تفاوت میان نسخه‌های «کاربر:سوگند/صفحه تمرین»

جز
جایگزینی صفحه با '{{DISPLAYTITLE:کاربر:سوگند/مقالات}} {{ترتیب‌پیش‌فرض:سوگند/مقالات}}'
جز
جز (جایگزینی صفحه با '{{DISPLAYTITLE:کاربر:سوگند/مقالات}} {{ترتیب‌پیش‌فرض:سوگند/مقالات}}')
برچسب‌ها: جایگزین شد واگردانی دستی ویرایش‌گر دیداری
 
{{DISPLAYTITLE:کاربر:سوگند/مقالات}}
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سوگند/مقالات}}
 
خاموشی چراغ علم ار جمله مسایلی است که ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با پدیده ی عقب ماندگی پیدا می کند. نیاز به توضیح چندانی نیست که اگر رشد علمی و فعالیت های فکری در جامعه ای متوقف یا حتی کند شوند، آن جامعه دچار رکود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می شود و به ورطه ی عقب ماندگی می افتد. در ایران نیز چنین شد و با خاموشی چراغ علم عقب ماندگی از راه رسید. حتی اگر تردید نموده و نخواسته باشیم چنین حکم قطعی صادر کنیم،حداقلش این است که پشت نمودن به علوم یکی از عوامل بنیادی عقب ماندگی در ایران شد.
 
اما سوال مهم تر این است که این خاموشی یا پشت نمودن به فعالیت های علمی و روش های خردگرایانه چگونه بوجود آمد؟ آن چه به این سوال اهمیت بیشتری بخشیده و به تعبیری آن را پیچیده تر می کند، این واقعیت است که از قضا این روی گردانی در جامعه ای اتفاق افتاد که خود از پیش کسوتان علوم و معارف بود.
 
علی رغم قدمت موضوع بایستی اذعان داشت که این سوال هنوز مورد کنکاش و بررسی چندانی قرار نگرفته است. برخی از پاسخ هایی که به این سوال داده شده به غایت سطحی هستند و به نظر نمی رسد اساسا صورت مسئله را چندان درک کرده باشند. برخی هجوم مغول ها را به میان می کشند و برخی نیز به سراغ نظریه پردازی های پیچیده تر می روند و بالاخره گروهی نیز مشکل را در اسلام می بینند. در مجموع این پاسخ ها چندان قابل قبول نیستند و اگر مورد بررسی موشکافانه و دقیقی قرار بگیرند، جملگی با ابهامات اساسی روبه‌رو می شوند.
 
 
در تحلیلی که در این فصل ارائه شد سعی کردیم تا قبل از هر چیز توصیف صحیحی از صورت مسئله به عمل  آوریم. سپس در پاسخ چرایی  «خاموشی چراغ علم» موضوع را از سه زاویه مورد بررسی قرار  دادیم: ''چگونگی ظهور عصر طلایی یا رونق علمی اسلام''؛ ''ورود قبایل آسیای میانه به ایران و جامعه اسلامی درکل و تاثیرات بلندمدت این تحول''؛ ''و بالاخره تغییر و تحولات فکری و معرفتی مسلمین''.
 
می دانیم که در میان اعراب زمان جاهلیت از علوم خبر و اثری نبود. اما در جریان گسترش اسلام و در زمان خلفای راشدین و بنی امیه، برخی از مناطقی که بدست مسلمین افتاد به لحاظ علمی بسیار غنی و پیشرفته بودند (بخشهایی از ایران و امپراتوری بیزانس به اضافه ی اسکندریه و قاهره). اعراب در یک الی یک و نیم قرن  اولیه ی ظهور اسلام چنان به سراغ علوم نرفتند. جنگ‌ها ی اولیه وسیع  در تحکیم قدرت، مجال چندانی برای فعالیت های اجتماعی باقی نگذاشت. ضمن آنکه برخی نیز غافل بودن اعراب از علوم یا حتی ضدیت آنان را علت عدم شکوفایی علوم در زمان بنی امیه می دانند. به هر حال آنچه مسلم است این است که به مدت قریب به یک قرن حکومت بنی امیه، مسلمین به لحاظ علمی، چندان حرکت قابل توجهی انجام ندادند.
 
اما با به قدرت رسیدن بنی عباس از اواسط قرن هشتم میلادی (دوم هجری) اوضاع یکباره تغییر کرد. ثبات سیاسی و رونق اقتصادی که به تدریج با به قدرت رسیدن بنی عباس به وجود آمد، باعث گردید تا به لحاظ اجتماعی مرکز امپراتوری سلام تا حدودی دگرگون شود.
 
