تفاوت میان نسخه‌های «دانائه»

۳۶۷ بایت اضافه‌شده ،  ۷ سال پیش
بدون خلاصه ویرایش
{{بهبود منبع}}
'''دانائه(Danaë)''' بنا{{یونانی|Δανάη}} بهدر اساطیر یونانی،دختر ویونان، تنها فرزند [[آکریسیوس]] پادشاه [[آرگوس]] و همسرش [[اوریدیسه]] بود. بر طبق اساطیر،ویاساطیر، وی را مادر پرسئوس،قهرمان[[پرسئوس]]، اسطورهقهرمان ایاسطوره‌ای یونان به حساب می آورندمی‌آورند.<ref>از ویکی پدیای انگلیسی اخذ شده است.</ref>
 
==شروع در آرگوس==
[[پرونده:Danae gold shower Louvre CA925.jpg|بندانگشتی|دانائه و زئوس در حمامی از طلا بر روی یک گلدان، ۴۲۵-۴۵۰ قبل از میلاد]]
دانائه،زیباترین''دانائه''، از زیباترین دختران سرزمین خود بود،امابود، اما شاه آکریسیوس از این که فرزند ذکوری نداشت،خرسندنداشت، نمیخرسند نمودنمی‌نمود. روزی شاه به معبد [[دلفی]] رفت تا از [[آپولو]] سوال کند که آیا ممکن است وی روزی صاحب پسر شود یا نهخیر.کاهنه یکاهنه‌ی معبد به او گفت که هرگز چنین چیزی ممکن نیست و در ادامه ی سخن چیزی به او گفت اندوهبارتر و ناگوارتر از سخن پیشین: این که دخترش پسری از [[زئوس]] به دنیا می آوردمی‌آورد که روزی جد خود را خواهد کشت.
 
یک راه خلاص شدن از این مشکل،کشتنمشکل، کشتن دخترش بود،ولیبود ولی آکریسیوس قصد نداشت این کار را بکند. دانائه بچه نداشت و شاه برای این که وی را همچنان بدون فرزند نگه دارد،دردارد، دخمهدر ایدخمه‌ای برنزی (مفرغی)در حیاط قصرش زندانی کرد و محافظانی برای مراقبت گماشت.
دانائه،زیباترین دختران سرزمین خود بود،اما شاه آکریسیوس از این که فرزند ذکوری نداشت،خرسند نمی نمود.روزی شاه به معبد [[دلفی]] رفت تا از [[آپولو]] سوال کند که آیا ممکن است وی روزی صاحب پسر شود یا نه.کاهنه ی معبد به او گفت که هرگز چنین چیزی ممکن نیست و در ادامه ی سخن چیزی به او گفت اندوهبارتر و ناگوارتر از سخن پیشین:این که دخترش پسری از [[زئوس]] به دنیا می آورد که روزی جد خود را خواهد کشت.
 
این اتاق در زمین فرورفته بود، ولی بخشی از سقف آن بازمانده بود و نور از همان جا به درون اتاق راه می یافتمی‌یافت. زئوس از آن جا به شکل بارانی از طلا بر دانائه نزول کرد و او را حامله نمود و اتاق از طلا پر شد. بعد از اندک زمانی، فرزند آنهاآن‌ها یعنی پرسئوس به دنیا آمد:پرسئوس. البته در هیچ داستانی گفته نشده است که دانائه چگونه فهمید که این باران طلا زئوس است که اینگونه به دیدارش آمده.
یک راه خلاص شدن از این مشکل،کشتن دخترش بود،ولی آکریسیوس قصد نداشت این کار را بکند.دانائه بچه نداشت و شاه برای این که وی را همچنان بدون فرزند نگه دارد،در دخمه ای برنزی(مفرغی)در حیاط قصرش زندانی کرد و محافظانی برای مراقبت گماشت.
 
این اتاق در زمین فرورفته بود، ولی بخشی از سقف آن بازمانده بود و نور از همان جا به درون اتاق راه می یافت. زئوس از آن جا به شکل بارانی از طلا بر دانائه نزول کرد و او را حامله نمود و اتاق از طلا پر شد. بعد از اندک زمانی، فرزند آنها به دنیا آمد:پرسئوس. البته در هیچ داستانی گفته نشده است که دانائه چگونه فهمید که این باران طلا زئوس است که اینگونه به دیدارش آمده.
 
دانائه دیربازی زاده شدن این پسر را از پادشاه پنهان داشت. پادشاه فقط از یک چیز مطمئن بود و آن این که زنده ماندن این پسر برای او خطرناک خواهد بود.
به هر حال شاه تصمیم نداشت که کودک را بکشد، مخصوصاً این که نوه اشنوه‌اش فرزند زئوس شمرده می‌شد و با خدایان چنین رفتاری ممکن نبود و عواقب هولناک در پی می‌داشت. سرانجام پادشاه تصمیم گرفت که به طریقی دیگر عمل کند: وی دستور داد صندوقی بزرگ از چوب ساختند و آن دو را در آن جا دادند و صندوق را به دریا بردند و بر سینه یسینه‌ی امواج رها ساختند (چیزی شبیه به اتفاقی که در زندگینامه های موسی پیامبر و سارگون کبیر هم شاهد هستیم). هنگامی که صندوق در دل تاریکی دریا ره می پیمود،می‌پیمود، دانائه دعا و نیایش می نمودمی‌نمود. سرانجام دریا به اراده یاراده‌ی پوزئیدون آرام گرفت و امواج دریا بنا به خواسته ی زئوس، مادر و فرزند را به ساحل جزیره ی سریفوس(<ref>Seriphos,Serifos)</ref> آوردند، در آنجا ماهیگیری به نام دیکتیس (به معنای"تور ماهیگیری")آن دو را پیدا کرد و پذیرایشان شد. دیکتیس برادر پولیدکتس پادشاه جزیره بود (پولودکتس به معنی "کسی که بسیاری را دریافت می کندمی‌کند/پذیرا می‌شود").
 
