باز کردن منو اصلی

فهرست واژگان فارسی با ریشه عربی

به دنبال چیرگی بر ایران بدست اعراب مسلمان که نزدیک به دو سده به درازا کشید با گذشت زمان زبان عربی جایگزین زبان پهلوی شد. پس از آنکه کتاب‌های پهلوی به‌دست ایرانیان مسلمان‌شده به عربی ترجمه‌شد، کم‌کم زبان عربی به زبان نویسندگان، شاعران و فیلسوفان جانشین شد و همچنین، دبیران و دیوان سالاران نیز زبان عربی را برای انجام کارهای خود برگزیدند.

در این دوره اندک اندک توده بزرگی از واژه‌های عربی به زبان فارسی آمد و برخی واژه‌های فارسی نیز به زبان عربی راه یافت. با این همه، آمدن واژه‌های عربی به فارسی مایهٔ آن نشد که ساختار دستوری زبان فارسی دگرگون شود.

تنها در قرن ۱۴ خورشیدی (۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ خورشیدی)، تلاش‌های دوره‌ای برای پالودن زبان فارسی از واژه‌های عربی انجام گرفته و به ویژه در دوران پهلوی تلاش‌های سازمان یافته در این زمینه رخ داد.

تشخیص و شناسایی واژگان عربی در فارسیویرایش

از میان ۳۲ حرف الفبای فارسی برخی بندواژه ها تنها ویژه واژه‌های عربی است:

حرف (ث): هر واژه‌ای که دارای ث است بی‌گمان عربی است و ریشهٔ فارسی ندارد. (در زبان فارسی کهن، بندواژه ای بوده‌ است که مانند ث کنونیِ عربی گفته می‌شده‌ است که در زبان فارسی امروز کاربرد ندارد، مانند بندواژه ث در کیومرث)

بندواژه (ح): هر واژه‌ای که دارای بندواژه ح است بی گمان عربی است و ریشهٔ فارسی ندارد.

بندواژه (ذ): هرچند در فارسی کهن گویش این حرف مانند گویش عربی آن بوده ولی امروزه دیگر هیچ فارس زبانی ذال را ذال نمی گوید، که زاء به زبان می‌آورد. بیش از ۹۵٪ واژه‌های دارای ذال ریشهٔ عربی دارند مگر واژه‌هایی مانند گذر، گذراندن، گذشتن، پذیرش، پذیرفتن، آذین، گنبذ (امروزه گنبد خوانده می‌شود) ذانستن که امروزه دانستن به زبان آورده می‌شود.

بندواژه (ص): هر واژه ای که صاد دارد بی گمان عربی است مگر شماره شصت و شماره صد که آگاهانه نادرست نوشته شده‌اند تا با انگشت شست و سد روی رودخانه یکسان شمرده نشوند.

بندواژه های (ض/ظ /ع): بی‌ بروبرگرد تنها ویژه واژه‌های دارای ریشهٔ عربی است و در فارسی چنین واجگاه‌هایی نداریم. به ویژه ضاد تا جایی که عرب‌ها به الناطقین بالضاد نامدارند؛ زیرا این واجگاه ویژه عرب است نه دیگر مردمان نژاد سامی.

بندواژه (ط): جنجالی‌ترین حرف در نگارش واژگان است. واجگاه طاء تنها ویژه واژه‌های عربی است و در فارسی ط نداریم و واژه‌هایی که با ط نوشته می‌شوند یا عربی اند یا اگر عربی نیستند، نگارش نادرست هستند.

بندواژه (ق): نیز در جایگاه دوم حروف جنجالی است. در فارسی قاف نداریم غ داریم. قاف ویژه واژه‌های عربی در ۹۰ درصد کاربردها است. واژه‌های عربی دارای ریشهٔ بیشتر سه حرفی و دارای وزن و هم خانواده‌اند مانند: قاسم، تقسیم، مقسِّم، انقسام، قَسَم، قسمت، اقسام، مقسوم، قسّام، منقسم و تشخیص واژهٔ عربی تبار دارای قاف کار ساده‌ای است. ولی دیگر واژه های قاف دار یا ترکی اند یا مغولی.

بندواژه های چهارگانه (گ /چ/ پ / ژ): نیز در عربی شیوا یا همان نوشتاری نیست؛ و هر واژه‌ای که دارای یکی از این چهار بندواژه است ناگزیر عربی نیست و به گمان بسیار ریشهٔ فارسی دارد. مانند منیژه، مژگان، ژاله، پروین، پرنده، گیو، گودرز، منوچهر، پریچهر و … گرچه بیشتر چنین است و نمونه های اندکی نیز شاید که از دیگر زبانها باشد مانند پینگ پونگ که چینی است. یا چاخان و خپل که مغولی اند. گمراه نشوید! چاخان ترکی نیست؛ مغولی است، زیرا در ترکی به دروغ می‌گویند یالان. یا پارتی party واژه‌ای انگلیسی است و آپارتمان واژه‌ای فرانسوی است.

در سنجش واژگان عربی و فارسی، واژگانی که بندواژه های «گ، چ، پ، ژ» در آن‌ها به کار رود فارسی هستند، چون این بندواژه ها در زبان عربی کاربرد ندارند.

نمونه: تپش، ژاله، چراغ، گرگ

همزه (أ- ؤ- ئ‍ – ء) از بندواژه های زبان عربی شمرده می شود و بیشتر در واژگان فارسی از این بندواژه ها بهره گیری نمی‌شود.

نمونه: مؤمن، مسئول، قرآن، تأکید

مگر در بازیابی سیمای پارسی واژگانی که به نادرست عربی نگاری شده و بندواژه عین عربی گرفته اند.

نمونه: زئفران (زعفران) ، اروس (عروس)، لئل (لعل)، انبَر (عنبر)

در پایان برخی از واژه های عربی نیز تنوین «اً» به کار می‌رود که «ن» گفته می‌شود.

نمونه: مثلاً (مثلن)- لطفاً (لطفن)

شماری از واژگان عربی که به زبان فارسی آمده‌اند در پایان خود «یٰ» دارند که با آوای «ا» گفته می‌شود.

نمونه: عیسی (عیسا)- کبری (کبرا)- عُظمی (عُظما)- هَوی (هوا)

تشدید «ّ» از ویژگی‌های زبان عربی است و بیشتر در واژه های عربی به کار می‌رود.

یکی از ویژگی‌های واژه های عربی بودن واژه های هم خانوادهٔ واژگان بر پایه سه بندواژه پایه ای است که در فارسی این شیوه کاربردی ندارد.(ثُلاثی = سه گانه)

نمونه: رحیم، مرحوم، رحمت، مراحم، (ر ح م)

شرکت، مشترک، شریک، اشتراک، (ش ر ک)

بودن بن ماضی یا گذشته یا حال ( اکنون، مضارع ) در ساختمان واژه می‌تواند نشانه ای بر فارسی بودن آن باشد.

نمونه: فرستنده (فرست + نده)- غرّش (غر + ش)- بسته (بست + ه)

