در انتظار گودو: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
ویرایش به‌وسیلهٔ ابرابزار:
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: متن دارای ویکی‌متن نامتناظر
جز (ویرایش به‌وسیلهٔ ابرابزار:)
| image = WaitingForGodot-2.jpg
| image_size =
| caption = نخستین چاپ انگلیسی{{سخ}}(چاپ. [[گروو پرس]]){{سخ}}ترجمه توسط مولفمؤلف
| writer = [[ساموئل بکت]]
| characters =[[Vladimir (Waiting for Godot)|ولادیمیر]]{{سخ}}[[استراگون]]{{سخ}}[[Pozzo (Waiting for Godot)|پوزو]]{{سخ}}[[Lucky (Waiting for Godot)|لاکی]]{{سخ}}یک پسر بچه
فردای آن روز در همان ساعت و همان مکان، ولادیمیر تغییر منظره را به دوستش نشان می‌دهد: بر درخت چند برگ روئیده است، استراگون هیچ‌چیز به خاطرش نمی‌آید. نه درخت، نه پوزّو، نه لوکی. فقط ضربه لگدی که دریافت کرده و استخوان مرغی را که به او داده بودند به یاد دارد.
 
استراگون به خواب می‌رود اما خوابش بیش از چند لحظه طول نمی‌کشد. ولادیمیر کلاه لوکی را روی صحنه می‌یابد، با آن بازی دست به دست کردن کلاه و به سر گذاشتن درمی‌آورند. بعد ادای پوزّو و لوکی را درمی‌آورند. پوزّو و لوکی وارد می‌شوند و روی زمین می‌افتند. یک لحظه استراگون، پوزّو را به جای گودو می‌گیرد و اعلام می‌کند: «این گودو است.» و ولادیمیر می‌گوید: «به موقع رسید...رسید… بالاخره نجات یافتیم...یافتیم…»
پوزو کمک می‌طلبد. دی‌دی و گوگو بر سر مقدار پولی که برای کمک باید بگیرند، بحث می‌کنند. در این لحظه احساس می‌کنند که به‌عنوان نمایندگان کل بشریت چشم به راه گودو هستند، و در انتظار، وقت را به هر صورتی که می‌توانند پر می‌کنند. پوزو نابیناست و مفهوم زمان را از دست داده و لوکی گنگ است.
 
بعد از خروج پوزو، استراگون می‌خوابد، همان پسربچه پرده اول وارد می‌شود. ولادیمیر سعی می‌کند دربارهٔ گودو اطلاعات بیشتری به دست آورد و می‌فهمد که گودو مردی است که ریش سفید دارد. پسربچه اعلام می‌کند که «گودو امشب نمی‌آید ولی حتماً فردا خواهد آمد.» گوگو پیشنهاد می‌کند که برای همیشه دست از انتظار بردارند یا خودکشی کنند. به درخت نزدیک می‌شوند، استراگون طناب نازکی که به جای کمربند به کمرش بسته استبسته‌است را درمی‌آورد. طناب به قدر کافی محکم نیست. دو مرد تصمیم می‌گیرند بروند اما تکان نمی‌خورند. شب فرامی‌رسد، ماه در انتهای صحنه بالا می‌آید.»<ref>کامیابی مسک، احمد. بکت و چشم به راه گودو. ۱۳۸۶.</ref>
 
== منابع ==
۱۶٬۹۷۶

ویرایش