تفاوت میان نسخه‌های «فرافلسفه»

۷۲٬۶۸۲ بایت حذف‌شده ،  ۹ سال پیش
جز
ویرایش 79.132.209.240 (بحث) واگردانده شد به آخرین تغییری که Wayiran انجام داده بود
(علی توکلی)
برچسب: تمام رده‌ها را حذف کرد(AF)
جز (ویرایش 79.132.209.240 (بحث) واگردانده شد به آخرین تغییری که Wayiran انجام داده بود)
'''فرافلسفه''' یا '''فلسفهٔ فلسفه'''، مطالعهٔ ماهیت (سرشت)، اهداف، و روش‌های فلسفه است.
 
==سرشت فلسفه==
واژه¬ی عربی فلسفه، بر گرفته از کلمه¬ی یونانی " فیلوسوفیا " است. در ابتدا فیلوسوفیا به معنای دوستداری دانایی و " فیلوسوفوس " به معنای دوستدار دانایی بود. فیثاغورث، اندیشمند و ریاضی¬دان یونان باستان، نخستین کسی بود که خود را فیلوسوفوس یا دوستدار دانایی خواند. پس از آن سقراط به علّت فروتنی و البته دوری از سوفیستها، خود را فیلوفوس نامید. امروزه فیلوسوفوس یا فیلسوف به کسی گفته می¬شود که دوست دارد به کنه پدیده¬ها پی ببرد.
[[برتراند راسل]] در پیرامون ماهیت فلسفه می‌نویسد: «ممکن است ما به جنبهٔ مشخصی از فلسفه توجه کنیم. اگر کسی بپرسد ریاضیات چیست، می‌توانیم به او تعریفی از یک فرهنگ واژه ارائه کنیم، برای مثال علم اعداد. این تا هر جا که باشد، توضیحی غیر بحث‌انگیز است... بدین طریق می‌توان به هر حوزه‌ای که در آن بدنه‌ای از دانش مُعَین وجود دارد، تعریفی اختصاص داد. اما فلسفه را نمی‌توان بدین شکل تعریف کرد. هر تعریفی بحث‌انگیز خواهد بود و خود مظهر نگرشی فلسفی خواهد بود. تنها راه دریافت اینکه فلسفه چیست، این است که فلسفه کنیم.»
چند تعریف از فلسفه
1. چهار تعریف از جزوه
(1) تفکّر درباره¬ی تفکّر را فلسفه گویند. فلسفه موجب می¬شود تا در باره¬ی فکر اوّلیّه بیندیشیم؛ مانند: زیبایی، خوبی و ...
(2) فلسفه، پرسش درباره¬ی مسائل ابدی ذهن ماست. به عبارتی، پرسش راجع مسائلی بنیادین از جمله معرفت، تقدّم وجود یا ماهیّت، وجوب و امکان، نسبی یا مطلق و...
(3) تعریف افلاطون؛ فلسفه با حیرت در برابر هستی آغاز گشته است. ( مفهومی است در برابر حیرت )
(4) تعریف دکارت؛ فلسفه چیزی است که ما را از اقوام بدوی یا وحشی جدا می¬کند. در این بیانیه، فلسفه با فرهنگ عجین شده است. ( عدّه¬ای مانند دلوز با این عقیده مخالف بوده و به فرهنگ ایلیاتی اعتقاد دارند. )
 
کاربرد و معنای واژهٔ «فلسفه» در طول تاریخ تغییر یافته است: در دوران باستان تقریباً هر جستاری را در بر می‌گرفت؛ [[دکارت]] آن را به ملکهٔ علوم تعبیر می‌کرد، نوعی توجیه نهایی؛ در زمان [[دیوید هیوم]] به دشواری می‌شد «متافیزیک» و «اخلاق» را به عنوان علوم انسانی تعبیر کرد؛ و [[فلسفهٔ تحلیلی]] معاصر که می‌خواهد تقریباً خود را به جستار مفاهیم تعریف کند. برخی نویسندگان می‌گویند فلسفه اساساً دربارهٔ تفکر انتقادی است تا باورهای مفروض ما را بیازماید. ویلفرید هاجز می‌نویسد: «در فلسفهٔ انگلیسی‌زبان (و بخش بزرگی از فلسفهٔ اروپا) شما یاد می‌گیرید که چیزی را از روی اعتماد نپذیرید، به‌ویژه اگر واضح و تردیدناپذیر به نظر آید.»
2. چهار تعریف از منابع دیگر
(1) تعریف هری. جی. گنسلر؛ فلسفه¬ورزی یعنی دلیل آوردن برای پرسشهای بنیادین زندگی؛ پرسشهایی از این دست که: آیا خدایی هست؟ آیا ما مختاریم یا مجبور؟ و ... ( درآمدی جدید به فلسفه¬ی اخلاق، ص 27 )
(2) ویل دورانت درکتاب لذّات فلسفه با استناد بر تعریفی قدیمی، فلسفه را تحقیق در تجربیّات انسانی به صورت یک کل و یا تحقیق در قسمتی از تجربیّات انسانی به شرط ارتباط آن با کل می¬داند... او همچنین با توجّه به این تعریف ادامه داده که نشانی یک ذهن فلسفی، وسعت نظر و وحدت فکر است ( کلّی نگری ) نه دقّت و موشکافی (جزئیّات )* ( لذات فلسفه، ص 10 )
(3) مقصود از فلسفه، چرایی حادثه¬ها و توضیح و تبیین آنهاست... فلسفه، تبیین عقلانی یک پدیده است ( فلسفه، حمید طالب¬زاده، انتشارات مدرسه، ص 3 )
(4) برداشت خودم؛ تلاش برای درک و فهم علّت اصلی پدیده¬هایی که سایر علوم وابسته به آن هستند.
* امروزه درباره¬ی کلّی¬نگری که در کتاب ویل دورانت هم نوشته شده است، سه موضع متفاوت وجود دارد: الف) موافقان کلّی نگری که به مفهوم سازی و عمومیّت بخشی اعتقاد داشته و از آن تعبیر هو بما هو می-کنند. ب ) مخالفان کلّی نگری مانند نیچه، که مخالفت با این امر را کلید فهم خود می¬نامید. ( نیچه با کلّی نگری مسیح مخالفت می¬کرد. برخی از مخالفان کلّی¬نگری هم معتقدند که کلّی¬نگری¬های ارسطو در بوطیقا موجب شد تا سالها خلّاقیّتی در نمایشنامه¬نویسی رخ ندهد ). پ ) میانه روها که کلّی¬نگری زودگذر را در الگویی موقّت می¬پذیرند؛ مانند فارابی و ابن سینا که عقیده داشتند آنچه ما می¬دانیم بخشی از حقیقت است، نه همه¬ی آن؛ اما بخشی از حقیقت را می¬دانیم.
 
{{فلسفه-خرد}}
منشأ فلسفه ( یونانی یا شرقی؟ )
برنت عقیده دارد که یونان مهد فلسفه در جهان است. افکار شبه فلسفی که پیش از آن وجود داشتند، آنقدر قوی نبودند که آنها را فلسفه بنامیم. امّا به عقیده¬ی فلاسفه¬ی شرق و بسیاری از فلاسفه¬ی معاصر، افکار شرقی، زیر ساخت فلسفه¬ی غرب بوده است. با وجود این، برای نخستین بار و به صورت آکادمیک و رسمی فلسفه در یونان باستان پایه گذاری شد.
تفاوت علوم و فلسفه ( آنچه که در کلاس ذکر شده است )
1 ) در فلسفه یک اتّفاق نظر و هم¬ رأی شدن وجود ندارد.
2 ) نوع نگرش به موضوعات، متفاوت است؛ چرا که یک فیلسوف بر فرایند تکامل توجّه دارد.
3 ) علم مبتنی بر مشاهده است، امّا این موضوع در فلسفه صدق نمی¬کند.
4 ) فلسفه دارای نوعی ارزش و هنجار است و بر اساس این هنجار می¬توان چیزی را خوب یا بد تلقّی کرد، امّا علم، مدّعی بر بی¬طرفی بوده و فاقد ارزش¬گذاری است.
5 ) علم از تجربه و مشاهدات کمک می¬گیرد و قابل آزمایش هم هست، امّا فلسفه با تجربه¬ی امور کاری نداشته و آزمایش¬پذیر نیست.
( اضافه بر موارد ذکر شده در کلاس )
6 ) فلسفه می¬تواند راجع مابعداطّبیعه و ماورای طبیعت بحث کند؛ چرا که هستی شناسی یا متافیزیک و همچنین فرا¬طبیعت شاخه¬هایی از فلسفه هستند. امّا علم که مبتنی بر آزمایش، تجربه و مشاهده است، از درک این موارد عاجز می¬ماند.
