کمیل اوکانل (به انگلیسی:Camille O'Connell) یک شخصیت داستانی از نمایش تلویزیونی اصیل ها است است. او برادرزاده ی کیارن اوکانل مسئول کلیسای نیواورلینز و از دوست های جاشوا و داوینا کلیر است و خواهر دوقلوی شان اوکانل است، برادر او شان اوکانل توسط جادوگران طلسم شده بود و چند نفر از دوستانش و در آخر خودش را کشت(در آن زمان کمیل از طلسم شدن برادرش و دنیای ماوراءالطبیعه بی خبر بود) در ابتدا کمیل به خاطر اینکه نیکلاوس مایکلسون به او نفوذ ذهنی کرده بود از این بابت عصبانی بود و با او رابطه ی بدی داشت، اما زمانی که عموی او کیارن اوکانل توسط جادوگر باستیانا طلسمی همانند برادر او شان شد و کلاوس سعی کرد کیارن را نجات دهند آن دو به هم دیگر نزدیک تر شدند و رابطه ی بهتری با هم دیگر برقرار کردند. کمیل در اوایل فصل ۱ با مارسل جرارد وارد یک رابطه پیچیده شد، اما این رابطه طولی نکشید و آن دو از هم جدا شدند. وی در طی زمان با کلاوس مایکلسون دوست شد و تمام تلاشش را برای رستگاری او کرد و سعی کرد که به عنوان یک روانشناس او را درک کند و روشنایی در او میدید و معتقد بود که کلاوس چیزی بیش از یک هیولا است و خوبی درون او وجود دارد، کلاوس در ابتدا او را فقط وسیله برای کنار زدن مارسل میدید و به او نفوذ ذهنی میکرد، اما آن دو پس از مدتی با درک دیگر و شناخت یک دیگر نسبت به هم احساسات عمیق تری پیدا کردند و در پایان هردو عاشق هم شدند و در اواسط فصل ۳ باهم وارد یک رابطه ی عاشقانه شدند. اما این رابطه زمان زیادی طول نکشید زیرا آرورا د مارتل که به آن دو حسادت میکرد و از احساس کلاوس به کمیل با خبر بود، از قبل به او نفوذ ذهنی کرده بود که زمانی که کلاوس به او ابراز عشق کرد خون آرورا را بنوشد و سپس خودش را بکشد، بنابراین، زمانی که کلاوس به کمیل ابراز عشق کرد کمیل بر اثر نفوذ ذهنی خون آرورا نوشید و با بریدن گلوی خودش تبدیل به خون آشام شد و این امر باعث شد که احساسات او تشدید شود و وقفه ای بین رابطه ی کلاوس و کمیل ایجاد شود. خون آشام بودن وی برای طولانی مدت نبود، زیرا او توسط لوشن کستل گاز گرفته شد و به زهر او آلوده شد، کمیل با فهمیدن اینکه قرار است بمیرد به سرعت پیش کلاوس رفت و زمانی که کلاوس میخواست به سراغ لوشن برود و راهی برای نجات او پیدا کند، به او گفت که:″عاشقتم و اجازه نمیدم که خودت رو به کشتن بدی″ و سپس کلاوس او را در آغوش گرفت و گفت:″میخوام فردا هم بهت بگم که عاشقتم، تو امروز نمیمیری″. در آخرین روز مرگ او، کلاوس با استفاده از قدرتش برای او یک رویا ساخت، آنها باهم در شهر قدم زدند و تقریبا اولین روزی را که باهم ملاقات کردند بازسازی کردند. در این بین فریا مایکلسون و دیگر افراد سعی کردند که راهی برای نجات او پیدا کنند اما بی فایده بود، در لحظات آخر کلاوس به کمیل آرامش خاطر داد که او تنها نیست، کمیل به او گفت که او میتواند فرد بهتری باشد و درون او روشنایی وجود دارد و بعد آن دو دوستت دارم را رد و بدل کردند و سپس کمیل در آغوش کلاوس مُرد، در پایان کلاوس اولین و آخرین عشق حقیقی کمیل بود.