فهرستویرایش

آویرایش

  • آباء = پدران، نیاکان
  • آثار = نشانه‌ها، کارها
  • آخر = پایان، انجام، فرجام، سرانجام، واپسین
  • آخرت = جهان دیگر، جهان آینده، رستاخیز
  • آخرین = واپسین، پایانی
  • آراء = اندیشه‌ها
  • آلام = دردها
  • آل بویه = خاندان بویه، پادشاهی بوییان، دودمان بویه، بوییان
  • آلت = ابزار، افزار، اندام نر
  • آلت قتاله = کُشت افزار
  • آلت جرم = بزه افزار
  • آلت دست = بازیچه، دستمایه
  • آن طور = آن گونه، آن جور، آن چنان
  • ائتلاف = همدستی، همپیمانی، همگرایی
  • ابتدا = آغاز، نخست، خاستگاه
  • ابتلا = دچار شدن
  • ابتکار = نوآوری
  • ابداع = نوآوری
  • ابراز احساسات کردن = پرشور بودن، برانگیخته بودن، باانگیزه بودن، به شور آمدن، شورانگیز بودن، باانگیزگی خود را به نمایش درآوردن
  • ابراز امیدواری کرد = آرزو کرد، خواسته خود را گفت، خواسته اش را به زبان آورد، خواست، امید خود را آشکارا گفت، امیدش را با دیگران در میان گذاشت، آرمان خود را نمایان کرد، آرزویش را درمیان نهاد
  • ابراز انزجار کرد = بیزاری خود را به آگاهی رساند، بیزاریش را نمایاند، بیزاری خود را به شنوندگان رساند
  • اِبراز تاسف کرد = اندوه خود را نشان داد، دریغ خود را به زبان آورد، از خود اندوه نشان داد
  • ابراز تمایل کرد = خود را خواهان نشان داد، گرایش خود را به زبان آورد، خواهانی خود را آشکار کرد، خود را دلبسته نمایاند
  • ابطال = تهی سازی، پوچگری، ناکارا کردن
  • ابطال پذیری = تهی ساختنی، تهیسازی پذیر
  • اَبناء بشر = مردمان
  • ابهام = گنگی، پیچیدگی، سربستگی، تیرگی، تاریکی
  • اتحاد = همبستگی
  • اتخاذ = در پیش گرفتن، گرفتن
  • اتفاق = پیشامد، رخداد، رویداد
  • اتفاقی = ناگهانی؛ ناخواسته
  • اتصال = پیوستن، پیوستگی، چسبیدن
  • اتلاف = نابود کردن، از میان بردن، تباه کردن، بیهوده بکار بردن
  • اتهام = گناه بستن، بزهکار خواندن، انگ زدن
  • اَثاث = رخت خانه، بار، بار و بنه
  • اثاث کشی = باربری، باربری خانه
  • اثبات = نشاندهی، نشان دادن؛ استوار کردن
  • اجبار = واداشتن، وادار کردن؛ ناگزیری، ناچاری
  • اجباری = ناخواسته، ناچار، ناگزیر
  • اجتماع (جامعه) = انجمن، گردهمایی، همایش، (همبودگاه، همزیستگاه، توداک)
  • اجتناب ناپذیر = گریز ناپذیر، پرهیز ناپذیر، دوری ناپذیر، پیشگیری ناپذیر
  • اجحاف = زورگویی
  • اجرا = نمایش؛ گردانندگی؛ میزبانی (برنامه سدا و سیما)
  • اجرا کردن = میزبانی کردن (برنامه سدا و سیما)؛ انجام دادن؛ کارگذاشتن
  • اُجرت = دستمزد، مزد، کارمزد، کاربها، کارانه
  • اَجسام = پیکره ها، چیزها (جِ جسم)
  • اجیر = مزدور، مزدبگیر، دست نشانده
  • اجناس = کالاها
  • اِحاطه = آگاهی، چیرگی؛ پیرامونگیری، کرانه گیری
  • احاطه داشتن = آگاه بودن، برتر بودن، چیره بودن
  • احاطه کردن = فراگیری، فراگرفتن، پیرامونگیری
  • احاله کردن = واگذاری
  • احتباس = نگه داشتن
  • احتجاج = گواه آوری
  • احترام = ارج، ارزش، گرامیداشت، بزرگداشت، پاسداشت، ستایش، شکوهیدن
  • احتساب = شمردن، شمارش؛ به شمار آوردن
  • احتضار = مردن، جان دادن، جان باختن
  • احتقان = خفگی
  • احتکار = انباشتن، انبار کردن
  • احتمال = پیش بینی
  • احتمال دادن = پیش بینی کردن، نزدیک دانستن، گمان کردن، پنداشتن، نزدیک دیدن، نزدیک یافتن
  • احتمالاً = شاید، چه بسا، گمان می‌رود، گاس که، گاسم، اینگونه می‌نماید، نزدیک است که
  • احتیاج = نیاز، نیازمندی
  • احتیاط = دور اندیشی، هشیاری
  • اِحداث = ساخت، ساخت و ساز
  • احراز کردن = بدست آوردن، دست یافتن، رسیدن به چیزی
  • احراز مصادیق = شناسایی نمونه ها، دستیابی به نمونه ها
  • احراز هویت = شناسایی
  • احدی = هیچ‌کس
  • احساس = دریافت، گیرایی، بازتاب گیری؛ انگیزش
  • احساس کردن = دریافت کردن، بازتاب گرفتن
  • احساساتی = برانگیخته، پرشور، شوریده
  • احسان = بخشش، نیکوکاری، نیکی، نیکویی
  • اَحشام = دام ها، چارپایان
  • احضار = فراخوان، فراخواندن، خواندن
  • احقاق حق = سزا دادن، دادگری
  • احوال = چگونگی
  • احوالپرسی = پرسه؛ خوشامدگویی
  • احیاء = زنده کردن، زنده سازی، زنده گری؛ نوسازی، بازسازی
  • احیای قلبی-ریوی = زنده سازی دل و شش
  • احیاناً = اگر، چنانچه؛ شاید؛ گاهی، گاه گاهی، گهگاه
  • اخّاذی = تلکه، زورگیری، خفت‌گیری
  • اخذ = دریافت، گرفتن، دریافت کردن
  • اخبار = (از خبر پارسی) شنیدنی‌ها، تازه‌ها، گفتنیها، دانستنیها، پیامها
  • اختتامیه = آیین پایانی، پایانبخش
  • اختراع = نوآوری، نوآفرینی؛ برساخته
  • اختصار = گزیده بودن، گزیدگی، کوتاهی، چکیدگی، فشردگی
  • اختصاص دادن به = پرداختن به، ویژه ساختن برای، ویژه کردن
  • اختصاصی = ویژه
  • اختلاس = دزدی، ربایش، ربودن
  • اختلاط = آمیختگی، درهم آمیزی
  • اختلاط کردن = گپ زدن، گفتگوی خودمانی، درد دل کردن
  • اختلاف = ناسازگاری، جدایی
  • اختلاف فاحش = جدایی آشکار
  • اختلال = نارسایی، آشفتگی، پریشانی
  • اختناق = خفگی؛ تنگنا
  • اختیار = توان؛ گزینه
  • اختیار کردن = گرفتن، برگزیدن
  • اخراج = بیرون کردن، راندن
  • اخیر = گذشته، تازه، تازه گذشته، تازه به پایان رسیده
  • اخیراً = به تازگی، تازگی ها، در گذشته نزدیک، همین چند وخت (وقت) پیش
  • اَدا = به جا آوردن، گزاردن، انجام دادن
  • ادا بازی = گنگ بازی، خاموش بازی، بیصدا بازی ( سِدا)
  • ادا و اطوار = ناز و کرشمه
  • ادا در آوردن = بازی درآوردن، بازیگری
  • اداره = سازمان، ستاد، دیوان؛ سرپرستی، گرداندن، گردانندگی
  • ادرار = پیشاب، میزش، آبگونه
  • ادراک = دریافت، پی بردن، آگاهی، شناخت، دریافتن
  • اَدوار = دوره‌ها
  • ادیان = آیین‌ها
  • اذان = بانگ نماز
  • اذیت = آزار، رنج، گزند
  • ارائه طریق کردن = پیشنهاد کردن
  • ارائه کرد/داد = پیشنهاد کرد، نشان داد، روکرد
  • اراده = خواست، انگیزه، آهنگ
  • ارادی = خودخواسته، دلخواه، برنامه ریزی شده
  • اراذل و اوباش = (اوباش پارسی است) ولگرد ها، هرزه گردها، بیکارگان
  • اراضی = زمینها؛ سرزمینها
  • ارامنه = ارمنیان
  • ارباب = سرور، سالار، مهتر، سرپرست
  • ارباب رجوع = خریداران، خواستاران، درخواست کنندگان
  • اربعین = چلّه
  • ارتباط = پیوند، پیوستگی، وابستگی، بستگی، پیامرسانی
  • ارتفاع = بلندی، بلندا، افراشتگی، فراز
  • ارجاع دادن = بازگرداندن، برگشت دادن
  • ارسال = فرستادن
  • ارسالی = فرستاده، فرستاده شده
  • ارشاد = راهنمایی؛ اندرز، پند
  • ارشد = بزرگتر
  • ارضا کردن = برآوردن، برآورده کردن، خوشنود ساختن
  • ارعاب = ترساندن، هراساندن
  • ارفاق = آسانگیری، چشمپوشی، گذشت
  • اَرقام = شماره ها، شمارگان (جِ رقم)
  • َارکان = پایه‌ها
  • اریکه = تخت (از اورنگ پارسی است)
  • از اوایل = از آغاز
  • از این جهت = از این رو
  • از این حیث = از این سو، از این دیدگاه (چشم انداز)
  • از این زاویه = در این نگاه، از این دیدگاه
  • از این طریق = از این راه
  • از این قبیل = از این دست، از این گونه
  • از آن جمله = از آن میان، همانند، همچون
  • از این نظر = ، از این رو، از این نگر
  • از آن روز به بعد = پس از آن روز
  • از بین بردن = از میان بردن، از میان برداشتن
  • از جانب = از سوی
  • از جمله = از آنگونه، همچنین، از دسته
  • از حیث = از دید، از دیدگاه
  • ازدواج = همسرگیری، زناشویی
  • از طرف دیگر = از سوی دیگر، دیگر آنکه
  • از طریق = از راه
  • از قِبَلِ = از نزدِ، از پیشِ
  • از قدیم = از گذشته، از دیر باز
  • از قضا = از پیشامد روزگار
  • ازاله بکارت = پرده دری، از میان بردن دوشیزگی
  • ازاله نجاست = پاک کردن آلودگی
  • اسائه ادب = گستاخی، بی ادبی
  • اساس = پایه، بنیاد، زیرساخت، شالوده، پی
  • اساساً = از ریشه، از پایه، از بن
  • اساسنامه = بنیادنامه
  • اساسی = بنیادی، بنیادین، پایه ای
  • اساطیر = افسانه ها (جِ اسطوره)
  • اسامی = نام ها (جِ اسم)
  • اسباب = مایه، زمینه؛ رخت خانه، بار، بار و بنه
  • اسباب کشی = باربری خانه، باربری
  • استبداد = خودسری، تک سالاری، خودکامی، خویشکامی، خودکامگی
  • استتار = پنهانکاری
  • استثمار = بهره کشی
  • استحاله = دگرگونی، واژگونگی
  • استحصال = برداشت، فراوَری
  • استحضار = آگاهی
  • استحقاق = شایستگی، سزاواری، برازندگی
  • استحکامات = سنگربندی‌ها، برج و باروها
  • استخاره = بهترین خواهی، نیک جویی
  • استخدام = به کار گرفتن، به کار گماری
  • استخراج = برداشت، بیرون آوری، بیرون کشیدن
  • استدعا می‌کنم = خواهش می‌کنم
  • استدلال = گواه آوری، چرایی گفتن، شوند آوری
  • استراحت = آسودن، لمیدن، دراز کشیدن، خستگی در کردن، خوابیدن
  • استراق سمع = شنود
  • استرداد =بازگردانی، بازپسگیری، بازستانی، بازگرداندن
  • استسقا = سیراب ناپذیری (بیماری)؛ باران خواهی
  • استشهاد = گواهی، گواهی خواهی
  • استصواب = رایزنی خواهی، رهنمودخواهی
  • استطاعت = توانایی، توانگری
  • استطلاع = آگاهی خواهی
  • استعانت = یاری جویی
  • استعمار = آبادی جویی
  • استعفا = کناره‌گیری، کناره جویی، دست کشیدن
  • استعلام = خبرگیری، پرس و جو
  • استعمال = کاربرد، بکارگیری، کاربری، بکار بردن
  • استغاثه = یاری جویی
  • استفاده = کاربرد، بکارگیری، کاربری، بهره‌گیری، سود بردن از، بهره‌برداری، بهره جویی، سود جستن
  • استفاده کردن = به کار بردن، به کار گرفتن، بکارگیری کردن، بهره گیری کردن، بهره بردن، بهره برداری کردن، سود بردن‌، سود جستن، بهره جستن
  • استفتا = دستورخواهی، رهنمودخواهی
  • استفساریه = پرسش، گنگی زدایی، روشنگری خواهی، گزارشخواهی
  • استفهامی = پرسشی
  • استقامت = پایداری، پایمردی
  • استقبال = پیشواز، پیشباز، پذیره، پذیرفتاری
  • استقراء = نمونه نگری، نمونه شماری
  • استقرار = برپایی، جایگیری، استوار شدن
  • استقلال = خودبسندگی، خودگردانی
  • استمداد کردن = یاری خواستن
  • استمرار = پیگیری، دنبال کردن، پیوستگی
  • استمهال = زمانخواهی
  • استناد کردن = گواه آوردن
  • استنباط = برداشت، دریافت، پی بردن
  • استنساخ = رونوشت برداری، نسک برداری، نسخه برداری
  • استنطاق = بازجویی
  • استنکاف = سر باز زدن، خودداری کردن
  • استوانه = ستون، ستون سان، ستونگونه، ستون نما (از ستون پارسی)
  • استهزا = ریشخند، نیشخند، دست انداختن
  • استهلاک = فرسایش، فرسودگی
  • استیجاری = کرایه ای
  • استیصال = درماندگی
  • استیضاح = بازخواست، گزارش خواهی، واپرسی
  • استیفاء = بازپسگیری، بازستانی
  • استیلا = چیرگی، برتری، پیروزی، دستیابی
  • استیناف = بازنگری، واخواست (از ریشه نو پارسی که به باب استفعال برده اند)
  • اسطوره = افسانه
  • اِسقاط کردن = تکه‌پاره کردن، جداسازی، جدا کردن
  • اسکان = خانه دادن، جایگیر کردن، جانشین کردن
  • اسلحه = جنگ‌افزار، رزمه، جنگامه
  • اسلوب = شیوه، راه، روش، روند، رویه، روال
  • اسم = نام؛ نامواژه؛ آوازه
  • اسم آلت = ابزارنام
  • اسم بردن = نام بردن
  • اسم جامد = نامواژه ساده؛ ساده نام
  • اسم جمع = گروه نام
  • اسم خاص = ویژه نام
  • اسم در کردن = شناخته شدن، بنام شدن
  • اسم ذات = نهادنام
  • اسم عام = فراگیرنام
  • اسم مرکب = نامواژه آمیخته/آمیزه/آمیغ؛ آمیغ نام
  • اسم مشتق = نامواژه برگرفته؛ برگرفته نام
  • اسم مصدر = کنش نام
  • اسم معنی = مینونام
  • اسم نویسی = نام نویسی
  • اسم و رسم داشتن = شناخته شدگی، نامداری، ناموری، نامی بودن، بنام بودن، پرآوازگی، نام آشنایی
  • اسماء = نامها (جِ اسم)
  • اسمی = بنام، نامدار، نامی، ناموَر، شناخته شده
  • اُسوه = نمونه (از آسا در پارسی)
  • اسهال = شکم روش، زود گواری، بیش گواری
  • اشاره = یادکرد، نشاندهی
  • اشاعه = گسترش، فراگیری، فراگیر کردن
  • اَشباح = سایه ها (جِ شبح)
  • اِشباع = پر کردن، پرشدن، سیر، سیرشدگی
  • اشباع نشدنی = سیری ناپذیر
  • اشتباه = بیجا، ناروا، نادرست؛ یکی انگاشتن، یکسان گمان کردن ، همسان پنداری؛ بیراهه، لغزش، کجروی، کژراهه
  • اشتراک = همسویی؛ هموندی (برابر با آبونه از وامواژه های فرانسوی) ، انبازش؛ همپوشانی (در ریاضی)؛ همرسانی (شبکه های اجتماعی)
  • اشتعال = آتش گرفتن، سوختن
  • اشتعال زا = آتشزا
  • اشتغال = کار
  • اشتغالزایی = کارآفرینی
  • اشتها = هوس، انگیزه، گرایش
  • اشتهار = آوازه، ناموری، نامداری، بنام بودن
  • اشتیاق = شور، انگیزه، برانگیختگی
  • اَشخاص = کَسان
  • اَشراف = بزرگان
  • اِشراف داشتن = دید داشتن، روی بلندی؛ آگاهی داشتن
  • اشعّه = پرتوها، پرتو
  • اِشغال = جا گرفتن
  • اَشکال = (جِ شکل:) ساختار ، ریخت ، سیما ، نما ، چهره ، رخ ، رخسار ، رخساره
  • اِشکال = خرده گیری؛ سختی، پیچیدگی، چالش، دشواری؛ کاستی، نارسایی، کژی، کجی
  • اَشیا = چیزها (جِ شیء)
  • اصابت = برخورد
  • اصالت = ریشه داری، باخانوادگی، نژادگی
  • اصالت ماهیت = چیستی گرایی
  • اصالت وجود = هستی گرایی
  • اصحاب = یاران، همنشینان، دوستان، همراهان، همدلان، دمسازان، دمخوران (جِ صاحب)
  • اصرار = پافشاری
  • اصطکاک = سایش، ساییدگی، ساییدن
  • اصطلاح = زبانزد؛ کلیدواژه
  • اصغر = کوچکتر
  • اصفهان = اصفاهان = سپاهان
  • اصل = پایه، ریشه، بنیاد، بیخ، بن؛ نژاد، تبار، گوهر
  • اصله = بن ، ریشه ، یک نهال، یک درخت (یکای شمارش درخت)
  • اصلاح کردن = بازنگری کردن،درست کردن، بهسازی، بهینه سازی، بازنگریستن؛ پیرایش کردن، پیراستن
  • اصلاحات = بازنگری
  • اصلاح طلب = بازنگری جو، بازنگری خواه
  • اصلیّت = زادگاه، خاستگاه، تبار، نژاد، تیره، خاندان
  • اصولاً = از ریشه، از پایه، از بن
  • اصیل = بانژاد، باخانواده، خانواده دار، ریشه دار
  • اضافه = فزونی، بیشتر، افزوده
  • اضافه کار = بیشکاری، بیشکار، فزونکاری
  • اضافه کردن = افزایش دادن، افزودن، بیشترکردن، بالا بردن
  • اِضرار = زیان رساندن
  • اضطراب = دلشوره، دلهره، نگرانی، آشفتگی، پریشانی
  • اضطرار = ناچاری، درماندگی، واماندگی، بازماندگی، گرفتاری، گیرکردن، گیرافتادن
  • اطفاء حریق = آتش نشانی، خاموش کردن آتش
  • اطلاع = آگاهی، دانستن، به یاد داشتن
  • اطلاق کردن = گفتن، نامیدن، نام نهادن، نام بردن، نامگذاری
  • اطمینان = آسودگی، دلگرمی، آسوده دلی
  • اِطناب = پرگویی، بیش گویی، زبانفرسایی، زبانبازی
  • اظهار بی اطلاعی کرد = ناآگاهی خود را به زبان آورد؛ خود را ناآگاه نمایاند
  • اظهار عجز کرد = خود را ناتوان نمایاند
  • اظهار نظر کرد = نظر(نگر) خود را گفت، اندیشه اش را گفت، رای گفت
  • اعتبار = ارزش، پشتوانه، ارج، آبرو، جایگاه، نام، پذیرفتگی، شناختگی، استواری ؛ تنخواه، سرمایه، مایه
  • اعتباربخشیدن = ارزش دادن
  • اعتبارنامه = استوارنامه
  • اعتراض = بازخواست، خرده گیری، نکته گیری، وا خواهی، پرخاش، خروش، واخواست، واخواهی
  • اعتصاب = دست از کار کشیدن، ایست کاری
  • اعتقاد = باور، پایبندی، گرایش
  • اعتلا = پیشرفت، بالندگی‌، بهبود، برتری
  • اعتماد = باور، پشتگرمی، دلگرمی
  • اعتماد متقابل = باور دوسویه، همباوری
  • اعتنا نکردن = رویگردانی، روی نکردن
  • اعجاب آور = شگفت انگیز، شگفت آور
  • اِعجاب انگیز = شگفت انگیز
  • اُعجوبه = شگفتی، پدیده
  • اعدام کردن = سر به نیست کردن؛ دار زدن، به دار آویختن
  • اعزام کردن = فرستادن، روانه کردن، گسیل کردن
  • اِعسار = ورشکستگی، بیچارگی، بدبختی
  • اَعصاب = (جِ عصب) پی ها؛ روان
  • اَعصار = (جِ عصر) روزگاران، دوره ها، دوران ها
  • اَعضا = (جِ عضو) اندام ها؛ هموند ها؛ کارمندان، کارکنان
  • اَعضا و جوارح = اندام ها
  • اعضای شورا = هموندان رایزنی
  • اَعقاب = پدران، نیاکان، پیشینیان
  • اعلا = برتر؛ تک
  • اعلام = آگاه کردن، به آگاهی رساندن، آشکار گفتن
  • اعلان = آگهی
  • اعمّ از = دربرگیرنده، دربردارنده، فراگیرنده، فراگیر
  • اَعمال = کارها، کردار، کرده ها، کنش ها
  • اِعمال = به کارگیری، به کار بستن، کاربست
  • اعمال حاکمیت = فرمانروایی
  • اعمال سلیقه = بکارگیری پسند
  • اعمال قدرت = بکارگیری زور، زورگویی
  • اعوان و انصار = یاران، دستیاران، همراهان
  • اعوجاج = کجی
  • اعیاد = جشن ها
  • اغتشاش = آشفتگی؛ شورش
  • اغذیه فروشی = غذافروشی
  • اغفال = فریبکاری، نیرنگ بازی، ازراه به درکردن
  • اغلب = بیشتر، در بیشترِ جاها
  • اغما = بیهوشی
  • اغماض = چشمپوشی، گذشت
  • اغوا کردن = فریب دادن، فریفتن
  • افاده = خودنمایی، خودبینی، خودبرتردانی
  • افاده معنا = رساندن خواسته، رساندن بن مایه
  • اِفاضات = سخن پردازی ها
  • اِفاقه = آگاهی، هوشیاری، بازیابی خرد
  • افتتاح = گشایش
  • افتتاحیه = آیین گشایش، روز بازگشایی
  • افتخار = سرافرازی، سربلندی، بالیدن
  • افترا = دروغ بستن، دروغزنی
  • افتضاح = رسوایی
  • اَفرادی = کسان، آنان
  • اِفراز = بخش کردن زمین، بخشبندی زمین
  • افراط = مرزشکنی، مرزنشناسی، مرزگذرانی، بیشگرایی، مرزدرنوردی
  • افطار = روزه گشایی
  • افق = چشم انداز، دورنما
  • اَفکار = اندیشه ها، انگاشته ها، انگاره ها (جِ فکر)
  • اِفلاس = ورشکستگی، بیچارگی، بدبختی
  • اَقارب = نزدیکان، خویشاوندان، بستگان (جِ اقرب)
  • اِقاله = برهم زدن دوسویه پیمان
  • اقامه = برپایی
  • اقامه دعوا = دادخواهی، دادخواست دادن
  • اقامت = ماندگارشدن، ماندن، زیست، ماندگاری
  • اقامت دائم = ماندگاری همیشگی
  • اقامت موقّت = ماندگاری گذرا/ زمانمند/ زودگذر
  • اقبال = رویکرد، روی آوردن، روی آوری؛ بخت
  • اقتدا کردن = پیروی کردن
  • اقتدار = نیرومندی، توانمندی؛ توانِش
  • اقتصاد = ترازداری؛ میانه روی
  • اقتصادی = ترازمند؛ ترازدارانه
  • اقتضا می کند = نیاز است؛ سزاوار است، شایسته است
  • اقدام کردن = دست به کار شدن، آغاز به کار کردن، دست به کاری زدن
  • اقدامات = کارها
  • اَقساط = (جِ قسط) بدهی ها، بهره ها؛ بهرگانی
  • اَقساطی = بهرگانی
  • اَقسام = گونه ها ، بخش ها (جِ قِسم)
  • اقصا نقاط جهان = سراسر جهان، گوشه گوشه جهان، سرتاسر گیتی
  • اَقلام = (جِ قلم) نمونه ها؛ کالاها
  • اقلیم = آب و هوا، آب و خاک؛ سرزمین
  • اَقماری = پیرامونی، وابسته، ماهواره ای
  • اقناع = پذیراندن، باوراندن
  • اقوام = تیره ها، نژادها، تبارها؛ بستگان، خویشاوندان، خویشان (جِ قوم)
  • اَکابر = بزرگان، بزرگسالان (در کاربردی به آموزش الفبا به بزرگسالان گفته می شود) (جِ اکبر)
  • اکاذیب = دروغها، دروغ پردازیها
  • اکتشاف = یافتن، پیدا کردن، آشکار کردن، یابندگی
  • اکثر = بیشتر
  • اکید = سخت، استوار
  • اکیداً ممنوع = بسختی قدغن
  • الآن = اکنون، اینک، در این دم، در همین هنگام
  • البته = چرا که نه؛ با این همه، گرچه، بیگمان، همانا، هرآینه
  • البسه = پوشاک (جِ لباس)
  • التزام عملی = پایبندی
  • التزامی = وابسته
  • التفات = رویکرد، روی آوری، نگاه کردن، نگریستن
  • التقاطی = آمیخته
  • التماس = خواهش کردن، زاری کردن، لابه کردن
  • الحاق = پیوستن
  • الزام = واداشتن، ناگزیر کردن، بایسته دانستن
  • الزام آور = گریزناپذیر، بایسته، ناگزیر، وادارنده
  • الزامی = بایسته، ناگزیر
  • الصاق = چسباندن، چسبانیدن
  • الصاقی = چسبانده، چسبیده
  • اَلکن = بریده گو، گرفته زبان
  • اِمارت = فرمانداری (از امیر پارسی برابرِ نامیرا)
  • اَماره = نشانه
  • اماکن = (جِ امکنه: جِ مکان) جاها، جای ها
  • امان = آسایش، آسودگی؛ پناه
  • امانت = سپارش
  • امانتدار = سپارش پذیر، سپاردنی
  • امانی = گرویی، سپرده
  • امتثالِ امر = فرمانبری
  • امتحان = آزمون، پرسشنامه، آزمایش
  • امتحان دادن = آزمون دادن
  • امتحان کردن = آزمایش کردن، آزمودن
  • امتداد = راستا، دنباله؛ کشش، کشیدگی، پیوستگی
  • امتداد پیدا کردن = دراز شدن، دنباله دار شدن
  • امتداد دادن = کشیدن، کشانیدن
  • امتزاج = آمیختگی
  • امتناع کردن = خودداری از، سر باز زدن
  • امتنان = سپاسگزاری
  • امتیاز = برتری
  • اَمثال = (جِ مثل) نمونه ها
  • اِمحاء = نابودی، نابود کردن
  • امداد = یاری، دستگیری، یاوری
  • امدادگر = یاور، یاریگر، یاری رسان
  • امداد و نجات = یاری و رهایی بخشی
  • امداد غیبی = یاری آسمانی
  • امر = (جمع: اوامر) فرمان، دستور؛ (جمع: امور) کار، چیز، نکته
  • امر و نهی کردن = بکن نکن کردن، دستور دادن
  • امرار معاش = گذران زندگی
  • امریه = فرمان، دستور نامه
  • امساک = پرهیز
  • امضا = مُهر زنی، مهر زدن، پذیرش؛ پیمان پذیری
  • اَمعا و احشا = دل و روده
  • امکان = گزینه
  • امکانپذیر = شدنی، دست یافتنی، در دسترس
  • امکان داشتن = شدنی بودن، دست یافتنی بودن، دردسترس بودن
  • امکانات = زیرساخت ها؛ داشته ها؛ گزینه ها
  • امکنه = (جِ مکان) جاها
  • املا = درست نویسی
  • امن = آسوده، در پناه
  • امنیت = آسایش، آسودگی
  • امیر = (در بن پارسی است)فرماندار، سرکرده، سردمدار، سالار، سرور، فرمانده
  • انبساط = گسترش، باز شدگی، بزرگ شدن
  • انبساط خاطر = شادی، شادابی، شادمانی، سرخوشی
  • انتحار = خودکشی
  • انتحاری = مرگجویانه، مرگخواهانه
  • انتخاب = گزینه، پسند
  • انتخاب کردن= پسندیدن، برداشتن، گزینش کردن، برگزیدن
  • انتزاع = اندیشیدن، جداسازی، برگرفتن، برگیری، فروکاست، آهنجش، انگارش، انگاشت، برگرفت، پردازش، نمادسازی، نماد پردازی، نمودپردازی
  • انتزاعی = نمادین، برگرفته، مینوی، انگاشته، اندیشیده، آهنجیده، جداساخته، فروکاسته، چکیده، گزیده
  • انتشار = پراکنش، گستردن، چاپ
  • انتظار = (از نظر = نگر پارسی) چشمداشت؛ چشم به راه بودن؛ پیش بینی
  • انتظامات = نگهبانی
  • انتظامی (نیروی) = شهربانی
  • انتقاد = خرده گیری؛ سنجشگری
  • انتقال = جابجایی
  • انجماد = یخزدگی، یخ زدن، یخ بستن، افسردگی (کاربرد کهن)
  • انحصار = تکروی
  • انحطاط = تباهی، فروپاشی، واپاشی
  • انحلال = فروپاشی، پایاندهی، پایان بخشی
  • انزجار = بیزاری
  • انزوا = گوشه گیری، گوشه نشینی، کناره گیری
  • انسان = مردم
  • انسداد = بستگی، بسته بودن، بسته شدن
  • انسدادی = بستواجی (زبانشناسی)
  • انشا = نوشتار، نگارش
  • انشقاق = شکاف، جدایی
  • انصاف = دادگری
  • انضمام = پیوست، پیوستن، چسبیدن
  • انضمامی = (در برابرِ انتزاعی:) دست یافتنی، در دسترس
  • انعطاف = نرمش، خمش
  • انعطاف پذیر = نرمش پذیر
  • انفرادی = تکی
  • انفصال = جدایی، دوری
  • انفصال از خدمت = بی بهرگی از کارمندی
  • انفعال = کنش پذیری
  • انقباض = گرفتگی
  • انقضا = پایان، سررسید
  • انقطاع = بریدگی
  • انقلاب = دگرگونی، شورش، زیر و رو شدن
  • انقیاد = فرمانبری، سرسپردگی
  • انکار کردن = نپذیرفتن
  • انکسار = شکست
  • انهدام = نابودی
  • اواخر = در پایان
  • اَوان = آغاز
  • اوایل = در آغاز
  • اوج = (از اوگ پارسی) فراز، افراز، بالا، بلندی، بلندا
  • اوجگیری = بالا رفتن، بلند شدن، برخاستن
  • اوّل = نخست، یکم
  • اهتزاز = افراشتگی، برافراشتن
  • اهتمام داشتن = گرامی داشتن
  • اهداء = پیشکش کردن
  • اهداف = آماج، انگیزه‌ها، خواسته‌ها
  • اهالی = باشندگان، بومیان
  • اهل = کسان؛ باشنده؛ بستگان، خویشاوندان
  • اهل و عیال = خانواده
  • اهلی = رام، رام شده، رام شدنی؛ دام
  • اهلیت = شایستگی
  • اهمّ اخبار = برجسته ترین خبرها
  • اهمّ و مهم کردن = رده بندی کردن
  • اهمال کردن = کوتاهی کردن، سستی، تنبلی
  • اهمیت = ارزشمندی، بزرگی، ارزش، ارزندگی، جایگاه، نقش (نخش)، ارج
  • ایاب و ذهاب = رفت و آمد، آمد و شد
  • ایادی = مزدوران، دست نشاندگان
  • ایّام = روزگار، دوران، دوره، روزها
  • ایثار = ازخودگذشتگی، جان بازی، گذشت، ازجان گذشتگی، خودفراموشی
  • ایجاز = گزیده گویی، گزین گویی، کم سخنی، کوتاه گویی، سنجیده گویی، فشرده نویسی، چکیده گویی
  • ایذایی = آزاردهنده؛ گیج کننده، گمراه کننده
  • ایفا کردن = بازی کردن
  • ایما و اشاره = زبانِ بی زبانی
  • ایمن = آسوده
  • ایمنی = آسودگی، کارکرد درست
  • این طور = این چنین، این گونه، این جور، این سان، به این روش، به این شیوه، بدین روال، به این روند، به این رویه، از این دست،
  • ایهام = دوپهلو بودن، گمان، گمان افکنی، پندار، پنداشت

