تفاوت میان نسخه‌های «جنبش سیاه‌جامگان»

به نسخهٔ 18588443 ویرایش Mazandar واگردانده شد. (توینکل)
(به نسخهٔ 18588443 ویرایش Mazandar واگردانده شد. (توینکل))
محمد بن علی که نسب خویش را به عباس عموی پیامبر اسلام می‌رساند (و از انجا عباسیان نام گرفتند) به دعوت پنهانی خود پس از مرگ ابوهاشم با احتیاط فراوان ادامه دادند. دو سال بعد او به کوفه و خراسان مبلغ فرستاد. در این دوران، از انجا که امورات دیگر دعاوی به علت بی‌احتیاطی‌شان کساد شده بود، راوندیان به دلیل احتیاط بالایی که داشتند به شکوفایی رسیدند. بدین طریق، این دعوت پنهانی که هدفش بازگردانی خلافت غصب‌شده به خانواده پیامبر بود، کنترلش از دست نوادگان علی به نوادگان عباس رسید.
 
هم از روی ترس از لو رفتن (که در آن صورت زندگی امام عباسیان به خطر می‌افتاد) و همچنین به خاطر اینکه عمده شیعیان همچنان به خانواده علی پایبند بودند، امام عباسی دستور داد که مبلغین مذهبی از هیچ امامی در دعوت خود نام نبرند. به جای ان دعوتی عمومی انجام دهند و به طور مبهم از یک خانواده پیامبر که امامتش بر هه قابل قبول است نام ببرند. در کنار عراق که مرکز شیعی بود، امام عباسی توجهی ویژه به خراسان داشت. به این خاطر که باور داشت مردم کوفه هنوز در دل خویش به علویان پایبند بودند و بصریان به عثمانیان و اهالی جزیره به خوارج و اهالی سوریه هم به مروانیان. خرسانیان از سوی دیگر، از نظر او مردمانی بودند که ذهن‌هایشان هنوز آزاد بود و ممکن بود خیای زود گراینده به دعوت شوند. خراسان آماده بود و علاوه بر آن از برج دیدبانی خوف‌ناک امویان در عراق نیز دور بود.
 
مرکز اصلی دعوت در همیمه در سوریه بود که امام عباس سکنت داشت و در مسیر حج هم قرار داشت تا مبلغان بتوانند به او برای دریافت دستورات متوسل شوند یا در ظاهر زائر و بازرگان به او هدیه بدهند. در خراسان، صاحب‌منصبان اموی با سختی تمام این آمد و شدها را زیر نظر داشتند. جنبش‌های مشکوک آنان مبلغان را هدف چندین‌باره تعقیب در عراق، سوریه و به ویژه در خراسان کرده بود. معهذا خراسان برای چندین سال صحنه تخم‌پراکنی این دعوت بود.
 
اساس دعوت سوءاستفاده از داستان‌هایی درباره اینکه امویان اسلام را ترک می‌کنند و همچنین مردم را می‌شوراندند تا از خانواده پیامبر پشتیبانی کنند، به امید اینکه مهدی موعود ظهور کند، که قرار بود دنیا را از جور و ستم بنی امیه خالی گرداند.
 
همین انتظار ظهور مهدی موعود بود که موجب شد گروهی از اعراب و موالی در خراسان گرد شخصی از اعراب بنی تمیم به نام حارث بن سوریج را فرا بگیرند. او در تخارستان ظاهر شده و ادعای خلافت می‌کرد. او همچنین بیرق سیاه‌رنگی را به نشانه مژده ظهور مهدی نشان داده بود. نصر بن سیار والی خراسان، سرانجام توانست او را در اطراف مرو شکست داده و در ۱۲۸ هجری (۷۴۵ میلادی) به هلاکت برساند.
تدادم خصومت‌ها میان اعراب، قحطانیان و عدنانیان در خراسان، به امام عباسی که به شدت مراقب اوضاع و احوال ناحیه بود، یک فرصت ویژه داد تا با جذب کردن اعراب ناخشنود به جمع یارانش بیفزاید. در نهایت هنگامی که او تعدادی رهبر خوب و وفادار پیدا مرد، از میان آنها چند رئیس خاص یا «نقبا» برگزید که شمارشان دوازده بود، چهار موالی و بقیه عرب. این نقبا برای مدتی دراز مخفیانه در خراسان به دعوت پرداختند و در برانگیختن احساسات ضداموی، علی‌رغم اینکه صاحب‌منصبان اموی در خراسان سیاست‌های بی‌امان و سخت‌گیرانه‌ای در قبال این دعاوی پنهانی داشتند، کوشا بودند. به طور مشابه در عراق هم میسره عابدی و یارانش هم همین کار را انجام می‌دادند. مدتی نه‌چندان دراز پس از آن، میسره توانست بعیت بکیر بن ماهان را جلب کند، که همه ثروتی که از تجارت با هند بدست آورده بود را خرج دعوت کرد. پس از مرگ میسره در ۱۰۵ هجری (۷۲۳-۴) رهبری دعوت به بکیر سپرده شد. او شماری مبلغ به خراسان فرستاد که از میان انها همگی به جز یکی بدست والی خراسان، اسد بن عبدالله دستگیر و اعدام شدند. چند سال بعد گروهی دیگر با عمار بن یزید که بعدها خودش را خیداش نامید (۱۱۸ هجری، ۷۳۶ میلادی) به خراسان رفتند. خیداش تا اندازه‌ای در گسترش دعوت موفق بود ولی هنگامی که در مرو به اتهام عضویت در فرقه خرمیه بازداشت شد، اسد بن عبدالله او را دستگیر کرده و او را در زیر شکنجه کشت. امام عباسی هیچ گزینه دیگری پیش رو نداشت، مگر فرستادن بکیر به خراسان تا به رهبران شیعه نشان دهد که از خیداش و دیدگاه‌های او ناخرسند است.
 