خلفای اولیه بنی عباس علاقه و تمایل زیادی به دانشمندان و فعالیت های علمی نشان دادند. پایتخت دارالاسلام به تدریج مرکز تجمع علماء و دانشمندن مختلف از گوشه و کنار جهان متمدن آن روز شد. کم نبودند در میان آنان دانشمندان غیرمسلمان که به دلیل ضدیت کلیسا با علوم، موطن خود را در امپراتوری بیزانس یا مناطق مسیحی نشین دیگر تر ک گفته و به قلمرو اسلام مهاجرت کرده بودند. جدای از حمایت حکومت ،آنچه در پیدایش رونق علمی نقش به سزایی داشت عبارت بود از موفقیت زبان عربی.
 
جدای از آنکه زبان خدا به عربی بر مسلمین نازل گردیده بود، عربی همچنین زبان رسمی حکومت و زبان الیگارشی حاکم نیز بود. در نتیجه عربی به صورت عامل پیوند و ارتباطات در میان نخبگان امپراتوری جدید درآمد. زبان مادری یا بومی دانشمندان و علمای غیرعرب، هر چه بود، جملگی به زبان عربی تسلط داشتند و به آن زبان می نوشتند و مطالعه می کردند. با تشویق، ترغیب و پشتیبانی جدی حکومت، صدها کتاب و رساله ی پیرامون علوم، فلسفه، منطق،الهیات و تاریخ از یونانی، عبری کلدانی،آشوری، فارسی، سانسکریت و چینی به عربی ترجمه گردید. به تعبیری می توان گفت که مسلمین بر عصاره ی دانش و تمدن های دیگر دست یافتند. این تحول به همراه درجه ای از ثبات سیاسی، رونق اقتصادی و مهم تر از همه حمایت جدی حکومت از دانشمندان و فعالیت های علمی آنان دست به دست یکدیگر داده و به تدریج عصر طلایی رونق علمی را در اسلام پدید آوردند؛عصری که در آن مسلمین بیش از دو قرن پرچمدار علوم دنیا شدند.
 
 
تحول دیگری که قبل از پیدایش عصر طلایی شروع به شکل گیری نموده بود مباحث نظری، متافیزیکی و به تعبیر امروز مسایل عقیدتی و جهان بینی بود. بخشی از این مباحث نشات گرفته از مشکلات و مسایل روزمره و اجرایی و سعی در کارگشایی آنها بود و بخش دیگر ناشی از مسایل و مباحث عقیدتی. از آنجا که بخشی از تاکید اسلام بر زندگی این دنیایی ایمان آورندگان است، بنابراین بسیاری از مسایل اجرایی و روزمره‌ی مسلمین می بایستی طبق چارچوب شرع انجام گیرد. متولی این امر حضرت ختمی مرتبت (ص) بودند که در زمان حیاتشان در راس مسلمین قرار داشتند. پس از معظم له، خلفای راشدین که از دید مسلمین (به استثنای شیعیان) جانشین ایشان شناخته می شدند کم و بیش از بخشی از آن مشروعیت برخوردار بودند. اما درگیری های سیاسی، رقابت های شخصی، رقابت بین خانواده های سرشناس، رقابت بین طوایف و قبایل عرب، رقابت بین مهاجرین و انصار، بین مکیان و مدنی ها، به علاو ی مشکلات و معضلات اجرایی که در یک جامعه ی جوان و تازه شکل گرفته بوجود می آید و بالاخره انواع و اقسام مخالفت ها و توقعات و انتظارات از حکومت که باعث بوجود آمدن نارضایتی های مختلفی از نهاد خلافت می شد همگی دست به دست یکدیگر دادند و به تدریج آن قداست و مشروعیت مطلقی که مسلمین نسبت به حکومت رسول الله داشتند کمرنگ تر گردید.
 
اولین مخالفت های علنی با حکومت در زمان عثمان بوجود آمد. در زمان حضرت علی (ع) مخالفتها با حکومت بیشتر گردید که منجر به نبردهایی مابین مسلمین شد. در طی قریب به یک قرن حکومت بنی امیه از حکومت به زیر کشانده شدند.
 
تحولاتی که پیرامون حکومت بوجود آمد و از جمله سست شدن موقعیت اجتماعی اش باعث گردید تا جامعه ی اسلامی برای رتق و فتق امور شرعی اش به تدریج نهاد دیگری را بوجود آورد تا خلایی را که از این ناحیه به وجود آمده بود، پر نماید. این نهاد جدید علماء و فقها بودند.
 
منابع این نهاد جدید برای تدوین تنظیم و کارگشایی امور حقیقی و شرعی مسلمین عبارت بودند: از قرآن، سنت و احادیث منقول از حضرت رسول الله.
 
