشته خطیب بغدادی وقتی از کیسه‌های زر کاظم به درب خانهٔ کسی می‌رسید، دیگری احتیاجی به کسی نداشت.[۱۵۰][۱۵۱]ابن عماد حنبلی در کتابِ شذرات الذهب کاظم را از «صالحان، عابدان، سخاوتمندان و بردباران» دانسته و او را با عنوان «شخصیّتی بس بزرگ» تحسین کرده‌است. در همان کتاب از قولِ ابو حاتم، کاظم را «مورد وثوق و امامی از ائمه مسلمین» توصیف کرده‌است.[۱۵۲][۱۵۳] همچنین ذهبی او را از سخاوتمندان حکما و از بندگان پرهیزکار می‌داند.[۱۵۴] هارون الرشید دربارهٔ او به ربیع گفت: «این مرد از راهبان بنی هاشم است.» ربیع پرسید پس چرا او را زندانی کرده‌ ای. پاسخ هارون ظاهرا این بوده است که چاره ای جز آن نداشته است.[۱۵۵] به نقل ینابیع الموده، هارون الرشید با وجود دشمنی با کاظم احترام زیادی برایش قائل بود. وقتی پسرش مأمون علت این احترام را پرسید، هارون کاظم را امام و حجت خداوند بر بندگانش در زمین نامید: «من به حسب ظاهر و با زور و فشار امام امت هستم در حالی که کاظم امام واقعی مردم می‌باشد.» با این وجود هارون به پسرش تاکید کرد که خلافت را به موسی کاظم نخواهد داد: «به خدا سوگند که اگر تو خودت قصد کنی خلافت را از من بستانی، آن را از تو پس خواهم گرفت، اگرچه این کار به قیمت درآوردن چشمانت تمام شود». همچنین هارون به مأمون توصیه می‌کند که اگر به دنبال دانش واقعی است آن را از کاظم بگیرد چون او میراث دار دانش انباست.[۱۵۶][۱۵۷] سال‌ها بعد وقتی مأمون خودش خلافت را به دست آورد، اصرار داشت تا آن را به پسر موسی کاظم، یعنی علی بن موسی الرضا بسپرد؛ با این استدلال که شخصی را بر روی زمین داناتر از او نمی‌شناسد.[۱۵۸]

شیعه

شیخ مفید، عالم شیعی، کاظم را «پرستنده‌ترین و سخی ترینِ» زمانِ خود می‌دانست. شیخ طبرسی او را به عنوانِ حافظ‌ترین مردم نسبت به کتاب خدا توصیف کرده و نقل کرده‌است که مردم مدینه او را «زینت کوشندگان در عبادت خدا» می‌دانستند. از ابن ابی الحدید نقل شده‌است که فقاهت، دیانت، عبادت و بردباری و شکیبائی، همه در کاظم جمع بوده‌است. یعقوبی، مورخ شیعی، او را عابدترین مردم زمان خود می‌دانست.[۱۵۹] به نقل از وفیات الأعیان آمده‌است، وقتی هارون او را به زندان افکند، خدا را شکر کرد که همیشه می‌خواسته‌است فراغتی برای عبادت داشته باشد و خداوند حالا این فرصت را در اختیار او قرار داده‌است. همچنین نقل شده‌است که روزی هارون در جایی مرتفع از قصرش که به زندان مُشرف بود ایستاده بود، از ربیع پرسید «آن جامه چیست که هر روز روی زمین بی حرکت افتاده‌است؟» ربیع پاسخ داد آن جامه نیست. موسی بن جعفر است که از طلوع آفتاب تا ظهر سر از سجده برنمی‌دارد.[۱۶۰] از جعفر صادق دربارهٔ فرزندش کاظم روایت شده‌است که او «علم حکمت را می‌داند، کریم است و دانای هر چیزی است که مردم در امور دینشان به آن نیازمندند.»[۱۶۱] همچنین وقتی از او دربارهٔ میزان علاقه اش به کاظم سؤال شد، پاسخ داد «دوست داشتم جز موسی فرزندی نداشتم تا هیچ شریکی در دوستی من نسبت به او وجود نداشت.»[۱۶۲]

صوفیه

بنا به گزارش طبری و دیگران، شقیق بلخی، از عرفای بنام، که کاظم را در سال ۱۴۹ در قادسیه ملاقات کرد، اعتقاد پیدا کرد که او از ابدال و ولی‌الله است. از صوفیان، معروف البلخی و بشر بن حارث اعتقاد مشابهی به کاظم پیدا کردند.[۱۶۳]