7 ) ویل دورانت عقیده داشته است که فلسفه، تفسیر کننده¬ی کلّیات و علم، توصیف کننده¬ی تحلیلی اجزا است. او علوم را به مثابه دریچه¬هایی می¬داند که فلسفه از آنها جهان را می¬نگرد؛ چنانکه می¬توان فلسفه را به نفس و علوم را به حواس پنجگانه تشبیه کرد.
تذکّر ) ویل دورانت فلسفه و علم را وابسته به هم می¬داند؛ به طوری که یکی بدون دیگری، عاجز می¬ماند. اگر فلسفه با علم همراه نباشد، همانند قواعد خشک مدرسه¬ای وسطایی ( اسکولاستیک به قول خود ویل دورانت) خواهد شد. علم بدون فلسفه هم نه تنها ناتوان، که حتّی تخریبگر است. عقیده¬ی شخصی من این است که استفاده از بمبهای کشتار جمعی و انجام آزمایشهای پزشکی بر روی اسیران جنگی، معلول علم بدون فلسفه است.( کاری به نتایج احتمالی آن ندارند )
 
==منابع==
*[http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Metaphilosophy&oldid=431939064 Metaphilosophy]، مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیای انگلیسی، برداشت شده در ۱ ژوئن ۲۰۱۱.
 
تفاوت دین و {{فلسفه}}
فلسفه خرد و عقل را ابزار فهم حقیقت می¬داند ( أخذ حقایق با استنتاج عقلانی ). دین، نقطه¬ی وحی را مبدأ فهم و پذیرش حق بر می¬شمرد. البته گاه از دین، فلسفه¬ی مخصوص آن بر¬می خیزد؛ مانند دین اسلام. با وجود اینکه برخی اثبات عقلانی اسلام یا خدا را کفر بر می¬شمردند، فلاسفه¬ای مانند فارابی ( معلّم ثانی )، صدرالمتألّهین ( ملّا صدرا )، علّامه طباطبایی و امام خمینی به فلسفه¬ی اسلامی پرداخته اند. اندیشمندان اسلامی، دلایل خود را پابرجاتر از فلسفه¬ی غرب می¬دانند؛ چراکه بر گرفته از اندیشه¬ی اسلامی است که از طریق وحی، بر پیامبر اسلام نازل شده است و کسی با برداشت شخصی خود، اصل آنرا مورد بررسی قرار نداده. عدّه¬ای از همین اندیشمندان شناخت فلاسفه¬ی غرب را در باره¬ی فرامادّه، کلّی و مبهم می¬دانند.
رشته¬ها و حوزه¬های فلسفه 1. منطق، 2. معرفت شناسی، 3. مابعدالطّبیعه، 4. فلسفه¬ی اخلاق و 5. زیبایی شناسی . حال به بررسی هریک از آنها می¬پردازیم
)Logic( منطق
منطق همان نظریّه¬ی استنتاج است. فیلسوفان برای تعیین ابزار استدلال، نظام منطقی خود را معیّن می-کنند. موضوع منطق، تفکّر در چیستی استدلاال و استنتاج ، و کار آن، تصمیم در صحت یا سقم استدلالها است. بر اساس اصل منطقی، هرچیزی نمی¬تواند هم خود باشد و هم دیگری. سالیان دراز، منطق ارسطویی منطق اوّل شناخته می¬شد. او در استدلال خود، به توجیه عقلانی پدیده¬های طبیعی می¬پرداخت و معتقد بود که در هر عمل انسان و هر حرکتِ تحوّلیِ طبیعت، علل چهارگانه ( علل اربعه¬ی ارسطویی ) را می¬توان یافت؛ برای مثال مجسّمه سازی، اقدام به ساخت پیکره می¬کند. علل اربعه¬ی آن عبارتند از:
1. علّت فاعلی ) عاملی که با عمل خود، چیزی را به وجود می¬آورد که در مثال ذکر شده مجسّمه ساز است. 2. علّت مادّی ) آن چیزی است که جنس هر موجودی را تشکیل می¬دهد؛ مثلاً مفرغ در پیکره. 3. علّت صوری ) شکل یا صورتی که از ماهیّت یا نوع پدیده حکایت می¬کند؛ برای مثال صورت یا الگوی پیکره. 4. علّت غایی ) انگیزه¬ی فاعل و هدف وی که در این مثال می¬تواند آفرینش زیبایی باشد. ( با اقتباس از کتاب فلسفه، حمید طالب¬زاده، انتشارات مدرسه )
انواع استدلال
استدلال قطعی ) این استدلال به شکل قطعی و عقلانی صحت دارد؛ برای مثال انسان، موجودی ناطق است_ علی حرف می¬زند_ پس علی، انسان است. هری. جی. گنسلر از استدلال قطعی به عنوان استدلال منطقی نام برده است؛ چنانکه عقیده دارد، استدلال منطقی، فرایندی است که در آن از مقدّمات به نتیجه¬ی قطعی می-رسیم. او در کتاب خود اشاره کرده است " اگر مقدّماتی ترتیب دهیم که به وضوح صادق باشند و نتیجه هم برآمده از مقدّمات باشد، پس نتیجه منطقاً درست و اثبات شده است." (درآمدی جدید به فلسفه¬ی اخلاق ص 29 ).
استدلال احتمالی ) استدلالی است که تنها احتمالاً ممکن است درست باشد، ولی منطقاً ممکن است درست نباشد؛ مثلاً خوردن میوه و سبزی تازه، موجب افزایش طول عمر می¬شود. امّا اگر بگوییم هرکس که از سبزی و میوه¬ی تازه استفاده کند عمری طولانی خواهد داشت، قطعی نبوده و صرفاً احتمالی است.
برای شناخت منطقی، دو روش مهم وجود دارد که عبارتند از:
1. منطق قیاسی ) حکم دادن از قضیّه¬ی کلّی به جزئی را روش قیاسی گویند. در منطق قیاسی، یک قضیه¬ی کلّی یا کبری وجود دارد که از آن به قضایای جزئی می¬رسیم؛ مثلاً در قضیه¬ی کبری داریم: هر انسانی میرا است. قضیه¬ی جزئی می¬گوید: فرهاد یک انسان است. پس نتیجه می¬گیریم که فرهاد میرا است. منطقی¬ها معتقدند که قیاس به نتیجه¬ی اصلی و منطقی نزدیک تر است. با وجود این برخی معتقدند که حکم کبری، لزوماً درست نیست و می¬تواند اشتباه باشد؛ مثلاً در کتاب لذّات فلسفه به پیرون اشاره شده است که عقیده داشت: صحت قضیه¬ی کبری بستگی به این دارد که نتیجه پیش از تشکیل قیاس صحیح باشد؛ پیش از اثبات میرا بودن فرهاد نمی¬توان به صحت قضیه¬ی کبری ( میرا بودن انسان) پی برد. پس منطق استقرایی، استدلال ناقص دارد.
2. منطق استقرایی ) همان منطق احتمالی است که از قضایای جزئی به امر کلّی می¬رسد؛ مثلاً قویی را با پرهای سفید مشاهده می¬کنیم. پس از آن چند قوی دیگر را می¬بینیم که همچنان سفیدرنگ هستند. پس نتیجه می¬گیریم که قو پرنده¬ای است سفید رنگ. ( بررسی در منطق استقرایی باید بیش از سه بار انجام گیرد ) هیوم برای نخستین بار منطق استقرایی را رد کرد. او معتقد بود که اگر چیزی حتّی یک میلیون بار مورد بررسی قرار گیرد و یکسان باشد، برای یک میلیون و یکمین بار ممکن است نادرست باشد. ( شاید هزار و یکمین قو سیاه باشد ) پس در استقرا به جای قطعیّت به یک احتمال می¬رسیم. هدف اصلی پوپر حل مساله استقراء و رهایی یافتن از پارادوكس‌های تایید است. وی استقرا را فرآیندی نامعقول می¬دانست که دانشمندان نیز نیاز چندانی به آن ندارند.
امّ المحکمات در فلسفه امّ المحکمات در اصل منطق بیان می¬کند که جمع ضدّین محال است؛ چرا¬که چیزی نمی¬تواند هم خودش باشد و هم دیگری؛ مثلاً در استدلالهای فلسفی اسلامی، ذاتی واحد پذیرفته می¬شود که ضدّ این ذات را رد می¬کند ( تمامی تئوریهای متناقض را رد می¬کند ). اما، فلسفه¬ی مدرن با تناقض روبرو شده است و پیروان آن نه تنها به ذاتی واحد اعتقاد ندارند، بلکه وجود امور متناقض را در کنار هم امکان¬پذیر می¬دانند.
