تفاوت میان نسخه‌های «زال»

۲ بایت حذف‌شده ،  ۳ سال پیش
جز
←‏جایگزینی با [[وپ:اشتباه|اشتباه‌یاب]]: دلیرهی‌های⟸دلیری‌های، لفب⟸لقب، مازندان⟸مازندران، مزیین⟸مزین، می‌شیند⟸می‌شنید، می‌هد⟸می‌د...
جز (←‏جایگزینی با [[وپ:اشتباه|اشتباه‌یاب]]: دلیرهی‌های⟸دلیری‌های، لفب⟸لقب، مازندان⟸مازندران، مزیین⟸مزین، می‌شیند⟸می‌شنید، می‌هد⟸می‌د...)
| data4 = تفویض پادشاهی زابل از سوی [[منوچهر]]
 
| label5 = لفبلقب
| data5 = دستان سام
 
{{ب|نهادند بر کوه و گشتند باز|برآمد برین روزگاری دراز}}
{{پایان شعر}}
روابط میان ایران و زابل از دوران [[فریدون]] و [[نریمان]] کم‌وبیش پایدار بود ولی در دوران منوچهر و سام این روابط مستحکم‌تر گشت. منوچهر پادشاه [[ایران در شاهنامه|ایران]] وقتی از کار سام<ref>تولد زال و طرد او توسط سام</ref> آگاه گشت فرزندش نوذر را به زابل فرستاد تا حضورش را به نزد منوچهر به وی ابلاغ نماید. سام وقتی پیام پادشاه را شنید خاکبوس گشت سریعاً همراه نوذر به نزد منوچهر شتافت.<ref>شاهنامه منوچهر را [[تاج|دیهیم‌دار]] و سام را دیهیم‌جو لقب می‌هدمی‌دهد</ref> منوچهر هنگام جلوس بر تخت در طرفین راست و چپ او قارن و سام نشستند<ref>این مفهوم خاصی برای دیگران داشت یعنی دو متحد طراز اولّ ایران زابل و ری بودند</ref> تا سالاربار زال آراسته به زرّین کلاه و زرّین عمود به حضور پادشاه و حضار آورد همه از جمال و زیبایی زال حیرت‌زده شدند.
 
منوچهر مشتاق بود از چند و چون جریان زال و علت طرد و پرورش او توسط [[سیمرغ]] را از زبان [[سام]] بشنود و سام همه واقایعوقایع را بر منوچهر عرضه داشت آنگاه منوچهر از ستاره‌شناسان و [[موبدان]] خواست تا آیندهٔ زال را پیش‌بینی نمایند. منجمان از روی علائم، زال را پهلوانی نامدار ابراز داشتند و چون منوچهر اینگونه شنید خلعتی مناسب زال و اطرافیان تدارک دید. سام بسیار از منوچهر سپاسگزاری نمود و هنگام خروج از پایتخت، ایرانیان از کوی و برزن به بدرقه زابلیان آمده و ایشان تا بیرون شهر بدرقه نمودند. پیش از جدایی سام از منوچهر، شاه ایران فرمانی داد مبنی بر اینکه زال از امروز شاه [[زابل در شاهنامه|زابل]] گشته و سام برای فتح مازندران رهسپار گردد.
 
=== حکمرانی زال در زابل ===
زال به همراه پدر و گردان زابلی که به [[ایران در شاهنامه|ایران]] رفته بودند به زادگاهش برگشت، سام همه سران و بزرگان کشور را جمع نمود و پس از ابلاغ حکم شاه ایران، بدیشان گفت که باید به گرکسار و مازندانمازندران لشکرکشی نماید از این‌رو زین‌پس شاه این کشور زال فرزندم خواهد بود و انتظار من اینست همه او را یاری و گوش به فرمان او باشید و بدانید که زال زینهار من است. سپس سام رو به فرزندش زال نمود و گفت به داد و دهش حکم رانی کن و آرام باش و چنان دادن که زابل خان توست و این خان و مان هر چه آبادتر دل دوستداران تو شادتر.
 
زال آنگاه از سرنوشت خویش پیش سام گلایه کرد که در کودکی بدور از کانون خانواده روزگار سختی گذرانده و اکنون که نیازمند کمک پدر هست نیز باید از او دور باشد. سام گفت هر چه گویی سزاست و هر چه در دل داری بگو که ستاره‌شمار این چنین اختر تو را یافته‌است و زال چنین گفت.
{{ب|ز سر تا به پایش به کردار عاج|به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج}}
{{پایان شعر}}
زال که ندیده عاشق رودابه گشته بود لحظه‌ای از اندیشه او فارغ نشد. روز بعد [[مهراب کابلی|مهراب]] بدیدار دختران خود [[سیندخت]] و [[رودابه]] به شبستان شد و دختران را مزیینمزین به زیورآلات مجلل یافت. سیندخت از پدر پرسید زال چگونه مرد است؟ مهراب پاسخ داد کسی در جهان هماورد او نیست، دل شیر دارد و زور فیل، چون بر گاه نشیند دُر فشاند و چون در جنگ باشد سر فشاند. تخت و بخت‌اش جوان، تنها عیب‌اش همان سفیدی موی سر اوست.
 