بکیر در برگشت به کوفه مورد ظن والی کوفه قرار گرفت و در ۱۲۴ هجری یا ۷۴۱ میلادی به زندان افکنده شد. در انجا با عیسی بن معقیل عیجلی آشنا شد و از انجا که او گرایش‌های شیعی داشت، توانست بیعت او را بگیرد و از همه مهمتر، بیعت یک موالی جوان به نام ابومسلم که گویا از تبار ایرانی بود را به دست آورد. بکیر بعدها آزاد شده بار دیگر به خراسان رفت، در ۱۲۶ هجری (۷۴۳-۴). این بار رفته بود تا به نقبای شیعه خبر مرگ محمد بن علی را بدهد و از انها بیعت با پسرش ابراهیم بن محمد را بگیرد. پس از مرگ بکیر در ۱۲۷ هجری (۷۴۴ میلادی) که در راه بازگشتش اتفاق افتاد، بر پایه وصیتش ادامه کارش به یک موالی از کوفه ابو سلمه واگذار شد که بعدها در دوران خلافت سفاح وزیر خاندان محمد شد. در کنار بکیر و ابوسلمه که مسئول هدایت و اشاعه دعوت عباسی در عراق بودند، بسیاری دیگر هم در خراسان به فعالیت می‌پرداختند. از این گروه، سلیمان بن کثیر نفوذ زیادی بدست آورد.
 
عباسیان دریافته بودند که ایران و بویژه خراسان، سرزمینی مناسب برای فعالیت‌های میسیونری است. این استان شرقی از پایتخت امویان دور بود، نفوذ اعراب در آن نیرومند نبود، و همچنین این استان صفحهٔ دیگر جنبش‌های مذهبی با فحوای سیاسی بود. نیروی بنی امیه در آنجا هنگامی ضعیف شد که خلیفه اموی در نزاع قومی بین نظاریان و یمنیان، سوگیری کرد. در ۱۲۸ (۷۴۵–۷۴۶ میلادی) در دوران تصدی فرماندار نظاری، نصر بن سیار، امام ابراهیم ابومسلم را به خراسان فرستاد. امام برای نیروهای خود نوشته بود که از ابومسلم پیروی کنند؛ ولی رهبران شیعه در خراسان، از جمله سلیمان بن کثیر الخوزای، یکی از مهمترین مریدان دوازده‌گانه عباسی او را نپذیرفت. گویا آنها با جوانی او مخالف بودند یا (آنچه که برخی منابع می‌گویند)، با ابهام تبارنامه او مشکل داشتند. امام ابراهیم باز دوباره ابومسلم را آن هنگام که با رهبران شیعه در مکه دیدار کردند، تأیید کرد. ابومسلم در برگشت به شرق، در روستایی در مرو که برای اعراب خوزایی بود، ساکن شد. او خودش را وقف گسترش پروپاگاندای عباسی کرد و میسیونری‌هایی را به سرتاسر خراسان فرستاد. تعداد پیروان او رفته‌رفته افزایش می‌یافت.<ref name{{پا|نام="iranica" />}}
 
