کبروی یا کَیروی که بنابر شاهنامه فردوسی نامی به زبان پهلوی است. نام یکی از بزرگان دهی در دوران بهرام گور است که به دلیل زیاده‌روی در مَیخوارگی و مستی می‌میرد، پس از این واقعه بهرام گور مَی را حرام می‌کند. دلیل تفاوت در نام به دلیل گوناگونی در نسخه‌های خطی شاهنامه است، در شاهنامه فردوسی تصحیح جلال خالقی مطلق [۱] این نام کَیروی آمده است، اما در شاهنامه فردوسی برپایه چاپ مسکو[۲] کبروی آمده است.

داستان کبروی و حرام شدن مَی در شاهنامهویرایش

بنا بر شاهنامه فردوسی روزی پگاه بزرگان لشکر در حضور بهرام گور درحال مَیخوارگی بودند، که مردی از بزرگان دهی به‌نام کبروی سر می‌رسد در حالی که باری از میوه انار، سیب، گلابی و دسته‌های گل به همراه دارد. کبروی مورد محبت بهرام گور قرار می‌گیرد و وارد مجلس مَیخوارگی می‌شود. از همان آغاز با ولع سیری‌ناپذیر شروع به نوشیدن می‌کند، در حالی که می‌نوشید می‌گفت "من کبروی مَی‌خواره هستم و جام‌های پیاپی سر می‌کشم و مست نمی‌شوم". از آن مجلس بیرون می‌شود در حالی که در تنش مَی غوغا می‌کند و سوار بر اسبی می‌شود می‌تازد تا به کوهساری می‌رسد و در سایه کوه می‌خوابد. کلاغها در همین حال چشمانش را از حدقه می‌کَنند. زمانی که در جستجوی او روانه می‌شوند، او را مرده می‌یابند که اسبش در کنارش منتظر ایستاده‌است. بهرام گور که دید مَی با آن مرد چه کرده‌است مَی را حرام اعلام می‌کند[۳][۴].

سروده مرتبطویرایش

چو بنشست مَی‌خواست از بامدادبزرگان لشکر برفتند شاد
بیامد هم‌آن‌گه یکی مرد مِهورا میوه آورد چندی ز دِه
شتربارها نار و سیب و بهیز گل دسته‌ها کرده شاهنشاهی
جهاندار چون دید بنواختشمیان یلان پایگه ساختش
همین مِه که با میوه و بوی بودورا پهلوی نام کبروی بود
به روی جهاندار جام نبیددو من را به یکبار اندر کشید
چو شد مرد خرم ز دیدار شاهاز آن نامداران و آن جشنگاه
یکی جام دیگر پر از می بلوربه دلش اندر افتاد زان جام شور
ز پیش بزرگان بیازید دستبدان جام می‌تاخت و بر پای جست
به یاد شهنشاه بگرفت جاممنم گفت میخواره کبروی نام
به روی شهنشاه جام نَبیدچو من درکشم یار خواهم گُزید
به جام اندرون بود می پنج منخورم هفت ازین بر سر انجمن
پس آنگه سوی ده روم من به هوشز من نشنود کس به مستی خروش
چنان هفت جام پر از می بخورداز آن می‌پرستان برآورد گرد
به دستوریِ شاه بیرون گذشتکه داند که می در تنش چون گذشت
وزآن جای خرم بیامد به دشتچو در سینهٔ مرد، می گرم گشت
برانگیخت اسپ از میان گروهز هامون همی تاخت تا پیش کوه
فرود آمد از باره جایی نهفتیله کرد و در سایهٔ کوه خفت
ز کوه اندرآمد کلاغ سیاهدو چشمش بِکَند اندرآن خوابگاه
همی تاختند از پس‌اندر گروهورا مرده دیدند بر پیش کوه
دو چشمش ز سر کنده زاغ سیاهبرش اسپ او ایستاده به راه
برو کهترانش خروشان شدندوزآن مجلس و جام جوشان شدند
چو بهرام برخاست از خوابگاهبیامد برِ او یکی نیکخواه
که کبروی را چشم روشن کلاغز مستی بکندست در پیش راغ
رخ شهریار جهان زرد شدز تیمار کبروی پر درد شد
هم‌آن‌گه برآمد ز درگه خروشکه ای نامداران با فر و هوش
حرامست مَی در جهان سربه‌سراگر زیردستت گر نامور[۵]

جستارهای وابستهویرایش

منابعویرایش

  1. شاهنامه فردوسی تصحیح جلال خالقی مطلق ،انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ 494
  2. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحهٔ ۱۳۲۴
  3. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس صفحهٔ ۱۳۲۴
  4. شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ 494
  5. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحهٔ ۱۳۲۴