ویل دورانت در کتاب لذّات فلسفه، منطق را به پیش¬غذایی در سفره¬ی فلسفه تشبیه کرده است که اشتهای راغبان را کور می¬کند؛ زیرا عقیده دارد که منطق، شامل قواعد خشک و تغییر ناپذیر است و در زندگی ما گاه اتّفاقاتی می¬افتد که فراتر و ژرفتر از این قواعد و حتّی متغیّر هستند. ضمن آنکه در منطق گاه سعی شده تا از امیال نفسانی و منافع گروهی یا شخصی، قواعدی منطقی استخراج شود. ویل دورانت با وجود این بدبینی، وجود منطق را در فلسفه ضروری می¬داند؛ چرا که شیوه¬ی برهان منطقی در اثبات صحت و یا عدم صحت بسیاری از مسایل بنیادین فلسفه و یا ریاضیات ( که برخی آنرا شاخه¬ای از فلسفه می¬دانند ) ضروری است. چنانکه خود استاد روحانی هم در کلاس توضیح دادند که منطق با ایجاد نظم میان استدلالها، صحت آنها را تعیین می¬کند.
Epistemologyمعرفت شناسی (نظریّه¬ی شناخت)
این بخش از فلسفه به بحث در باره¬ی تفکّر در چیستی معرفت و چگونگی پدید آمدن شناخت می¬پردازد. در باره¬ی معرفت¬شناسی پرسشهایی بنیادین وجود دارند که شامل موارد زیر است
1. آیا آنچه که به آن دست می¬یابیم، معرفت است؟ ( آیا معرفت یافتنی است؟ ) 2. چه شرایطی برای رسیدن به معرفت لازم است؟ 3. آیا معرفت یقینی امکان¬پذیر است؟ ( در این مورد جالب است که به دیدگاه سوفسطاییان و سقراط و افلاطون بپردازیم. ) سوفسطاییان به معرفت یقینی اعتقاد نداشتند؛ چراکه دیدگاهها را متفاوت دانسته و کسب معرفت را بسته به این دیدگاهها، متفاوت می¬دانستند. ( در نگرش آنها نوعی دیدگاه دموکراسی مآبانه وجود دارد که البته به هرج و مرج گرایی ختم می¬شود. ) سقراط و افلاطون مطلق گرا بوده و به معرفت یقینی اعتقاد داشتند. آنها نه تنها دید پرسپکتیوی هر انسانی را صحیح نمی¬دانستند؛ بلکه برای کسب معرفت، منبعی خاص قائل شده و معرفت یقینی را با منبع معتبر، صحیح بر ¬می¬شمردند. ( شیوه¬ای دیکتاتور¬مآبانه که بسیار قاعده¬مند و مطلق¬گراست. )
4. آیا صرفاً با تفکّر ناب و مستقل می¬توان به معرفت رسید؟ یعنی آیا اندیشه¬ورزی و نظر¬ورزی، بدون مصداقهای بیرونی امکان¬پذیرند؟ ( از مهمترین بخشهای فلسفی، بحث در باره¬ی معیار شناخت حقیقت است؛ یعنی که آیا حواس معیار شناختند و یا عقل و استدلال؟ ویل دورانت در لذّات فلسفه، عقاید متفاوت و در نهایت برداشت نهایی خود را بیان نموده است که به آن می¬پرداریم )
سوفسطاییان معتقد بودند که معیار شناخت حقیقت، حواس است ( بینایی، چشایی، بویایی، شنوایی و لامسه ). امّا افلاطون، عقل را معیار شناخت حقیقت می¬دانست؛ دلیل وی این بود که اگر حواس، معیار شناخت باشند، کودک خردسال و مرد حکیم به طور یکسان حقیقت را کسب خواهند نمود. ارسطو آنقدر بر عقل و استدلال تکیه داشت که از منطق، چیزی جداگانه ساخت و منطق قیاسی را از دل آن استخراج کرد. امّا همانطور که اشاره کردم، پیرون که مخالف منطق قیاسی بود بر حواس هم اعتقاد نداشت، به این نتیجه رسید که هیچ چیز قطعی نیست، تا جایی که شاگردان وی بعد از مرگ استاد خود، بسیار عادّی بودند و یقین نداشتند که استادشان ( پیرون ) فوت کرده است. در دوران وسطا، آموزه¬های کلیسایی به انکار حواس پرداختند و دکارت هم در ابتدای رنسانس، قطعی بودن حواس را رد کرده و اندیشه و عقل را معتبر برشمرد. لایبنیتز، کانت و هگل، عقل را معیاری قابل اعتماد در شناخت جهان بر می¬شمردند و لاک، میل و هابز عقیده داشتند که اگر عقل، به پژوهش در جهان فراتر از محسوسات بپردازد، وقت خود را تلف کرده است. پوپر که ازفلاسفه¬ی معاصر و همچنین فیلسوف علم است، دغدغه‌های تمایز علم از غیرعلم و شبه‌علم را داشت. او با كمك گرفتن از اصل ابطال‌پذیری ( امکان ابطال اصول مبتنی بر علوم ) این مسأله را حل نمود. از نظر پوپر، علوم تجربی که مبتنی برمشاهده و آزمایشند، اصولاً ابطال‌پذیر و امّا غیرعلم ابطال‌ ناپذیر هستند. او به دلیل غیرمعقول بودن استقراء، یگانه راه عقلانی دانشمندان در پیشبرد علم را استفاده از ملاك ابطال‌پذیری می¬دانست. لذا چنانچه دانشمندی بخواهد عاقلانه رفتار كند، باید از این ملاك تبعیت كند وگرنه كار او غیرعقلانی خواهد بود. البته این تفكیك در آرای پوپر فاقد بعد ارزشی است؛ چراکه ابطال¬ناپذیری غیر علم، به معنای بی‌ارزشی و یا نادرستی حوزه¬های آن همچون متافیزیك، الاهیات، زیست‌شناسی و اخلاق نیست. برعكس پوپر بر آن بود كه می‌توان ادعاهای متافیزیكی یا الاهیاتی معنادار داشت؛ چنانکه آنها را بررسی و تحلیل عقلانی نیز کرده¬است. پوپر معتقد است كه فرضیات و نظریّات مبتنی بر علم، حدس‌هایی جسورانه‌اند و باید در معرض آزمایش‌هایی قرار گیرند كه سعی در ابطال آنها دارند، اما در عین حال او معتقد است كه علم ابزاری برای شناخت جهان است. علم به دنبال كشف واقعیت است و نظریات علمی ساختار جهان را برمی‌نمایانند. با وجود این بر عقاید پوپر انتقادهایی وارد است من جمله آنکه دنبال كردن فعالیّتی كه رسیدن به هدف هیچگاه در آن آشكار نمی‌شود، چه ارزشی دارد؟ علاوه برآن، اگر عاقبت دیدگاههای تجربی، ابطال باشد، آیا هدف علم چیزی جز ارائه¬ی حدس‌های ابطال شده است؟ در نهایت خود ویل دورانت به این نتیجه رسیده است که در درست بودن آنچه که احساسات دریافت می¬کنند، قطعیّت نیست و نوعی نسبی نگری وجود دارد، امّا آنچه که از جهان درک می¬کنیم به کمک این محسوسات است. و امّا این استدلال و عقل است که محسوسات را به مفاهیم، بعد از آن به دانش و در نهایت به حکمت تبدیل می¬کند. وی حواس را معیار شناخت حقیقت و عقل را کاشف آن می¬داند.
5. آیا می¬توان به معرفت یقینی رسید؟ برخی مانند کانت برای آن درجه بندی و مراتب قائل می¬شوند؛ چنانکه امکان معرفت یقینی را در برخی امر ممکن، و در امور مابعدالطّبیعه و ماوراءالطّبیعه غیر ممکن می¬دانند.
6. منابع معرفت چیست و چقدر اعتبار دارد؟ مشاهده ) با وجود اینکه بعضی اعتقاد دارند که ار طریق مشاهده می¬توان به شناخت نایل شد، افرادی چون دکارت، توهّم و خواب را جزء مشاهده دانسته و در باره¬ی اعتبار تأثّرات حسّی که از آن سخن به میان رفت، عقیده دارند که با آزمایشهایی می¬توان پی به عدم اعتبار حس برد؛ مثلاً آزمایش دست یا پا در آبهای سرد، گرم و ولرم و ... با وجود این، نباید شک کنیم که پدیده¬های جهان را ابتدا با حواس درک می کنیم ( تمامی حواس ). اینکه فردی را می¬بینیم و یا صدایش را می¬شنویم و بعد اورا می¬شناسیم، آیا به چیزی جز حواس ما بازمی¬گردد؟
معرفت دینی ) با معرفتی که از دنیای خارج نشأت می¬گیرد و سرچشمه¬ی آن هم تعالیم انبیاست، می¬توان به یک سری حقایق رسید. پیامبران،از طریق وحی با بسیاری از حقایق آشنا شده بودند و معرفت آنها فرا مادّی و مستقیم بوده است. البته پیروی از آن بستگی به عقیده¬ی فرد و باور او نسبت به دین و ماورای طبیعت دارد.