به کمک این منابع، فقها می بایستی این مسایل حقوقی، جزایی و اجرایی را که جامعه رو به گسترش مسلمین با آنها مواجه میشدند حل و فصل نمایند. از آنجا که بعضی از این مسائل در چارچوب منبع فوق مستقیما و یا به وضوح قابل حل و فصل نبودند، لذا به تدریج مسئله رای شخصی فقها پیش امد و به کمک این رای بود که بسیاری از مسائل جدید حل و فصل شدند. این روند اگرچه بعضی از مشکلات را تا حدودی حل و فصل می نمود اما واضح است که چون پای رای و استنباط شخصی به میان آمده بود، اولا رای یک فقیه در مورد یک مسئله شخصی ممکن بود با رای فقیه دیگر متفاوت باشد، ثانیا تعمیم و گسترش استنباط و اجتهاد در عمل و غیر مستقیم از از اهمیت سنت و حدیث می کاست. بنابراین و به تدریج برخی از علما، با لااخص در حوزه مکه و مدینه که بیشتر متاثر از صحابه و نزدیکان رسول الله می بودند، احساس ناخشنودی و نارضایتی از گسترش رای و اجتهاد نموده و بیشتر جانب سنت و حدیث را گرفتند .
 
 
نتیجه تاریخی این تحول پیدایش دو گرایش متفاوت در نگرش فقها بود یک گرایش بیشتر متمایل به رای، اجتهاد و استنباط فردی فقیه بود در حالی که نگرش دوم بیشتر پایبند به احادیث و سنت رسول الله و در مرتبه بعدی به احادیث منقول از صحابه .
 
آنچه این تقسیم بندی را پر رنگ تر و عمیق تر نمود ورود مباحث متافیزیکی و فلسفی در میان علما و فقها بود . مباحثی پیرامون ذات خدا ، جبر و اختیار ، معاد، قابل رویت بودن یا نبودن خداوند در قیامت ، تعریف عدل و... باعث شدند تا صف بندی میان اندیشمندان مسلمان عمیق تر شود.
 
جهت کلی برداشت علمای سنت گرا و موضع گیریشان در قبال مباحث فوق بیشتر تمایل به پذیرش نص صریح قران و پیروی مطلق از احادیث و روایات تسلیم به تقدیر و مسلوب الاختیار بودن انسان داشت .در مقابل علمای خرد گرا بیشتر گرایش به تعقل، تفسیر و تاویل و ازادی عمل انسان داشتند.
 
تا قبل از به قدرت رسیدن بنی‌عباس شاید بتوان گفت که موازنه قدرت بیشتر به نفع سنت گرایان بود اما با شروع عصر طلایی این توازن به نفع جریان خردگرا تغییر یافت. طبیعت علم گرای جریان حاکم بر مرکز داراسلام با نحله های فکری عقل گرا بیشتر دمساز بود تا سنت گرا، بنابراین پای جریانات عقل گرا همچون معتزله به حکومت باز گردید و پشتیبانی حکومت از انان باعث تفوق و پیشی گرفتنشان از رقبای دیگر شد.
 
اما به هیچ روی به معنای آن نبود که سنت گرایان از میان رفته یا تسلیم حاکمیت شوند. برعکس آنان منتظر فرصت بودند تا ضد حمله خود را شروع کنند؛ فرصتی که از نیمه دوم قرن نهم و پس از به قدرت رسیدن متوکل پیش آمد. برعکس خلفای قبلی، متوکل به شدت جانب سنت گرایان را گرفت و با هر گونه بحث و جدل مخالفت ورزیده و آن را ممنوع نمود و از قرن دهم فشار حکومت به فلاسفه رسید و به تدریج عرصه بر دانشمندان و فعالیت های آنان تنگ شد.
 
اگر چه حکومت نقش به سزایی در در پیش افتادن طیف سنت گرایان به زیان طیف خرد گرا و همچنین در رو به تعطیل رفتن فعالیتهای علمی و تحت قرار گرفتن دانشمندان بر عهده داشت اما واقعیت این است که طبیعت و ویژگی های علمی که در عصر طلایی در بغداد شکل گرفت، به گونه ای بود که از پاره ای جهات آن را آسیب پذیر ساخته بود .
 
نخست آنکه علمی را که در عصر طلایی به وجود امده بود میتوان «عاریتی» نامید؛ به این معنا علمی نبود که که در بغداد و در طی قرون و اعصار طولانی و به تدریج تحول و تکامل یافته باشد بلکه علمی بود که از مناطق مختلفی که جزء  جهان اسلام شده بودند و با مناطقی که حتی جزئ امپراتوری اسلامی هم نبودند گرفته شده و در بغداد گرد هم آمده بود، همان طور هم متفرق شود .ویژگی دیگر این علم باز می گشت به نقش ترجمه در آن بخش از از شالوده علمی که در بغداد پایه گذاری شده بود بر گرفته از آثار علمی تمدن های دیگر بود.
 