بویرایش

  • با این وجود = با این همه، با همه اینها
  • با این وضع = این گونه، ای چنین، این جوری
  • با این اوضاع و احوال = این جوری، این چنین، بدین گونه، بدین سان، با این روند، به این شیوه، با این روش، به این روال
  • با این حال = با این همه، با همه اینها
  • با شرکتِ = با هموندیِ، با همکاریِ، به همراهِ
  • با وجود اینکه = با اینکه، با همه اینکه
  • باتقوا = پارسا ، پرهیزکار ، خویشتندار
  • باجناغ = همریش
  • بارز = آشکار ، پدیدار ، پیدا ، نمایان ، هویدا
  • باسلیقه = خوش پسند
  • باشهامت = نترس، دلیر، دلاور
  • باطنی = درونی
  • باعث = مایه، سرچشمه، برانگیزنده
  • باقی = ماندگار، مانده؛ ماندنی
  • باقیمانده = پیمانه ( ریاضی) ، به جا مانده، بازمانده ، برجای مانده
  • باکره = ( از پاکیزه پارسی) ناکام ، دوشیزه ، نسوده ، دست نخورده
  • باکفایت = شایسته، برازنده، توانا، برازا
  • بالاخره = سرانجام، در پایان
  • بالاخص = بویژه
  • بالعکس = وارونه ، واژگونه
  • بالقوه = نهانی ، اندوخته ، پنهانی ، خفته ، خاموش
  • بالغ = پخته ، رسیده
  • بالغ بر = نزدیک به؛ بیش از
  • باوجود = توانمند، کاردان
  • بحبوحه = هنگامه ، گیرودار ، گرماگرم
  • بحث و تبادل نظر = گفتگو ، بگو مگو ، گفت و شنود
  • بخیل = بدخواه ، تنگچشم ، رشک بر ، آزمند
  • بدعت = نوآوری
  • بدن = تن ، پیکر ، کالبد ، اندام ، تنه
  • بدو = آغاز
  • بدوِ ورود = آغاز آمدن
  • بدون = بی
  • بدون استثنا = همیشه، همواره
  • بدون دلیل = بیهوده؛ بی انگیزه؛ ناگهانی
  • بدون شک = بیگمان
  • بدون فوت وقت = بی درنگ ، زود
  • بدیل = همتا
  • بدین طریق = بدین روش ، از این راه
  • بذله گو = شوخ
  • برّاق = درخشنده ، درخشان
  • بر عکس = وارونه ، واژگونه ، باژگونه
  • بر علیه = به زیان؛ در برابر، رویاروی، رودرروی
  • بر عهده = بر دوش، به گردن
  • برق آسا = تندر آسا، شتابان
  • بر مبنای = بر پایه
  • برودتی = سرمایشی
  • برهه تاریخی = برش زمانی، دوران تاریخی
  • بسهولت = بسادگی ، بآسانی
  • بشارت = مژده
  • بشاش = خندان ، خنده‌رو ، گشاده‌رو
  • بشر = مردم
  • بشریت = مردم واری ، مردم گونگی ، مردم سانی ، مردمان
  • بصیرت = بینش
  • بضاعت = توان، داشته‌، دارایی، توانایی
  • بَعد = پس ، سپس ، آینده ، آنگاه
  • بُعد = سویگان ؛ دوری
  • بعدازظهر = پس از نیمروز
  • بعضاً = گاهی
  • بعضی = برخی ، پاره ای ، گروهی ، شماری ، کمی ، اندکی ، چند، دسته ای
  • بعضی مواقع = گاهی ، زمانی ، گهگاه
  • بلا = پیشامد ناگوار؛ گرفتاری، سختی
  • بلاتکلیف = بی برنامه ، سرگردان
  • بلاد = سرزمینها ، کشورها
  • بلاغت = شیوایی ، رسایی ، گویایی
  • بلافاصله = زود ، بی درنگ ، درجا ، در دَم
  • بلامنازع = بی هماورد
  • بنا بر = بر پایه
  • بنابراین = پس، چون
  • بنا به گزارش = به گزارش، بر پایه گزارش
  • بنا به تشخیصِ = بر پایه شناساییِ، به رایِ
  • بنا به مورد = در جای خود، بجای خود، بر پایه نمونه
  • بنیان = بنیاد ، پی ، شالوده ، پایه
  • بنیانگذار = بنیادگذار ، پایه‌گذار
  • به اتفاق = با هم، با یکدیگر، همراه، همراه هم
  • به اتمام رساندن = به پایان رساندن، به پایان بردن، به انجام رساندن، به فرجام رساندن
  • به احتمال زیاد = به برآورد بالا، به گمان بسیار ، به نزدیکی
  • به احتمال قریب به یقین= به گمان نزدیک به باور
  • به اشتراک گذاشتن = همرسانی
  • به این ترتیب = بدین سان ، این گونه ، بدین روی، این جوری، به این روش، به این شیوه
  • به تدریج = کم‌کم ، بآهستگی ، گام به گام
  • به ترتیب = یکی پس از دیگری، یک به یک، یکایک، تک تک
  • به تفصیل = به گستردگی ، با همه ریزه کاریها ، ریز به ریز
  • به تفکیک = جداگانه
  • به حق = به سزا ، روا
  • به خاطرِ = برای ، از روی، از سر
  • به خصوص = به ویژه
  • به دلیلِ = برایِ، از روی، از سر
  • به زحمت = به سختی، به دشواری
  • به زعم من = به گمان من؛ به باور من
  • به سبب = برای، از سرِ، از روی
  • به سرعت = باشتاب ، به تندی ، زود ، شتابان
  • به شوق آمدن = شور گرفتن
  • به صِرفِ اینکه = تنها برای اینکه
  • به صَرفه = باندازه
  • به‌ طور قطع = بیگمان ، بی برو برگرد
  • به ظن من = به گمانم
  • به عبارتی = به گفته‌ای ، به سخنی
  • به علاوه = همچنین ، نیز ، افزون بر این ، همراه با
  • به علتِ = برای، از سر، از روی
  • به عمد = آگاهانه
  • به عنوانِ = با نام، در جایگاه، همچون
  • به غیر از اینکه = جدا از اینکه ، جز اینکه
  • به قیمت = ارزنده
  • به قولِ معروف = به گفته پرآوازه
  • به مثابه = همچون ، در جایگاه ، همانند ، در نقش (نخش)
  • به مجرد اینکه = همین که؛ درست پس از اینکه؛ تنها با اینکه
  • به مخاطره انداختن = بی گدار به آب زدن، در آستانه گزند نهادن، به آسیب نزدیک کردن
  • به مصاف رفتن = رویارو شدن، به جنگ روانه شدن، راهی نبرد شدن، به آوردگاه رفتن، ، به کارزار رفتن، به رزمگاه رفتن
  • به منزله ی = همچون، در جایگاه، همانند، به مانند
  • به منظورِ = برای؛ به انگیزه
  • به موازاتِ = در راستای ، همسو با
  • به نحوِ = به گونه ، به روش ، به شیوه
  • به هر ترتیب = به هر روی
  • به هر جهت = به هر روی
  • به هر حال = به هر روی
  • به هر صورت = به هر روی
  • به همین خاطر = از این رو
  • به همین دلیل = از این روی ، از همین روی
  • به هیچ عنوان = به هیچ روی ، هرگز، هیچ گاه
  • به هیچ وجه = هرگز، به هیچ روی، هیچ گاه
  • به واقع = به راستی
  • به وجد آمدن = شور گرفتن، برانگیخته شدن، شیدایی
  • به وجد آوردن = به شور آوردن ، برانگیختن
  • به وجود آوردن = پدیدآوردن ، هست کردن ، آفریدن
  • بیان = (از ریشه پیام) گفتار، گفتن، بازگو
  • بی استعداد = ناشایست، ناتوان
  • بی اعتمادی = ناباوری
  • بی تفاوت = (واژه نادرست گرته برداری شده از انگلیسی برابر با indifferent) بی واکنش، بی انگیزه، سست، بی رگ، یکسان انگار، بی داوری، بی مهر، نَیَنگیخته (:ناانگیخته)
  • بی تکلّف = ساده، بی پیرایه
  • بی حال = بی انگیزه، افسرده، سست
  • بی حس کردن = بی واکنش کردن، ناگیرا کردن
  • بی حساب وکتاب = بی اندازه
  • بی جهت = بیخود، بیجا، بیهوده، نابجا
  • بی غرض = بی چشمداشت، بی خواسته، پاکدل، یکدل
  • بی معطلی = بی درنگ، در دم، همانجا، هماندم، همان هنگام، همان گاه
  • بی ملاحظه = نسنجیده، سر به هوا، نیندیشیده
  • بی منظور = بی خواسته، بی چشمداشت، یکدل، پاکدل
  • بی واسطه = سرراست، بی میانجی، بی میانگی، یکراست
  • بی وجدان = نابکار، بدکردار، کج اندیش، بدکار، بداندیش، خدانشناس
  • بی وجود = ناتوان، سست مایه، بدردنخور
  • بین = میان، میانه

پویرایش

  • پسا تحریم = پسا نارواداری
  • پیشخدمت = پیشکار، دستیار؛ میزبان
  • پیش شرط = پیش نیاز، پیش زمینه
  • پیشقدم = پیشگام ( قدم از گام پارسی)
  • پیشقدم شدن = پیشدستی کردن، پیشگامی
  • پیشکسوت = پیشگام؛ پیشرو

تویرایش

  • تأثیر = کارایی، بازتاب، کارآمدی، کارکرد
  • تاریخ = گذشته، پیشینه، سرگذشت
  • تأسیس = بنیاد گذاری، پایه ریزی، پایه گذاری، شالوده ریزی، پی ریزی، راه اندازی
  • تأکید = پافشاری
  • تأمین = فراهم کردن، فراهم آوردن، فراهم ساختن
  • تبادل = جابجایی، داد و ستد
  • تبانی = (بن واژه ساختگی در پارسی) همدستی، زد و بند
  • تبرئه کردن = بیگناه نشان دادن، بیگناه دانستن، بیگناه خواندن
  • تبریک = شادباش
  • تبسم = لبخند
  • تبعیض = برتری بیجا
  • تبعیت = پیروی
  • تثبیت = پابرجا کردن ، ماندگار کردن، استوار کردن، ریشه دواندن، ریشه دوانی
  • تجاوز = مرزنشناسی، مرزنوردی، مرزگذرانی، پرده دری
  • تجدید نظر = بازنگری، بازبینی
  • تجربه = پختگی، آزموده، آزمودگی، آزمون
  • تجرید = اندیشیدن، انگاره پردازی، انگاره سازی
  • تجزیه = جداسازی
  • تجسّم = انگارش، پیکره انگاری، کالبد انگاری، کالبد اندیشی
  • تجمیع = یکپارچه سازی
  • تحت تاثیرِ = برگرفته از، برانگیخته از، بازتاب گرفته از، زیر بازتابِ؛ بدنبالِ، در پیِ، با دنباله روی از، با پیروی از
  • تحت پوشش = زیر پوشش
  • تحت پوشش قرار دادن = زیر پوشش داشتن، دربرگیرنده بودن، دربرگرفتن، فراگیر بودن، فراگرفتن
  • تحت حاکمیت = زیر فرمان، با فرمانبری از، با پیروی از
  • تحت حمایت = زیر پر و بال، با پشتوانه، با پشتیبانی
  • تحت عمل جراحی قرارگرفتن = کارد پزشکی شدن
  • تحت فرماندهی = فرمانبردار، فرمانبر
  • تحت فشار قرار دادن = فشار آوردن
  • تحت لوای = زیر پرچم
  • تحرک = جابجایی
  • تحرّکات نظامی = جابجاییهای رزمی
  • تحریف = دستکاری، دروغ پردازی
  • تحریک = برانگیختن
  • تحریک آمیز = برانگیزنده
  • تحریک پذیری = انگیزش پذیری
  • تحسین = ستایش
  • تحسین برانگیز = ستودنی
  • تحسین شده = ستوده
  • تحسین کردن = ستودن
  • تحصّل گرایی = آزمون گرایی
  • تحصّن = بست نشینی
  • تحصیل = آموزش؛ بدست آوری، بدست آوردن
  • تحصیلکرده = دانش آموخته، آموزش دیده
  • تحفه = رهاورد
  • تحقّق = پیدایش، روی دادن، رخ دادن
  • تحقیق = ، بررسی، پژوهش، کندوکاو، کاوش، پیگیری، بازجویی
  • تحقیق کردن = کاویدن، بازجویی کردن، پژوهیدن، پی گرفتن، بررسیدن، بررسی کردن، دنبال کردن
  • تحقیر = کوچک کردن، خوار شمردن
  • تحکیم = استوار کردن
  • تحلیف = سوگند خوردن
  • تحلیل = واکاوی، بررسی، برگشایی
  • تحمّل = بردباری، شکیبایی، تاب آوری
  • تحمیل = زورگویی
  • تحوّل = دگرگونی، جایگزینی
  • تحویل = دادن، واگذاری، رساندن
  • تخصّص = توانایی، کارشناسی، کاردانی، ویژه کاری، کارآزمودگی
  • تخطئه = نادرست خواندن، گمراه انگاری، کجرو انگاری، گمراه خواندن، گمراه پنداری، نادرست پنداری
  • تخطّی = سرپیچی، روگردانی، مرز نشناسی
  • تخفیف = کاهش، سبک کردن؛ کاهش بها، بهاکاست
  • تخلّف = (ج:تخلفات) نافرمانی، سرپیچی، سرکشی
  • تخلیه = تهی سازی، پاکسازی
  • تخمیر = ترشیدگی، ترشاندن
  • تخیّل = پندار
  • تخمین = برآورد، گمانه زنی
  • تذکّر = یادآوری
  • تربت = خاک
  • تربیت = پرورش، آموزش
  • ترتیب = سامان، آرایش، آرایه
  • ترجیح دادن = برتر دانستن
  • تردید = دودلی
  • ترسیب = ته نشین کردن
  • ترسیم = کشیدن، نگاشتن
  • ترغیب = برانگیختن، به شور آوردن، انگیزه بخشی
  • ترفیع = پیشرفت (سازمانی) ، پایه آوری ، رده گیری
  • ترکیب = آمیزه؛ آمیزش
  • ترویج = (از ریشه پارسی رواک) گسترش
  • تزئین = آذین بندی، زیباسازی
  • تسامح = رواداری
  • تساوی = برابری، همسنگی
  • تساهل = آسانگیری
  • تسخیر = گرفتن، چیرگی، بدست گرفتن، بدست آوردن
  • تسطیح = هموارسازی
  • تسکین = آرام کردن، آرامش بخشی، آرام بخشی
  • تسویه = برابرسازی، یکسان سازی، سر به سر کردن
  • تسهیلات = وام
  • تشابه = همانندی، همسانی
  • تشخیص = شناسایی، شناخت، بازشناسی، شناختن
  • تشرُّف = به پیشگاه رسیدن، آستان بوسی
  • تشریفات = آیین
  • تشکُّل = گروه، انجمن
  • تشکیل = ساختن، پایه‌ریزی، بنیادگذاری
  • تشکیلات = سازمان
  • تشکیل دهنده = سازنده
  • تشنّج = سراسیمگی؛ مغزپریشی
  • تشویش اذهان عمومی = برانگیختن مردم، برآشفتن همگان
  • تشویق = آفرین گویی، ستایش، شور آفرینی
  • تصاحب = گرفتن، دستیابی، بدست‌گیری، از آن خود کردن
  • تصرّف = دستیابی، بدست‌گیری، دستکاری؛ از آنِ خود کردن
  • تصفیه = پالایش، پاکسازی
  • تصمیم = آهنگ کردن، برنامه‌ریزی
  • تصنعی = ساختگی
  • تصوّر = انگاره
  • تصوّر کردن = انگاشتن، اندیشیدن، اندیشه نگاری، اندیشه نگری
  • تصویر (جمع: تصاویر) = نگاره
  • تصویر برداری = نگاره برداری
  • تضارب آرا = گفتاورد، هم اندیشی، گفتمان
  • تضامنی = هم بهره
  • تضعیف = ناتوان سازی
  • تضعیف روحیه = روانکاهی
  • تعامل = هم کنشی
  • تعبیر = برداشت، گزاره، گزارش، برگردان
  • تعبیر خواب = خوابگزاری
  • تعرفه گمرکی = باج بها، نرخ باج
  • تعریض معابر = پهن کردن گذرگاه ها
  • تعریف = شناساندن، شناسه، بازشناسی، بازگویی، برشماری، کرانگیری، مرزگیری؛ ستایش، ستودن
  • تعطیل = از کار اندازی ، بستن
  • تعظیم = گرامیداشت
  • تعقیب = پیگیری، دنبال کردن، پیگرد
  • تعلیم = آموزش
  • تعمیر = بازسازی، نوسازی، بهسازی، بهینه سازی
  • تعمیم = فراگیر سازی، گسترش، همگانی سازی، سراسرسازی
  • تعمیق = ژرف سازی
  • تعویض = جابجایی
  • تعویق = درنگ؛ دیرکرد، به آینده سپاری
  • تفاضل = کاهش
  • تفاوت = جدایی، دوری، دیگرگونی، دگرگونگی،شکاف
  • تفتیش = بازرسی
  • تفتیش عقاید = باورپرسی
  • تفرّجگاه = گردشگاه
  • تفریح = سرگرمی
  • تفسیر = برداشت، روشنگری، گزارش، پرده برداری
  • تفقد = دلجویی
  • تفکیک = جداسازی
  • تفنن = سرگرمی (از ریشه فن و فند پارسی)
  • تقابل = رویارویی
  • تقاطع = چهارراه یا سه راهی؛ برخوردگاه
  • تقبیح = زشت خواندن یا دانستن
  • تقدم = پیشگامی، پیشرو بودن
  • تقدیر = سرنوشت، پیشانی نوشت
  • تقریباً = نزدیک، نزدیک به، تا اندازه ای، تا جایی
  • تقسیم = بخش‌بندی، بخش کردن، پراکنش، پراکندن
  • تقلیل = کاهش، کاستن
  • تقلیل گرایی = کاهشگرایی
  • تقنین = آیین گذاری
  • تقویم = سالنامه، گاهنامه؛ گاهشمار؛ اندازه گیری، ارزیابی
  • تکامل = پیشرفت؛ فرگشت؛ رسایی، رسا شدن
  • تکثیر = انبوهسازی
  • تکدّی = گدایی (از کدا: عربی شده گدا)
  • تکدّی گری = گداپیشگی
  • تکذیب = دروغ شمردن
  • تکرار = چندبارگی، دوبارگی
  • تکراری = چندباره، دوباره
  • تکرّر = چندبارگی
  • تکریم ارباب رجوع = گرامیداشت خریدار و فروشنده، بزرگداشت خریدار و فروشنده
  • تکلیف = خویشکاری
  • تکلیف تعیین کردن = برنامه ریزی؛ گماشتن
  • تکمیل = به پایان رسانی
  • تلاطم = آشفتگی ، آشوب ، پریشانی
  • تلفظ = به زبان آوری ، گویش ، واج گویی ، آواگویی واژه
  • تلفیقی = آمیزشی، آمیخته
  • تلقین = خود باوراندن
  • تمام = همه، همگی
  • تمام کننده = پایان بخش، پایانی
  • تمایز = جدایی، دوری، دگرگونگی، دگرسانی
  • تمجید = ستایش
  • تمدد اعصاب = خستگی در کردن، آرمیدن، آرام گرفتن
  • تمدن = شهریگری، شهرنشینی، شهرگرایی
  • تمدید = زماندهی
  • تمرکز = همسویی، همگرایی؛ هسته گرایی
  • تمرین = ورز، تلاش، پشتکار، کوشش
  • تمساح = سوسمار
  • تمکین = فرمانبری، فرمانپذیری
  • تمهیدات = آمادگیها، آماده سازیها، زمینه سازیها
  • تناسب = هماهنگی، فراخور بودن، در خور بودن، به اندازه بودن، برازندگی، شایستگی
  • تناسلی = باروری، زادوری، زادآوری
  • تناوب = پیاپی بودن، پشت سرهم بودن
  • تنفیذ سِمَت = گماشتن، گمارش
  • تنظیم = ساماندهی، سامان بخشی، درست کردن، بهینه‌سازی، آراستن، ویراستن، سازماندهی
  • توافق = سازش، سازواره، هم رایی، همداستانی
  • توازن = هم سنگی، هماهنگی، برابری
  • توآم = همراه، باهم؛ همزاد
  • توبیخ = سرزنش، بازخواست
  • توجّه = رویکرد، نگاه، روی آوردن؛ رسیدگی
  • توجیه = روشنگری، دستاویزآوری، ریشه یابی، شوندآوری
  • توسّطِ = از سویِ، بدستِ، با، به میانگی، به میانجی، به میانجیگری، به یاریِ، به کمک
  • توسّل به = کمک گرفتن از، یاری خواستن، میانجی خواهی
  • توصیه = پند، سفارش، راهنمایی، رهنمود، اندرز
  • توضیح = روشنگری، بازگویی، واگویه، بازگفت
  • توقف = ایست، ایستادن، پیشگیری، بازداشتن
  • توقف تولید = پیشگیری از ساخت
  • توکیل = سپردن
  • تولید = ساخت، ساخت و ساز
  • تولیدکننده = سازنده
  • تهاتر = کالا به کالا، پایاپای؛ سر به سر
  • تهاجم = یورش
  • تهدید = ترساندن
  • تهمت = دروغزنی، بدنام کردن، دروغ بستن
  • تهنیت = شادباش
  • تهویه = هواساز؛ هوادهی
  • تهیه = فراهم آوردن، آماده‌سازی، آمایش
  • تهیه غذا = خوراک پزی
  • تهیه کننده = فراهم گر، فراهم کننده

ثویرایش

  • ثانوی = دومی
  • ثانویه = دومی
  • ثانیاً = دوم اینکه، دودیگر
  • ثانیه = (دمک)
  • ثبات = پایداری، ایستایی، ایستادگی، استواری
  • ثبت = یادداشت؛ شناسه نویسی
  • ثبت نام = نام نویسی
  • ثبت احوال = شناسنامه نویسی
  • ثبت اسناد = شناسه نویسی دارایی، پیمان نامه نویسی
  • ثبت املاک = شناسه نویسی زمین
  • ثبوت = پایداری؛ نشاندهی
  • ثقل = سنگینی
  • ثقیل = سنگین
  • ثنا = ستایش
  • ثنویت = دوگانه انگاری، دوگانه گرایی، دوگانه پرستی

جویرایش

  • جادّه = راه، بزرگراه، شاهراه
  • جادّه مواصلاتی = راه رفت و آمد
  • جاذب = گیرنده، کشنده
  • جاذب رطوبت = نمگیر
  • جاذبه = گرانش؛ کشش، گیرایی
  • جاسوس = خبرچین
  • جاعل = سازنده
  • جالب = گیرا
  • جامع = فراگیر، دربرگیرنده؛ چند سویه؛ همه سونگر
  • جامعه = همبودگاه، توداک، همزیستگاه؛ انجمن
  • جامه عمل پوشیدن = کاربردی شدن، به کار رفتن
  • جانب = سو، پهلو، کناره
  • جانبدارانه = هوادارانه، سوگیرانه
  • جانبداری = هواداری، پشتیبانی، سوگیری
  • جانبگیری = هواداری، پشتیبانی، سوگیری
  • جانی = بزهکار، تبهکار (جُناح: گناه در پارسی)
  • جاعل = برسازنده، برساز
  • جایز = روا، درست
  • جایزه = پاداش
  • جبر = زور
  • جبران کردن = تاوان دادن، بازپرداختن، برگرداندن
  • جبهه = پیشانی، نما؛ میدان جنگ، آوردگاه، رزمگاه، کارزار
  • جبین = پیشانی
  • جدار = دیوار
  • جدال = درگیری، کشاکش، کشمکش، ستیزه
  • جدل = ستیزه گری، بگومگو، کشمکش
  • جدول = زیگ، زیج
  • جدید = نو، تازه، نوین
  • جدّی = سختگیر
  • جدّیّت = سختگیری؛ سختکوشی
  • جذّاب = گیرا
  • جذابیّت = گیرایی
  • جُذام = خوره
  • جذر = ریشه (ریاضی)
  • جرات = بیباکی، دلیری، نترس بودن؛ یارا، توانش
  • جرّاح = کاردپزشک
  • جراحی = کاردپزشکی
  • جراحت = زخم، آسیب دیدگی، بریدگی
  • جراید = روزنامه ها (جِ جریده)
  • جراید کثیرالانتشار = روزنامه های پرشمارگان
  • جُرم = بزهکاری، گناه، بزه، لغزش
  • جِرم = چگالی، ماده، توده، لرد، زنگ، درد
  • جریان = روند، روایی، گردش، روان بودن، گذران، ریزش
  • جریمه = تاوان
  • جزء = بخش، بند، پاره، لَخت
  • جزئی = کم، اندک، خرد، کوچک، ناچیز، ریز
  • جزئیات = ریزه کاری ها، ریزگان
  • جزا = کیفر، سزا
  • جزایی = کیفری
  • جزر = فرونشینی، فروکش، واکش، اُفتاب، فروکشند
  • جزر و مد = کش و واکش، اُفتاب و خیزاب، فروکشند و کشند
  • جزع و فزع کردن = بیتابی و ناآرامی کردن، فغان و شیون و ناله کردن
  • جزیره = (از پهلویِ گزیرک، گزیره) آبخوست
  • جسارت = گستاخی، بی پروایی، بی ادبی
  • جسم = پیکر، تن، تنه، اندام، کالبد؛ توده
  • جسور = گستاخ، بی پروا
  • جعبه = بسته؛ گنجه
  • جعل = برساختن، برساخت
  • جعلی = ساختگی، برساخته
  • جفا = ستم، ستمگری، ستمکاری
  • جفاکار = ستمگر، ستمکار، ستم پیشه
  • جلا = درخشندگی، پرداخت، زنگارزدایی، تابش
  • جلا دادن = پرداخت کردن، پرداختن، درخشان کردن، تابنده کردن، پاکیزه کردن، زنگار زدودن
  • جلّاد = کشتارگر
  • جلال = شکوه، بزرگی
  • جلای وطن = رها کردن میهن، واگذاشتن کشور، کوچ فرامرزی، کوچ برون مرزی، کوچ به سرزمین بیگانه
  • جلب = دستگیری، بازداشت
  • جلب توجه = گیرایی، چشمگیری
  • جَلد = تند، زود، به شتاب
  • جِلد = پوشینه (کتاب)؛ پوست (مردمان)
  • جلسات = نشست ها، انجمن ها، همایش ها، هم اندیشی ها، گردهمایی ها (جِ جلسه)
  • جلوس کردن = به تخت نشستن
  • جماد = بیجان
  • جمّاز = شتر تندرو، تیزپا
  • جمال = زیبایی
  • جماعت = گروه، دسته
  • جمع = افزودن، گردآوری، گردآیه، گروه، دسته
  • جمع بندی = برآیند، بازده، برآیندگیری، بازده گیری
  • جمعاً = همه، همگی روی هم، با هم، رویهمرفته، همگی باهم، گروهی، دسته ای
  • جمعیّت = گروه، آمار، شمار، دسته، انجمن، جرگه، توده، انبوه
  • جمیعاً = همه، همگی، روی هم، با هم، رویهمرفته، همگی باهم، گروهی، دسته ای
  • جمله = گزاره، گفته، فراز؛ همه، همگی
  • جملگی = همگی
  • جمود = خشکی، سفتی، سختی
  • جمهوری = مردمگرایی، مردمگروی، مردمپایه، مردمخواست (ج:جماهیر)
  • جن = دیو، پری
  • جناب = سرکار، سرور، مهتر؛ پیشگاه، آستان
  • جِناح = سو، پهلو، کناره؛ شاخه، گروه، گرایش (سیاسی/کشورداری) (از گَناه پارسی)
  • جناح بندی = گروه بندی (سیاسی)
  • جنازه = پیکر، مرده، پیکر بیجان، کالبد
  • جنایت = تبهکاری، بزهکاری (از ریشه جُناح: از گناه در پارسی)
  • جنایی = کیفری (از ریشه گناه در پارسی)
  • جنس = کالا؛ گینه؛ ژاد (زنانگی و مردانگی)
  • جنسیت = ژاد (نرینگی و مادینگی)
  • جنوب = نیمروز
  • جنون = دیوانگی
  • جنین = رویان
  • جواب = پاسخ
  • جوار = همسایگی، کنار، پهلویِ
  • جوارح = اندام ها (جِ جارحه)
  • جواز = پروانه، روادید
  • جوال = (عربی شده گوال) بارجامه، باردان، گونی، کیسه بزرگ
  • جوانب امر = زیر و زبر کار (جوانب: جِ جانب)
  • جور = ستم، زورگویی (از پارسی زور)
  • جوز = (عربی شده گوز) گردو
  • جهاد = جنگ، نبرد، رزم، ستیزه، هماوردی؛ تلاش، کوشش
  • جهاز = رخت اَروس (عروس)، بار و بنه و ساز و برگ زندگی
  • جهاز هاضمه = دستگاه گوارش
  • جهالت = نادانی
  • جهان = کیهان، گیتی (عربی یا دگرگون شده گیهان)
  • جهت = سو
  • جهتِ = برایِ
  • جهت یابی = سویابی، سونمایی، جایابی
  • جهنم = دوزخ (برخی گویند ریشه پارسی دارد)
  • جهیزیه = همان جهاز

