تفاوت میان نسخه‌های «دانائه»

۲۲ بایت اضافه‌شده ،  ۲ سال پیش
جز
اصلاح فاصله مجازی + اصلاح نویسه با استفاده از AWB
جز (ربات ردهٔ همسنگ (۳۰) +تمیز (۱۴.۹ core): + رده:آبانتیادس)
جز (اصلاح فاصله مجازی + اصلاح نویسه با استفاده از AWB)
یک راه خلاص شدن از این مشکل، کشتن دخترش بود، ولی آکریسیوس قصد نداشت این کار را بکند. دانائه بچه نداشت و شاه برای این که وی را همچنان بدون فرزند نگه دارد، در دخمه‌ای برنزی (مفرغی)در حیاط قصرش زندانی کرد و محافظانی برای مراقبت گماشت.
 
این اتاق در زمین فرورفته بود، ولی بخشی از سقف آن بازمانده‌بود و نور از همان‌جا به درون اتاق راه‌می‌یافت. زئوس از آن جا به شکل بارانی از طلا بر دانائه نزول کرد و او را حامله نمود و اتاق از طلا پر شد. بعد از اندک زمانی، فرزند آن‌ها یعنی پرسئوس به دنیا آمد. البته در هیچ داستانی گفته نشده‌است که دانائه چگونه فهمید که این باران طلا زئوس است که اینگونهاین‌گونه به دیدارش آمده.
 
دانائه دیربازی زاده شدن این پسر را از پادشاه پنهان داشت. پادشاه فقط از یک چیز مطمئن بود و آن این که زنده ماندن این پسر برای او خطرناک خواهد بود.
== پولیدکتس و دانائه ==
 
وقتی که پرسئوس به سن بلوغ رسید، پولیدکتس عاشق مادر وی دانائه شد. روایت‌های متفاوتی در این خصوص وجود دارد، یکی از آنهاآن‌ها چنین می‌گوید: آکریسیوس رد دختر و نوه‌اش را دنبال کرد و فهمید که آنهاآن‌ها در جزیرهٔ سریفوس هستند، بنابراین از پولیدکتس خواست که آن دو را به او تحویل دهد، ولی پولیدکتس از این کار امتناع کرد، یعنی به طوری کهبه‌طوری‌که شاهد هستیم، در این روایت پولیدکتس نه تنها به آن دو آسیبی نمی‌رساند، بلکه از آن‌ها حمایت هم می‌کند.
 
بنا به یک روایت دیگر، پرسئوس پادشاه جزیره را فرد محترم و شرافتمندی نمی‌دانست و به همین علت در صدد برآمد از مادرش در برابر وی محافظت کند، ضمن این که مادرش هم علاقه و تمایلی نسبت به پادشاه از خود نشان نمی‌داد. در نتیجه پولیدکتس با بی‌مهری توطئه کرد تا پرسئوس را از خود و مادرش دور سازد و بدین ترتیب بتواند به غایت خود برسد. وی ضیافت بزرگی ترتیب داد و همهٔ ساکنان جزیره را دعوت کرد، انتظار می‌رفت که هر یک از مهمانان هدیه‌ای با خود بیاورد. پولیدکتس از مهمانان خواست که اسب برای او بیاورند، به این بهانه که می‌خواهد با هیپودامیا (رام کنندهرام‌کننده ی اسبان)ازدواج کند. همه اسب آوردند، به غیر از پرسئوس که اسبی در اختیار نداشت. پس پرسئوس از پولیدکتس خواست که هدیه‌ای دیگر از وی طلب کند و گفت که این بار پولیدکتس هرچه تمنا کند، برایش مهیا خواهد ساخت. پادشاه هم این قول شتابزده و عجولانه ی پرسئوس را آلت دست قرار داد و سر تنها [[گورگون]] فانی، یعنی [[مدوسا]] را طلب کرد.
 
== بازگشت پرسئوس و نجات دانائه ==
هنگامی که وی به سریفوس رسید، متوجه شد که در غیاب او، مادرش مورد آزار و اذیت‌های گستاخانه و حتی [[تجاوز به عنف]] از سوی پولیدکتس قرارگرفته و مجبور شده که به معبدی پناهنده شود. پرسئوس که با شنیدن این خبر از کوره دررفته‌بود، به‌سرعت به دربار پولیدکتس رفت، پولیدکتس و درباریان در آن هنگام جلسه تشکیل داده‌بودند، پولیدکتس با دیدن قهرمان ماجرا بسیار تعجب کرد و از پذیرفتن این که پرسئوس توانسته‌است مأموریتش را با موفقیت به پایان برساند، امتناع نمود. پرسئوس اذعان کرد که به‌راستی گورگون مدوسا را به قتل رسانده‌است و سر را برای ثابت نمودن ادعای خود به همه نشان داد. شاه و درباریانش با حیرت به سر خیره شدند و به سنگ تبدیل گشتند.
 
در روایت‌های دیگر از داستان مزبور، پولیدکتس به علت واهمه‌ای که از شهامت پرسئوس دارد، سعی می‌کند وی را خائنانه به‌قتل برساند، ولی پرسئوس به‌موقع سر مدوسا را بیرون می‌آورد و از آن در مقابل دشمن استفاده می‌کند. (البته روایت دیگری هم وجود دارد که می‌گوید پولیدکتس نه تنها آسیبی به مادر و فرزند وارد نکرد، بلکه از آنهاآن‌ها در برابر آکریسیوس محافظت هم کرد.)
 
سپس پرسئوس پادشاهی را به [[دیکتیس]]، برادر پولیدکتس - که پرسئوس را او بزرگ کرده‌است - می‌سپارد.
 
== قتل آکریسیوس ==
بعدها، پس از آنکه پرسئوس سر مدوسا را به سریفوس آورد و [[آندرومده]] را نجات داد، پیش بینیپیش‌بینی پیشگوی آکریسیوس به حقیقت پیوست. پرسئوس قصد داشت رهسپار آرگوس شود. اما از آنجا که از پیش بینیپیش‌بینی اطلاع پیدا کرده بود، مقصد خود را به [[لاریسا]] تغییر داد. در لاریسا یک مسابقهٔ ورزشی در جریان بود و بر حسب تصادف آکریسیوس، که اینک در سنین کهنسالی به سر می‌برد، در آنجا حاضر بود. پرسئوس، به صورت ناخواسته، سر او را به وسیلهٔ ژوبین (و یا دیسک) خود مورد اصابت قرار داد و او را به قتل رسانید. در نتیجه، آنچه پیشگو گفته بود به حقیقت پیوست.
 
== دانائی در آثار هنری ==
۱۳۳٬۲۴۲

ویرایش