 
 
مشکل دانش و معرفتی که بر اساس ترجمه باشد این است که اولا ممکن است درست فهمیده نشود و ثانیا اشکالات و نارساییهای آن کمتر میتواند توسط استفاده کنندگانش شناسایی و اصلاح گردد و بالاخره علم مبتنی بر ترجمه عالمان و پیروانی مقلد بار می اورد به نحوی که آنچه را که ترجمه کرده اند غالبا به گونه ای مطلق و بدون نقادی میپذیرند. ویژگی سوم علم در عصر طلایی وابستگی آن به حکومت بود . فی الواقع تکیه گاه اصلی فضای علمی حاکم بر بغداد بر روی شانۀ حکومت قرار داشت . میزان وابستگی این به گونه ای بود که اگر تکیه گاه از میان میرفت فعالیت های علمی کمتر این شانس را داشت که بتواند روی پای خود بایستد. ویژگی آخر این است که بخشی از فلسفه منطق و الهیات عصر طلایی نه تنها مورد پذیرش علمای سنت گرا نبود بلکه آنان به شدت مخالفشان بودند و سرانجام زمانی که فرصت یافتند به قلع و قمع و تعطیل آن پرداختند .
 
علی رغم رکودی که در بغداد حاکم گردید، در ایران فعالیت های علمی ادامه یافت. خاندان های مختلفی که در ایران حکومت میکردند کمتر سیاست بغداد را به اجرا گذاردند اما پس از هجوم قبایل آسیای مرکزی در قرن یازدهم میلادی در ایران نیز فضای بغداد حاکم گردید. روسای قبایل که حکام و سلاطین ایران شده بودند اسلام آورده و نسبت به دین رسمی سرسپردگی کامل نشان می دادند، در نتیجه نگرش حاکمیت بغداد نیز در ایران حاکم گردید. صاحبان قدرت سعی میکردند تا هر اندیشه و جریانی را که مخالف حکومت بود قلع و قمع نمایند. اگر در ابتدا سر سپردگی حکام ترک به بغداد به واسطه جلب حمایت خلیفه و جلب مشروعیت از راس حکومت می بود، از نیمه دوم قرن یازدهم و با قدرت رسیدن قبایل در قالب سلسله سلجوقیان، سیاست همسازی و یکسو نگرانه با دارالخلافه به صورت رکن اصلی حکومت ایران در آمد. خواجه نظام الملک مغز متفکر نظام سلجوقیان سیاست یکدست نمودن و متمر کز ساختن قلمرو وسیع ترکمن‌ها را با کارایی و تدبیر کم نظیری به اجرا درآورد و توانست سرزمین های پهناوری را قبایل ترکمن از ماوراء النهر تا  دریای سیاه به ضرب شمشیر گرد هم آورده بودند با تدبیر اداره کند. وسعت امپراتوری سلجوقیان، به اضافه فقدان تجربه و دانش اجتماعی و سیاسی حکام جدید، از یک سو و هرج و مرج سیاسی و اجتماعی ناشی از جابجایی قدرت به همراه منازعات عدیده فرقه ای و عقیدتی از سوی دیگر خواجه را به این نتیجه رسانیده بود که تنها راه اداره چنین مجموعه گسترده و متفرقی، ایجاد یک نظام متمرکز و نیرومند است. به منظور تربیت کادر چنین نظامی خواجه مدرسه نظمیه را ایجاد کرد که وظیفه آن تربیت فقهایی سنت گرا و متعصب بود که بتواند سیایت یکسونگرانه منسجم حکومت را به اجرا گذارند. این که انگیزه خواجه نطام الملک در ایجاد یک نظام سفت و سخت که در آن فضایی برای هیچ گونه تفکر و عقیده دیگری وجود نداشت با انگیزه متوکل و دیگر حکام و علمای سنت گرای بغداد یا مکه و مدینه یکسان بود قابل بحث است اما در این که نتیجه اعمال این سیاست یکی بود کمتر میتوان تردیدی داشت.
 
در ایران نیز همان محیط خشک و تعصب الودی که حاکمیت بغداد سعی نموده بود از نیمه دوم قرن نهم میلادی به وجود آورد با تمامی تبعات زیان‌بار آن از قرن یازدهم به تدریج حاکم گشت .
 
البته بایستی توجه داشت که حکومت خلق کننده جریانات فکری سنت گرا نبود؛ بلکه همان طور که پیش تر دیدیم اصولا از همان ابتدای شکل گیری امپراتور اسلام چه در رویارویی با مسائل اجرایی و چه در حوزه مسائل فلسفی به تدریج دو جریان نسبتا مشخص بوجود امدند: یکی در مجموع متمایل به استنباط فردی و عقل بود و دیگری با اعتقاد به ناقص بودن عقل انسان بیشتر متکی به سنت و حدیث.
 