==پولیدکتس و دانائه==
 
وقتی که پرسئوس به سن بلوغ رسید، پولیدکتس عاشق مادر وی دانائه شد. روایت هایروایت‌های متفاوتی در این خصوص وجود دارد، یکی از آنها چنین می گویدمی‌گوید: آکریسیوس رد دختر و نوه اشنوه‌اش را دنبال کرد و فهمید که آنها در جزیره ی سریفوس هستند، بنابراین از پولیدکتس خواست که آن دو را به او تحویل دهد، ولی پولیدکتس از این کار امتناع کرد، یعنی به طوری که شاهد هستیم، در این روایت پولیدکتس نه تنها به آن دو آسیبی نمی رساند،نمی‌رساند، بلکه از آنهاآن‌ها حمایت هم می‌کند.
 
وقتی که پرسئوس به سن بلوغ رسید، پولیدکتس عاشق مادر وی دانائه شد. روایت های متفاوتی در این خصوص وجود دارد، یکی از آنها چنین می گوید: آکریسیوس رد دختر و نوه اش را دنبال کرد و فهمید که آنها در جزیره ی سریفوس هستند، بنابراین از پولیدکتس خواست که آن دو را به او تحویل دهد، ولی پولیدکتس از این کار امتناع کرد، یعنی به طوری که شاهد هستیم، در این روایت پولیدکتس نه تنها به آن دو آسیبی نمی رساند، بلکه از آنها حمایت هم می‌کند.
بنا به یک روایت دیگر، پرسئوس پادشاه جزیره را فرد محترم و شرافتمندی نمی دانستنمی‌دانست و به همین علت در صدد برآمد از مادرش در برابر وی محافظت کند، ضمن این که مادرش هم علاقه و تمایلی نسبت به پادشاه از خود نشان نمی‌داد. در نتیجه پولیدکتس با بی مهریبی‌مهری توطئه کرد تا پرسئوس را از خود و مادرش دور سازد و بدین ترتیب بتواند به غایت خود برسد. وی ضیافت بزرگی ترتیب داد و همه ی ساکنان جزیره را دعوت کرد، انتظار می رفت که هر یک از مهمانان هدیه ایهدیه‌ای با خود بیاورد. پولیدکتس از مهمانان خواست که اسب برای او بیاورند،بهبیاورند، به این بهانه که می خواهدمی‌خواهد با هیپودامیا (رام کننده ی اسبان)ازدواج کند. همه اسب آوردند، به غیر از پرسئوس که اسبی در اختیار نداشت. پس پرسئوس از پولیدکتس خواست که هدیه ایهدیه‌ای دیگر از وی طلب کند و گفت که این بار پولیدکتس هر چههرچه تمنا کند، برایش مهیا خواهد ساخت. پادشاه هم این قول شتابزده و عجولانه ی پرسئوس را آلت دست قرار داد و سر تنها [[گورگون]] فانی، یعنی [[مدوسا]] را طلب کرد.
 
==بازگشت پرسئوس و نجات دانائه==
 
پرسئوس پس از مشقت های بسیار و طی نمودن مراحل مختلف،سرانجاممختلف، سرانجام موفق شد سر مدوسا را به دست آورد.
بعد به هنگام بازگشت،دربازگشت، در سرزمین [[اتیوپیا]]، [[آندرومدا]] را نجات داد و سپس به جزیره ی [[سریفوس]] و پیش مادرش بازگشت.
 
هنگامی که وی به سریفوس رسید،متوجه شد که در غیاب او،مادرش مورد آزار و اذیت های گستاخانه و حتی تجاوز به عنف از سوی پولیدکتس قرار گرفته و مجبور شده که به معبدی پناهنده شود.پرسئوس که با شنیدن این خبر از کوره دررفته بود،به سرعت به دربار پولیدکتس رفت،پولیدکتس و درباریان در آن هنگام جلسه تشکیل داده بودند،پولیدکتسبودند، پولیدکتس با دیدن قهرمان ماجرا بسیار تعجب کرد و از پذیرفتن این که پرسئوس توانسته است مأموریتش را با موفقیت به پایان برساند،امتناع نمود.پرسئوس اذعان کرد که به راستی [[گورگون]] [[مدوسا]] را به قتل رسانده است و سر را برای ثابت نمودن ادعای خود به همه نشان داد. شاه و درباریانش با حیرت به سر خیره شدند و به سنگ تبدیل گشتند.
 
در نسخهتفسیرات یدیگر دیگری از اسطوره،می بینیم کهداستان پولیدکتس به علت واهمه ایواهمه‌ای که از شهامت پرسئوس دارد،سعیدارد، میسعی کندمی‌کند وی را خائنانه به قتل برساند،ولیبرساند، ولی پرسئوس به موقع سر مدوسا را بیرون می آوردمی‌آورد و از آن در مقابل دشمن استفاده می کندمی‌کند. (البته روایت دیگری هم وجود دارد که می گویدمی‌گوید پولیدکتس نه تنها آسیبی به مادر و فرزند وارد نکرد،بلکهنکرد، بلکه از آنها در برابر آکریسیوس محافظت هم کرد.)
 
سپس پرسئوس پادشاهی را به [[دیکتیس]] ،برادر پولیدکتس-که پرسئوس را او بزرگ کرده است-می سپاردمی‌سپارد.
 
==پانویس==
{{پانویس}}
 
[[رده:اساطیر یونانی]]