حویرایش

  • حاجب = جداساز؛ دربان
  • حادثه = پیشامد، رویداد، رخداد
  • حاذق = کاردان، زبردست، چیره دست، کارکشته، توانا
  • حاشیه = کنار، گوشه، لبه، پیرامون
  • حاصل = دستاورد، بازده، برآیند، سرانجام، پیامد
  • حاضر = آماده، فراهم؛ (جمع فارسی: حاضران؛ جمع مکسر عربی: حُضّار) باشنده؛ تماشاگر، شنونده
  • حافظ = نگهبان، نگهدارنده، پاسبان، پاسدار
  • حاکی از = نشانگرِ، بازگوکنندهٔ، بازگویِ، گزارشگرِ، نشاندهندهٔ، نمایانگرِ
  • حال = اکنون
  • حال کردن = خوش گذراندن، سرخوش بودن، کام گرفتن، کام راندن، کام جستن، کام یافتن، خوش بودن
  • حال و هوا = زمینه، بستر، آمادگی
  • حال و حوصله = انگیزه، شادابی، آمادگی
  • حالم بد است = ناخوش ام؛ بیمار ام
  • حالا = اکنون، اینک، اینگاه، ایدون (کهن)
  • حامل = بردارنده، بَرنده، بُردار، جابجاکننده، باربر
  • حامله = باردار، آبستن
  • حامی = پشتیبان، پشتوانه
  • حاوی = دارای، دربردارنده، دربرگیرنده، فراگیر
  • حجامت = خونگیری، خوندهی
  • حُجره = هجره (از یوکِرت اوستایی)، سراچه
  • حجم = اندازه، گنجایش
  • حجیم = بزرگ، انبوه
  • حدیث = گفته، گفتار
  • حراج = ارزانفروشی، فروش ویژه
  • حرارت = گرما، تفتیدگی، دما
  • حرص = آز
  • حرّاف = زبان باز، سخن پرداز
  • حرف = بندواژه؛ سخن، گفته
  • حرف زدن = گفتن، گفتگو کردن
  • حرکت = تکان، جابجایی؛ جنبش، جنب و جوش
  • حرکت کردن = جابجاشدن، تکان خوردن، جنبیدن؛ رفتن
  • حریص = آزمند
  • حریف = هماورد
  • حریق = آتش سوزی
  • حریم = پیشگاه، آستان، بارگاه
  • حزب = دسته، گروه، رسته (در کشورداری)
  • حس = گیرندگی، گیرایی، دریافت، بازتابگیری، انگیختگی، انگیزش، سُهش، دریافتگری؛ برداشت
  • حس و حال = انگیزه، شادابی، نا
  • حِسگر = گیرنده، انگیزشگر، دریافتگر، بازتابگیر
  • حساب = شمردن، شمارش، آمار، رایشگری
  • حساب کردن = شمردن؛ پول دادن
  • حسابداری = ترازنگاری، ترازدانی، ترازنویسی، ترازنگری
  • حسابرسی = ترازسنجی
  • حسابگری = سنجیده کاری، سنجشگری
  • حسادت = رشک، بدخواهی، تنگ‌چشمی
  • حساس = گیرنده؛ سرنوشت ساز؛ شکننده، نازک؛ زودرنج، دل نازک، زودکنش، زود انگیزش
  • حساسیت = گیرندگی بالا، گیرایی، دریافت پرتوان؛ نازکدلی، زودرنجی؛ سُهش، سهندگی
  • حسرت = پشیمانی؛ دریغ
  • حسود = بدخواه، رشک بَر، تنگچشم
  • حشره = ریزجانور
  • حصر = پیرامونگیری، دورگیری
  • حصیر = نی بافت، بوریا
  • حُضّار = تماشاگران، بینندگان
  • حضانت = سرپرستی
  • حضرت = پیشگاه، آستان
  • حضور داشتن = بودن، آمادگی
  • حفاظت = نگهبانی، نگهداری، پاسبانی، پاسداری
  • حفاظت اطلاعات = پشتیبانی از داده‌ها، رازداری، رازدانی
  • حفره = شکاف، سوراخ
  • حفظ = نگهداری، پاسداری
  • حق = سزا، روا
  • حق العمل کار = پیمانکار
  • حق حساب = باج دادن
  • حق طلبی = سزاخواهی
  • حقوق = (در جایگاه دانش قانوندانی) دادِستان، داد
  • حکایت = داستان
  • حکم = فرمان؛ داوری
  • حکمران = فرماندار، فرمانروا
  • حاکم = فرمانروا
  • حکومت = فرمانروایی
  • حل = چاره، آمیزش، آمیختن، گشایش
  • حلیم = شکیبا، بردبار؛ آش گندم و گوشت
  • حلاوت = شیرینی
  • حلقه = پیچه، چنبره
  • حلوا = شیرینی
  • حلول روح = جان نشینی
  • حماسه = پهلوانی
  • حماقت = نادانی
  • حمام = گرمابه (با ریشه پارسی هامین)
  • حمایت = پشتیبانی
  • حمایل = گردن آویز
  • حمل = بردن، بار برداشتن، جابجایی
  • حمله = یورش، تک، آفند، تازش، نبرد
  • حوائج = نیازها، نیازمندیها
  • حوادث = رویدادها، رخدادها، پیشامدها
  • حواس = هشیاری، اندریافتها
  • حواس جمع = هوشیار، آگاه، به هوش
  • حواشی = پیرامون
  • حوالی = پیرامون
  • حواله = واگذاری
  • حوصله = گنجایش، گنجش
  • حوله = خشک کن
  • حومه = پیرامون
  • حیات = زندگانی، زندگی، زیست
  • حیوان = جانور

خویرایش

  • خائن = نابکار ، پیمان‌شکن ، نمک نشناس ، دشمنیار
  • خارج = بیرون
  • خارج قسمت = بهره
  • خارق‌العاده = شگفت‌آور، شگفت‌انگیز
  • خاطر = اندیشه
  • خاطر نشان کردن = یادآوری کردن، یادآور شدن
  • خاطره = یادبود، یادمان، یاده
  • خالق = آفریدگار، آفریننده، سازنده
  • خالی = تهی، پوچ
  • خبر = شنیدنی، گفتنی، رویداد، رخ داد، پیشامد، پیام
  • خرج = هزینه
  • خرج تراشی = هزینه تراشی
  • خرجکرد = هزینه کرد
  • خصمانه = دشمنانه، به دشمنی، از سر دشمنی، دشمن گونه
  • خطا = لغزش، نادرستی، ناراستی
  • خطاب = روی سخن
  • خطابه = سخنرانی
  • خطر = بیم، ترس، هشدار، هراس، پروا
  • خفاش = شب کور، شب‌پره
  • خلاء = تهی بودن، پوچی؛ بی هوایی
  • خَلق = آفریده؛ آفرینش؛ مردمان
  • خُلق = منش، خو
  • خلقت = آفرینش
  • خلیفه = جانشین
  • خوف = ترس، بیم، هراس، باک، پروا
  • خیّاط = دوزنده، درزی (کهن)
  • خیال = پندار، گمان
  • خیانت = دشمن یاری، پیمان شکنی، نمک نشناسی، بی چشم و رویی
  • خیلی = فراوان، بسیار، بیشمار، بی‌اندازه

دویرایش

  • دائم = یکسره، همیشه، همواره، پاینده، جاوید
  • دائمی = همیشگی، پیوسته
  • داخل = درون، تو، میان
  • داخلی = درونی، خانگی
  • دافعه = رانش، پرانش، پرانندگی، دورکنندگی، بازدارندگی
  • داوطلب = داوجو، داوخواه، خواستار
  • داهیانه = خردمندانه، هوشیارانه، هوشمندانه
  • دایر = برپا، باز، پابرجا، پایدار؛ آبادبودن
  • دایره = گرد، گردی، چنبر، چنبره، پرهون؛ دف
  • دایره المعارف = دانشنامه
  • دخالت = دستکاری
  • دخول = درون آمدن، آیند
  • در آخر = در پایان
  • در اختیار = در دسترس، در دست
  • در ازای = در برابر، بجای
  • در این ارتباط = در این باره
  • در این باب = در این باره
  • در این خصوص = در این باره
  • در این مورد = در این باره
  • در ارتباط با = درباره
  • در اسرع وقت = هر چه زودتر
  • در اَنظار عمومی = پیش چشم همگان
  • در باب = درباره
  • در بحث = در زمینه
  • در حال توسعه = رو به پیشرفت، پیش رونده، در روند گسترش، سرگرم پیشروی، در گرماگرم پیشرفت
  • در حال حاضر = هم اکنون، هم اینک، امروزه
  • در حالی که = با آنکه، زمانی که، هنگامی که، در همان هنگام، همزمان، در جایی که
  • در حد = در اندازه، در مرز
  • در حد توان = تا مرز توانایی، تا آنجا که بشود
  • در حضور = با بودن؛ در پیشگاه، در آستان
  • در حضور عوامل = با بودن پایه ها، با آمادگی کنشگرها
  • در حین = در زمان، هنگام
  • در خصوص = درباره
  • در رابطه با = درباره
  • درس = آموزه، آموخته، آموختنی
  • در صدد = در اندیشه
  • در صورتی که = اگر، چنانچه
  • در ضمن = همچنین، نیز، در این میان، وانگهی
  • در عوض = بجای
  • در عین حال = با این همه، همزمان، به هر روی
  • در غیر این صورت = وگرنه
  • در فکر = به یاد، در اندیشه
  • در قالب = در چارچوب، در کالب
  • در قِبال = در برابر، رویاروی، رودرروی، روبرو با
  • در قدیم = در گذشته، پیشترها، از دیرباز
  • در کل = رویهمرفته
  • در کمین بودن = دام پهن کردن، تله گذاشتن، دام نهادن، آماده تازش بودن، آماده رزم بودن
  • در لحظه = درجا، همزمان، در دم
  • در لفّافه گفتن = سر بسته گفتن، پوشیده گفتن
  • در مجموع = رویهمرفته
  • در مصاف با = در نبرد با، رویاروی
  • در مظانّ = در گمانه زنی
  • در معرض = در برابر، در برخورد با، در پیشگاه، در دسترس، در آستانه، رویاروی، رودرروی، روبرو با
  • در مقابل = روبرو
  • در مقام عمل = در جایگاه کاربرد، در کارکرد
  • در مورد = درباره
  • در نتیجه = پس، بدین سان، برآیند اینکه
  • در نظر گرفتن = به‌شمار آوردن، اندیشیدن به، به یاد داشتن، به یاد سپردن، در نگر گرفتن، درنگریستن؛ برگزیدن، گزینش کردن
  • در نهایت = در پایان، سرانجام
  • در نهایتِ بی انصافی = با بیدادگریِ بی پایان/ بیکران/ بیمرز
  • در وهله اول = نخستین بار، در بار نخست؛ در گام نخست
  • در همین حیص و بیص = در همین گیر و دار
  • در همین حین = همزمان
  • در هر حال = به هر روی
  • در هر صورت = به هر روی
  • درجه = اندازه، رده
  • درس = آموزه، آموخته
  • درس دادن = آموختن، آموزش دادن
  • درس خواندن = آموختن‌، یادگرفتن
  • درسی = آموزشی
  • درک = دریافت، پی بردن، شناخت، آشنایی، برداشت
  • درک کردن = شناختن، دریافتن، پی بردن، سردرآوردن، آگاهی یافتن، آشنایی با، هشیار شدن
  • دستِ آخر = در پایان
  • دست اول = نو، تازه
  • دستجرد = دستگرد
  • دستور جلسه = دستور نشست
  • دسته جمعی = گروهی
  • دعا = نیایش، راز و نیاز
  • دعوا = کتک کاری، گلاویزی، زد و خورد
  • دعوا = (در دادگستری) دادخواهی، دادخواست
  • دعوتنامه = فراخوانی
  • دفاع = پدافند، پشتیبانی، پاتک، بازدارندگی
  • دفتر خاطرات = یادنامه
  • دفع = راندن، دور کردن، پس زدن
  • دفعه = (ج: دفعات) بار
  • دفن = خاکسپاری
  • دفینه = گنجینه
  • دِق کردن = از اندوه مردن، از سوگ مردن، سوگمرگ
  • دقت = تیزبینی، موشکافی، ریزبینی، باریک بینی
  • دقیق = درست، تیزبینانه، موشکافانه
  • دقیقاً = بدرستی، درست
  • دقیقه = دم
  • دلایل = انگیزه‌ها، چرایی‌ها
  • دلیل = ریشه، انگیزه، چرایی، خاستگاه، دستاویز، آوند؛ نشانه، رهنمون، فرنود، شَوَند، راهنما، هوده
  • دمار (از روزگار کسی درآوردن) = به خاک سیاه نشاندن، بیچاره کردن، بدبخت کردن
  • دمق = دمغ، دمک (از پارسی)
  • دنائت = پستی
  • دنیا = جهان، گیتی
  • دوا = دارو
  • دور و تسلسل = زنجیره بی پایان، دنباله بیکران، چرخه و زنجیره بیمرز
  • دور باطل = دور بیهوده، چرخه پوچ
  • دین = آیین، کیش (دین واژه ای پهلوی است)
  • دیوان محاسبات = دیوان شمار/ ارزیابی/ تراز/ترازنگری/ سنجش/ ترازبینی/ رایانش/ رایشگری/ سنجشگری / شمارگری
  • دیه = خونبها، زخم بها، تاوان

ذویرایش

  • ذات = نهاد، سرشت، گوهر، بنیاد؛ خود، خویشتن
  • ذره = ریزه، تکه، پاره
  • ذخیره = اندوخته، انباشته
  • ذوزنقه =

رویرایش

  • راحت = آسان، ساده
  • راحتی = آسودگی، آسایش؛ سادگی
  • راحتیِ خیال = آسودگی، آسایش؛ اندیشه آسوده
  • رافت = مهربانی
  • رافع مسئولیت = بردارنده بارِ پاسخگویی
  • راقم این سطور = نویسنده، نویسنده این نوشته
  • رای = رای
  • رای گیری = رای خواهی، رای گیری، نگرخواهی
  • رئوف = مهربان
  • رویا = خواب؛ آرمان، آرزو
  • رویایی = آرمانی، باشکوه، شکوهمند
  • رئیس = فَرنشین، سالار، سرور، سرکرده، سرپرست، سردمدار، گرداننده، فرمانده، کارگردان، سرگروه، سرآمد، سردار
  • رابطه = بستگی، پیوند، وابستگی؛ خویشی، خویشاوندی
  • راجع به = درباره
  • راحت = آسان، آسوده، ساده، آرام
  • راس ساعت = سر ساعت (تسو)، بهنگام، درست سر وقت (وخت)
  • راسخ = استوار، پایدار
  • راوی = گوینده، داستانگو، داستان سرا
  • راهب = (ریشه پاسی راهبر) کشیش، پارسا
  • راه حل = راهکار، راه چاره، رهیافت
  • رایحه = بو
  • ربط = بستگی، پیوند، وابستگی
  • رتبه = جایگاه، رده
  • رتبه بندی = رده بندی
  • رجا = امید
  • رحِم = زهدان
  • رحم = بخشش، بخشایش
  • رحمت = بخشش، مهربانی
  • رد کردن = نپذیرفتن
  • رذل = پست، زبون
  • رذیلت = پستی، خواری
  • رزق = روزی، خوراکی
  • رسم = آیین، روش؛ کشیدن
  • رسم‌الخط = دبیره، شیوه نگارش
  • رسوب = ته‌نشین، لِرد، دُرد، ته نشست، لای
  • رسوب گذاری = ته نشینی
  • رسوخ کردن = رخنه کردن
  • رسول = فرستاده
  • رشد = رویش، بزرگ شدن، بالیدن
  • رشوه = باج، زیرمیزی، پول چای
  • رحمت = مهربانی، بخشندگی، بخشایش، بخشش
  • رضایت = خوشنودی، خرسندی
  • رطوبت = نم، خیسی، نا
  • رعب و وحشت = ترس، هراس، دلهره، بیم
  • رعد = تندر
  • رعد و برق = تندر و آذرخش
  • رعشه = لرزه
  • رعیت = شهروند؛ کشاورز، دهوند
  • رغبت = انگیزه، گرایش، کشش
  • رفاقت = دوستی
  • رفاه = آسایش، آسودگی، خوشبختی
  • رفع شدن = از میان رفتن، از میان برداشته شدن
  • رفع کردن = از میان برداشتن، از میان بردن
  • رفعت = بلندی، بلندا
  • رفیع = بلند
  • رفیق = دوست، یار، همدم
  • رقابت = هماوردی؛ چشم و همچشمی
  • رقص = پایکوبی، دست افشانی، رامشگری
  • رقم = شماره
  • رقیب = هماورد
  • رمز = راز
  • رواج = (ریشه پارسی رواک) روال، فراگیری
  • رواق = (ریشه پارسی رواک) راهرو سرپوشیده
  • روایت = داستان، گزارش، برداشت، خوانش، بازگویی
  • روح = جان، فروهر، روان
  • روحیه = انگیزه
  • روحانی = آخوند؛ مینوی
  • روز بخیر = روز خوش، روز نیک
  • روز تولد = زادروز
  • رویت = دیدن، نگریستن
  • ریاست = سرپرستی، سروری، سرکردگی، سرداری
  • ریاضت = پارسایی، خویشتن داری، گوشه نشینی، چله نشینی
  • ریاضی = رایشگری، رایش، رازومر، شمارشگری
  • ریا = دورویی، دروغ
  • ریاکاری = دورویی، دروغگویی، خودآرایی، مردم فریبی

زویرایش

  • زائد = بیشتر؛ ناخواسته
  • زائده = دنباله، افزوده، افزونه
  • زاویه = گوشه، کنج
  • زاویه حاده = گوشه تند، گوشه بسته
  • زاویه دید = رویکرد؛ چشم انداز
  • زاویه قائمه = گوشه راست
  • زاویه منفرجه = گوشه باز
  • زاویه یاب = گوشه یاب، کنج یاب (ابزار ستاره شناسی و سویابی)
  • زباله = آشغال، خاکروبه
  • زبان خارجی = زبان بیگانه
  • زبان محاوره ای = زبان گفتگو
  • زجر = شکنجه، سختی، رنجه
  • زحمت = دردسر، رنجه، دشواری، رنجش، سختی، فشار، خستگی
  • زحمتکش = سختکوش، رنج دیده، رنجکش
  • زرّادخانه = جنگ افزارسازی
  • زراعت = کشاورزی
  • زعامت = سرپرستی، رهبری، فرماندهی
  • زعفران = زئفران (از پارسی زرپران)
  • زعم = گمان، پندار
  • زعیم = سرپرست، سردمدار، سرکرده، رهبر، فرمانده
  • زفاف = اروسی، زناشویی، همسرگیری، جفت یابی
  • زکام = سرماخوردگی، چاییدن
  • زلزله = زمین لرزه
  • زنجان = زنگان
  • زوال = نابودی، فروپاشی، ویرانی
  • زوج = همسر، شوهر
  • زوجه = همسر، زن
  • زیاد = بسیار، فراوان، انبوه، بسا، چندان، افزون، بیشتر، پرشمار، چندین، چند
  • زیادی = بیش از اندازه، افزوده
  • زیارت = دیدار؛ به پیشگاه رسیدن، آستان بوسی
  • زیج = زیگ