اولی نه تنها تضادی بین علم و دین نمی دید بلکه در تبیین و تحلیل مباحث دینی و اعتقادی از فلسفه کمک گرفته و خرد گرا بود. دومی بلا عکس جزم اندیش و ضد فلسفه به دنبال ظهور فضای جدید و غلبه کامل آن، جریان دوم بدل به جریان فکری حاکم شد وبه مرور سلطه خود را به تدریج بر فضای علمی جامعه حاکم کرد. از جمله شخصیت هایی که اندیشه اش در خدمت تفکر جزم گرای حاکم قرار گرفت «ابوحامد امام محمد غزالی» بود. اما در مورد غزالی باید این نکته اساسی توجه داشت که انگیزه او در دفاع بنیادیش از سنت و رویارویی با فلسفه و علوم طبیعی با انگیزه حکام و سلاطین هم عصرش متفاوت بود .
 
به هر حال و به هر کیفیت فضای خرد ستیز بغداد به تدریج و از قرن پانزدهم میلادی با همه تبعات و آثار زیان‌بار آن در ایران ظاهر گردید. مهم ترین این تبعات ضدیت با فلسفه و خاموش شدن چراغ علم بود. گذشت زمان و تحولات سیاسی و اجتماعی به نظر نمی‌رسد کمک چندانی به از میان برداشتن این روند کرده باشد. زیرا به مرور زمان خرد گرایی در میان مسلمین بیشتر رو به زوال رفت تا جایی که در قرون بعدی کمتر فعالیت علمی در میان مسلمین انجام گرفت و اساسا علوم طبیعی و شاخه های دیگر علوم حتی تا اواسط قرن نوزدهم برای مسلمین بیگانه و ناآشنا بود. روی برتافتن از علوم و دانش به علاوه ناآگاهی از تمدن ها و بی اطلاعی از اجتماعات و اقوام ملل دیگر دست به دست یکدیگر داده و نه تنها یکی از پایه های جدی عقب ماندگی ایرانیان را به وجود آوردند، بلکه در مواجه‌ای که با اروپاییان که در قرون جدید پیش آمد باعث گردید تا ایرانیان بهای سنگینی را برای جهل و بی خبری خود بپردازند.
 
 
''فصل ششم: تماس شرق و غرب''
 
همان طور که در مقدمه این کتاب متذکر شدیم از دیدگاه رادیکال و انقلابی جدیدی که با فرهنگ چپ وارد حیات سیاسی ایران گردید رابطه میان شرق و غرب خلاصه میشود در تضاد و رو یارویی میان آن دو. این ایده کلی به تدریج پرداخته گردید و با اقبال زیادی از سوی بسیاری از ایرانیان روبه رو گردید. حسن بزرگ این دید گاه در این است که با به کار گیری آن تکلیف عقب ماندگی ایران خلاصه و یک کاسه می شود. نه نیازی به بررسی تاریخ و تحولات اروپا هست نه نیازی به دانستن و آگاهی از چگونگی سیر تحولات در ایران. همچنین نه نیازی دیگر به شناخت شرایط اقلیمی اروپا هست و نه نیازی به دانستن این که ایران دارای کدامین ویژگی های طبیعی بوده است و این چگونه بودن ها چه نوع جوامع با کدامین ساختارها و چه نوع روابط اجتماعی را به وجود اورده است.
 
 
پدیده عقب ماندگی به شکل ساده و کلی در تضاد و تقابل تاریخی خلاصه می شود که از دیر باز ما بین شرق و غرب بوده است. تضادی که در پرتو آن یکی سعی داشته دیگری را در بند و عقب ماندگی نگه دارد. بنابراین برای بررسی اسباب و علل عقب ماندگی ایران ما نیاز چندانی به شناخت جامعه ایران نداریم بلکه کافی است که به تشریح رویارویی میان ایران و غرب بپردازیم. اما تصویری که در عالم واقع وجود دارد به مراتب از این مدل خیلی پیچیده تر و عمیق تر است؛ نه به دلیل اینکه حجم تخاصمات و جنگ بین غربی ها با یکدیگر و شرقی ها با یکدیگر به لحاظ کمیت اساسا قابل مقایسه با حجم تخاصمات میان شرق و غرب نیست بلکه بیشتر به دلیل اینکه که شرق و غرب در مجموع مستقل از یکدیگر تحول یافتند و زمانی که از قرن هفدهم به بعد این تمدن با یکدیگر مرتبط شدند. شرق قرن ها بود که در حال جا زدن بود، در حالی که غربیان از برخی جهات توانسته بودند به پیشرفت های سرنوشت سازی نایل شوند. به عبارت دیگر شرق و غرب زمانی به یکدیگر رسیدند که همه چیز کم و بیش تعیین شده بود.
 
