باز کردن منو اصلی

باگواس خواجه وزیر مقتدر اردشیر سوم بود.[۱]

در فتح دوباره مصر در زمان اردشیر سوم، اردشیر لشکر یونانی را به سه دسته تقسیم کرد. منتور یونانی، سالار لشکر اردوی سوم بود، منتور یونانی کسی بود که در طی شورش شهر صیدا توانسته بود، این شهر را بشاه تسلیم کند. سپاه او تماماً از یونانی‌هائی ترکیب شده بود که پیش از این هم در تحت امر او خدمت می‌کردند، معاونت او به باگواس خواجه که مردی پرکار و بی باک و مقرب‌ترین کس در نزد شاه بود تفویض شد.

منتور در طی جنگ در سال ۳۴۲ پیش از میلاد، یکبار جان باگوس را از مرگ نجات داد و از آن پس باگواس خواجه با منتور دوست خودمانی گردید، هر دو عهد و پیمان کردند، که بی‌مشورت یکدیگر کاری نکنند. پس از تسخیر مصر هر دو بقدری نزد اردشیر مقرب شدند که هیچکدام از اقربا و دوستان او این نزدیکی را نداشتند.

باگواس خواجه حاجب و محرم و وزیر اردشیر سوم در سال ۳۳۸ پیش از میلاد، اردشیر سوم را به وسیلهٔ یک طبیب فریب خورده مسموم کرد. دو علت برای این اقدام باگواس روایت شده‌است. نخست اینکه خواجه، شاه را بخاطر بیم از زوال موقعیت و مقام خویش کشت. دومین روایت مبنی بر مصری بودن باگواس، قرار گرفته‌است و علت کشتن شاه را بخاطر انتقام از خشونتهایی که وی در مصر بکار برده بود، شرح داده شده‌است.

باگواس در نوعی حالت خشم و هیجان دیوانه وار، جسد شاه را قطعه قطعه کرد و بخورد سگ داد. سپس تمامی پسران او را به غیر از پسر کوچک او، بنام ارسس به قتل رسانید. باگواس ارشک را همچون شاهزاده‌ای دست نشانده بر تخت نشاند و خود زمام کارها را بر دست گرفت. چون ارشک پس از دو سال سلطنت درصدد برآمد تا خود را از سلطهٔ خواجه برهاند، باگواس او را نیز هلاک کرد و تخت سلطنت را به داریوش سوم که با خواجه دوستی قدیم داشت، داد.

داریوش سوم که در هنگام جلوس تقریباً چهل و پنج سال داشت، بهیچوجه کسی نبود که در آن سن و سال بازیچهٔ دست یک خواجهٔ حرم واقع شود. از این رو در همان آغاز جلوس، در سال ۳۳۶ پیش از میلاد، حساب خود را با خواجه تصفیه کرد و او را وادشت تا همان جام زهرآلود سرنوشت را که به دیگران چشانیده بود، خودش لاجرعه بسر کشد.[۲]

پانویسویرایش

  1. پیرنیا، ص ۱۴۷
  2. زرین کوب، ص ۲۰۱

منابعویرایش

پیرنیا، حسن (مشیرالدوله). تاریخ باستانی ایران. تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۶۲

زرین کوب، عبدالحسین. تاریخ مردم ایران قبل از اسلام. تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۴