سویرایش

  • سابقه = گذشته، پیشینه
  • سابقه دار = بزهکار
  • ساحت = پیشگاه، آستانه
  • سازمان ملل متحد = سازمان مردمان هم پیمان، سازمان کشورهای همسو
  • سازمان میراث فرهنگی = سازمان یادمان باستان
  • ساعت = گاه سنج؛ تسو، تسوک (از سایه پارسی)
  • ساکن = باشنده، ماندگار، جایگیر؛ پابرجا، بی جنبش
  • سالبه به انتفاء موضوع = از ریشه بیهوده، پایان یافته
  • سالِک = رهرو
  • سالم = تندرست؛ بهداشتی
  • سانحه = پیشامد ناگوار (ج: سوانح)
  • سایر = دیگر
  • سؤال = پرسش
  • سؤال برانگیز = چالش برانگیز
  • سبب = دستاویز، انگیزه، مایه، ریشه، خاستگاه
  • سبقت = پیشی گرفتن
  • ستّار = پوشاننده
  • ستّار العیوب = کاستی پوش، باگذشت
  • ستر = پوشش
  • سجده کردن = نماز بردن
  • سجع = آهنگینی، آهنگین بودن، آهنگداری، بآهنگی
  • سخاوت = بخشندگی، گشاده دستی، رادی
  • سطح = رده؛ لایه؛ رو، رویه
  • سطحی نگری = ساده اندیشی، ساده دلی
  • سطر = رج، رده، رسته، رشته، نوشته
  • سطل = ستل، آوند آبکشی، دلو، (دولک)، پنگان دسته دار
  • سعادت = خوشبختی، نیکبختی
  • سعادتمند = خوشبخت، نیکبخت
  • سعی = تلاش، پشتکار، کوشش، آزمودن
  • سعی و خطا = آزمون و لغزش
  • سفر = گردش، گردشگری، گشت و گذار
  • سفسطه = بیهوده گویی، دروغ پردازی، پشت هم اندازی، سخن گردانی، نارواپردازی، فرافکنی، وارونه نمایی، یاوه پردازی، دروغ آرایی، گزافه گویی
  • سفلی = پایینی
  • سفله پرور = پست پرور، فرومایه پرور، زبون پرور
  • سفینه = سپهرنورد، هوانورد
  • سق = کام
  • سق زدن = جویدن
  • سِقط جنین = بچه انداختن
  • سَقَط شدن = گور به گور شدن
  • سَقَط فروش = کهنه فروش
  • سقف = آسمانه
  • سقوط = افتادن
  • سکونت = ماندگاری، جایگیری، باشندگی، بودوباش، یکجانشینی، ماندگار شدن
  • سکونتگاه = جایگاه، خانه، خانمان، خانگاه، جای ماندن، ماندگاه
  • سلاح = جنگ‌افزار، رزمه، جنگامه
  • سلام = درود
  • سلامت = تندرستی؛ بهداشت
  • سلب آسایش = دردسر دادن، دردسرسازی
  • سلب اعتماد کردن از کسی = باور نداشتن به وی
  • سلب مسئولیت کردن از خود = زیر بار نرفتن، پاسخگو نبودن، شانه تهی کردن
  • سلسله = زنجیره؛ دودمان، خاندان
  • سلسله جنبان = آغازگر
  • سلسله مراتب = رده بندی
  • سلیم = تندرست، درست، پاک
  • سم = زهر
  • سَمت = سو، رو، وَر، کناره
  • سِمت = جایگاه، رده، نقش
  • سمعی بصری = دیداری شنیداری
  • سند = نوشته، گواه نوشت
  • سواحل = (جِ ساحل) کرانه ها، آبکنار، دریاکنار
  • سوانح = (جِ سانحه) پیشامدهای ناگوار
  • سوء اثر = پیامد بد
  • سوء استفاده = کاربرد نادرست
  • سوء برداشت = برداشت بد
  • سوء پیشینه = پیشینه بد، پیش بزهکاری
  • سوء تعبیر = برداشت نادرست
  • سوء تغذیه = بدغذایی، بدخوراکی
  • سوء تفاهم = برداشت نادرست/بد
  • سوء رفتار = بد رفتاری
  • سهام = بهره
  • سهیم شدن = همبهره شدن
  • سهل = آسان، ساده
  • سهل الوصول = در دسترس
  • سهم = بخش، بهره، دانگ
  • سهواً = ندانسته
  • سیاحتی = گردشگری
  • سیّار = جابجاشونده؛ گردان
  • سیّاره = اختر، گردان
  • سیاست = کشورداری؛ چاره جویی، چاره اندیشی
  • سیاسی = کشوردارانه
  • سیر صعودی = روند افزایشی
  • سیر نزولی = روند کاهش
  • سیر و سلوک = خویشتنداری، پارسایی، پرهیزگاری
  • سیر و سیاحت = گردشگری، گشت و گذار

شویرایش

  • شان = جایگاه
  • شائبه = بدگمانی
  • شاخص = نمایه، نمودار
  • شاطر = نانوا، نان گیر
  • شامخ = بلند
  • شامل = دربرگیرنده، فراگیر، دربردارنده
  • شامّه = بویایی
  • شامه داشتن = بینش داشتن
  • شایع = همه گیر، فراگیر
  • شباهت = همانندی، همسانی، همگونی
  • شبیه = مانند، همانند، همسان، همگون
  • شجاعت = دلیری، دلاوری، بیباکی، بی پروایی
  • شخص = کَس، تن
  • شخصیت =منش
  • شراب = می
  • شربت = نوشیدنی
  • شرط = پیش نیاز؛ پیش زمینه؛ گرو
  • شرط بندی = گروبندی
  • شرعی = دینی
  • شرف = مردانگی، میهن‌پرستی
  • شرق = خاور
  • شرکت = همکاری، بنگاه، همستان
  • شروع = آغاز
  • شعائر مذهبی = آیینهای دینی
  • شعار = بانگ
  • شعاع = پرتو؛ نیمکران (در هندسه)
  • شعر = چکامه، چامه، سروده، ترانه
  • شعور = دریافت، آگاهی، هشیاری
  • شغل = کار، پیشه، کار و بار
  • شفا = بهبودی
  • شفاعت = میانجیگری، پادرمیانی
  • شفاف = روشن، پیدا، آشکار
  • شفافیت = روشنی
  • شقاوت = بدبختی
  • شک = گمان، دودلی
  • شکاک = بدبین، بدگمان
  • شکاکیت = بدبینی
  • شکایت = گلایه؛ دادخواهی
  • شک برانگیز = گمان برانگیز
  • شُکر = سپاس
  • شکل = ریخت، سیما، چهره، رخ، رخسار، گونه، نما
  • شکل گرفتن = چهره یافتن؛ ساخته شدن
  • شکوائیه = کیفرخواست، دادخواست
  • شِکوِه = گله، گلایه
  • شکیل = برازنده، زیبا
  • شمال = اپاختر
  • شمایل = سیما، چهره
  • شمسی = خورشیدی
  • شمول = دربرگیرندگی، دربردارندگی
  • شوق = شور، انگیزه
  • شوق انگیز = شورانگیز
  • شوکت = شکوه
  • شهادت = گواهی؛ جان باختن
  • شهامت = دلاوری، دلیری، بی باکی
  • شهید = جانباخته
  • شئ = چیز
  • شیطان = اهریمن

صویرایش

  • صاف = تخت، هموار، یکنواخت؛ پاک
  • صاف و ساده = ساده و پاکدل
  • صافی = پالایه
  • صامت = خاموش، بی صدا (سدا)
  • صحرا = بیابان، کویر، ریگزار، شنزار
  • صبح = بامداد، پگاه
  • صبر = شکیبایی، بردباری
  • صبور = شکیبا، بردبار
  • صحافی = شیرازه کردن، پوشینه سازی
  • صحت = درستی
  • صحن = میان سرا، میانخانه
  • صحنه = پیشگاه، پهنه
  • صحیح = درست
  • صحیفه = نامه، نوشته
  • صداقت = راستگویی
  • صدر = بالا
  • صدق = راستی
  • صرف و نحو = واژه سازی و دستور زبان
  • صرف غذا = خوردن غذا
  • صرفه جویی = سنجشگری
  • صعب العبور = سختگذر
  • صف = رده
  • صف شکن = رزمنده، دلاور، جنگاور، جنگجو
  • صف کشیدن = رده بستن
  • صفا = پاکی
  • صفت = ویژگی، چگونگی
  • صفحه = رویه، برگه (ریشه واژه: سف برابر با برگ درخت)
  • صفوف = (جِ صف) رده ها
  • صلابت = استواری
  • صلاح = خوبی، درستی
  • صلاحدید = روادید، نیکخواهی، نیک اندیشی
  • صلاح و مشورت = رایزنی
  • صلاحیت = شایستگی، توانایی، آمادگی
  • صلح = آشتی، سازش، سازگاری
  • صلیب = چلیپا
  • صنایع = سندایش، انبوهسازی‌ها، کارخانه‌ها
  • صندل = چندن
  • صندوق = گنجه (از سندوک پارسی)
  • صنعت = کارخانه داری، کارگاه داری، انبوه سازی، سازندگی، کار، پیشه، هنر
  • صنعتگر = کارخانه دار؛ سازنده، هنرمند، دست ورز، پیشه ور
  • صنعتی = انبوه ساخت، کارخانه ای
  • صنعتی شدن = انبوهساز شدن، کارخانه ای شدن
  • صواب = درست
  • صوابدید = روادید
  • صوت = صدا (سدا)، آوا، نوا
  • صورت = سیما، چهره، رخ، رخسار؛ نما
  • صورتی = سرخابی، سرخ و سپید، گلگون، گُلی، (به زبان دری:) گلابی (رنگ گل گلاب)
  • صوفی = درویش
  • صیانت = نگاهبانی، نگهبانی، پاسداری، پاسداشت
  • صیاد = ماهیگیر، شکارگر، نخچیرگر (کهن)
  • صید = شکار، ماهیگیری

ضویرایش

  • ضابط قوه قضاییه = بازرس/ نماینده دادگستری
  • ضابطه = آیین، شیوه، روند
  • ضایع کردن = تباه کردن، ویران کردن، از میان بردن
  • ضایعات = پسمان‌ها، پسماندها
  • ضد = پاد، پد، در برابر، رویاروی، رودرروی؛ بوارون
  • ضرابخانه = زرآبخانه (آنجاکه زر یا همان طلا را آب کرده سکه زنند)
  • ضرب = زدن، زنش، کوبش، کوفتن؛ سکه زنی
  • ضرب کردن = بس شمردن (ریاضی)؛ سکه زدن
  • ضربه = کوبه، نواخت
  • ضریب = شیب (ریاضی)
  • ضعف = ناتوانی، کم توانی
  • ضعیف = ناتوان، کم توان، کم زور

طویرایش

  • طابقُ النعل بالنعل = مو به مو، نکته به نکته
  • طاق (= تاق) = درگاه، آسمانه (سقف)؛ ایوان؛ خمیدگی، کمان؛ تک، تنها (در برابرِ جفت)
  • طاقه = دست، توپ، تا (یکای شمارش پارچه)
  • طالع = سرنوشت، بخت
  • طباخی = کله‌پزی
  • طبخ = پختن، آشپزی
  • طبق = سینی
  • طبقه = لایه، رده
  • طبل = کوس، تبل
  • طبیعت = زیستار، زیست‌بوم، کیاناد، سرشت، نهاد، گیتی، کیهان، جهان
  • طبابت = پزشکی
  • طبیب = پزشک
  • طحال = سِپُرز
  • طراح = شالوده ریز
  • طرح = شالوده؛ برنامه؛ پِیرنگ (داستان‌نویسی)
  • طُرّه = پیچهٔ مو، موی تابیده
  • طریق = راه، روش، شیوه
  • طعم = مزه
  • طعنه زدن = زخم زبان زدن، نیش زدن، سرزنش، نیشخند، نکوهش، خرده‌گیری، دست انداختن
  • طفره رفتن = دوری کردن، بهانه جویی
  • طفل = بچه، کودک، خردسال، نوزاد
  • طفلکی = بیچاره
  • طفولیت = کودکی، خردسالی
  • طفیلی = سربار
  • طلا = زر
  • طلایه = پیشگام، پیش جنگ، آغازگر
  • طلاق = جدایی
  • طلب = خواستن، بستانکاری
  • طلوع = سپیده دم، سر زدنِ آفتاب
  • طلیعه = آغاز، سرآغاز؛ نام دخترانه
  • طمطراق = شکوه، کرّ و فر
  • طمع = آزمندی، آز، چشم گرسنگی
  • طناب = ریسمان
  • طنز = شوخی
  • طوبا = نام درختی در بهشت که در فارسی برای نام دختران کاربرد دارد.
  • طوسی = توسی، خاکستری
  • طوطی = توتی
  • طوطیا = توتیا، سرمه
  • طوفان = توفان
  • طول = درازا، درازنای
  • طولانی = دراز، دور و دراز
  • طویل = دراز
  • طویله = آغل، آخور، ستورخانه، ستورگاه
  • طی کردن = گذشتن، سپری کردن، درنوردیدن
  • طیب خاطر = آسودگی، آرامش دل، دلارامی، اندیشه باز

ظویرایش

  • ظرافت = نازکی؛ نکته سنجی
  • ظرف = دوری، آوند، کاسه
  • ظرفیت = گنجایش
  • ظریف = باریک، نازک
  • ظالم = ستمگر
  • ظلم = ستم
  • ظلمت = تاریکی

عویرایش

  • عائله مند = خانواده دار
  • عادت = منش، شیوه، روش، خو، خوگیری، رویه، روال، روند، هنجار
  • عادی = بهنجار؛ همیشگی، ساده، پیش پا افتاده، روزانه، به روال، به رویه
  • عار = ننگ، شرم، آزرم(کهن)
  • عارضه = پیامد
  • عارضه جانبی = پیامد همراه، پیامد ناخواسته، پیشامد کناری
  • عارف = خداشناس، خودشناس، درویش
  • عاری از = بی، دور از، جدا از
  • عاری از حقیقت = دروغ
  • عاری از خشونت = بی پرخاش
  • عاری از خطر = آسوده، بی آسیب، بی گزند
  • عازم شدن = به راه افتادن، راهی شدن، راه در پیش گرفتن، روانه شدن، رهسپار شدن
  • عاشق = دلباخته، دلداده، دلسپرده، بیدل، دلشد
  • عاطل و باطل = بیکاره، ولگرد، سرگردان، مفتخور
  • عاقبت = سرانجام، پایان کار
  • عاقبت اندیش = دوراندیش، خردمند
  • عاقل = خردمند، فرزانه
  • عام = همگانی، فراگیر، سراسری، همه گیر
  • عامداً = آگاهانه، با انگیزه، به دلخواه، خودخواسته
  • عامدانه = آگاهانه، با انگیزه، به دلخواه،خودخواسته
  • عامل = کننده، کارکن، کنشگر، پویشگر
  • عامی = ساده دل، ساده اندیش، نیاموخته، مردم کوچه و بازار، کم دانش
  • عاید شدن = بدست آمدن
  • عایدی = درآمد
  • عجایب = شگفتی ها
  • عجیب = شگفت، شگفت انگیز، شگفت آور، باورنکردنی
  • عجم = (از جم پارسی)
  • عدد = شمار، شماره
  • عدس = ادس (واژه در بن پارسی)
  • عدسی = ادسی ( از ادس پارسی)
  • عدل = دادگری؛ کیسه بزرگ
  • عدم = نیستی، نبود
  • عدم ابلاغ = نرساندن
  • عدم اجرا = انجام ندادن، نمایش ندادن
  • عدم اطلاع = ناآگاهی
  • عدم اعتماد = ناباوری
  • عدم امنیت = ناآسودگی، نَیاسودگی
  • عدم ایجاد = نساختن، پدید نیاوردن، درست نکردن
  • عدم حضور = نبود، آماده نبودن
  • عدم وجود = نبود، نبودن، نیستی
  • عدول کردن = کوتاه آمدن
  • عدّه ای = شماری، گروهی، دسته ای، چندی، چند تن
  • عده زیادی = شمار فراوانی، انبوهی، بسیاری، گروه بزرگی، دسته پرشماری، چندین تن
  • عدیده = پرشمار، چندین، فراوان، بسیار
  • عراق = اراک
  • عربده = داد زدن، داد و فریاد، بانگ، غریو
  • عرشه = پهنه، گستره (از عرش عربی شده ارگ)
  • عرصه = پهنه، گستره، زمین
  • عرض = پهنا، گستره
  • عَرض اندام = خودنمایی
  • عرض می کنم = می گویم
  • عُرضه = توان، توانایی
  • عرضه مستقیم = دسترسی سرراست، فروش بی میانجی
  • عرضه و تقاضا = دادوخواست، دسترس ودرخواست
  • عُرف = روال، هنجار، شناخت همگانی، پذیرش مردمان
  • عرفان = شناخت، خودشناسی، خداشناسی
  • عرفی = همه گیر، مردموار، بهنجار، به روال، شناخته شده، بآیین، پذیرفتنی، پذیرفته، همه پذیر، شناسایی شده
  • عرق کردن = دم کردن، ترجامگی، تن خیس شدن
  • عروس = اَروس (پارسی)
  • عروق = (جِ عِرق) رگ ها
  • عریض = پهن، گسترده
  • عریضه = دادخواست
  • عزاداری = سوگواری
  • عزاگرفتن = سوگمند شدن، اندوهگین شدن
  • عزت نفس = والامنشی، والاگهری، آزادگی، خودباوری، بزرگ منشی، والاسرشتی، نژادگی، والاتباری، بزرگ زادگی (نگاه کنید به واژه عزیز)
  • عزل = برکناری
  • عزل کردن = برکنارکردن، بیکارکردن
  • عزلت = گوشه نشینی، کناره گیری
  • عزیز = نازنین (از ریشه پهلوی اَ+ژیژ)
  • عسل = انگبین
  • عشق = (از ریشه اشا) دلدادگی، دلباختگی، دلسپردگی، بیدلی، دلشدگی
  • عصاره = افشره
  • عصب = پی
  • عصبی = روانی، روانشناختی، پی شناختی؛ پریشان، آشفته، پرخاشگر، پرخاشجو، تندخو
  • عصبانی = خشمگین، پرخاشجو، پرخاشگر، برانگیخته
  • عصر = پس از نیمروز، پیش از خوروران
  • عظمت = بزرگی، شکوه، والایی
  • عظیم = بزرگ، باشکوه، شکوهمند، پرشکوه، کلان، والا، بشکوه، سترگ، تنومند
  • عفریت = جانور زشت و ترسناک (عربی شده آفرید)
  • عفو کردن = بخشش، بخشیدن، بخشایش
  • عقاب = شهباز، شاهباز، شاهین، مرغ شکاری
  • عقب = پشت، پس، پشت سر
  • عَقد = پیمان نامه
  • عِقد ثریا = خوشه پروین (ستاره شناسی)
  • عُقده = گره، پیچیدگی، کمبود
  • عقرب = کژدم
  • عقل = خرد، نیروی شناخت
  • عقل سلیم = خرد همگانی، خرد فراگیر، کمینه خرد
  • عقوبت = کیفر
  • عقیده = باور، اندیشه، خواسته، دیدگاه، رای
  • عقیم = نازا، نابارور، ستَروَن
  • عکس = فرتور، نگاره، نما، رخساره
  • عکس این حالت = وارون این نهش
  • عکس این مطلب = وارونه این نکته
  • عکس العمل = واکنش
  • عکاس = نگاره بردار، فرتوربردار، رخساره بردار، نما بردار
  • علائم راهنمایی و رانندگی = نشانه های راهنمایی و رانندگی
  • علاقه = وابستگی، دوستداری، پیوند
  • علامت = نشانه
  • علامتگذاری = نشانه گذاری
  • علّامه = دانشمند
  • علّت = انگیزه، خاستگاه، چرایی، دستاویز، ریشه
  • عُلقه = پیوند، وابستگی، دلبستگی
  • علم = دانش، آگاهی
  • علم اخلاق = منش شناسی
  • علم اقتصاد = دانش ترازداری
  • علم انسان شناسی = دانش مردم شناسی
  • علم جامعه شناسی = دانش همزیستگاه شناسی
  • علم جمعیّت شناسی = دانش توده شناسی
  • علم حسابداری = دانش ارزیابی/ تراز/ ترازنگری
  • علم سیاست = دانش کشورداری، دانش جهانداری
  • علم مدیریت = دانش سرپرستی
  • علناً = آشکارا
  • علنی = شکار؛ همگانی
  • علنی کردن = نمایان کردن؛ همگانی کردن
  • علوفه = خوراک دام
  • علوم اجتماعی = دانشهای همزیستگاهی/ مردمین
  • علوم انسانی = دانش های مردمین
  • علوم تجربی = دانش های آزمونی
  • علوم تربیتی = دانش آموزش/ پرورش
  • علوم سیاسی = دانش کشورداری/ جهانداری
  • علوم عملی = دانش های کاربردی
  • علوم محض = دانش های پایه/ بنیادی
  • علیل = ناتوان، زمینگیر، کم توان، رنجور
  • عمارت = ساختمان
  • عُمّال = دست نشاندگان، کارگزاران
  • عمداً = آگاهانه، خواسته، دانسته، خود خواسته
  • عمدتاً = بیشتر
  • عمده = بزرگ، برجسته، بسیار، بیشتر، فراوان، کلان
  • عمدی = آگاهانه، خواسته، دانسته، خود خواسته
  • عمر = زندگانی
  • عمراً = هرگز، هیچ گاه، هیچ وخت (وقت)
  • عمران = سازندگی، ساخت و ساز، آبادی، آبادانی
  • عمق = ژرفا
  • عمل = کار، کنش، کردار، کرده، رفتار
  • عملاً = در کاربرد، در کار، بگونه کاربردی
  • عملکرد = کارکرد، کارایی، کارآمدی
  • عملگرا = کارکردگرا، رفتارگرا
  • عمله = (جِ عامل) کارگران، مزدبگیران
  • عملی = کاربردی، رفتاری
  • عملیات = کنش وری، کنشگری
  • عملیاتی شدن = بکاررفتن، کاربردی شدن، بکارگیری شدن، کاربردپیداکردن
  • عمو = کاکا، کاکو، اپدر، برادرپدر
  • عمود بر = ایستاده بر روی
  • عمودی = ایستاده
  • عموم = همه، همگی، همگان
  • عمومی = همگانی، سراسری، فراگیر
  • عمّه = کاکی، توریا، خواهرپدر
  • عمیق = ژرف
  • عنصر = پایه، بن، مایه، آخشیج
  • عن قریب = بزودی، کمی/اندکی/لَختی دیگر
  • عنوان = نام، سرنام؛ جایگاه
  • عواقب = (جِ عاقبت) پیامدها
  • عواید = (جِ عایدی) درآمدها
  • عود = چوب؛ ساز، باربَد (در عربی بربط ترجمه شده)
  • عود کردن = بازگشتن، برگشتن
  • عودت دادن = پس دادن، بازگرداندن، باز پس دادن
  • عهد = دوران، روزگار؛ پیمان
  • عهد بستن = پیمان بستن
  • عُهده = پیمان؛ تاوان؛ دوشگیری
  • عیادت = دیدار، بازدید، بیمارپرسی
  • عیّاش = خوشگذران
  • عیان = روشن، پیدا، نمایان، آشکار، هویدا
  • عید = جشن، سالگرد، سالگشت، روزبه
  • عیش و عشرت = خوشگذرانی
  • عینِ = همان، خودِ، درست مانندِ
  • عینک = چشمک، آینک، چشم افزار، چشمی
  • عینیت = همانی، این همانی؛ راستینگی، دستیافت، دستیابی (در برابرِ ذهنیّت: اندیشگی، انگاشتگی، پنداشتگی)
  • عینیت بخشیدن = پدید آوردن، پدیدار کردن، کاربردی کردن، انجام دادن، آزمودن، دستیافتنی کردن، دستیافت کردن، دستیاب کردن، دیدنی کردن
  • عینیت گرایی = راستینه گرایی، آزمونگرایی، دستیابگرایی، آزمونپذیرگرایی، دستیافتگرایی