== دوره علنی ==
ابومسلم برای مدتی دعوت خود را به گونه مخفیانه انجام داد تا اینکه ابراهیم امام به او فرمان داد تا آن را علنی کند. ابومسلم در ۱۲۹ هجری (می-ژوئن ۷۴۷) دعوت خود را در خانه سلیمان بن کثیر در روستای سفیذنج در نزدیکی مرو علنی کرد. پیروان او جامه‌های سیاه به تن کردند، که یا به نشانه سوگواری برای خانواده پیامبر که کشته شده بودند، یا به نشانه برافراشتن بیرق پیامبر، که سیاه بود، بر ضد امویان، بود. در طول یک شب، ساکنین شصت روستا به او می‌پیوندند که همگی جامه‌های سیاه بر تن داشتند و چوب‌دستی‌های‌شان را کافرکُش و خرهایشان را «مروان» می‌نامیدند. بیشتر آنها کشاورز، صنعتگر یا از طبقه‌های دیگر موالی بودند که عرب‌ها به کنایه به آنها «توله‌های زین‌ساز» می‌گفتند که اشاره به شایعه‌ای داشت که گفته می‌شد ابومسلم پیشتر یک زین‌ساز بوده.<ref>{{cite book|last1=Frye|first1=ed. by R.N.|title=The Cambridge history of Iran.|date=1975|publisher=Cambridge U.P.|location=London|isbn=978-0-521-20093-6|pages=53-54|edition=Repr.|accessdate=22 December 2016|quote=}}</ref> شروع دعوت به این ترتیب بود که در روز [[عید فطر]]، همه هواداران نماز عید را به امامت [[سلیمان بن کثیر]] برپا داشتند و سلیمان به امر ابومسلم، نماز و خطبه را برخلاف ترتیب امویان به جای آورد.<ref name{{پا|نام="islampedia"></ref>}} ابومسلم به عنوان علامتی برای پیروانش، دستور داد که یک آتش افروخته شود. آنانی که در جای‌های دیگر بودند (همانند تخارستان، طالقان و خوارزم) از پیش راهنمایی شده بودند. برای هفت ماه، در حالی که منتظر فرصتی برای تسخیر خراسان بود، با میسیونری ادامه‌دار به نیرومندی جایگاه خویش پرداخت. سرانجام او به نصر بن سیار نامه نوشت و درخواست تسلیم شدن کرد. فرماندار خراسان لشکری را برای جنگ با ابومسلم فرستاد، که ابومسلم با درهم شکستن آن لشکر، آوازه خود را بلند ساخت. ابومسلم در سفیدنج برای چهل و دو روز دیگر پس از پایان جنگ هم ماند، سپس به ماخوان، روستایی بزرگ و از مهدهای شیعه در نزدیکی مرو کوچ کرد تا ارتش خود را سامان دهد.<ref name{{پا|نام="iranica" />}}
 
ابومسلم برای شروع نهضت خود از پرچم [[سیاه]] به عنوان نماد نهضت استفاده کرد و به سپاهیان خود نیز دستور داد تا جامه‌های سیاه بر تن کنند و به همین دلیل، طرفداران وی با نام ''سیاه جامگان'' و قیام وی تحت عنوان [[جنبش سیاه‌جامگان]] شناخته شد. از آنجا که امویان دارای پرچمهای [[سبز]] بودند و لباسهای سبز می‌پوشیدند، انتخاب رنگ دیگری به جز سبز، به عنوان رنگ نماد این گروه مورد توجه ابومسلم قرار گرفت. علت انتخاب رنگ سیاه نیز این بود که ابومسلم خود و گروهش را در عزای [[زید بن علی]] و فرزندش [[یحیی بن زید]] می‌دانست.<ref name="زرین‌کوب، دو قرن سکوت"/> برخی این کار را تاسی ابومسلم به ''شیدوش'' پسر [[گودرز]] می‌دانند (که بنا به روایتی از نیاکان وی محسوب می‌شود)؛ چراکه شیدوش پس از کشته شدن [[سیاوش]]، لباس سیاه به تن کرد و به خونخواهی او برخاست.<ref name="صفا، دلیران جانباز">صفا، دلیران جانباز</ref> همچنین نقل کرده‌اند که ابومسلم از غلام خود خواست تا جامه‌هایی به رنگهای مختلف بر تن کند و در نهایت از بین رنگهای مختلف، رنگ سیاه را پسندید که هیبت بیشتری داشت.<ref name="زرین‌کوب، دو قرن سکوت"/>
 