برای درک بهتر این مطلب بایستی به نحوه ارتباط ان دو اشاره نماییم و ببینیم که آیا مسئله عقب ماندگی ایران اساسا ارتباطی با روابط میان شرق و غرب پیدا می کند؟
 
در ابتدا این سوال مطرح می شود که اصولا غرب چگونه جایی بوده است؟ کدامین شرایط محیطی بر ان سایه افکنده بوده و در نتیجه چه نوع و کدامین رفتارها و ساختار اجتماعی در آن شکل گرفته اند؟
 
اروپا را در مجموع می توانیم شبه جزیره توصیف نماییم؛ زیرا از سه طرف در محاصره دریاهای آزاد است. به علاوه در داخل قاره نیز رودهای بزرگ و طولانی قابل حمل و نقل که در چهار فصل سال در جریان هستند ارتباط اروپاییان را با یکدیگر و دریا از هر حیث کامل می کنند. این مجاورت گسترده با آب باعث برخورداری از آب و هوای معتدل و ریزش باران کافی میشود که در نتیجه آن اروپا از استعداد های طبیعی کشاورزی و دامپروری غنی برخوردار گشته است. شرایط فوق باعث شدند تا اقوام مختلفی از مناطق سردسیر شمال اروپا به سوی مناطق مرکزی و جنوبی آن مهاجرت کنند و از هیات قبیلگی و صحرا نشینی خارج شوند و به زندگی کشاورزی ودر نتیجه اسکان دایم روی آورند. پدیده ای که نطفۀ اولیۀ ملت ها و اجتماعات گوناگون اروپا را تشکیل می داد. به دلیل شرایط طبیعی قاره اروپا این اجتماعات به فواصل کمی از یکدیگر تشکیل شدند به گونه ای که به سهولت می شد از یک منطقه به منطقه دیگر رسید . نزدیکی اجتماعات اسکان یافته در اروپا باعث به وجود امدن دو خصلت مهم در و تاریخی شد . اولا حجم ارتباط بین جوامع مختلف اروپایی زیاد بود . اگر این خصوصیات را نقطه قوت نزدیکی اجتماعات اروپایی به یکدیگر بدانیم نقطه ضعف آن عبارت بود از ظهور رقابت ها و تخاصمات پایان ناپذیر میان اروپاییان. این پدیده را می توان به بهترین شکلش در نظام فئودالی اروپا در قرون وسطی ملاحظه نمود.
 
 
بعد دیگر مجاورت اروپا با آب در تمایل زیاد به دریا نوردی و در نتیجه تسلط بر دریا خلاصه میشود. فالواقع جملگی قدرت های اروپایی از توان دریایی تجاری و نظامی قابل توجهی برخوردار بودند. سهولت ارتباط از یک سو و برخورداری از شرایط طبیعی مناسب که در موارد زیادی منجر به تولید مازاد بر مصرف میشد از سوی دیگر دست به دست یکدیگر دادند و باعث شدند تا بسیاری از جوامع اروپایی به امر تجارت با جوامع دیگر بپردازند.
 
اگرچه شرایط اقلیمی اروپا مطلوب بود اما تمدن های اولیه در شرق به وجود آمدند. مجموعه ای از تنوع آب و هوا، آفتاب، حرارت و خاک غنی در کنار رودخانه ها دست به دست یکدیگر دادند و باعث شدند تا کشاورزی و دامپروری نخستین بار در مشرق زمین به وجود آید . به علاوه تنوع آب و هوا باعث گردید تا در شرق تنوع محصولات کشاورزی به مراتب بیشتر از اروپا باشد. در نتیجه غرب در ابتدا وارد کننده محصولات شرقی اعم از کشاورزی یا به تعبیر امروزی تولیدی بود . مسیر تاریخی راه ابریشم پل ارتباطی ما بین شرق و غرب بود غربی ها که در ابتدا کالای چندانی برای صدور به شرق نداشتند برای تامین کسری موازنه تجاری خود مجبور شدند به جستجو و استخراج فلزات گران بها بپردازند . همچنین سعی نمودند با تولید و تهیه کالاهای دیگر این کسری موازنه را جبران نمایند. عواملی که به نوبه خود سبب شدند تا غربیان برای کشف و دست یابی به منابع و امکانات جدید بیشتر به دریا و دریا نوردی روی آوردند . بالاخره انگیزه بعدی که اروپاییان را به سیر و جستجو و رفتن به سرزمین های ناشناخته دیگر سوق داد، اعتقاد به گسترش آیین مسیحیت و مبارزه با شرک کفر بود. مجموعه این عوامل سبب شدند تا اروپاییان خیلی بیشتر از شرقیان روی به مکاشفه سیرو سیاحت و دست یابی و دست اندازی به مناطق دیگر آوردند. این روند بالاخص از قرون وسطی به بعد پررنگ تر شد. تحولاتی همچون رنسانس انقلاب علمی و نیاز فزاینده به دست یابی به راه‌ها و مسیر های دریایی تازه در نوردیدن اقیانوسها که نهایتا منجر به کشف دنیای جدید گردید، جملگی باعث پیدایش انقلاب تجاری و مرکانتالیسم در اروپا و بالاخص در غرب آن شدند. تحولاتی که از دل آنان انقلاب صنعتی سرمایه داری و نهایتا غربی که امروز می شناسیم تولد یافت .
 