غویرایش

  • غارت = دزدی، تاراج
  • غافل = ناآگاه
  • غالباً = بیشتر
  • غدّه = گره
  • غذا = خوراک، خوردنی
  • غرب = باختر؛ شام (از همینرو سوریه را شام نامیده اند)
  • غربت = بیگانگی، ناآشنایی؛ دوری از میهن
  • غرض= خواسته؛ انگیزه؛ بدخواهی؛ بدگمانی
  • غرض ورزی = بدخواهی، بدگمانی، بداندیشی، کج اندیشی؛ کینه ورزی
  • غرق شدن = درآب فروماندن، فرورفتن درآب
  • غریب = ناآشنا، بیگانه؛ شگفت انگیز
  • غریبه = ناآشنا، بیگانه
  • غریق نجات = شناگربان، نگهبان دریایی، استخربان
  • غزال = آهو
  • غسال خانه = مردشورخانه
  • غسل = شستن
  • غضب = خشم
  • غفلت = ناآگاهی، ناهشیاری، ندانم کاری
  • غلام = برده
  • غلبه = برتری، پیروزی، چیرگی
  • غلط = نادرست
  • غلو = گزافه گویی
  • غلیظ = پرمایه، چگال
  • غیبت = بدگویی؛ نبود
  • غیرضروری = نابایست، نا نیازین، نابایسته
  • غیر عادی = نابهنجار، ناهنجار، بی رویه
  • غیرقابل اجتناب = ناگزیر، ناچار، دوری ناپذیر، پرهیزناپذیر
  • غیرقابل اجرا = انجام ناپذیر، انجام نشدنی،پیش نرفتنی، ناپذیرفتنی
  • غیرقابل ادراک = نشناختنی، درنیافتنی، نگنجیدنی، دریافت ناپذیر، سردرنیاوردنی، پی نبردنی، پیچیده، گنگ؛ دشواریاب، دیریاب
  • غیرقابل استفاده = ناکارا، ناکارآمد، بی کاربرد، کاربردناپذیر، به کارنبردنی، به کارنگرفتنی، به کارنرفتنی، بیهوده، بی سود
  • غیرقابل اشتعال = نسوختنی، پادآتش
  • غیرقابل اعتماد = ناپایدار، نااستوار، نااستوان، سست
  • غیرقابل اطمینان = ناپایدار، نااستوار، نااستوان، سست
  • غیرقابل اندازه گیری = نسنجیدنی، سنجش ناپذیر، اندازه ناپذیر، ترازناپذیر، اندازه نگرفتنی، پیمانه ناپذیر، سنجه ناپذیر، بی اندازه، بی پیمانه، بی تراز، بی سنجه
  • غیر قابل انطباق = ناسازگار ، سازگار نشدنی، سازگاری ناپذیر
  • غیر قابل انعطاف = نرمش ناپذیر، خمش ناپذیر
  • غیرقابل انکار = ردنکردنی
  • غیرقابل باور = باورنکردنی، باورناپذیر
  • غیرقابل بحث = گفتگوناپذیر، بی گفتگو
  • غیر قابل بخشش = نبخشیدنی، نابخشودنی
  • غیرقابل بیان = ناگفتنی، گفت ناپذیر
  • غیرقابل پیش بینی = پیش بینی ناپذیر، پیش بینی نشدنی، ازپیش ندیدنی، ناگهانی
  • غیرقابل تحمل = جانکاه، توانفرسا، جانفرسا، تاب نیاوردنی
  • غیرقابل تخمین = بی برآورد، برآوردناپذیر، گمانه ناپذیر، برآوردنکردنی، گمانه نزدنی
  • غیرقابل تشخیص = تیره و تار، ناشناختنی، شناسایی ناپذیر، شناسایی نشدنی، گنگ، ناآشنا، جدانکردنی، جدانشدنی، جدایی ناپذیر
  • غیرقابل تصور = نپنداشته، نپنداشتنی، نینگاشته، نینگاشتنی، نیندیشیدنی، نیندیشیده
  • غیرقابل تعویض = پس نگرفتنی، بی جایگزین، بی جانشین، جایگزین ناپذیر، جانشین ناپذیر، جایگزین نشدنی، جانشین نشدنی، بازپس نگرفتنی، بازنگرداندنی
  • غیرقابل توجیه = بی پایه، بی بهانه، بی دستاویز، بی ریشه، بی بنیاد
  • غیرقابل درک = نشناختنی، درنیافتنی، نگنجیدنی، دریافت ناپذیر، سردرنیاوردنی، پی نبردنی، پیچیده، گنگ؛ دشواریاب، دیریاب
  • غیرقابل دفاع = پشتیبانی ناپذیر، پشتیبانی نشدنی
  • غیرقابل شناسایی = نشناختنی، شناسایی نشدنی، شناسایی ناپذیر، تیره و تار، گنگ
  • غیرقابل طبقه بندی = دسته بندی نشدنی، دسته بندی ناپذیر، رده بندی نشدنی
  • غیرقابل فهم = نشناختنی، درنیافتنی، نگنجیدنی، دریافت ناپذیر، سردرنیاوردنی، پی نبردنی، پیچیده، گنگ؛ دشواریاب، دیریاب
  • غیرقابل قبول = نپذیرفتنی، نپذیرفته
  • غیرقابل لمس = دست نیفتنی، دورازدسترس
  • غیرقابل مشاهده = ندیدنی
  • غیرقابل نفوذ = رخنه ناپذیر
  • غیرقابل وصف = برنشمردنی، بازگونکردنی، برشماری ناپذیر، بازگوناپذیر، بازنگفتنی، بازگونشدنی
  • غیرمستقیم = ناراسته، به میانجی، (به میانگی)
  • غیرمعمول = نابهنجار، بی رویه، نابه روال
  • غیرمنطقی = نادرست، ناسازگار، ناهماهنگ، نابخردانه
  • غیرواقعی = ناراست، دروغی، پنداری، گمان انگیخته، گمان شده، گمانی، دروغین، پندارین
  • غیر از = به جز
  • غیرت = رادمردی، میهن‌پرستی، خانواده پرستی

فویرایش

  • فاجعه = پیشامد ناگوار
  • فاخر = ارزشمند، باشکوه، گرانبها
  • فارغ التحصیل = دانش آموخته
  • فارغ البال = آسوده
  • فاسد = گندیده؛ پوسیده؛ تبهکار؛ هرزه
  • فاش کردن = آشکار کردن، لو دادن
  • فاصله = جدایی، دوری، شکاف
  • فاضل = دانشمند
  • فاضلاب = گنداب؛ پساب؛ زِهاب
  • فاعل = کننده، کنشگر، انجام دهنده، کنا، پوینده
  • فانوس = چراغ
  • فداکاری = از خود گذشتگی، از جان گذشتگی
  • فراغت = آسودگی، آسایش
  • فراق = دوری
  • فرد = تک
  • فردی = کسی
  • فرصت = گاه، زمان، پیشامد
  • فرصت داشتن = زمان داشتن
  • فرصت طلب = زرنگ، زیرک، سودجو، سوداگر
  • فرق = جدایی، شکاف
  • فرق داشتن = همتراز (/ همپایه/ همسان/ همگون/ همانند/ همراستا/ همتا/ همسو/ همگام/ همنوا/ هماهنگ/ سازگار/ هم رده/ همگرا) نبودن
  • فسخ = بر هم زدن
  • فسنجان = اسپندگان
  • فصل = موسم
  • فصل الخطاب = سخن پایانی
  • فضا = سپهر، کیهان؛ هوا؛ جا
  • فضولی = کنجکاوی بیجا
  • فعال = کنشگر؛ پرجنب و جوش
  • فعالیت = کنشگری، کنش وری، کنش ورزی
  • فعل = کنش، کردار، کارواژه، پویه
  • فعل و انفعال = کنش و واکنش
  • فعلاً = اکنون، اینک، امروزه
  • فعلیّت یافتن = بکار رفتن، بکار برده شدن، بکارگیری شدن، بکارگرفته شدن، کاربردی شدن، بکارآمدن، بدردبخور شدن، انجام شدن، انجام گرفتن
  • فعلی = کنونی، امروزی
  • فقدان = نبود، نبودن
  • فقر = نداری، بیچارگی، تهیدستی، بینوایی، درویشی
  • فقط = تنها
  • فک = آرواره
  • فکر = اندیشه
  • فلاح = رستگاری، نیکبختی
  • فلاحت = کشاورزی
  • فلان = بهمان
  • فن = فند (بکاررفته در ترفند، فندک، آفند، پدافند)، شگرد (از پند پارسی) (برابر تکنیک لاتین)
  • فنجان = پنگان
  • فواره = آب فشان، آبنما
  • فوج = دسته، گروه
  • فوراً = زود، تند، شتابان، به شتاب، بی درنگ
  • فَوَران = جوشش، پاشش، آبفشانی، خروش
  • فوری = زود، تند، شتابان، به شتاب، بی درنگ
  • فوق = بالا، بالاتر از، بیش از
  • فوق العاده = بی همتا، بی مانند
  • فوقانی = بالایی
  • فهم = دریافت، پی بردن، سردرآوردن، آگاهی، شناخت
  • فیصله = پایاندهی
  • فیمابین = در میان، میان

قویرایش

  • قائل بودن = باور داشتن
  • قائم = راست؛ ایستاده
  • قائمه = راست
  • قابض = بندآورنده، بندآور
  • قابل اطمینان = دلگرم کننده
  • قابل تامل = اندیشیدنی
  • قابل تبدیل = دگرگونی پذیر
  • قابل تحمل = تاب آوردنی
  • قابل تطبیق = هماهنگی پذیر، سازگارشدنی، هماهنگ شدنی
  • قابل تغییر = دگرگون شدنی، دگرگون شونده، دگرگونی پذیر، جابجاشدنی
  • قابل توجه = چشمگیر؛ دیدنی، شنیدنی
  • قابل ملاحظه = چشمگیر، بسیار
  • قابل قبول = پذیرفتنی
  • قابله = ماما
  • قابلیت = توانایی، پذیرش، پذیرشگری، پذیرفتاری
  • قابلیت انعطاف = نرمش پذیری، خمش پذیری
  • قاتل = کشنده، کشتارگر
  • قادر = توانا، توانگر
  • قادر است = می تواند، توانا است
  • قاره = خشکی
  • قاصر = کوتاه
  • قاعده = آیین، شیوه، روند؛ پایه (در سه گوش)
  • قالب = چارچوب
  • قانع = خوشنود، خرسند
  • قانون = داد
  • قاهر = پیروز، چیره
  • قبر = آرامگاه، گور
  • قبل = پیش
  • قبلاً = پیشتر
  • قبول = پذیرش
  • قبیح = زشت، ناپسند
  • قبیله = تیره، تبار، دودمان، خاندان، دسته، گروه
  • قتل = کشتن
  • قدرت =توان، زور
  • قدیم = گذشته
  • قُدامی = پیشین
  • قدر = اندازه، ارزش
  • قدم = گام
  • قرابت = نزدیکی؛ خویشاوندی
  • قرار = آرام، آرامش؛ برنامه
  • قراردادن = نهادن، گذاشتن، جای دادن
  • قرارگذاشتن = برنامه ریختن، برنامه ریزی دیدار
  • قرارگیری = جایگیری
  • قُراضه = فرسوده، لتپاره، شکسته، خرده، ریزه
  • قربان = (از کرپان پهلوی)؛ سرکار
  • قرض = وام، بدهی
  • قرن = سده
  • قریب = نزدیک
  • قرین = همراه
  • قَسَم = سوگند
  • قسم یاد کردن = سوگند خوردن، پیمان بستن
  • قِسم = گونه
  • قسمت = بخش؛ سرنوشت
  • قصد = خواست، انگیزه
  • قصه = داستان، افسانه
  • قصیده = سروده ، چکامه، چامه، ستایه
  • قطار فشنگ = دنباله فشنگ
  • قطب شمال = راستای اپاختر، اپاخترگان
  • قُطر = کران (در هندسه)؛ پهنا، کلفتی
  • قطعاً = بیگمان، بی برو برگرد، هرآینه، براستی
  • قطع کردن = بریدن، جدا کردن
  • قطعی = یکسره، بی برو برگرد، گریزناپذیر، پایانی
  • قفس = زندان
  • قفسه = گنجه
  • قفل = کلون
  • قلّاب = چنگک، گیره
  • قُلّابی = ساختگی، دروغین
  • قلّاده = زنجیر، بند، یوغ؛ (یکای شمارش سگ) تا
  • قلب = دل
  • قلباً = از ته دل
  • قلم = کلک، خامه
  • قُوا = نیروها
  • قوت لایموت = نان بخور و نمیر
  • قوّت = زور، نیرو، توان
  • قوّت قلب دادن = آرامش دادن
  • قول و قرار = سوگند و پیمان
  • قوم = تیره، تبار، دودمان، نژاد
  • قوم و خویش = بستگان، خویشاوندان
  • قوی = نیرومند، توانا، پرتوان
  • قیل و قال = هیاهو، سر و صدا
  • قیمت = ارزش، بها

کویرایش

  • کائنات = هستی، پدیده ها، هستارها، آفریده ها
  • کاتب = نویسنده، دبیر (کاربرد کهن)
  • کاذب = دروغین
  • کاسب = فروشنده، پیشه ور، خرده فروش
  • کاشف = یابنده، پیدا کننده، شناساگر، آشکارگر
  • کافر = بی دین، خداناباور، ناباور، دیرباور، خدانشناس
  • کافی = بس، بسنده
  • کامل = رسا، درست، رسیده؛ یکپارچه
  • کاملاً = بدرستی، بخوبی؛ یکسره، یکپارچه، بیکباره
  • کاهل = تنبل، سست
  • کاهن = کشیش
  • کبر = خودبزرگ بینی، خودبینی، خودپرستی
  • کبریا = بزرگی، شکوه
  • کبیر = بزرگ
  • کبیسه = بَهیزَکی
  • کتاب = نوشته، نامه، نسک
  • کتابت = نگارش، نوشتن، نویسندگی
  • کتمان کردن = پنهان کردن
  • کتیبه = سنگ نبشته
  • کثافت = آلودگی، ناپاکی؛ آشغال، خاکروبه
  • کثیف = آلوده، ناپاک
  • کُدیه = گدایی
  • کذّاب = دروغگو
  • کذایی = آنچنانی
  • کذب = دروغ
  • کرامت = گرامی بودن، جوانمردی، رادی، بزرگواری، دهش، بخشندگی
  • کَرَم = گرامی بودن، بخشش، بخشندگی، جوانمردی، رادی
  • کُرَوی = گوی سان، گوی مانند، گوی گون، گوی آسا
  • کُره = گوی
  • کریم = گرامی، راد، جوانمرد، بزرگوار، بخشنده
  • کسالت = افسردگی، بی انگیزگی، ناخوشی، بیماری
  • کسر = کاهش؛ برخه
  • کسرا = خسرو
  • کسل = بی انگیزه، افسرده، ناخوش
  • کُسورات = کاهش ها، کاسته ها
  • کف = رویه؛ دست، پنجه
  • کفاف دادن = بس بودن، بسنده بودن، بسندگی
  • کفالت = سرپرستی
  • کفایت داشتن = شایستگی داشتن
  • کفایت کردن = بس بودن، بسنده بودن، بسندگی
  • کفَن = مرده پوش، مرگ جامه
  • کفن و دفن = خاکسپاری
  • کفیل = سرپرست
  • کُل = همه، همگی، سراسر، سراپا
  • کلام = گفتار، گفته، سخن
  • کلّاً = همگی، سراسر؛ بیکباره، یکسره، یکجا
  • کلمات = واژه ها، واژگان
  • کلمه = واژه
  • کلّی = یکسره، سراسری، فراگیر، سرتاسری؛ همه گیر
  • کمّ و کیف = چند و چون
  • کمال = خوبی، رسایی، درستی؛ والامنشی، رستگاری
  • کمالات = خوبی ها، والامنشی ها، ویژگیهای برتر، نیکمنشی ها، خوشخویی ها
  • کمافی السابق = مانند گذشته
  • کمّیّت = اندازه، شمار، چندی
  • کوفه = کوهه (کوف در پهلوی برابرِ کوه است)
  • کوفی = کوهی
  • کون = هستی، پیدایش، آفرینش، بُن دَهش
  • کونین = دو جهان
  • کیفیّت = چگونگی، چونی؛ ارزش، ارزندگی

لویرایش

  • لابد = ناگزیر
  • لازم = بایسته؛ نیاز
  • لازمه = نیاز
  • لباس = پوشاک، پوشش، تن پوش
  • لبیک گفتن = آری گفتن، همراه شدن، همگام شدن، همسویی، همداستانی
  • لجاجت = لجبازی، سرسختی (ساختگی در پارسی از واژه لج در پارسی)
  • لحاظ کردن = پیش چشم داشتن؛ برشمردن، به شمارآوردن
  • لحد = سنگ گور، سنگ روی آرامگاه
  • لحظه = دم، یکدم
  • لحن = گویش، آهنگ سخن
  • لزوم = بایستگی؛ نیاز
  • لطف = مهر، مهربانی، خوبی
  • لطفاً = از مهر، به مهر، از سر مهر، از سر دوستی
  • لطمه زدن = آسیب زدن، گزند رساندن
  • لطیف = نرم
  • لطیفه = شوخی
  • لعل = لئل
  • لعنت = نفرین
  • لِغایت = تا، تا پایان
  • لغت = واژه
  • لغتنامه = واژه نامه، فرهنگ واژگان
  • لغو شدن = به هم خوردن
  • لغو کردن = به هم زدن، برهم زدن، برهم زنی
  • لفاف = پوشش
  • لفّافه = پوشش
  • لقب = برنام، پاژنام
  • لقمه = خورانه
  • لقوه = لرزش
  • لواحق = پیوست ها
  • لوازم مورد نیاز = ابزارهای نیازین
  • لوایح = پیشنهاد ها
  • لهجه = گویش
  • لهو و لعب = خوشگذرانی، بازی و سرگرمی، کامرانی، کامجویی