شروع جنبش سیاه جامگان در حالی بود که در مرو، دو قبیله ازدی (یمانی) و مضری با یکدیگر در حال جنگ بودند؛ یمانی‌ها به سرکردگی ''جدیع کرمانی'' و مضری‌ها به سرکردگی ''نصر بن سیار''، حاکم خراسان. گروه مستقلی از [[خوارج]] نیز به رهبری ''شیبان بن سلمه'' در این منطقه دارای قدرت و نفوذ بود. ابومسلم از این فرصت برای گرد آوردن طرفداران خود استفاده می‌کرد و در عین حال، با ارسال نامه‌هایی برای سران یمانی‌ها و خوارج، هر دو را به دوستی و اتحاد با خود دعوت می‌کرد. وی تلاش می‌کرد مانع از اتحاد این قبیله‌ها با یکدیگر شود.<ref name{{پا|نام="islampedia"></ref>}} با قدرت گرفتن تدریجی جنبش، نصر بن سیار، تلاش کرد با [[پروپاگاندا]] مانع از پیوستن مردم به ابومسلم شود؛ عوامل وی در بین مردم شایعه کردند که این گروه، [[بت‌پرستی|بت‌پرست]] و متعرض به مال و ناموس مردم اند. در یکی از جنگ‌هایی که مابین ابومسلم و نیروهای نصر بن سیار رخ داد، یکی از فرماندهان نصر به نام ''یزید'' به اسارت درآمد. ابومسلم توانست از این فرصت برای شکستن شایعات استفاده کند؛ وی به جای کشتن او، دستور داد تا او را مداوا و آزاد کنند، مشروط بر آن که پس از آزادی، در مورد مشاهداتش در زمان اسارت، تنها سخن راست بر زبان آورد. بدین ترتیب یزید پس از بازگشت، شهادت می‌داد که این گروه، مسلمان و پرهیزکارند.<ref name="صفا، دلیران جانباز"/>
 
نصر خود را مابین ابومسلم و رهبر یمانی‌ها، کرمانی (و بعد علی بن کرمانی)، گیرافتاده می‌دید. او دنبال نیروی کمکی از سوی خلیفه مروان بود، اما مروان، خود درگیر نزاع داخلی بود و نتوانست خواسته نصر را اجابت کند.<ref name="صفا، دلیران جانباز"/> او سپس تلاش کرد تا طایفه‌های عرب خراسان را با هم متحد کند، اما ابومسلم این همبستگی را ناکام گذاشت و نصر دوباره با یمانی‌ها درگیر شد. نصر پس از ناامید شدن از کمک خلیفه، تلاش کرد که گروه‌های یمانی و خوارج را برای از میان برداشتن ابومسلم با خود همراه سازد و اگرچه در این کار توفیقاتی حاصل کرد، اما سیاست ورزی ابومسلم مانع از شکل گیری اتحاد شد. در قدم بعدی، نصر سعی کرد که با خود ابومسلم متحد شود<ref name="صفا، دلیران جانباز"/> هر دو سوی عرب دنبال پشتیبانی ابومسلم بودند و او سوی یمانی‌ها را گرفت.<ref name{{پا|نام="iranica" /><ref name}}{{پا|نام="islampedia"></ref>}} در همین هنگام شورش او با تسخیر هرات، بلخ، ابیورد، نسا پابرجا شد. او تا پیش از اینکه از پشتیبانی یمانی‌ها مطمئن نشده بود، از تسخیر مرو که پایتخت نصر بود چشم‌پوشی کرد. در ۹ جمادی‌الاول ۱۳۰ (یا ۷ یا ۹ ربی الثانی) آن شهر را به همراه علی بن الکرمانی تسخیر کرد. نصر که داشت به سرخس و پس از آن به توس و نیشابور می‌گریخت، ۲۴ تن از فرماندهانش را ابومسلم اعدام کرد. پس از آن ابومسلم شیبان خارجی که خواهان خلافت بود را شکست داد (۱۳۰ هجری یا ۷۴۷–۷۴۸ میلادی)، شورشی را در بلخ سرکوب کرد، و با کمک فرمانده خوب ابو داود پسران کرمانی، علی و عثمان را از میان برداشت، شورش او برای مدتی متوقف شد.<ref name{{پا|نام="iranica" />}}
 
پس از آنکه ابومسلم جای پای خود را در شمال شرق پابرجا کرد، قحطبه بن شبیب طایی را به دنبال نصر فرستاد که به نیشابور گریخته بود تا به دیگر مخالفین ابومسلم بپیوندد. علاوه بر آن، پسرش، تمیم بن نصر، مقامی در توس بدست آورده بود و اماده جنگ با ابومسلم بود. پس از جنگی خونین، قحطبه توانست توس را از او بگیرد و راهی نیشابور شود. تمیم کشته شد و سایه‌جامگان غنایم فراوانی گرفتند. هنگامی که قحطبه نیشابور را محاصره کرد، نصر و یارانش به قومیس گریختند.