رویارویی اصالت تجربه و ذهن
1. اصالت ذهن ) آنچه که در ذهن ماست، ملاک شناخت معرفت است؛ چنانکه ذیمقراطس اعتقاد داشت که بد و نیک و ترش و شیرین از روی عادت ماست و به غیر از جزء لایتجزی چیزی وجود ندارد. ( اعتقاد وی به اصالت ذهن ) پیروان اصالت ذهن چیزی جز مفاهیم را قابل درک نمی¬دانند و مهم آن چیزی را می¬دانند که در ذهن، شکل می¬گیرد؛ برای مثال رنگها را از امور ذهنی می¬دانند که تنها در ما وجود دارند و در اشیا مرئی نیستند. پیروان اصالت ذهن، حتّی درباره¬ی زمان معتقدند که انسان و ذهن او موجب شده¬اند تا مواردی چون گذشته، حال و آینده شکل گیرد. معرفت در ذهن ماست. ( فلاسفه¬ی آلمانی، به اصالت ذهن پایبند بودند )
2. اصالت تجربه ) پوزیتویستها ( مانند اغلب فلاسفه¬ی انگلستان ) که ابزار معرفت را به تجربه نسبت می-دهند. با توجّه به مطالعه¬ی لذّات فلسفه¬ی ویل دورانت به این نتیجه رسیدم که بسیاری از آنچه که ما درک می¬کنیم، زاییده¬ی همین جهانی است که آنرا با احساسات پنجگانه درک می¬کنیم. عوالم خارجی وجود دارند و وجود آنها بستگی به ذهن ما ندارد. هنگامی که از کلاس خارج می¬شوم تا آب بنوشم، استاد، صندلیها و همکلاسیهایم در کلاس وجود دارند و وجودشان به ذهن من وابسته نیست.
3. بینا بینی¬ها ) لاک عقیده دارد که ادراک ما به دو بخش تقسیم می¬گردد: ادراک اوّلیّه که ادراک واقعی و مشاهده¬ی مستقیم ما از آنچه که می¬بینیم. ( ابعاد و شکل که همه یکسان می¬بینیم) بخش دیگر یا ادراک ثانویه که شامل کیفیّات می¬شود و در ذهن اتّفاق می¬افتد. ( در افراد مختلف، متفاوت است؛ مانند رنگ ) کانت هم تلاش کرد تا بین ادراک تجربی و ذهنی ارتباط برقرار کند. ما فرد یا هرچیز دیگر را با دیدن و یا دیگر حواس می¬شناسیم. در حالی که بسیاری از مسایل فلسفی را با تفکّر.
 
[[رده:فرافلسفه]]
طبقه¬ی شناخت به دو حوزه¬ی حصولی و حضوری
[[رده:فلسفه بر پایه موضوع]]
در این بخش به برداشت خود از جزوه و کتاب آشنایی با فلسفه¬ی اسلامی ، نوشته¬ی حمید طالب زاده خواهم پرداخت.
علم حصولی ) علم ما به اشیاء که با واسطه¬ی صور و یا مفاهیم صورت می¬گیرد را علم حصولی گویند. در علم حصولی، پدیده یا شئ خارجی از ما غایب بوده و آگاهی ما نسبت به آن از طریق صورت و یا مفهومی است که در ذهن ما وجود دارد؛ چنین پدیده یا شیئی را که برای ما معلوم واقعی نیست، معلوم مجازی یا بالأرض می¬گویند.
علم حضوری ) علم حضوری هنگامی رخ می¬دهد که واقعیّت اشیاء یا پدیده¬ها، بی هیچ واسطه¬ای بر ما آشکار باشند. این اشیاء یا پدیده¬ها به طور مستقیم بر ما معلوم بوده و آنها را معلاوم بالذّات می¬گویند. این علم، بر اساس شهود حاصل می¬گردد. در تصوّف و عرفان از آن بسیار یاد شده است و در سینما هم، برگمان و تارکوفسکی به آن پرداخته¬اند. پیامبر هم با علم حضوری، معارف را دریافت می¬نمود. صدرالمتألّهین عقیده داشت که معرفت، یا از طریق بحث و سلوک عقلانی حاصل می¬گردد ( که لازمه¬ی آن تعلیم و تعلّم است) و یا از طریق سیر و سلوک عرفانی و معنوی، ( که لازمه¬اش تهذیب نفس است ) موضع گیری متفکّران ) برخی از عرفا و علما عقیده دارند که علم حضوری، پیش¬زمینه¬ای دارد و آن علم حصولی است. آنها برخی از مدّعیان علم حضوری را که بهره¬ای از علوم حصولی ندارند، کذّاب بر می¬شمرند. دوبیتی¬ای از بابا طاهرعریان را در خاطر دارم که بی¬ربط با عقیده¬ی این دسته از عالمان نیست " تو که ناخوانده¬ای علم سماوات تو که نابرده¬ای رنج خرابات توکه سود و زیان خود ندانی به خوبان کی رسی؟ هیهات هیهات! "
با وجود این، پیروان علم حضوری که پیروان مکتب اشراق و متصوّفه هم شامل آنها می¬شوند، اتّصال نفس با حقیقت را شناخت حقیقی می¬دانند و معتقدند که " نام فروردین نیارد گل به باغ شب نگردد روشن از نام چراغ تا قیامت زاهد ار مِی مِی کند تا ننوشد باده مستی کی کند؟ "
شاید از بارزترین مثالهای این بخش، ملاقات شیخ الرّئیس،ابن سینا و شیخ ابوسعید ست که محمّدبن منوّر در کتاب اسرارالتّوحید، نوشته¬ است. پس از ملاقات، شیخ ابو سعید به مریدان خویش گفت که هر آنچه ما می¬بینیم، او می¬داند. ابن سینا هم به شاگردان خود گفت که هر چه ما می¬دانیم، او می¬بیند. با اندکی تأمّل می-توان دریافت که ابن سینا علم حصولی، و ابو سعید ابوالخیر علم حضوری داشته¬اند.
Metaphysics هستی شناسی (مابعدالطّبیعه)
بخشی از از حوزه¬ی فلسفه است که به پرسش در¬باره¬ی هستی می¬پردازد. هستی¬شناسی به بود و نبود اشیاء و احکام و قواعدشان از آن جهت که هستند می¬پردازد و به ماهیّت و کمیّتشان کاری ندارد. قلمرو مابعدالطّبیعه هم کلّ هستی است و هر جا که موجودی وجود داشته باشد، در هستی شناسی مورد بررسی قرار می¬گیرد. حمید طالب¬زاده در کتاب خود اشاره کرده است که "نباید مابعدالطّبیعه را با ماوراءالطّبیعه اشتباه گرفت؛ چراکه مابعداطّبیعه یک دانش به حساب می¬آید، امّا ماوراءالطّبیعه trans physicsیا عبارت مرتبه¬ای از هستی است و در ورای عالم مادّی قرار دارد. " ( آشنایی با فلسفه¬ی اسلامی، انتشارات مدرسه ). امّا هدف یک فلسفه¬دان، شناخت جهان هستی، حقایق اوّلیّه، وجود خدا و مواردی مانند آن است. در یونان باستان پرسیده شد که مادّه¬ی اوّلیّه¬ یا اصلی چیست؟ آلبرت اینشتاین هم پرسش در باره¬ی چیستی معنای زندگی و حیات اجتماعی را عقلانی دانسته و کسانی را که نسبت به آن بی¬اعتنا بودند، لایق زندگی برنمی-شمرد.
پرسشهای اساسی هستی شناسی
1. چیستی خداوند ) با وجود اینکه مسایل دینی منشأ آسمانی دارند و حاصل اندیشه¬ی فلاسفه نیستند، امّا بسیاری از آنها محتوای فاسفی داشته و در متافیزیک قابل بررسی هستند. از جمله¬ی این موارد، وجود خداست؛ برخی عقیده دارند که این عالم و موجودات آن، بر اساس روابط علّی و معلولی ( ماند تبدیل انرژی به مادّه و عکسش ) پدیدار گشته¬اند. به عبارتی، هر پدیده¬ای، معلول پدیده¬ی قبل از خود است و این روند ادامه دارد. حال برخی از حکما با استناد بر برهان فارابی عقیده دارند که علّت بر معلول، تقدّم وجودی دارد و وجود معلول بسته به وجود علّت است، امّا عکس آن صادق نیست. هنگامی¬ که تمامی موجودات را در یک سلسله¬ی علّی و معلولی قرار می¬دهیم، به موجودی که علّت وجودش، معلول موجودی دیگر نباشد نمی-رسیم؛ پس یا باید سلسله علل را نا متناهی بدانیم که چنین چیزی تسلسل نام دارد و با دلایلی باطل است و یا متناهی که باید موجودی را در رأس این سلسله فرض کنیم، که وجودش قائم بالذّات بوده و معلول هیچ علّتی نیست. چنین وجودی که علّت¬العلل نامیده می¬شود، سرچشمه¬ی دیگر علّتها و معلولهاست که وجودی حتمی و ضروری دارد و چون هستی بر او واجب می¬شود، او را واجب¬الوجود می¬نامند. در برهان فارابی با مثالهای متفاوت، امکان تسلسل باطل برشمرده شده و همه¬ی موجودات را معلول واجب¬ الوجود دانسته اند که خداست.
