تفاوت میان نسخه‌های «یوهان کرایف»

جز
جایگزینی با اشتباه‌یاب: استعدادپروری⟸استعداد پروری، صاحبنامی⟸صاحب نامی، جوری⟸طوری
(خنثی‌سازی ویرایش 25885552 توسط Ali pirhadiii (بحث))
برچسب: خنثی‌سازی
جز (جایگزینی با اشتباه‌یاب: استعدادپروری⟸استعداد پروری، صاحبنامی⟸صاحب نامی، جوری⟸طوری)
== مربیگری ==
 
او البته همچنان به فوتبال وفادار ماند و اگرچه دورهٔ مربیگری ندیده بود و مدرکی نداشت، سرمربیگری تیم‌های صاحبنامیصاحب نامی چون آژاکس و بارسلونا را برعهده گرفت. او به همراه این تیم‌ها موفقیت‌های بسیاری، از جمله ۴ دوره قهرمانی پیاپی در لیگ دسته اول اسپانیا را در کارنامهٔ خود ثبت کرد. کرایف به خصوص به استعدادپروریاستعداد پروری نیز اهمیت خاصی داد و همیشه در ترکیب تیم خود از بازیکنان جوان بهره می‌برد. مارکو فن باستن، فرانک ریکارد و دنیس برگکمپ، از دستاوردهای او در آژاکس هستند. بارسلونا تحت هدایت وی، چهار بار پیاپی قهرمانی لالیگا، یک بار قهرمانی جام حذفی اسپانیا، سال ۱۹۹۲ قهرمانی جام باشگاه‌های اروپا، و یک بار قهرمانی سوپرجام اروپا را به دست آورد. کرایف بازیکنانی چون رونال کومان، میشائیل لادروپ، هریستو استویچکوف و روماریو را به بارسا آورد.
 
== ال سالوادور ==
یوهان را با ساختارشکنی و ضد جریان بودنش می‌شناختیم. می‌گفت «به من یاد داده بودند هر چیزی را قبول نکنم و قبول هم نکردم». حاضر نشد در جام جهانی ۱۹۷۴ پیراهن آدیداس را برتن کند چرا که خودش با پوما قرارداد بسته بود. از حمله به ژنرال فرانکو ابایی به دل راه نداد و در جام جهانی ۱۹۷۸ به دلیل مسائل خانوادگی و تهدید که در مطلب بالا نیز به آن اشاره شد تیم ملی را همراهی نکرد (که اگر کرده بود برابر تیم ملی ایران به میدان رفته بود). آدم اهل حرف زدن بود. حرف و حرف و اظهار نظر و اظهار نظر. در میدان، کنار میدان، روی نیمکت، روی سکوها، برابر میکروفون‌ها، برابر دوربین‌ها. کتابی در مورد او درآمد تحت عنوان «باید شوت بزنی و در غیر این صورت گل نمی‌زنی». کتابی با بخش‌های فوتبالی و اجتماعی و سیاسی. بخشی دربارهٔ پول، دربارهٔ نیکوتین، دربارهٔ سلامتی، دربارهٔ تیم ملی هلند، دربارهٔ جوانی اش، پدرش مأنوس و برادرش هنی و همسرش دنی و بچه‌های شان… به قول نیکو شپمیکر که زندگی‌نامه اش را نوشته «... حرف‌های یوهان حتی وقتی پرت و پلا می‌گفت هم شنیدنی بودند».
 
می‌گفتند فوتبال را بهتر از هر کسی می‌فهمید، ولی چیزهای دیگر را هم خوب درک می‌کرد. می‌گفتند یک بار در شیکاگو که سوار تاکسی شده به راننده گفته بهتر می‌داند چه جوریطوری راهی وسط شهر شوند. می‌گفتند پیش از عمل بای پس قلبش با جراحش در مورد جزئیات عمل جراحی بحث کرد. می‌گفتند به پرستارهای بچه تازه به دنیا آمده اش نشان داد چطور باید یک نوزاد را تر و خشک کنند. او مثل همه فیلسوف‌های بزرگ، تناقض را هم به رخ می‌کشید. می‌گفت «شانس هم برای خودش منطقی دارد». می‌گفت «ایتالیایی‌ها نیستند که در میدان شکست تان می‌دهند، شما هستید که مغلوب شان می‌شوید». می‌گفت «بازی فوتبال، ساده است ولی بازی کردن ساده خیلی سخت است».
 
آخرین باری که یوهان را در میدان دیدیم دیداری بود که سال ۲۰۰۶ در ستایش از دنیس برکمپ برگزار شد و او نیمه دوم پا به میدان گذاشت. حالا ده سال گذشته و او رفته‌است. همین چند هفته پیش بود که گفت «تا این جا ۲–۰ از سرطان جلو افتادم»... ولی بازی تمام نشده بود، نه نشده بود. بیماری لعنتی بازی را می‌کشاند به نیمه دوم. می‌کشاند و یوهان را شکست می‌داد. در ۶۸ سالگی. حالا رفته، ولی به قول خودش از زندگی هر آنچه می‌خواسته را گرفته بود. در پنجاه سالگی اش گفته بود «... من پنجاه سال زندگی نکرده‌ام، من صد سال زیسته‌ام».