از کنار هم می‌گذریم: تفاوت میان نسخه‌ها

هیچ تغییری در اندازه به وجود نیامده‌ است. ،  ۱۲ سال پیش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
== خلاصه داستان ==
سرنشينان چند اتومبيل كه همديگر را نمی شناسند، در جاده راهی شمال هستند. ارس، كودكی كه بيماری مرگباری دارد، همراه پدرش راهی شهرستان لنگرود هستند. راننده نعش كشی به نام اسدالله كه از كودكی آرزو داشته راننده نعش كش شود، در مسیر راه براي صاحب عزا كه گاهی می گريد، از عشق و آرزو و زندگی و می گوید. ارس در اتومبيل پدرش نوشته های روی اتومبيل های بيابانی را می خواند و به اين ترتيب عطش اش را به خواندن سيراب می كند. در اتومبيل ديگری يك آرشيتكت ميان سال كه به تازگی از همسرش جدا شده، همراه دو پسرش راهی شمال هستند. پسر بزرگترش آرزو دارد منتقد فيلم شود و پدر كه با او مخالف است، می کوشد او را قانع كند كه نقدنويسی راه مناسبی برای گذران زندگی نيست. سپنتا پسر كوچكتر بازيگوش و سر به هواست، همواره از درس خواندن فرار می كند. در اتومبيل چهارم، ژاله و شيوا راهی شمال هستند. ژاله به تازگيتازگی همسر نقاش اش به نام مهران را از دست داده و با شيوا، همسر دوم شوهرش، در مجلس سوگواری مرد آشنا شده است. آنها با هم درباره مرد زندگي شان و رابطه شخصی شان با او صحبت می كنند. ژاله آخرين نامه مهران را كه پيش از مرگش براي او پست كرده به شيوا نشان مي دهد. اتومبيل آنها بين راه پنچر می شود و ارس و پدرش براي كمك به آنها سر می رسند.
 
ارس نزد شيوا مي ماند و پدرش و ژاله براي پنچرگيری مي روند. شيوا كه از پرسش های كودكانه ارس به امان آمده، نامه مهران را به او می دهد تا بخواند. ارس كه خسته شده به تنهايی به سمت [[لنگرود]] مي رود و وقتی پدرش می رسد كه او رفته است. پدر عصباني می شود و دنبال ارس می رود، در حالی كه نامه مهران هم پيش ارس جا مانده و ژاله از دست شيوا كه نامه را از دست داده، خشمگین است. در يك رستوران بين راه، راننده نعش كش برای ناهار نگه مي دارد و كم كم ساير اتومبيل ها هم سر می رسند. ارس با سپنتا آشنا می شود و نامه مهران را پيش او جا می گذارد. مسافران ناهار شان را می خورند و راه می افتند كه بروند. ژاله از پدر ارس سراغ نامه را می گيرد و ارس می گويد نامه را جا گذاشته است. سپنتا نامه را به پدرش می دهد و او نامه را می خواند. برادر بزرگ سپنتا كه از طلاق پدر و مادرش ناراضی است، در غروب شهری ساحلی به تنهايی به تهران بازمی گردد. پدرش نامه را در صندوق پست می اندازد و شيوا كه در اتومبيل ژاله تنهاست با صدای تصادف اتومبيل ارس و پدرش بيدار می شود. ژاله نيز كه شيوا را رها كرده، سوار بر نعش كش اسدالله به سمت تهران می آيد و اسدالله همان حرف های هميشگی را برای او تكرار می كند.
۱۳۶

ویرایش