2. چیستی انسان ) هستی انسان، و پرسشهایی مانند اختیار، جبر و خلیفةاللّهی را مورد بررسی قرار می-دهد. از مسایل انسان¬شناسی جبر و اختیار است که هنوز بسیاری از اندیشمندان، در تقدّم یکی از آنها بر دیگری، اختلاف عقیده دارند. در مورد آن سه موضع وجود دارد: سازه¬گراها ) کسانی که به یک سازه اعتقاد دارند و آنرا به عنوان دستگاه جبر حاکم بر زندگی و سرنوشت انسان می¬پذیرند. این سازه می¬تواند خدا، طبیعت ( برطبق عقاید لائوتسه ) ، اقتصاد و سیاست ( عقیده¬ی مارکس ) و ... باشد. عقاید جبرگرایی گاه در خیّام تأثیر می¬گذاشت؛ مثلاً رباعی¬ای نوشته است که " آورد به اضطرارم اوّل به وجود جز حیرتم از حیات، چیزی نفزود باکراه بمردم و نکرد معلومم از آمدن و بودن و رفتن مقصود!
اختیاری¬گراها ) کسانی که به نظریّات وجودی می¬پردازند و وجود انسان را مقدّم بر ماهیّتش و سازمانهای اجتماعی می¬دانند، به اختیار معتقدند. اختیار گرایی بین فلاسفه¬ی اگزیستانسیالیسم رواج داشته است. ژان¬پل سارتر، معتقد بود که ماهیّت موجب ثبات می¬شود و در همه¬ی موجودات، ماهیّت بر وجود مقدّم است مگر انسان که وجودش بر ماهیّت او تقدّم دارد. در سینما، کارگردانهای هالیودی هم به اختیار گرایی معتقدند؛ برای مثال فیلم آپارتمان از بیلی وایلدر. مولانا عقیده دارد " اینکه فردا این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم "
گرایشات بینابینی ) کسانی که هم به جبر و هم به اختیار اعتقاد دارند؛ مثل اکثر عارفان و فلاسفه¬ی اسلام. ملّا صدرا هر دو مورد را پذیرفته بود، امّا در اینکه کدام بر دیگری تقدّم داشته باشند، شک داشت ( بر اساس آنچه که در سریال روشنتر از خاموشی، ساخته¬ی فتحی دیدم )
3. چیستی جهان ) شامل پرسشهایی اساسی نسبت به جهان است؛ مثلاً اینکه آیا پدیده¬ها ثابتند یا متغیّر؟ آیا بین ثبات و تغییر، پیوندی وجود دارد و... ؟ در این میان، پرسش بین ذهن و مادّیّات پدیدار می¬شود که راجع آن در دو صفحه¬ی پیش توضیح داده¬ام.
تذکّر ) با ظهور علم، اصالت مابعدالطّبیعه زیر سوال رفته است. آگوست کنت به سه دوره¬ی تکاملی انسان معتقد بود که دوره¬ی دوم را متافیزیکی و سوم را مبتنی بر علم می¬نامید. برخی هم معتقدند که معرفت انسان شامل معرفت درجه¬ی اوّل ( مانند شناختهایی که با آزمایش و تجربه حاصل می¬شود ) و معرفت درجه¬ی دوم ( که ما از خارج امور بر آنها داریم ) می¬شود.
Aesthetics فلسفه¬ی زیبایی شناسی (هنر) ¬
این فلسفه به علم الجمال و نظریّه¬ی قوّه¬ی ذوق هم شناخته شده است. ذر باره¬ی زیبایی، عقایدی متفاوت بیان شده است. آناتول فرانس معتقد بود که ما هرگز به درستی نخواهیم دانست که چرا شیئی زیباست؟ بحث در فلسفه¬ی زیبایی را فیثاغورث رسماً آغاز کرد و موسیقی را به روابط ریاضی بازگرداند. کانت هم زیبایی را صفتی می¬دانست که در انسان بی¬اختیارانه سیر و شهود و حالتی دور از منافع شخصی ایجاد کند. نیچه هم زشت و زیبا را امری بیولوژیکی می¬دانست .در اینجا با این پرسش مواجهیم که امر زیبا چیست و چگونه باید درباره¬ی آن داوری کرد؟ بر اساس تحلیل جرالد لیبرسون، فلسفه¬ی زیبایی شناسی در سه حوزه کار می¬کند 1) اوّلین کانون، شیوه¬ی پرداختن به هنر و آنچه که هنر می¬نامیم است؛ مثلاً اینکه سینما چیست و فیلم چه تعریفی دارد؟ 2) ویژگیهای اثر هنری چیست؟ ( سینما چه ویژگیهایی دارد و یا باید داشته باشد؟ ) 3) نحوه¬ی ادراک ما از اثر هنری چیست؟ ( تجربه¬ی ما از سینما و فیلم خوب چیست؟) این موضوع به مخاطب برمی¬گردد؛ برای مثال فردی در سینما به محتوا و فردی دیگر به فرم توجّه می¬کند. برخی مستند را واقیّت یا پرداختی خلّاقانه از واقعیّت ( مانند گریسون ) می¬بینند و برخی دیگر آنرا مانند سینمای داستانی.
هنر چیست؟ چهار حوزه دارد که عبارتند از
1) هنر شامل هر اثری است که واجد صور معنا دار باشد. ما دارای استعدادهای شناختی هستیم و با کمک آنها بی¬واسطه با صورتها ارتباط برقرار می¬کنیم؛ مثلاً فردی که در روستا زندگی می¬کند و از موسیقی آگاه نیست، با شنیدن اوّلین موسیقی پی به ریتم و وزن آن می¬برد. با وجود این، برخی این پرسش را مطرح کرده¬اند که صور معنادار چیست و چه صورتهایی معنادارند؟ یا اینکه صور معنادار را چه چیز تعریف می-کند؟ ( ممکن است یک قصیده، تابلوی نقّاشی و یا فیلم برای ما معنادار و برای دیگری بی¬معنا باشد.)
2) برخی مانند تولستوی معتقدند که اثر هنری یعنی انتقال عاطفی از شخصی به شخص دیگر و از طریق غیر مستقیم. این دیدگاه در انتقال احساسات و عواطف را از طریق خلق اثر هنری می¬داند. در این مورد هم ایرادی وجود دارد و آن اینکه احساسات ما با یکدیگر متفاوت است و چه بسا ارتباط احساسات از فردی به فرد دیگر منتقل نگردد؛ مثلاً اکثر مردم عادی نمی¬توانند از انتقال عواطف در فیلمهای برگمان آگاه شوند.
3) دیدگاه هنری افلاطون و ارسطو ) میل انسان به تقلید ( محاکات ) موجب پیدایش هنر گشت. انسان موجودی است تقلید کننده و این خصیصه از ابتدا همراه او بوده است و از آن لذّت می¬برد. ( نقّاشیهای غارهای آلتامیرا و لاسکو، میل نمایش ...) هرچه بازنمایی قوی¬تر باشد، هنر برتر است؛مثلاً در رنسانس انسان از قواعد خاص پرسپکتیوی خاص استفاده کرد و هنر را ارزنده تر از دوران وسطایی بازنمود. البته اینجا با این مشگل مواجهیم که چطور واقعیّت را بازنمایی کنیم؟ ضمن آنکه برخی از منتقدین این دیدگاه، بازنمایی را بازنمایی از چیزی نمی¬دانند؛ مثلاً در سینما فیلم را با فیلم در ارتباط می¬دانند تا با واقعیّات بیرونی. فیلم ناصرالدّین شاه آکتور سینما ارتباطی با واقعیّت ندارد. ( اینجا واقعیّت زیرسوال رفته )
4) هنر چیزی جز آفریدن اشیاء زیبا نیست ( ساختن یک دیوار سیمانی زیبایی¬ای ندارد، امّا ساختن پیکره¬ی داوود توسّط میکلانژ بسیار زیباست ) اینجا هم با این مسأله مواجهیم که آیا زیبایی تعریفی معیّن دارد؟ و آیا مطلق است یا نسبی؟
5) پدید آوردن اشیاء و موضوعاتی برای برانگیختن تجربه¬ی زیبایی¬شناسی. در واقع این موضوعات فی-الذّاته زیبا نیستند، امّا زیبایی را در دهن ما می¬افکنند.