با گسترش اسلام در قرن هفتم میلادی، نخستین برخورد بین مسلمین و جهان مسیحیت به وجود آمد. با فتح کامل خاور میانه مسلمین قلمرویی را که مسیحیان سرزمین مقدس خود می‌دانستند، از آن خود ساختند . قدرت نظامی مسلمین باعث شد تا مسیحیان اندیشه باز پس گیری سرزمین مقدس را تا چهار قرن بعد به تعویق اندازند. در نیمه دوم قرن یازدهم دسته های مختلف مسیحی عمدتا از غرب اروپا گرد هم آمده و برای باز پس گیری سرزمین مقدس راهی خاور میانه شدند؛ حرکتی که در تاریخ به نام جنگ‌های صلیبی معروف گردید و سه قرن به طول انجامید . در طی این مدت خاورمیانه چندین بار بین مسلمین و اروپاییان دست به دست گشت تا سرانجام مسلمین در انتهای قرن سیزدهم میلادی با پیروزی کامل بر صلیبیون اروپایی آنان را از کل منطقه خاور میانه بیرون راندند و با تخریب بنادر مشرف به مدیترانه امکان ورود مجدد آنان را مسدود ساختند . این تحول به همراه مشکلات دیگری که درمسیرهای دیگر تجارت میان شرق و غرب به وجود آمد باعث گردید تا مسیر اصلی تجارت از قرن چهاردهم به بعد عمدتا از طریق مصر صور ت گیرد .
 
 
بنابراین حیات تجاری بین شرق و غرب در دست فرمانروایان و سلاطین مملوک حاکم بر مصر افتاد . این تغییر زمانی اتفاق افتاد که به دنبال دو قرن تماس صلیبیون با شرق حجم تجارت بین شرق و غرب تماس چشم گیری یافته بود . سلاطین مملوک که نیاز به درآمد بیشتری برای تامین مخارج روز افزون نظامیشان داشتند سعی نمودند تا آنجا که مقدور بود با اخذ مالیات و عوارض بر مال التجاره که از قاهره به مقصد اروپا و بالعکس عبور میکرد، نیاز های مالی خود را تامین نمایند . این سیاست به علاوه نزدیکی مملوک ها با تجار ونیزی که رقیب قدرت های دیگر اروپایی بودند باعث گردید که اروپاییان به فکر مسیر های دیگری برای ارتباط با شرق بیافتند . این نیاز بالاخص در مورد پرتغالی ها و اسپانیایی ها که در منتهی الیه دریای مدیترانه بودند و در نتیجه کالا برای آنان گران تر از دیگران تمام میشد، محسوس تر بود .
 
اگرچه پیدا کردن راههای جدید برای دست یابی به شرق انگیزه مهمی برای تجار و دریانوردان غربی بود اما عوامل نیرومند دیگری همچون رقابت بین قدرت های مختلف اروپایی، رنسانس، انقلاب تجاری ، تغییر در ساختارهای اقتصادی و تولیدی اروپاییان، شروع اضمحلال نظام فئودالی با پایان یافتن قرون وسطی و پیدایش تدریجی ناسیو نالیسم و ملت- کشور ، تبلیغ آیین مسیحیت و... نیز این روند را تشدید می کردند. نتیجه همه این تحولات پیدایش عصر اکتشاف سرزمین های دیگر بود. آنچه این تحول را امکان پذیر می ساخت تجربه آشنایی و تسلط نسبی بر دریا بود که اروپاییان از دیر باز به واسطه موقعیت جغرافیایی خود از آن بر خوردار بودند . افزون بر سابقه تاریخی استفاده از قطب نما و اسطرلاب که از مسلمین فرا گرفته بودند و به علاوه جا افتادن این باور که زمین کروی است، همگی باعث شدند تا دریا نوردان اروپایی با اطمینان بیشتری دل به دریاهای ناشناخته بزنند. این تحول نه تنها برای غرب بلکه اساسا برای کل جهان متمدن آن روز نقطه عطف و سر آغاز عصری کاملا جدید بود.
 
به گفتۀ پروفسور بارنز، تحول اقتصاد غرب را از یک اقتصاد محلی و منطقه ای که در حوزه مدیترانه متمرکز می‌شد به یک اقتصاد جهانی و بین المللی مبدل نمود. در نظام بین المللی جدید دیگر فضای چندانی برای قدرت های قرون وسطایی وجود نداشت . مراکز تجاری که تقریبا از شروع تاریخ مدرن بشری در حوزه مدیترانه استقرار یافته و بیش از چند هزار سال مدیترانه را به صورت قلب تجارت و اقتصاد جهان در آورده بودند، اکنون دیگری به تدریج رو به خاموشی رفتند.
 