رودابه سخنان می‌شیندمی‌شنید دلباخته زال گشت، اما جز به ندیمان و دایگان خویش این سرّ نزد کسی فاش نکرد. نخست ندیمان به رودابه اظهار نمودند که تو تاج سر دختران جهانی به هر گوشه‌ای از شهر چهره تو منقوش است میان بتان چون صورت تو خساره نیست، همه دلبستهٔ مهر تو می‌باشند چرا همتای یک مرد پیرسر گردی. از این سخنان رودابه برآشفت و ندیمان را نهیب زد. سریعاً همه ندیمان رای رودابه را فهمیدند و گفتند ما همه بنده‌ایم هر چه فرمان دهی همان کنیم. رودابه از این سخنان شاد گشت. یکی از ندیمان گفت در این کار باید جادوی کنم به سحر و فسون مانند مرغی پیش زال شوم تا مگر شاه را نزد بانو آورم. از این سخنان رودابه خندان گشت با چهره‌ای مُعصفر رو به ایشان گفت:
{{شعر}}
{{ب|لب سرخ رودابه پر خنده کرد|رخان معصفر سوی بنده کرد}}
زال پیش از نظر موبدان، نامه‌ای هم به پدرش سام نوشت و صراحتاً موضوع وصلت با دختر مهراب را مطرح نمود و در نامه اشاره نمود امکان برگشت وجود ندارد جز با مرگ وی. سام پس از رؤیت نامه میان دو راه مردد شد رای منوچهر یا رای فرزند را انتخاب نماید تا قضیه راحت‌تر فیصله یابد. بدین منظور او نیز با موبدان مشورت نمود و ایشان پس از رصد ستارگان در روشنایی روز فرمودند نگران از این وصلت نباشد چون مولودی خواهد آمد پناه کشور و مردم خواهد بود. [[سام]] از بابت این پیشگویی بسیار خوشحال گشت و با هزار اسیر گرگسار و مازندرانی به شهرایران شتافت تا [[منوچهر]] را که هنوز از ماجرا خبر نداشت راضی به وصلت نماید.
 
چون سام به نزد منوچهر رسید پیشتر از فتح [[گرگساران در شاهنامه|گرگساران]] و [[مازندران در شاهنامه|مازندران]] و دلیرهی‌هایدلیری‌های او سخن رفت و منوچهر بسیار شاد و خشنود بساط جشن و سور به افتخار سام را مهیا کرد. فردای آن شب وقتی بارگاه منوچهر گشوده شد سپهدار سام نزد شاه شد و منوچهر به او گفت باید به هندوستان شوی و دود از کاخ [[مهراب کابلی|مهراب]] برآوری<ref>فردوسی [[کابل در شاهنامه|کابل]] را هندوستان نام می‌برد</ref> و همه خویش و پیوند [[ضحاک]] را از دم تیغ بگذرانی. سام به جنگ مهراب شتافت و خیمه جنگ را در دشت کابل برافراشت، امّا زال را که خبر شد گفت سام مگر نخست از روی نعش من بگذرد تا کابل را آتش زند. سام در فشار مضاعف قرار گرفت از یک طرف فرمان منوچهر و از سوی دیگر سرسختی فرزندش زال.
 
وقتی که زال بر اردوی سام رسید همه او را به رای پدر ترغیب کردند اما زال همچنان استوار بر اراده‌اش بود که با سام بجنگد. سام چاره را در آن دید موضوع را با نامه‌ای که حاملش زال باشد منوچهر را از وضع پیش آمده مطلع گرداند. سام تمام فداکاری‌های گذشته و خدمات بی‌نظیرش در طول عمرش در نامه گوشزد کرد و گفت که زال مصمم است مقاومت نماید اگر راهی معقول‌تر است شاه بزرگ راه معقول را برگزیند. نامه به زال سپرده شده و زال شتابان به سوی [[آمل (شهردژ)|آمل]] راهی شد. [[منوچهر]] پس از مشاورهٔ موبدان و اینکه ثمرهٔ وصلت پهلوانی خواهد بود پشت و پناه ایران، با امر وصلت موافقت نمود و پیام سریعاً به سام و مهراب و [[سیندخت]] رسید شادی و شور شهر کابل<ref>[[بابل (دولت‌شهر)|بابل]]</ref> و اردوگاه سام را فرا گرفت و بدین گونه از ازدواج زال و [[رودابه]] [[رستم]] چشم به جهان گشود.