6) دادن معنا و مضمون به اشیاء در بافت یک چهارچوب فرهنگی معیّن. انسان غربی در چهارچوب فرهنگی خود، چیزهایی را لذّت¬بخش می¬داند که چه بسا برای ما زیبا نباشند. ( تکیه بر نسبی بودن زیبایی)
7) فعّالیّتهای مرتبط با نهادی خاص که پایگاه هنر نامیده می¬شود. در این تعریف، نهاد تعیین کننده¬ی خوب یا بد بودن اثر هنری است. در این مورد یک مشگل اساسی دیده می¬شود و آن اینکه هنر، فاقد قواعد است. ( چه بسا افرادی که نه هنری¬اند و نه فرهنگی، امّا شگردهای مورد توجّه نهادها را آموخته و در آفرینش آثار بدان عمل کرده¬اند .)
8) ویل دورانت در لذّات فلسفه اشاره کرده است که عشق و مهری که در گذشته از اشخاص بر دل ما نشسته است، به خلّاقیّتی هنری منتهی می¬شود.
9) زیست¬شناسی هنر را برگرفته از رقص و آواز حیوانات جفت¬جو و کوشش آنها برای بالا بردن و ساختن زیباییها در فصول مختلف می¬داند.
خصوصیّات هنر
1.تشخیص مبتنی بر ذوق ) اینکه قوّه¬ی ذوقی ما تربیت شده و بر اساس آن تشخیص می¬دهیم که آیا اثری هنری است یا نه؛ برای مثال: با مطالعه، ممارست و همنشینی با هنرمندان فیلمهای هنری را برتر از عامّه درک می¬کنیم.
2. رویکردهای ارزش¬گذارانه ) بر اساس ارزش¬گذاری کارهایی را انجام می¬دهند؛ مثلاً اصول ارزش¬گذاری شده در نقّاشیهای کلاسیک ( رعایت انسان محوری، تقارن، توازن و ... ) گاه ارزشهای گذاشته شده متعدّد و در تضادّهم هستند.
3. نیازمند تخیّل ) اثر هنری هنگامی بروز پیدا می¬کند که با تخیّل همراه باشد. قوّه¬ی متخیّله در خلق آثار هنری بسیار مهم است حتّی در خلق آثار رئالیسم. برخی معتقدند که پیامبر اسلام هم به واسطه¬ی قوّه¬ی متخیّله حقایق را درک می¬کرد.
4. خصوصیّت هنری هنگامی اتّفاق می¬افتد که استناد دادن آن مستلزم تفکّر استعاری باشد. در ذات اثر هنری استعاره¬ای وجود دارد که با درک آن، ارتباط با اثر هنری ممکن می¬گردد. برخی هم با این برداشت مخالفت کرده و ادّعا می¬کنند که این همان برداشت شخصی مخاطب است و توسّط مخاطب، استعاره شده است.
خصوصیّات تجربه¬ی هنری ( چه تجربه¬ای مارا به خصوصیّات هنری می¬رساند؟ )
1. در موقعیّتی بی¬طرف بودن) برخی معتقدند که موضع جانبدارانه موجب عدم درک صحیح از تجربه¬ی هنری می¬گردد.
2. هایدگر معتقد است که اگر رابطه¬ای غیر ابزاری با هنر داشته باشیم، به تجربه¬ی اصیل هنری می¬رسیم. هنر نباید مانند ابزار باشد که با آن به اهداف شخصی خود برسیم.
3. برخی هم عقیده دارند که رابطه¬ی شهودی می¬تواند ما را به تجربه¬ی اصیل برساند؛ مثلاً خواندن اشعار حافظ و یا آثار عرفانی و دیدن فیلمهای تارکوفسکی.
4. تعهّد به یک آرمان و عقیده هم می¬تواند ما را به تجربه¬ی هنری برساند. تجربه¬ی ما می¬تواند بازنمایی آن تعهّد باشد که معمولاً با عقل و مطالعه در ارتباط است.
5. تمرکز بر محتوا ( منتقدان ما بیشتر بر بر محتوای آثار هنری متمرکزند )
6. تمرکز بر صورت ) اینکه چه اجزایی در صورت وجود دارد و چه شیوه¬ای مختص فرم هنری است؟
Ethics philosophy فلسفه¬ی اخلاق
هری جی. گنسلر فلسفه¬ی اخلاق را این چنین تعریف می¬کند: " فلسفه¬ی اخلاق یعنی درباره¬ی پرسشهای بنیادین که به اخلاقیّات مربوط است، دلیل بیاوریم ... فلسفه¬ی اخلاق دارای دو پرسش کلیدی است سرشت داوریهای اخلاقی چیست و این داوریها چه روشی دارد؟ و دیگر آنکه چه اصولی را باید در زندگی دنبال کنیم؟" ( درآمدی جدید به فلسفه¬ی اخلاق، ص 30 ) . در فلسفه¬ی اخلاق باید بنگریم تا چه چیزی ملاک صحت یا عدم صحت خوب و بد بودن اخلاق است. و دیگر شیوه¬ی اخلاقی که در این امر به کار می¬گیریم. غیر از آنکه فلسفه¬ی اخلاق، اندیشه¬ی ما را در باره¬ی پرسشهای بنیادین اخلاقی ارتقاء می¬بخشد، می¬¬تواند ما را درباره¬ی کیفیّت اخلاقی و رفتاری خویش آگاه کند. برخی از انواع دیدگاههای فلسفی در اخلاق عبارتند از
) ما مکلّف هستیم تا از تکالیفی پیروی کنیم و بایدها و نبایدهایی بر ما Duty base 1. تکلیف مدار واجب است. در تکلیف¬مداری با نتایج کاری نداریم و تنها موظّف به تکلیف هستیم. انواع تکلیف¬مداری عبارتند از
دیدگاه اخلاق دینی ) بر اساس این دیدگاه، داوریهای اخلاقی ما را دستورات دینی و اصطلاحاً خواست خدا تعریف می¬کند و در اخلاق¬هنجاری دینی، باید اصول اخلاق خود را با خواست خدا و یا آموزه¬های دینی تطبیق دهیم. پیروان این دیدگاه معمولاً ایمان به خدا، کتب مقدّس و عینی بودن اخلاق ( در صورت پذیرفتن عینی بودن باید منبع تکلیف را هم معیّن کنیم ) را مسلّم فرض می¬کنند. برخی هم معتقدند که دیگر دیدگاههای اخلاقی، ابتدا ارزشهای خودرا ازمنابع دینی گرفته و بعد دین را کنار گذاشته¬اند. آنها در پاسخ اینکه چطور از دستورات و یا خواست خدا آگاه می¬گردند، چهار مدرک دارند. 1) کتاب مقدّس، 2) کلیسا، مسجد ویا اماکن مقدّس، 3) نیایش و 4) عقل. با وجود این بر آنها نقدهایی وارد می¬شود که عبارتند از ( 1) تفسیر حکم خداوند چیست؟ ( چه منبعی حکم خدا را تفسیر می¬کند؟، مگر اکثر پیروان خدا، اعتقاد ندارند که خدا قدیم و کامل است؟ پس چرا در گذشته این احکام اخلاقی نبوده و یا چرا خداوند تغییر موضع داده است؟ و دیگر اینکه بسیاری از منابع، تفسیر به رأی و مناسب با حال خویش می¬کنند؟ ضمن آنکه برخی از آموزشهای اخلاقی ادیان مختلف، متفاوت است.) ( 2) آیا وجود خدا مسلّم است؟ گنسلر در کتاب خود اشاره کرده است که آموزش اخلاق دینی به فردی که خدا را قبول ندارد، ممکن نیست و او را دچار تناقض می¬کند. همچنین، افراد بی¬دین و خداناباور هم می-توانند از ارزش اخلاقی بالا برخوردار باشند. اخلاق در جوامع خداناباور هم می¬تواند رشد کند. سقراط، با وجود آنکه فردی متدیّن بود، پرسشی را مطرح کرد که: " آیا چیز خوب، خوب است؛ زیرا خدا آنرا خواسته؟ و یا اینکه خدا چیزی را به دلیل آنکه خوب است، می¬خواهد؟ " اگر پرسش اوّل را بپذیریم، اخلاق امری دلبخواهی و خودخواهانه می¬شود. خودخواهی، صفتی منفی است و با خوب مطلق سازگاری ندارد. امّا اگر بپذیریم که خدا، چیز خوب را به دلیل آنکه خوب است می¬پذیرد، با صفت مطلق بودن خدا در خوبی، سازگاری دارد.