ستون فقرات و پیش نیاز زیر بنایی جدید ورود به نظام جدید نیروی دریایی بود. بنابراین از همان ابتدای قرن جدید برای قدرت هایی که مراکز ثقلشان در خشکی بود امید زیادی وجود نداشت. اما این همه مشکل نبود. بازیکنان جدید صحنه بین المللی که به تدریج از اواخر قرن پانزدهم در ابهای مشرق زمین ظاهر می شدند با خود قواعد و قوانین جدیدی نیز وارد میدان می‌کردند. قواعد و قوانینی که برای شرقیان در حوزه دریا کاملا ناشناس بود. در حالی که بازیگران شرقی در طی قرون متمادی در ابهای شرق بر اساس همزیستی و رعایت منافع متقابل به داد و ستد پرداخته بودند، با بازیگرانی رو به رو شدند که اساس بازیشان بر روی رقابت، سلطه و از میدان به در کردن دیگران قرار داشت.
 
مشکل دیگر قدرت های شرقی از جمله ایران در این بود که توان نظامی آنان در خشکی خلاصه می شد . علی رغم اینکه هم ترکان صفوی و هم ترکان عثمانی در خشکی دارای توان نظامی قابل ملاحظه ای بودند و ترکان عثمانی حتی در نیمه دوم قرن هفدهم توانسته بودند وین را به محاصره خود در آورند و نیمی از اروپا را در محاصره خود داشته باشند، اما در دریا قدرت آنان حتی به پای قدرت های دست دوم و دست سوم اروپایی هم نمی رسید. ترکان عثمانی حتی در اوج قدرتشان نتوانستند از تصرف چند جزیره کوچک در مدیترانه بالاتر روند . کارنامه ایرانیان حتی از این هم ضعیف تر بود زیرا در سال 1500 م . که پرتغالی ها پای در خلیج فارس گذاردند حکام صفوی به جز تسلیم چاره دیگری نداشتند . تبعات ضعف یا فقدان نیروی دریایی برای ایرانیان فقط در مسائل نطامی خلاصه نمی‌شد. در عصر جدیدی که از قرن شانزدهم به وجود آمده بود نیروی دریایی فقط کاربرد نظامی نداشت، بلکه ستون فقرات ارتباطات، تجارت، صادرات و واردات، دست یابی به مناطق جدید، حمل و نقل و اطلاعات هم به شمار می آمد . بنابراین بدون برخورداری از قدرت دریایی، هیچ شانسی در عرصه رقابت بین المللی وجود نداشت.
 
بر خورداری از نیروی دریایی اگرچه شرط لازم برای ورود به صحنه جدید بین المللی بود اما به هیچ روی شرط کافی برای موفقیت در این صحنه نبود . اسباب و عوامل دیگری نیز می‌بایستی در کشورها وجود می داشت تا انان بتوانند مقهور رقبای خود نشوند. مهمترین آنها عبارت بودند از اسباب و عواملی که بتوانند زمینه ساز انقلاب صنعتی شوند. چنین اسباب و عواملی نه تنها در میان قدرت های شرقی بالاخص ایرانیان وجود نداشت، بلکه قدرت های حوزه مدیترانه هم فاقد آن بودند. . فی الواقع این زمینه ها حتی در میان دو ابر قدرت بزرگ قرن پانزدهم و شانزدهم یعنی پرتغال و اسپانیا که دنیای آن روز را میان خود تقسیم کرده بودند نیز وجود نداشت. بنابراین ستاره اقبال این دو ابر قدرت نیز از اواخر قرن هفدهم رو به افول گذاشت و تا پایان قرن هجدهم، قرنی که از نیمه دوم آن انگلستان توانسته بود پذیرای انقلاب صنعتی شود، از امپراتوری پرتغال و اسپانیا دیگر چندان صلابت و قدرتی بر جای نمانده بود . به سخنی دیگر و بر خلاف باور جا افتاده ما ، بر قدرت های اروپایی که نتوانسته بودند به موقع در مسیر تغییر و تحولات سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی لازم گام بردارند همان رفت که بر قدرت های مسلمان نظیر امپراتوری های صفوی و عثمانی.
 
در یک کلام، شرق و غرب در مجموع مسیر های جداگانه خود را پیمودند – اگرچه این مسیرها در انتها با یکدیگر تفاوت داشتند. یکی غرب در مسیر پیشرفت و توسعه بود، پیشرفت و توسعه ای که بخشی از آن به سراغ تسلط بر منابع اقتصادی مناطق دیگر جهان از جمله شرقی ها رفت. دیگری در جهت عکس در مسیر انفعال، در جا زدن و درون خود بودن حرکت نمود. سرانجام وقتی این دو مجموعه به تدیج از قرن هجدهم به یکدیگر رسیدند نتیجه کار کاملا روشن بود . برتری و تسلط کامل یکی در مقابل ضعف و تسلیم دیگری. نتیجه ای که متاسفانه برای بسیاری از جوامع و ملل صرف نظر از آنکه غربی بودند یا شرقی، مسلمان بودند یا مسیحی عینا اتفاق افتاد.