بر طبق روایتی که قرشی نقل کرده است، بُشر زندگی خود را به عیش و نوش و می‌گساری می‌گذراند. روزی در حین عیش و طرب، موسی کاظم از جلوی خانه‌اش می گذشت. کاظم خدمتکاری بیرون خانه دید و از او پرسید صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ وقتی جواب شنید که آزاد است پاسخ داد «راست می‌گویی، اگر بنده بود از خدایش می‌ترسید!» بر طبق این روایت وقتی خدمتکار این حرف را به بشر منتقل کرد، بشر پابرهنه به سمت در دوید و چون کاظم را نیافت به دنبالش دوید تا پیدایش کرد. بشر ظاهرا از آن موقع دیگر کفش نپوشید چون اعتقاد داشت در حالی که پابرهنه بوده هدایت یافته است. به همین دلیل بشر حافی (بشر پابرهنه) لقب گرفت.[۱۶۴]

کتاب‌شناسی

دربارهٔ موسی کاظم، کتب مفصلی به زبانهای مختلف به نگارش درآمده‌است. اباذر نصر اصفهانی تعداد زیادی از آنها را در «کتابشناسی کاظمین» گرد آورده‌است. از آن جمله می‌توان به کتاب سه جلدی مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم اشاره کرد که توسط عزیزالله عطاردی قوچانی به عربی نگاشته شده‌است و به وسیله محمدرضا عطایی به فارسی برگردانده شده‌است.[۱۶۵] همچنین می‌توان از کتاب دو جلدی «حیاة الإمام موسی بن جعفر علیه السلام (دراسة و تحلیل)» نام برد که توسط باقر شریف قرشی به عربی نگاشته شده‌است و بوسیلهٔ محمدرضا عطائی به فارسی برگردانده شده‌است.[۱۶۶]


سال‌شمار

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۱۰
۱۱
|
۶۳۲
|
۶۵۲
|
۶۷۲
|
۶۹۲
|
۷۱۲
|
۷۳۲
|
۷۵۲
|
۷۷۲
|
۷۹۲
|
۸۱۲
|
۸۳۲
|
۸۵۲
|
۸۷۲

سال میلادی

۱۲
|
۸۷۴
|
۹۸۸
|
۱۱۰۲
|
۱۲۱۶
|
۱۳۳۰
|
۱۴۴۴
|
۱۵۵۸
|
۱۶۷۲
|
۱۷۸۶
|
۱۹۰۰
|
۲۰۱۴

سال میلادی

  (۴) سجاد، از ۶۸۰ تا ۷۱۲ (۳۲ سال)
  (۱۲) حجت بن الحسن، از ۸۷۴ تا زمان حال (تاکنون ۱۱۴۷ سال)

توضیحات
  • این الگو بر مبنای اندیشهٔ شیعه است.
  • در اندیشهٔ شیعی دورهٔ امامت و خلافت الهی علی بن ابی‌طالب از درگذشت پیامبر اسلام آغاز شده‌است. دورهٔ زمامداری وی بر مسلمین پس از کشته شدن عثمان بن عفان آغاز شد.
  • آغاز امامت هر امام مصادف با درگذشت امام پیشین است.
  • دورهٔ امامت حجت بن حسن از لحظهٔ درگذشت امام پیشین خود آغاز شده‌است و چون به عقیدهٔ شیعیان دوازده امامی وی زنده و از نظرها پنهان است؛ بنابراین، امامت حجت بن حسن تا زمان ظهور وی و پس از آن تا زمان از دنیا رفتن او ادامه دارد.
  • مقیاس نمودار در ردیف نخست با مقیاس ردیف دوم (مرتبط با حجت المهدی) یکسان نیست.


جستارهای وابسته

یادداشت‌ها

  1. سوره انعام، آیه ١٢۴
  2. بر مبنای گزارشی که ناصر للحق اطروش، از علمای زیدیه، آن را ثبت کرده‌است، گفته می‌شود کاظمِ جوان یکی از مشارکت کنندگان شورش محمدبن عبدالله علیه عباسیان بوده‌است. برای بحث بیشتر در این رابطه رجوع شود به (W.Madelung, Der Imam al-Qasim ibn Ibrahim, Berlin 1965, 160) و همچنین (Abu '1-Faradj al-Isfahani, Makdtil al-tdlibiyyin, 277)(Kohlberg 2012, p. 645)
  3. سورهٔ محمد، آیهٔ ٢٢
  4. سوره ق، آیه ١۶
  5. خلفای عباسی از نسل عباس عموی پیامبر هستند و خود را پسر عموهای پیغمبر می‌دانستند.
  6. سورهٔ اَنعام، آیهٔ ٨۴ و ٨۵
  7. آیه ۶۱ سوره آل عمران
  8. آیه ۳۲ سوره اعراف
  9. درختی است در بهشت که بر طبق روایات خداوند آن را به دست خویش خلق کرد. ریشه اش در خانه محمد و شاخه‌هایش در خانه مؤمنان است.