اخلاق کانتی ) کانت معتقد بود که باید براساس تکلیف عمل کنیم و مسأله¬ی مهم، هدف ماست؛ مثلاً عملی که از روی علم به منفعت انجام گیرد، اخلاقی نیست. وی بر اساس اصل کلّی اخلاق، اخلاق واقعی را مبتنی بر ویژگیهایی می¬دانست که تعمیم پذیرند؛ مثلاً کمک به همنوع، محبّت و ... همه جا خوب، و ربا، قتل و ... همه جا بد است. ( آنچه که برای خود می¬پسندی، برای دیگران هم بپسند ) بر اساس اصل کلّی اخلاق، نفس عمل مهم است. امّا نقدهایی که بر این نظریّه واردند: (1) محتوا ندارد و صرفاً نظریّه ای است بر اساس توافقات و ممکن است یک سری از اصول آن، ضدّ اخلاقی باشند؛ مثلاً زنده به گور کردن دختران میان اعراب قدیم. (2) عمومیّت پذیری آن مشگل است. (3) اخلاق کانتی به نتایج، توجّهی ندارد. در این تحلیل، اگر فردی براساس تکلیف اخلاقی عمل کند و افرادی را نابود نماید، بی¬گناه و عذر وی موجّه است؛ آلمانهای نازی عقیده داشتند که بر اساس تکلیف عمل می¬کنند و نفس عمل خود را پسندیده می¬دانستند.
) همان سودگرایان و یا نتیجه گرایانی هستند که رفتاری را که سود Utilitarianisms 2. منفعت¬گرایی بیشتری داشته باشد، رفتار اخلاقی می¬دانند. آنها بیشتر به نتایج عمل توجّه دارند؛ برای مثال ماکیاولیستها هدف شهریار را توجیه کننده¬ی وسیله¬ی انجام آن عمل می¬دانستند. هندونیسمها هم از این دسته¬اند. آنها هر عملی را که نتایج لذّت بخش داشته باشد، اخلاقی می¬دانند. بر طبق نظریّات هندونیسمی، غایت هر فعّالّیت انسانی همان لذّت و منفعت است. لذّت با مظاهر عینی و نه با مظاهر اخروی و این لذّت، در منفعت عموم است. بسیاری از عقاید لیبرال دموکراسی، با این عقیده همخوانی دارد. یعنی اگر اکثریّت سود می¬برند و اقلیّت ضرر می¬کنند، ایرادی ندارد. مکانیسم خیر منفعت¬گرا، ارزیابی نتایج احتمالی است. نقدهایی که بر این دیدگاه وارد است، عبارتند از (1) عدم ارزیابی سعادت (2) ممکن است برخی کارهای غیر اخلاقی خود را با نتیجه¬ی اخلاقی بپوشانند؛ مثلاً رژیمی به دلیل ایجاد آرامش در شهر، چند تن از شورشیان را به رگبار ببندد تا مابقی مخالفان آرام گیرند. ( ماکیاولیسم، زیر سوال می¬رود )
) پیروان این دیدگاه معتقدند که در آدمی یک سری فضایل وجود دارد که آدمیVirtue3. فضیلت¬مدار رابه زندگی بهتر راهنمایی می¬کند. آنها به نیکبختی اعتقاد دارند و فضایل را موجب رشد سعادت آدمی می-دانند؛ مثلاً سخاوتمندی، شجاعت، وفاداری و ... نقدهای وارد بر فضیلتمداری عبارتند از (1) تعیین فضایل؛ چه کسی فضایل را تعیین می¬کند؟ ( شاید برای کسی، فضیلت در پولداری و هر عملی که انسان را به آن نایل کند باشد ) (2) آنها طبیعت انسان را مبنای فضایل می¬دانند ( مبنای انسان، تحسین کننده¬ی شجاعت است) شاید انسانی ذاتاً فاقد فضیلتی مانند بخشش و سخاوتمندی باشد و خساست را نوعی صرفه¬جویی تلقّی کند.
با مطالعه¬ی بخشهایی از کتاب درآمدی جدید به فلسفه¬ی اخلاق، درباره¬ی عاطفه¬گرایی هم مطلبی را آماده کرده¬ام. ) عاطفه¬گرایان معتقدند که داوریهای اخلاقی تنها احساسات خوب یا بد ما را Emotivism4.عاطفه¬گرایی بیان می¬کنند و صحت و سقم آنها بی¬معنا است. بنابراین، حقایق اخلاقی و یا معرفت اخلاقی وجود ندارند. برخی از آنها، برای اثبات عقایدشان به دیدگاه پوزیتیویسم منطقی از ای جی ایر متوسّل می¬شوند. بر اساس پوزیتیویسم منطقی، تنها گزاره¬هایی دعوی صدق واقعی دارند که یا ازطریق تجربه¬ی حسّی قابل آزمایش باشند ( مانند علوم تجربی ) و یا از طریق تحلیلی ( مانند ریاضیّات ). اگر گزاره¬ای جزء هیچکدام از این موارد نباشد، بی¬معنا بوده و درست یا نادرست بودن آن، بی¬معناست. داوریهای اخلاقی نیز با تجربه¬ی حسّی قابل آزمایش نیستند و نمی¬توان آنها را تحلیل کرد؛ پس تنها بیان¬ کننده¬ی¬عواطف ما بوده و حقیقتی را بیان نمی¬کنند. با وجود این، می¬توانند کارکردهای اجتماعی مفید داشته باشند؛ مثلاً در کسی این احساس مثبت را به وجود آوریم که کمک به فقیر، خوب است. آنها معتقدند که دیدگاهشان ساده¬ترین دیدگاه است و در عین حال امور بیشتری را تبیین می¬کند؛ پس برترین دیدگاه موجود است. پیروان دیدگاه عاطفه¬گرایی معتقدند که اگر نظامی هنجاری در جامعه پذیرفته شود، می¬توان درباره¬ی موضوعهای اخلاقی موجود، دلیل آورد؛ مثلاً در یک نظام هنجاری، مردم معتقد باشند که قاچاق مواد مخدّر نادرست است. اگر فردی در آن جامعه اقدام به قاچاق کند، نتیجه¬ی اخلاقی¬اش این است که اقدامی نادرست کرده. این نوع استدلال در جوامعی که هنجارهای مشترک دارند، کاربرد دارد و نه در جوامع با شرایط هنجاری متفاوت. ( درباره¬ی اصول پایه¬ای اخلاق، نمی¬توان دلیل آورد.) چند نقد اساسی بر این دیدگاه
(1) از ایرادهای وارد بر این دیدگاه این است که مقدّمه¬ی خود پوزیتیویسم منطقی، نه از طریق تجربه قابل آزمایش است و نه از طریق تحلیل؛ پس خود پوزیتیویسم هم باطل است. ( برخی از پیروان علوم تجربی، تنها آزمایش و مشاهده¬پذیری را شرط شناخت حقیقت می¬دانند، امّا نمی¬توانند این ادّعا را آزمایش و مشاهده کنند؛ پس ادّعای خود را هم باطل می¬کنند) (2) حقیقت همیشه ساده نیست و اغلب دیدگاههای دیگر، اعتقادی به بدیهی بودن اخلاق ندارند؛ چراکه اگر موضوعی پیش¬پا افتاده بود، این همه اختلاف عقیده و مسایل مختلف در آن پدیدار نمی¬گشت. (3) شاید، بزرگ¬ترین اشتباه عاطفی¬گرایی این است که ادّعا می¬کند نمی¬توان درباره¬ی اصول پایه¬ای اخلاق استدلال آورد. در این صورت، بحثهای اصول اخلاقی، تنها سعی دارد احساسات طرف مقابل را دستکاری کند و در اینجا خود عاطفه¬گرایی هم به عنوان یک دیدگاه، خدشه دار می¬گردد. ضمن آنکه پیروان نسبی-نگری، فراواقع¬گرایی و پیروان اخلاق کانت، دلایلی محکم برای اثبات عقلانی خویش دارند.