مویرایش

  • ماجرا = داستان
  • ماجراجو = جستجوگر، آزمونگرا
  • ماحصل = دستاورد، بازده، برآیند
  • مال = دارایی، داشته، داشتنی، خواسته (کهن)
  • مالیّت = ارزش، ارزندگی، ارزیدن
  • مالک = دارنده
  • مالکیت = دارندگی، داشتن، داشتاری
  • مامور = کارگزار، گمارده، گماشته
  • مأمور پلیس = شهربان
  • ماءالشعیر = آبجو
  • مأخوذ به حیا = کمرو
  • ماهیت = چیستی، سرشت، نهاد، گوهر
  • ماهیتِ کار = چیستی کار، سرشت کار
  • ماوراءالطبیعه = فرازیستگاه، فراسپهر، فراکیاناد
  • ماوراءالنهر = فراورد
  • ماورای = فرای، فراتر از، در پسِ (ورا از پارسی فرا)
  • مایع = مایه، آبگون، آبسان، آبگونه
  • مایل = کج، شیبدار؛ گرایشدار
  • مایلم = می خواهم، می پسندم
  • مأیوس = ناامید، دلسرد، سرخورده، دلزده
  • مؤاخذه = بازخواست، سرزنش
  • مؤثر = کارا، کارآمد، کارگر، کارساز، چاره ساز، چاره گر، رخنه گر، راه چاره، کنشگر، پویشگر
  • مؤسّسه = بنیاد، نهاد، انجمن، بنگاه
  • مؤنّث = زن؛ مادینه
  • مباحثه = گفتگو، گفتمان، گفت و شنود، گفتاورد
  • مُبادی آداب = با فرهنگ
  • مبارک = فرخنده، پسندیده، همایون، فرخ، خجسته
  • مبارک باد = شادباش می‌گویم، فرخنده باد
  • مبتدی = تازه‌کار، نوآموز، نوگام، نوکار
  • مبتکر = نوآور، پدید آورنده، آفرینشگر، آفریننده
  • مبتلا = دچار
  • مبحث = گفتار، زمینه، جستار، سخن، باره
  • مبدأ = خاستگاه، آغاز، سرچشمه
  • مبتنی بر = بر پایه
  • مبسوط = گسترده
  • مبهوت = مات، سرگشته، سرگردان
  • مبیّن = روشنگر، بازگوکننده، گویا، آشکارکننده
  • متارکه = جدایی
  • متأثّر =دل‌آزرده، رنجیده، دلخور، دلگیر از، برانگیخته
  • متأسّفانه = بدبختانه، شوربختانه، نگونبختانه، افسوس، دریغا، سوگمندانه
  • متأسّفم = افسوس، دریغ می‌خورم
  • متبحّر = زبردست، چیره‌دست، کاردان، کارشناس
  • متجاوز از = بیش از، فراتر از
  • متحجّر = خشک مغز، واپسگرا، واپس افتاده، گذشته گیر، گذشته گرا، گذشته باور
  • متّحد = همبسته، هماهنگ، یکپارچه، همدست، یگانه، یکدل، همدل، همرای، یکدست، همنوا، همگام، همسو، هم پیمان، همداستان
  • متحرّک = پوینده، جنبنده، پویا، پویشگر
  • متحمّل (شکست) = دچار، گرفتار، درگیر
  • متحیّر = سرگردان، شگفت زده، ناباورمند، بی باور، سرگشته
  • متخصص = کارآزموده، کارشناس، کاردان، کارآشنا، ویژه کار، زبردست، آزموده
  • متخلخل = سوراخدار، سوراخ سوراخ
  • مترادف = برابر، همسنگ، هم ارز، همسان، همرده
  • مترتّب شدن = بدست آمدن
  • مترجم = ترجمان، گزارنده، برگرداننده
  • مترصّد = گوش به زنگ، چشم به راه، امیدوار
  • مترقّی = پیشرفته، پیشرو
  • متشتّت = پراکنده، سردرگم
  • متشکّرم = سپاسگزارم
  • متشکّل از = دربرگیرنده، دربردارنده، ساخته از
  • متصاعد = بالارونده
  • متّصل = چسبیده، پیوسته، درزگیری شده، بی درز
  • متصّور شدن = پیش چشم آمدن، انگاشتن، پنداشتن، گمان بردن، اندیشیدن
  • متضاد = روبروی، ناسازگار، ناساز، نابرابر، وارونه
  • متضرر = زیان دیده، زیانکار
  • متظاهر = دورو، فریبکار، نیرنگ باز، دغل، دغلکار، دوچهره، دورنگ
  • متعادل = میانه‌رو، هماهنگ، ترازمند
  • متعاقب = بدنبال، در پیِ، در پسِ
  • متعاقباً = از این پس، پس از این، در آینده
  • متعالی = والا، برین، آسمانی، رستگار
  • متعجّب = شگفت زده
  • متعدّد = پرشمار، بسیار، فراوان، انبوه، بیشمار
  • متعصّب = خشک مغز، یکسو نگر، سخت اندیش، کوردل، خشک اندیش، سرسخت
  • متعهّد = پایبند، پذیرنده، پیماندار، سوگند خورده
  • متغیّر = گردیده، دگرگون شده، دگرگون شونده؛(ریاضی، آمار، جامعه شناسی و ...) پویشگر
  • متفاوت = جداگانه، دور از هم، جدا، دگرگونه، دگرسان، دگردیس؛ یگانه
  • متفرق کردن = پراکنده کردن، پراکندن، تاراندن، از هم جدا کردن، دور کردن
  • متفکر = اندیشمند، اندیشگر، اندیشه ور، ژرف اندیش
  • متقابل = رو در رو، دوسویه
  • متقاضی = خواستار، خواهان، درخواستگر، درخواست کننده
  • متلاشی = فروپاشیده، فروریخته، گسیخته
  • متمایز = جدا، جداگانه، دگرگونه، دگرسان
  • متمرّد = سرکش، گردنکش، نافرمان
  • متموّل = توانگر، دارا، سرمایه‌دار، توانمند
  • متناظر = هم ارز
  • متناقض = ناسازگار، ناجور، ناهمخوان
  • متناهی = کراندار، مرزدار، کرانمند، پایان پذیر
  • متنوع = گوناگون، رنگارنگ، جورواجور
  • متواتر = پی در پی، پیاپی، پشت سر هم
  • متوازی = همراستا
  • متواضع = فروتن، خاکسار، سر به زیر
  • متوالی = پی در پی، پیاپی، پشت سر هم
  • متورّم = برجسته، آماس کرده، آماسیده
  • متوسط = میانه، میانگین
  • متوقف شد = بازایستاد، در جا ماند، از جنبش بازماند
  • متولد شد = زاد، زاده شد، به جهان آمد
  • متولّی = سرپرست، دست اندر کار، دیوان سالار، گرداننده، سردمدار، کارگزار، دینکار، کیشمند
  • مثال = نمونه، مانند، نشانه
  • مثلث = سه گوش، لچک، سه بر، سه پهلو، سکنج
  • مُجادله = بگومگو، کشمکش، گفتاورد
  • مَجاری قانونی = راه های روا، راهکارهای درست
  • مجاورت = کنار، همسایگی، پهلو
  • مجانی = رایگان، مفت
  • مجبور = ناچار، ناگزیر، واداشته
  • مجبور کردن = وادار کردن، واداشتن، ناچارکردن
  • مجتمع = هماد، همبودگاه
  • مجتمع مسکونی = هماد باشندگی
  • مجذوب = شیفته، شیدا، دلباخته، دلبسته، دل سپرده، فریفته، گرویده
  • مجرا = راه، گذرگاه
  • مجروح = زخمی، آسیب دیده
  • مجلس = انجمن، نشست، همایش
  • مجمع = هم اندیشی، انجمن
  • مجموعه = دسته، گروه؛ همه، همگی؛ جُنگ
  • مجنون = دیوانه، خردگریز، خردستیز
  • محاسبه = شمار، آمار
  • محاصره = شهربندان، شهربند
  • محافظ = نگهبان، پاسبان، پاسدار
  • محافظت = نگهداری، پاسداری
  • محافظه کار = دوراندیش؛ راستگرا (در کشورداری)
  • محاکمه = داوری
  • محال = نشدنی، دور از دسترس، دسترس ناپذیر
  • محبت = مهربانی، مهر
  • محتاج = نیازمند؛ بینوا، تنگدست، تهیدست
  • محتاط = دوراندیش، همه سونگر، دورنگر
  • محتمل = نزدیک، شدنی
  • محتوا = درونمایه
  • محتوم = (سرنوشتِ) گریزناپذیر، ناگزیر، بی بروبرگرد
  • محدوده = مرز، مرزبندی، بخش
  • محدودیت = مرزبندی
  • محرّک = انگیزه؛ رانشگر
  • محروم = بی بهره؛ بی پروانه، بی روادید
  • محرومیت = بی بهرگی
  • محسوب کردن = به‌شمار آوردن
  • محشر = بی مانند، بی همتا، شگفت‌آور، یکتا، یکه؛ رستاخیز
  • محصول = دستاورد، فراورده، ساخته
  • محض اطلاع = تنها برای آگاهی
  • محض رضای خدا = تنها برای خوشنودی خدا
  • محفوظ = در پناه، نگهداشته، نگهداری شده
  • محق = سزاوار، شایسته، هوشمند
  • مُحکم = سفت، سخت، استوار، خشک، پایدار، پایا
  • مَحکمه = دادگاه (ج: محاکم)
  • محکمه پسند = روا، درست، پذیرفتنی
  • محکوم = دادباخته، بزه ور
  • محل = جای، جایگاه
  • محله = برزن، کوی و برزن
  • محلی = بومی
  • مَحمِل = بهانه، دستاویز
  • محو کردن = نابود کردن، کمرنگ کردن، ناپدیدکردن
  • محور مختصات = پایه نشانی ها
  • محور عمودی = پایه ایستاده
  • محور افقی = پایه خوابیده
  • محیط = زمینه، پهنه، بستر، پیرامون؛ زیست‌بوم؛ گستره
  • مخارج = هزینه ها
  • مخاطب = روی سخن؛ خواننده؛ شنونده؛ بیننده
  • مخالف = ناهماهنگ، ناسازگار؛ واگرا؛ دیرباور، ناباور
  • مخالفت = ناسازگاری
  • مختار = آزاد، گزینشگر، توانا
  • مخترع = نو آور، سازنده
  • مختص = ویژه
  • مختصات = ویژگیها؛ (ریاضی) نشانیها
  • مختل = آشفته، برهم خورده
  • مختلف = گوناگون، چندگانه
  • مختلط = درآمیخته
  • مختومه = پایان گرفته، پایان یافته، به پایان رسیده
  • مخدّر = آرامبخش
  • مخرجِ حروف الفبا = واجگاه بندواژه ها
  • مخروط = سروگونه، کله قندی (غندی)، خراشیده
  • مخزن = انبار
  • مخصوص = ویژه، برگزیده
  • مخصوصا = بویژه
  • مخفی = پنهان، پوشیده، نهان
  • مخفیانه = پنهانی
  • مخلص = پاک، پاکدل، پاکدین
  • مخلوط = آمیزه، آمیخته، آمیغ
  • مخلوع = برکنارشده
  • مَدائن = شهرها
  • مُدارا = کوتاه آمدن، کنار آمدن، تاب آوردن، سخت نگرفتن
  • مَدارج = رده ها؛ پله ها، گام ها
  • مَدارس = آموزشگاه ها
  • مَدارک = نوشته ها، گواه ها، دستک ها
  • مُدافع = پشتیبان
  • مُدام = پیوسته، پیگیر، همیشه؛ می (کاربرد کهن)
  • مُداوا = درمان
  • مداوم = پیوسته، دنباله دار، پیگیر
  • مداومت = پیگیری
  • مدتها = دیر زمانی
  • مددجو = کمک خواه ، یاری جو
  • مدرسه = آموزشگاه
  • مَدرک = گواه، دستک
  • مدفوع = پسماند
  • مدفون = به خاک سپرده
  • مدلَّل = استوار
  • مدلول = خواسته، انگیزه
  • مدیر = گرداننده، کارگردان، سرپرست
  • مذاکره = گفتگو
  • مذکّر = مرد؛ نرینه
  • مذمّت = سرزنش، نکوهش
  • مذموم = ناپسند، ناخوشایند، نادرست، نکوهیده
  • مراجعه کردن = سر زدن؛ بازگشتن
  • مُراحم = مهرورز
  • مَراسم = آیین
  • مُراعات = پیروی، دنباله روی، فرمانبری؛ کنار آمدن، کوتاه آمدن، آسانگیری
  • مربع = چارگوش، چهارگوش
  • مربّا = پرورده
  • مربّی = راهنما؛ پرورش دهنده، پرورشگر
  • مرتاض = پارسا، خویشتندار، رنجکش
  • مرتّب = آراسته، بسامان، پیراسته؛ ویراسته
  • مرتبط با = در پیوند با، وابسته به
  • مرتبه = بار؛ جایگاه
  • مرتع = چراگاه
  • مرتفع = بلند، افراشته
  • مرتفع کردن مشکلات = از میان برداشتن سختی ها، از میان بردن دشواری ها
  • مرتکب = بزهکار
  • مرثیه = سوگنامه
  • مرجوع کردن = پس دادن، برگرداندن، بازگردانی، واگردان
  • مرحله = گام، پله، رده
  • مرحله حساس = گام سرنوشت ساز
  • مرخّص = آزاد، رها، آسوده
  • مرخصی = آزادباش، آسودگی، آسایه، گاه رهایی، رَهِشگاه
  • مرصّع = گوهرنشان
  • مرض = بیماری
  • مرطوب = نمدار، خیس
  • مرعوب = ترسان، ترسیده
  • مرکز = هسته، میانه، میان؛ درون، دل
  • مرموز = پنهانی، پنهانکار، رازآلود، رازآمیز، گمان برانگیز، پوشیده، در پرده، نهانی
  • مرور = بازخوانی، دوباره خوانی، بازبینی، بازنگری
  • مرید = هواخواه، هوادار سفت وسخت، سرسپرده
  • مریض = بیمار
  • مزاج = خوی؛ گوارش
  • مزاحم = آزاردهنده، آزارگر
  • مزبور = نامبرده، یاد شده، گفته شده، پیشگفته
  • مزرعه = کشتزار
  • مسائل = چالشها، پرسشها؛ نکته ها، زمینه ها (جِ مساله)
  • مسابقه = هماوردی
  • مَسّاحی = زمین پیمایی، زمین سنجی، زمین شمری
  • مَساعی = تلاش ها، کوشش ها (جِ مسعاه)
  • مَسافت = دوری، اندازه دوری، دوری راه، دوری و نزدیکی، جدایی
  • مسافر = گردشگر، رهرو، رهجو، رهنورد
  • مسافرت = گردشگری، گشت و گذار
  • مساله = چالش، پرسمان، پرسش
  • مُسالمت آمیز = آشتی جویانه
  • مُسامحه = آسانگیری، ساده گیری، رواداری، نادیده انگاری، چشم پوشی
  • مساوات = برابری، هم ارزی، همسنگی
  • مساوی = برابر، هم سنگ، هم اندازه
  • مسئولیت = سرپرستی؛ بار پاسخگویی، پاسخگو بودن
  • مسئولیت پذیر = پاسخگو، کاردان، درستکار
  • مسبوق به سابقه = دارای پیشینه، پیشینه دار
  • مستاجر = کرایه نشین، کرایه پرداز
  • مستتر = پنهان
  • مستثنا بودن = جدا بودن؛ نابهنجار بودن، به روال نبودن
  • مستحق = سزاوار، شایسته
  • مستخدم = پیشکار
  • مستشار = رایزن
  • مستطیل = راست گوشه
  • مستقل = جداگانه، جدا از هم، جدا جدا؛ خودگردان، خودجوش، خود بسنده
  • مستقیم = راست؛ یکراست، سرراست، بی میانجی، بی میانگی
  • مستلزم = نیازمند
  • مستمر = پیوسته، دنباله دار
  • مستوری = پوشیدگی
  • مسحور = جادو شده
  • مسحور کننده = جادویی، خیره کننده
  • مسری = ( بیماریِ ) واگیر
  • مسقّف = آسمانه دار، سایه بان دار
  • مسکن = خانه
  • مسکّن = آرامبخش
  • مسکوت گذاشتن = پاسخگو نبودن، پنهانکاری، نپرداختن به
  • مسکین = بیچاره
  • مسلّح = آماده رزم، زرهپوش
  • مسلّم = روشن، راستین، بیگمان
  • مسلّماً = بی گمان، بی چون و چرا، بروشنی
  • مسموم = زهرآلود، زهراگین
  • مَسند = تختگاه، پشتوانه
  • مسیر = راه
  • مسیح = مژده (پاژنام پیامبر یهود -عیسی- که او را نپذیرفتند و به دار کشیدند)
  • مشابه = مانند، همانند، همتا، همسان، همگون، همچون
  • مشاجره = بگومگو، درگیری
  • مشارکت = همکاری، یاری
  • مَشاعِر = هشیاری، هوش، خِرَد
  • مُشاور = رایزن، راهنما
  • مُشاوره = رایزنی، راهنمایی
  • مَشاهیر = بزرگان، نام آوران، نامداران، سرشناسان
  • مُشایعت = همراهی
  • مشبَّه = ماننده، مانند شده
  • مشبّه به = مانندگیر، مانند پذیر
  • مشتاق = باانگیزه، پرشور، شیفته
  • مُشتَبَه شدن امر = گمراه شدن
  • مشخص = روشن، شناخته شده، برگزیده، ویژه
  • مشخصه = ویژگی، شناسه، جداکننده، جداساز
  • مُشرِف = بر بلندا؛ آگاه
  • مشروح اخبار = روشنگری خبرها، خبرهای گسترده
  • مشروط کردن = در گرو گذاشتن
  • مشروع = روا، بجا، رواداشته
  • مشروعیت = روایی، رواداشتگی
  • مشعوف = شاد
  • مشغله = گرفتاری؛ سرگرمی (ج: مشاغل)
  • مشغول = سرگرم؛ گرفتار
  • مشمولِ = زیر پوشش، زیر چتر، بخشی از، دربرگرفته
  • مشق = ورز، تلاش
  • مشکوک = گمان برانگیز، گمانی، دودل، بدگمان
  • مشمّع (مشما) = کیسه
  • مشورت = رایزنی، هم اندیشی
  • مشوَّش = ناآرام، نگران، سراسیمه، دلواپس
  • مشوّق = انگیزه
  • مشهود = روشن، آشکار
  • مصاحبت = همنشینی
  • مصاحبه = گفتگو، گزارشگری
  • مصادره = بازگیری، تاوان گیری
  • مُصادف با = همزمان با، همگام با
  • مصارف = هزینه کردها، کاربردها (جِ مصرف)
  • مصارف صنعتی = کاربردهای انبوه سازی
  • مصالح ساختمانی = سازه های ساختمانی
  • مصالح مملکت = روادید کشور
  • مصالحه = سازش
  • مصداق = نمونه (ج: مصادیق)
  • مصدر = بن واژه، ریشه، ستاک
  • مُصِر = پافشاری کننده، یکدنده
  • مصرف = کاربرد، بکارگیری، بهره برداری، بهره گیری
  • مصرف کننده = کاربر، خریدار، بهره بردار
  • مصرف گرایی = هزینه گرایی، کاربری گرایی
  • مصغّر = کوچک، خرد، کهتر، ریز
  • مصلحت = روادید
  • مصنوعات = ساخته ها (جِ مصنوع)
  • مصنوعی = ساختگی
  • مصیبت = اندوه، پیشامد ناگوار
  • مصیبت بار = ناگوار، اندوهبار
  • مضارع = اکنون، اینک (دستور زبان)
  • مضاعف = دو برابر
  • مُضاف = (دستور زبان) افزوده، وابسته، پیوند، پیوست، افزا، بیش
  • مضاف الیه = (دستور زبان) بَرگیر
  • مُضحِک = خنده دار
  • مَضحکه = مایه خنده، بازیچه، دستمایه شوخی
  • مضطرب = دلواپس، پریشان، آشفته، نگران
  • مطابقت = هماهنگی، سازگاری
  • مطالبه = خواست
  • مطالعه = بررسی، خواندن
  • مطرح = نام آشنا، نامدار، نامی، نامور، نام آور
  • مطرح کردن = به میان کشیدن
  • مطلب = نکته، نوشته، جستار (ج: مطالب)
  • مطلق = یکسره، بی مرز، بیکران، بی اندازه
  • مطلقاً = هرگز، به هیچ روی، هیچگاه
  • مطلَّقه = بیوه، بی همسر، جداشده، آزاد، بی شوهر
  • مطلوب = خواسته؛ خواستنی، دلپذیر
  • مطمئن = آسوده، باورمند
  • مطیع = فرمانبر، پیرو
  • مظانّ اتهام = گمان برانگیز
  • مظنون = گمان برانگیز، گمان برده
  • مظنّه = بهای روز، ارزش روز؛ برآورد؛ گمانه
  • مظهر = نماد، نمود، نمودار، نمایه
  • معاضدت قضایی = همکاری دادوری
  • معاف کردن = بخشوده شدن، برکنار داشتن،رهاکردن
  • معافیت گمرکی = بخشودگی از باژ و ساو
  • معالجه = درمان، درمانگری
  • معامله = خرید و فروش، داد و ستد
  • معانی = بن مایه ها، جان مایه ها، چمها،انگاره ها
  • معاوضه = جابجایی، جایگزینی، جانشینی
  • معاون = دستیار، یاور، یاریگر
  • معاونت = دستیاری، یاریگری
  • معایب = زشتی ها، کاستی ها، نارسایی ها، کمبودها
  • معاهده = پیمان، سوگند، پیمان نامه سازواره، هم پیمانی
  • معاینه = بازبینی، بررسی
  • معبر = گذرگاه
  • معتاد = خوگرفته
  • معتبر = شناخته شده، پذیرفته
  • معترف به = بازگو کننده، بازگوی، آشکارگوی، خستو (کهن)
  • معتقد = باورمند
  • معتنابه = چشمگیر، هنگفت
  • معذرت خواهی = پوزش خواستن
  • معذور بودن = بیگناه بودن
  • معرض = دستخوش
  • معرفت = شناخت؛ بزرگواری، رادمنشی
  • معرّق کاری = پاره چینی
  • معرکه = گیر و دار، گرماگرم؛ بی همتا
  • معروف = شناخته شده، سرشناس، پرآوازه، نامور، نامدار، نامی، بنام، نام‌آور
  • مُعضَل اجتماعی = گرفتاری/گره/پیچیدگی/دشواری/سختیِ مردمی
  • معقول = پسندیده، بجا، درخور، بخردانه، خردمندانه
  • معلق = آویزان
  • معلوم = دانسته، روشن، آشکار
  • معلومات = دانسته ها، آگاهیها
  • معماری = ساخت و ساز
  • معنی (معنا) = چم، بن مایه، برابر، همسنگ
  • معنادار = چشمگیر
  • معنوی = مینوی
  • معیار = تراز، سنجه، پیمانه، سنگ
  • معیوب = نادرست، ناکارآمد، نارسا، ناکارا، کاستی دار، کاسته
  • مغتنم شمردنِ فرصت = زماندانی، زمانشناسی، بهره وری از زمان
  • مغلوب = شکست خورده
  • مفاتیح = (جِ مفتاح) کلیدها
  • مفاهیم = (جِ مفهوم) انگاره ها، بن مایه ها
  • مفتوح = باز، گشوده
  • مفقود = گمشده
  • مفقودالاثر = گمشده
  • مفهوم = انگاره
  • مقابل = دربرابر، روبروی
  • مقاطعه کار = پیمانکار
  • مقاله = نوشتار، نوشته
  • مَقام = جایگاه، رده
  • مقاوم = پایدار، استوار، سخت، پاینده، پایا، ایستا
  • مقایسه = سنجش
  • مقبول = پذیرفتنی، پسندیده، خوشایند؛ زیبا
  • مقدار = اندازه، شمار؛ ارزش
  • مقدم = پیشگام
  • مقدمات = زمینه سازیها، زمینه چینیها
  • مقدماتی = آغازین، نخستین، پیش نیاز، پیش زمینه
  • مقدمه = پیشگفتار، پیش درآمد، دیباچه
  • مقدمه چینی = زمینه سازی
  • مقدور = شدنی، دردسترس، آماده
  • مَقَر = جایگاه، ستاد، پایگاه، زیستگاه، ماندگاه
  • مُقِر = بزبان آورنده، آشکارگوینده، بزبان آور، آشکارگو، خستو (کهن)
  • مقرّر شد = پذیرفته شد، برنامه بر این شد، برنامه ریزی شد
  • مقرّرات = آیین نامه، آیین نامه ها، روش ها، شیوه ها، آیین ها، بخشنامه ها
  • مُقرّری = دستمزد، کارمزد، پاداش
  • مُقرنس = آهوپای
  • مقروض = بدهکار، وامدار
  • مقرون به صرفه = کم هزینه، ارزیدنی، ارزان
  • مقسوم علیه = شمارنده، بخشیاب، بهره یاب
  • مقصد = خواستگاه، آماجگاه
  • مقصود = خواسته، انگیزه
  • مَقطَع = برش
  • مقطعی = گذرا، دوره ای
  • مُقطَّع = بریده
  • مقطوع = پایانی، کاهش ناپذیر
  • مقعد = نشیمنگاه، سُرین
  • مقوله = دسته، دسته بندی (ج: مقولات)
  • مقیاس = تراز، سنجه، پیمانه
  • مکاتبه = نامه نگاری
  • مکارم اخلاق = نیک منشی، نیک خویی، ویژگیهای خوب
  • مکاشفه = درون بینی، درون نگری
  • مکالمه = گفتگو
  • مکّار = فریبکار، دغلباز، نیرنگباز
  • مکر = فریب، نیرنگ
  • مکلّف = گماشته، گمارده
  • ملاحظه = نگاه، نگریستن
  • ملاز = زبانک، زبانچه، زبان کوچک
  • ملازمت = همراهی
  • ملازمه = همراهی
  • ملاطفت = مهربانی
  • ملاقات = دیدار
  • ملاک = تراز، سنجه، پیمانه، سنگ
  • ملال = اندوه، دلگیری
  • ملامت = سرزنش، بازخواست، نکوهش، خرده گیری
  • ملایم = نرم، آرام
  • ملایمت = نرمی
  • ملجا = پناه
  • ملحفه = روانداز
  • ملزومات = آمادگیها، نیازمندیها، ابزارها
  • ملک = (مُ) فرمانروایی؛ (مِ) زمین
  • ملیح = بانمک
  • ملیّن = نرم کننده
  • مماس = ساییده، سایشگر، برخوردکننده، برخوردگر، برخورنده، ساینده، سایان
  • مماشات کردن = کنار آمدن با، کوتاه آمدن، چشم پوشی کردن، نادیده گرفتن
  • ممارست = پشتکار، ورز، کوشش، تلاش
  • ممانعت = پیشگیری، بازداشتن
  • ممتاز = برتر، برگزیده، ویژه
  • ممتحن = آزمونگیر، آزمون گیرنده، آزمونگر
  • ممتنع = (در رای‌گیری) بی گرایش؛ (در فلسفه) نشدنی، هستی ناپذیر، نبودنی
  • ممکن = شدنی؛ نزدیک، در دسترس
  • ممکن است = می شود، شاید، می تواند، شدنی است، نزدیک است، دست یافتنی است
  • ممکن بود = می توانست
  • مناسب = شایسته، در خور، برازنده، سزاوار
  • مناسبت = همزمانی
  • مناظره = گفتگو، گفتاورد
  • منافع = (جِ منفعت) سودها
  • مناقشه = درگیری
  • منبسط = گشاده، گشوده، گسترده
  • منبّت کاری = گیاهی تراشی، کنده کاری روی چوب
  • منتج شدن = انجامیدن
  • منتسب به = وابسته به، در پیوند با، پیوسته به
  • منتفع = سودبرنده، سودبر، بهره بردار، بهره گیر
  • منتفی شدن = برهم خوردن،
  • منتقل کردن = جابجا کردن
  • مُنتَها = ولی، وانگهی، باری، گرچه
  • منتهاالیه = پایان، ته، گوشه
  • منتهی به = پایان یافته به، رسیده به
  • منجر به = مایه ی، زمینه سازِ، فراهم آورنده، فراهم گر
  • منحصر = تک، مرزبندی شده، تک افتاده، یگانه، یکتا، یکه، جداگانه
  • منحرف = کج اندیش
  • منحرف شدن = به بیراهه رفتن، کجروی
  • منحنی = خم، خمش
  • من حیث المجموع = رویهمرفته
  • منزجر = بیزار
  • منزل = خانه، کاشانه
  • منسوب به = وابسته به، پیوسته به، در پیوند با
  • منسوبین = بستگان، نزدیکان، خویشاوندان، خویشان
  • منشا = خاستگاه، سرچشمه
  • منصب = جایگاه، رده
  • منصوب = گماشته، گمارده، کارگزار، کارمند
  • منضبط = بسامان، سامان یافته، سروسامان گرفته، آراسته، پیراسته، ویراسته
  • منطبق با = هماهنگ با، سازگار با
  • منطق = درستگویی، درست اندیشی؛ آیین، شیوه
  • منطقه = بخش؛ پهنه، گستره
  • منطقی = درست؛ روشمند، بآیین، آیین مند
  • منظر = دیدگاه
  • منظره = چشم انداز، دورنما
  • منظور = خواسته، انگیزه، خواست
  • منفذ = سوراخ، روزنه، شکاف
  • منفجر = ترکیده، پُکیده، از هم پاشیده
  • منفعت = سود
  • منفعت طلبی = سودجویی
  • منفعل = کنش پذیر
  • منفور = نفرین شده
  • منقار = نوک
  • منقبض = سخت، خشک، سفت، دج، بسته
  • منقضی = پایان یافته
  • منقطع = بریده
  • منقل = آتشدان
  • منقلب = دگرگون، زیر و زبر
  • منقول = بردنی، جابجایی پذیر، جابجاشونده
  • منوط به = وابسته به، در گرو، بسته به
  • منها = کمتر باندازه، کاسته با، کاهش با
  • مواجب = دستمزد، جیره
  • مواجهه = رویارویی
  • مواظب = نگهدار
  • مواظبت = نگهداری، نگاهداری، رسیدگی
  • موافق = همرای، یکدل، همراه، همدست، هماهنگ، هم اندیش، سازگار، همسو، جور، سازوار؛ دلخواه
  • مواعظ = سفارش ها، اندرزها
  • موافقت = پذیرش، هماهنگی، همداستانی، هم آوایی، همسازی، سازگاری
  • مواقع = زمان ها، هنگام ها، گاه ها
  • موانع = بازدارنده ها، دست اندازها
  • مواهب = خدادادها
  • موت = مرگ، درگذشت، جان سپردن، جان دادن
  • موجب = مایه، زمینه ساز، بسترساز، پدیدآورنده
  • موجبات = مایه، زمینه ساز، بسترساز، پدیدآورنده
  • موجِد = پدیدآورنده، سازنده
  • موجِر = کرایه گیر، کرایه دار، کرایه کش
  • موجَز = کوتاه، گزیده، چکیده، فشرده
  • موجود = آماده، در دسترس؛ جاندار، جانور؛ هستار، پدیده؛ آفریده
  • موجود است = در میان است
  • مودّت = دوستی
  • مورد = نمونه، زمینه، نشانه، باره؛ جا، جایگاه
  • موردی = نمونه وار؛ تک تک، یک به یک
  • مورد استفاده = کاربردی، به کاررفته
  • مورد استفاده قرار دادن = به کار بردن
  • مورد استفاده قرار گرفتن = به کاررفتن، به کاربرده شدن، به کارگرفته شدن، به کارگیری شدن، بهره برداری شدن، بهره گیری شدن
  • مورد استقبال قرار گرفتن = پذیره شدن
  • مورد اشاره = یادشده، نامبرده
  • مورد اطمینان = پایدار، استوار
  • مورد اعتماد = درستکار؛ استوار، پایدار
  • مورد بررسی قرار دادن = بررسی کردن
  • مورد توجه قرار گرفتن = به کسی یا چیزی روی آوردن، رویکرد به
  • مورد مطالعه قرار دادن = بررسی کردن
  • مورد عفو قرار گرفتن = بخشوده شدن
  • مورد محبت قرار گرفتن = مهر دیدن
  • مورد نظر = دلخواه، نامبرده، یادشده (نظر:نگر)
  • مورد وثوق = درستکار؛ استوار، پایدار
  • موزون = (از وزن پارسی) آهنگین، هماهنگ
  • موسّع = گسترده
  • موسم = (واژه ریشه پارسی دارد و برابر عربی آن فصل است) هنگام، زمانه
  • موسیقی = آهنگ، خنیا، نوا، نغمه
  • موصوف = برشمرده
  • موضوع = زمینه، جستار، بستر، باره
  • موظّف = گمارده، گماشته
  • موعد = سررسید
  • موعود = امید رهایی
  • موفق = پیروز، کامیاب، کامروا، کامکار، پیروزمند
  • موقّت = گذرا، زودگذر، زمانمند
  • موقع = هنگام، زمان، گاه
  • موقوف = قدغن
  • موقوفه = بند شده (ج: موقوفات)
  • موکول کردن = به آینده واگذاشتن
  • مولا = سرور
  • مولود = زاده
  • موهِن = گستاخانه، بی ادبانه، بی شرمانه
  • موهوم = پندارین، گنگ، گمان انگیز، گمان انگیخته، ناپیدا
  • مهاجر = کوچرو، کوچنده، کوچ نشین
  • مهاجم = جنگنده، رزمنده، جنگجو، یورشگر، تازشگر، یورش برنده، یورشبَر
  • مهارت = توانایی، کارآزمودگی، زبردستی، ورزیدگی، کاردانی، کارآشنایی، کارکشتگی، کارشناسی
  • مهمات = فشنگ و خمپاره و موشک، ساز و برگ جنگ، توشه جنگی
  • مُهمَل بافی = چرند گویی، چرت و پرت گویی، بیهوده گویی، گزافه گویی، ژاژ خایی، یاوه سرایی، هرزه درایی
  • مهندس = اندازه گیر، اندازه دان، اندازه‌شناس، چاره گر، چاره جو، چاره ساز
  • مَهیب = ترسناک، هراس آور
  • میزان = (از ریشه فارسی وزن) اندازه