پانویس

  1. Gleave, JAʿFAR AL-ṢĀDEQ i. Life.
  2. پاکتچی، جعفر صادق (ع)، امام.
  3. Kohlberg 2012, p. 645
  4. Donaldson, The Shi'ite Religion, 152.
  5. Kohlberg 2012, p. 645
  6. Rizvi, Slavery, from Islamic & Christian perspectives.
  7. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 59-60
  8. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 59
  9. ناجی و باغستانی، «الرضا، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  10. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 59
  11. Kohlberg 2012, p. 645
  12. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 128
  13. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  14. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 129
  15. Donaldson, The Shi'ite Religion, 152.
  16. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 55-56
  17. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 375.
  18. Donaldson, The Shi'ite Religion, 152.
  19. Tabatabai 1975, pp. 180–181
  20. Kohlberg 2012, p. 645
  21. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 379.
  22. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 384.
  23. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 385.
  24. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 406.
  25. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 407.
  26. Kohlberg 2012, p. 646
  27. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 393
  28. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 316
  29. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 386.
  30. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 317
  31. Kohlberg 2012, p. 645
  32. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  33. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 386.
  34. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  35. Ibn Khallikan, Deaths of Eminent Men, trans. de Slane
  36. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 387.
  37. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 388.
  38. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 388.
  39. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 388.
  40. Kohlberg 2012, p. 646
  41. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 389.
  42. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 389-390.
  43. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 391.
  44. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 392.
  45. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 393.
  46. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 138-137.
  47. Donaldson, The Shi'ite Religion, 158.
  48. Al-Masudi، Muruju'l-Dhahab, vi, p. 308; and Ibn Khallikan, Deaths of Eminent Men, trans. de Slane
  49. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 393-394.
  50. Donaldson, The Shi'ite Religion, 159.
  51. Al-Fakhri (Ibnu'l-Tiktil'ni), in the Adab al-Sultaniyya, Chrestomathie Arabe, Silvestre de Sacy, i, text, p. 7, and translation, p. 6.
  52. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 398-399.
  53. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 400-401.
  54. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 401-402.
  55. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 402.
  56. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 403.
  57. Kohlberg 2012, p. 646
  58. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 380-381.
  59. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 116
  60. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 118
  61. Campo 2009, pp. 386, 652, 677
  62. Armstrong 2002, pp. 66, 56, 57
  63. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 379.
  64. Tabatabai 1975, pp. 68–69
  65. Corbin 2001, p. 31
  66. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرآیند تکامل، 92-90.
  67. Tabatabai 1975, pp. 68–69
  68. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 383.
  69. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرآیند تکامل، 20-19.
  70. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرآیند تکامل، 26-25.
  71. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرایند تکامل، 94-92.
  72. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرایند تکامل، 137.
  73. Kohlberg 2012, p. 647
  74. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرآیند تکامل، 96-94و19.
  75. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرآیند تکامل، 97-95.
  76. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 146-140.
  77. Kohlberg 2012, p. 648
  78. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرایند تکامل، 37-34.
  79. مدرسی طباطبایی، مکتب در فرایند تکامل، 90.
  80. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378-379.
  81. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 387.
  82. Kohlberg 2012, p. 647
  83. Donaldson, The Shi'ite Religion, 154.
  84. Donaldson, The Shi'ite Religion, 157.
  85. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 535-536
  86. Kohlberg 2012, p. 646
  87. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 404.
  88. Kohlberg 2012, p. 647
  89. Donaldson, The Shi'ite Religion, 160.
  90. Kohlberg 2012, p. 647
  91. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 375.
  92. Kohlberg 2012, p. 647
  93. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 694
  94. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 695-696
  95. Kohlberg 2012, p. 647
  96. ایدرم، سیمای کاظمین، 104.
  97. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 41.
  98. زاهدی، بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم (ع) و نقش آنها در تاریخ تشیع، 205-206.
  99. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 598
  100. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 41.
  101. ناجی و باغستانی، «الرضا، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  102. زاهدی، بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم (ع) و نقش آنها در تاریخ تشیع، 69.
  103. زاهدی، بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم (ع) و نقش آنها در تاریخ تشیع، 205-206.
  104. Donaldson, The Shi'ite Religion, 155.
  105. Kohlberg 2012, p. 647
  106. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 598-642
  107. Kohlberg 2012, p. 648
  108. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 125
  109. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  110. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 132.
  111. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 377.
  112. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  113. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378.
  114. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 137.
  115. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 409.
  116. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 410.
  117. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 412.
  118. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 415.
  119. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 417.
  120. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 418-419.
  121. Al-Murteda, Amali, vol. 1, pp. 105-106, and Bihar al-Anwar, vol. 4, p. 1049
  122. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 69
  123. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 198
  124. Donaldson, The Shi'ite Religion, 158.
  125. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 200–202
  126. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 200–202
  127. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 200–202
  128. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 214
  129. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 208-209
  130. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 491
  131. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 492
  132. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 523
  133. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 528
  134. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 533
  135. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 570
  136. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 589
  137. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 527
  138. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 524
  139. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 503
  140. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 521
  141. Sharif al-Qarashi2 2000
  142. Kohlberg 2012, p. 648
  143. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 145
  144. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 175
  145. Kohlberg 2012, p. 648
  146. الصواعق المحرقة، ص.121
  147. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 139
  148. نور الابصار، ص 135
  149. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 140
  150. تاریخ بغداد، ج13، صص 28-27
  151. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 141
  152. شذرات الذهب. ج.1 ص.304
  153. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 376.
  154. میزان الاعتدال. ج4، ص204
  155. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378.
  156. ینابیع الموده، ج3 ص 32
  157. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 134
  158. Bāqir, Sharif al-Qarashi. The life of Imām 'Ali Bin Mūsā al-Ridā. Translated by Jāsim al-Rasheed.
  159. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 376.
  160. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 126.
  161. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 124.
  162. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378.
  163. Kohlberg 2012, p. 647
  164. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 130
  165. نصر اصفهانی، کتابشناسی کاظمین، 57.
  166. نصر اصفهانی، کتابشناسی کاظمین، 25.