نامیده شد. بر اساسPrespectivism عاطفه¬گرایی نوعی دیدگاه نوین را به وجود آورد که توصیه گرایی این دیدگاه، داوریهای اخلاقی نوعی توصیه یا دستورند و از واقعیّات خبر نمی¬دهند. آنها حاکی از اراده و یا میل ما هستند. توصیه¬گراها همچنین اذعان کرده¬اند که اگر در جایی به فردی دستور می¬دهند، ادب را رعایت کن بدین معناست که راضی باشد تا در شرایط مشابه،همین کار را انجام دهند. پس توصیه¬گرایی نشان می-دهد که چطور می¬توان در دست یافتن به عقاید اخلاقی خود، هم آزاد بود و هم معقول؛ چراکه هم امیال ما را بیان می¬کنند و با امور واقع اثبات¬پذیر نیستند و هم منطقِ باید در استدلال اخلاقی، تمام قوای عقلانی ما را با تمام توان، درگیر خود می¬کند. برای آنکه قواعد مربوط به استدلال اخلاقی دچار تناقض منطقی نگردد، باید در وضعیّتهای مانند هم، ارزش¬گذاری یکسان داشت و همسو با باورهای اخلاقی زندگی کرد. ضمن آنکه باید در داوریها دعوی صدق ندارد، بلکه قابل تعمیم است. امّا انتقادهایی نیز بر این دیدگاه وارد است؛ من جمله آنکه 1) برخی از فلاسفه، داوریهای متعارض در شرایط مشابه را متناقض برنمی¬شمرند و ادّعای توصیه¬گرایان را قاعده¬ی بسیار کلّی قلمداد می¬کنند. 2) قواعد منطقی، مبتنی بر بایدهایی است که دعوی صدق ندارند و این خود متعارض است با آنچه که در شیوه¬ی روزمرّه¬ی رویکرد مردم وجود دارد. 3) این دیدگاه امکان وجود حقیقت اخلاقی را رد می¬کند؛ پس به نوعی می¬تواند به نسبی نگری منتهی شود که انتقادات بر نسبی¬نگری را بررسی خواهم کرد. ضمن آنکه برخی از افراد؛ مثلاً نازیها، می¬پذیرفتند که اعمالشان در شرایط یکسان، همیشه اجرا شود.
Meta ethics فراخلاق
فرااخلاق سعی می¬کند تا بر همه¬ی دیدگاههای اخلاقی مسلّط باشد و از بالا کلّ آنها را شاهد باشد. تمامی دیدگاههای ذکر شده و یا دیدگاههای دیگر، تجویزی بودند در حالی که این دیدگاه توصیفی است. هری ج. گنسلر در کتاب درآمدی به فلسفه¬ی اخلاق توضیح داده که بخشی از فرااخلاق درباره¬ی سرشت داوریهای اخلاقی ( مانند خوب بودن ) و بخش دیگر شامل روش¬شناسی و شیوه¬ی گزینش داوریهای اخلاقی است. برخی فرااخلاق را پایه¬ای ترین شاخه¬ی فلسفه¬ی اخلاق نامیده¬اند؛ چراکه در باره¬ی روشهای اخلاق¬هنجاری و سرشت آن پرداخته است.
آیا ارزشهای اخلاقی، مطلقند یا نسبی؟
اکثر نسبی¬نگریهای فرهنگی، خوب و بد را به فرهنگ و محیطی که فرد در آن رشد کرده است، وابسته می-دانند. آنها تعریف خوب را در جوامع و حتّی گروههای مختلف، متفاوت می¬دانند و هر جامعه¬ای، هنجارهای خاص خود را دارد. ( همانطور که آداب، زبان، شیوه¬ی لباس پوشیدن و... در اقوام مختلف، متفاوت است، ارزشهای اخلاقی آنها نیز تفاوت دارد) آنها معتقدند که قبول فرهنگهای دیگر و داشتن روابط عالی با دیگر اقوام، مستلزم پذیرش نسبی نگری فرهنگی است. برخی از نسبی¬نگرها، اصول اخلاقی را توصیف¬گر و مبتنی بر قراردادهای اجتماعی برمی¬شمرند. سوفسطاییان از نخستین کسانی بودند که به نسبی¬نگری اعتقاد داشتند. مارکس معتقد بود که اخلاق حاکم بر جامعه، اخلاق طبقه¬ی حاکم است. نیچه هم اخلاق را برده¬ی خدایان می¬دانست و در کتاب چنین گفت زرتشت، مسیح را به دلیل مطلق¬گرایی اخلاقی شماتت کرده و عقایدش را مبتنی بر کمک فقیران، خوبی در برابر بدی و ... نفی می¬نمود. برخی از نسبی نگرها تا جایی پیش می¬روند که حتّی تبعیض نژاد قائل شدن فاشیستها، قربانی کردن انسان در برخی از اقوام آفریقایی و همجنس گرایی رایج در برخی از کشورهای غربی را با مسأله¬ی نسبی نگری، اخلاقی بر می¬شمرند؛ چراکه وابسته به گروه و یا جامعه¬ای بودند که چنین نسبی¬نگری اخلاقی¬ای داشتند. با وجود این ایرادهایی بنیادین بر این دیدگاه اخلاقی وجود دارد که آنها را ذکر می¬کنم
1) نسبی¬نگرها، خوب بودن را وابسته به تأیید جامعه و یا گروههایی کوچکتر می¬دانند که در آن به سر می-بریم. برطبق این عقیده، افراد روشنفکر و دگراندیش یک اجتماع، که از آداب و رسوم رایج در آن انتقاد می¬کنند، کاری غیر اخلاقی انجام می¬دهند و دچار تناقض می¬شوند؛ چراکه آن آداب در آن جوامع پذیرفته شده است و نسبی نگری دیدگاههای اقلّیّت را نمی¬پذیرد. در حالی که ممکن است اقلّیّت صحیح بگویند؛ مثلاً مخالفت حضرت محمّد با تبعیض نژادی اعراب قدیم، زنده¬ به¬گور کردن دختران و ... امری پسندیده و معقول بود. لیکا ریبل هم به دلیل مخالفت با پیروان نازیسم در کشورش، مورد احترام برخی از دولتها قرار گرفت.
2) مشگل تکثّر اخلاقی؛ اغلب آدمها عضو گروههای متفاوت در اجتماع هستند؛ مثلاً فردی ممکن است عضوی از ملّت یک کشور، یک شهروند، دانشجوی هنر و در نهایت وابسته به یک گروه با هنجارهای خاص باشد. اگر هرکدام از این گروهها دارای ارزشهای اخلاقی متفاوت باشند، ملزم به اجرای کدامیک از آنها می¬شود؟ آیا نسبی نگری میان ملل چند فرهنگی امروزی، با تناقض روبرو نمی¬گردد؟
3) برخی معتقدند که در امور اخلاقی حقیقتی وجود دارد که باید آنرا بیایم؛ امّا این حقیقت، صرفاً مختص یک فرهنگ نیست. در فرهنگهای متفاوت، هنجارهای اخلاقی مناسب وجود دارد که برای رفع خطاهای موجود در جامعه، باید آنها را آموخت.
4) از مضرّات دیگر نسبی¬نگری، محدود شدن یادگیری تکامل یک جامعه است؛ چراکه اگر امکان اشتباه در جامعه¬¬ای وجود نداشته باشد، نخواهد توانست که از اشتباهاتش درس بگیرد و دیگر فرهنگها هم قادر نخواهند بود که خطاهای آن جامعه را تصحییح کنند.
 
[[de:Metaphilosophie]]
ارزشهای عینی در فلسفه¬ی اخلاق
[[en:Metaphilosophy]]
بر اساس دیدگاه عینی، برخی از رفتارها ذاتاً درست و یا نادرستند. این موارد وابسته به نوع اندیشه و احساسات شخصی فرد و یا آداب رسوم رایج در جامعه نیستند. بر اساس دیدگاه عینی، برای پی بردن به صحّت و سقم بسیاری از ویژگیهای اخلاقی، باید به حقیقتی عینی متوسّل شد که میان همه¬ی مردم دنیا ارزشمند و پذیرفته است. اینکه فرهنگها در برخی از امور اخلاقی با هم تفاوت داشته باشند، ناشی از عدم وجود حقیقت کلّی اخلاقی نیست، بلکه هنوز می¬تواند عینی¬نگری اخلاقی صحیح باشد؛ چراکه اکثر ملل، دارای ارزشهای اخلاقی یکسان هم هستند؛مثلاً در همه¬ی کشورها صداقت، کمک به هم¬نوع و وفاداری از امور پذیرفته و رباخواری، قتل و نژادپرستی از امور ناپسندند. ( اخلاق گرایی کانت هم در این مورد سخن گفته است ). امروزه گرچه شیوه¬ای برای فیصله دادن به تمامی اختلافات اخلاقی در فرهنگهای متفاوت در دست نیست، امّا شیوه¬هایی روشن برای فیصله دادن به بسیاری از اختلافهای اخلاقی وجود دارد.
[[it:Metafilosofia]]
[[he:מטאפילוסופיה]]
[[nl:Metafilosofie]]
[[pl:Metafilozofia]]
[[pt:Metafilosofia]]
[[ru:Метафилософия]]
[[sk:Metafilozofia]]
[[fi:Metafilosofia]]
[[sv:Metafilosofi]]
[[tr:Meta-felsefe]]