منابع

  • مدرسی طباطبایی، سید حسین (۱۳۸۶). مکتب در فرآیند تکامل: نظری بر تطوّر مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین. ترجمهٔ هاشم ایزدپناه. تهران: انتشارات کویر.
  • پاکتچی، احمد (۱۳۹۸). جعفر صادق (ع)، امام. تهران: دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  • Gleave, Robert (2008). JAʿFAR AL-ṢĀDEQ i. Life. Encyclopaedia Iranica.
  • Kohlberg، E. (۲۰۱۲). Mūsā al-Kāẓim (ویراست دوم). Encyclopaedia of Islam, Second Edition, Edited by: P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel, W.P. Heinrichs.
  • Sharif al-Qarashi2, Baqir (2000). The Life Of Imam Musa Bin Ja'far aL-Kazim (PDF). Translated by Jasim al-Rasheed. Iraq: Ansarian.
  • Tabatabai, Muhammad Husayn (1975). Shiite Islam. Translated and Edited by Seyyed Hossein Nasr. State University of New York Press. ISBN 0-87395-390-8.
  • Donaldson، Dwight M. (۱۹۳۳). The Shi'ite Religion (A history of Islam in Persia and Irak). London: BURLEIGH PRESS.
  • Rizvi, Sayyid Saeed Akhtar (1988). Slavery, from Islamic & Christian perspectives (2nd (rev.) ed. , 1988. ed.). Richmond, B.C.: Vancouver Islamic Educational Foundation. ISBN 0-920675-07-7.
  • Campo, Juan E. (2009). Encyclopedia of Islam (Encyclopedia of World Religions). USA: Facts on File. pp. 386, 652, 677. ISBN 978-0-8160-5454-1.
  • Armstrong, Karen (2002). Islam, A Short History. Modern Library; Rev Upd Su edition. pp. 56–57, 66. ISBN 978-0-8129-6618-3.
  • Corbin, Henry (2001). The History of Islamic Philosophy. Translated by Liadain Sherrard with the assistance of Philip Sherrard. London and New York: Kegan Paul International. p. 31.

پیوند به بیرون

موسی کاظم
شاخه‌ای از قریش
زادهٔ: ۷ صفر ۱۲۸ ه‍. ق درگذشتهٔ: ۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍. ق
عنوان‌های شیعی
پیشین:
جعفر صادق
امامِ امامیه
۱۴۸ – ۱۸۳
پسین:
علی الرضا