نویرایش

  • نااهل = ناشایست، بی ادب، سرکش، نافرمان
  • نابالغ = نارس، نارسیده، کودک
  • ناباب = ناشایست، ناجور، بی ادب، نادرست، ناپسند
  • نابغه = تیزهوش، باهوش، هوشمند
  • ناتمام = نیمه کاره
  • ناتمام گذاشتن = نیمه کاره رهاکردن، نیمه کاره گذاشتن، رهاکردن، پایان ندادن
  • ناتمام ماندن = نیمه کاره ماندن، پایان نیافتن، پایان نگرفتن
  • ناجی = یاریگر، رهاکننده، رهایی بخش (در فارسی امروزی بن مایه کنش پذیری دارد ولی در عربی بن مایه کنشگری)
  • ناحسابی = نادرست
  • ناحق = ناروا، نادرست، نابجا
  • ناحق گفتن = زورگویی
  • ناخالص = ناکاسته (حسابداری و اقتصاد)
  • ناخالصی = آمیختگی (شیمی و متالورژی)
  • نارضایتی = ناخشنودی، ناخرسندی
  • ناسلامتی = (نفرین گونه است)
  • ناشی = تازه کار، نیاموخته
  • ناشی می شود = سرچشمه می گیرد، بر می خیزد
  • ناظر = بیننده؛ سرپرست، دیده ور، بازبین، بازنگر
  • ناعادلانه = نابرابر، ناجوانمردانه
  • ناغافل = ناگهان، ناگاه، نابهنگام، ناگه (ادبی)
  • نافذ = (بیشتر برای نگاه کاربرد دارد) تیز، رخنه گر، گیرا، کاری، کارگر، روان
  • نافی = ناسازگار، نیستگر
  • ناقل = جابجاگر، بُردار، جابجاکننده
  • ناکافی = نابسنده
  • نامطلوب = ناخواسته؛ ناخوشایند؛ ناجور، ناپسند، نابهنجار
  • نبوغ = تیزهوشی
  • نتیجه = پیامد؛ دستاورد؛ فرجام، سرانجام؛ بازده، برآیند
  • نجات = رهایی، آزادی، رستگاری، رهش، رهیدن
  • نجات بخش = آزادکننده، رهایی بخش
  • نجات غریق = شناگربان، نگهبان دریایی، استخربان
  • نجابت = سر به زیری، با شرمی، پارسایی
  • نجاست = آلودگی، ناپاکی
  • نجس = آلوده، ناپاک
  • نجمه = ستاره، نامی دخترانه
  • نجیب = سر به زیر، با شرم، پارسا
  • نحس = بد شگون
  • نحو = دستور زبان
  • نحوست = بد شگونی، بخت بد
  • نحوه = روش، شیوه، راه
  • نحیف = لاغر
  • نخاع = پی های پشت
  • نخاله = آشغال
  • نخل = درخت خرما، خرمابُن
  • نخلستان = خرماستان
  • نداف = پنبه زن
  • ندامت = پشیمانی
  • ندامتگاه = زندان، اندرزگاه
  • ندیمه = دستیار
  • نذر = برآورد نیاز
  • نرجس = نرگس
  • نرد = تاس بازی
  • نسخه = ویرایش، نسَک (ریشه پارسی)؛ دارونوشت
  • نسَق = روش، شیوه (ریشه نسک)
  • نشا = جوانه
  • نشاط = شادابی
  • نشات گرفتن = سرچشمه گرفتن، برخاستن
  • نشو و نما = رویش و شکوفایی
  • نِصاب = اندازه پذیرفتنی
  • نصّاب = کارگذار، پیاده ساز
  • نصب = کارگذاری، پیاده سازی، کارگذاشتن
  • نصیب = بهره
  • نصیحت = پند، سفارش
  • نُطق = سخنرانی
  • نظام = سامانه، همداد، آرایه
  • نظام وظیفه = سربازگیری
  • نظم = سامان، آرایش، ویرایش
  • نظم و نسق = سروسامان
  • نظر = دیدگاه
  • نظر زدن = چشم زدن
  • نظرگاه = دیدگاه
  • نظریه = نگره
  • نظم = سامان، آرایش، چینش
  • نظیر = مانند
  • نعره کشیدن = داد زدن
  • نعل = سم پوش
  • نعمت = خداداد
  • نغمه = آهنگ، ترانه، سرود، نوا
  • نفّاخ = پرباد
  • نفخ معده = باد شکم؛ آماس شکم
  • نفر = کس، تن، سر (یکای شمارش مردم)
  • نفرت = بیزاری، دلزدگی، رویگردانی
  • نفس = خود، خویش، خویشتن؛ روان
  • نفع = سود، بهره
  • نفقه = هزینه زندگی، گذرانه، توشه
  • نفله کردن = سر به نیست کردن، کلک کسی را کندن
  • نفیس = ارزشمند، کمیاب، نایاب، گرانبها
  • نقاب = پوشیه، رخپوش، چهره پوش، روبنده
  • نقّال = داستانگو
  • نقد = بررسی، سنجیدن، خرده گیری، سبک سنگین کردن، برانداز کردن
  • نقص = کمبود، کاستی
  • نقل و انتقال = جابجایی
  • نقل کردن = بازگو کردن
  • نُقلی = کوچک و زیبا، ریز و گرد (مانند دانه های نقل)
  • نقیب = پیشوا، مهتر
  • نقیصه = کمبود
  • نکهت = بو، بوی خوش
  • نوع = گونه
  • نهضت = بیداری، جنبش، شورش

وویرایش

  • واجد = دارای، دارنده
  • واجد شرایط = شایسته، سزاوار، برازنده، درخور
  • واحد = یکا (شمارش)؛ یگان (ارتشی)؛ یک، یگانه، یکتا، یکه، تک
  • واحه = آبادی در بیابان
  • وادی = دشت، بیابان، هامون
  • وارث = بازمانده
  • وارد = دانا، آشنا، کارآشنا، کارکشته، کارآزموده، زبردست، چیره دست، آگاه، کارآگاه، کاردان، کارشناس
  • وارد آوردن = کوبیدن، کوبه زدن، کوفتن
  • وارد شدن = آمدن، تو آمدن، به درون آمدن
  • واسطه = میانجی، میانگی
  • واصل شد = رسید
  • واضح = روشن، آشکار، پیدا، هویدا، پدیدار
  • واعظ = سخنور، پند دهنده، اندرزگو
  • وافر = فراوان
  • وافی = فراوان، فراگیر، گسترده، بس، بسنده، سزاوار، کارآمد
  • واقعاً = براستی
  • واقعگرا = راستینگرا، رویدادگرا
  • واقعه = رخداد، رویداد، رخ داد
  • واقعی = راست، راستین
  • والدین = پدر و مادر
  • واله = شیدا، شیفته
  • والی = فرماندار
  • واهِمه = ترس
  • وحدت = یگانگی، یکپارچگی، همبستگی، هماهنگی
  • وحشت = ترس، هراس، بیم
  • وحشی = بی فرهنگ، درنده خو؛ دد (در برابر دام)، درنده؛ (جانور) رام نشدنی، آزاد
  • وحشیانه = سنگدلانه؛ با درنده خویی؛ با بیفرهنگی
  • وحی = پیام آسمانی
  • وحید = تک، یکتا، بی همتا، یگانه، یکه؛ نامی پسرانه
  • وجاهت = پذیرفتگی؛ برازندگی؛ سرشناسی؛ زیبایی
  • وَجد = شور، شیدایی، شادمانی
  • وجدان = خودآگاه؛ خودآگاهی؛ آوای درون
  • وجود = هستی، بود
  • وجود دارد = هست
  • وجود داشتن = بودن؛ هستی داشتن
  • وجه = پول؛ رو؛ ریشه، پایه
  • وجه المصالحه = مایه سازش؛ بازیچه
  • وجه نقد = پول
  • وجهه = آبرو، آوازه
  • وجهه قانونی = پایه روایی، دستاویز دادگاه پسند
  • وجیزه = چکیده، کوتاه سخن، فشرده
  • وجیه = خوش سیما، خوبرو، نیکرو، زیبا، نیکچهره
  • وِداد = دوستی
  • وداع = بدرود، بدرود گفتن
  • ودیعه = سپرده، گروسپاری، نهاده، گروگذاری
  • وِرد = زمزمه؛ جادو
  • ورطه = گرداب
  • ورق = (از ریشه برگ) برگه
  • ورقه = برگه
  • ورود = آمدن، تو آمدن، به درون آمدن
  • ورود کردن به قضیه = دست به کارشدن، دست اندرکارشدن، دست به کاری زدن
  • وزارت = دیوان داری، دیوان سالاری
  • وزارتخانه = دیوان
  • وزیر = (از ریشه فرزین) بزرگ رایزن، ابررایزن، دیوان سالار
  • وزین = (از وزن پارسی) سنگین
  • وسائط نقلیه = (جِ وسیطه) ابزارهای جابجایی، افزارهای ترابری؛ خودروها
  • وساطت کردن = میانجیگری کردن، میانجی شدن، میانگی کردن، میانداری کردن، میانه گرفتن
  • وسایل = (جِ وسیله) ابزارها
  • وسط = میان، کمر
  • وسعت = گستره، گستردگی
  • وسواس = دودلی، بدگمانی، دوگانه اندیشی، دو اندیشی، سردرگمی، سرگردانی، سرگشتگی
  • وسوسه = بداندیشی، انگیزش، برانگیختگی، دیوکامگی، بدگمانی، کشش، هوس گرایی، هوس جویی
  • وسیع = پهناور، گسترده، باز
  • وسیله = ابزار، افزار؛ دستاویز، چاره؛ کارمایه؛ میانجی
  • وسیله نقلیه = ابزار جابجایی، ابزار ترابری؛ خودرو
  • وصال = دیدار، به هم رسیدن، پیوند، پیوستن
  • وصف = برشماری، بازگویی، بازگو، روشنگری
  • وصل کردن = چسباندن، پیوند دادن، پیوستن
  • وصله کردن = تکه دوزی کردن، پینه دوزی
  • وصول = دریافت
  • وصیت = سفارش
  • وضع = راه، روش، شیوه، روند، روال؛ جایگاه، چگونگی، زمینه، نهش، نهشت، کنونه؛ نهادن، برنهادن، گذاردن
  • وضع کردنِ قوانین = روند نهادن، روش گذاری، روال گذاری، آیین گذاری، شیوه آرایی
  • وضعیت = چگونگی، جایگاه، نهشت، زمینه، بستر؛ روند روال، روش، شیوه
  • وضو = آبدست، دست نماز
  • وضوح = روشنی
  • وظیفه = خویشکاری، بایستگی
  • وظیفه شناسی = کاردانی، سختکوشی، پشتکار، تلاشگری
  • وفاداری = پیمانداری، نمک‌شناسی؛ سرسپردگی
  • وقاحت = گستاخی، بی شرمی
  • وقایع = (جِ واقعه) رویدادها، پیشامدها، رخدادها
  • وقت = (وخت)، زمان، گاه، هنگام
  • وقعی نگذاشت = برایش ارزش نداشت، ارج ننهاد
  • وقف کردن = بند کردن
  • وقفه = ایست؛ درنگ؛ جدایی
  • وقوع = رویداد، روی دادن، رخداد، پیشامد
  • وقوف کامل = آگاهی درست یا فراگیر
  • وقیح = گستاخ، بی شرم
  • وکالت = نمایندگی
  • وکیل = نماینده
  • ولادت = زایش
  • ولایت = سرپرستی؛ استان (در افغانستان)
  • ولی = سرپرست
  • ولیکن = با این همه، گرچه، ولی، وانگهی، باری
  • ولیمه = سور، جشن، مهمانی
  • وهله اول = بار نخست، نخستین بار، یکمین بار
  • وهم = گمان، پندار؛ پنداره

هویرایش

  • هادی = رسانا
  • هانی = نام پسرانه
  • هجوم = تاخت و تاز
  • هدف = آرمان، آماج، انگیزه، خواسته، نشان
  • هدفگیری = نشانه روی، نشان کردن
  • هدف گذاری = نشان گذاری
  • هدیه = پیشکش
  • هرم = چادر
  • همجواری = همسایگی
  • همسفر = همراه
  • هم صحبتی = همزبانی، همسخنی، همنشینی
  • هم قطار = هم پایه، هم رسته، هم رده
  • هم مسیر = همراه
  • هم نفس = همدم
  • هول = ترس، هراس، بیم، باک، پروا
  • هویت = کیستی، شناسه
  • هیجان = شور، برانگیختگی، انگیزه، برآشفتگی

یویرایش

  • یحیی = می زید، زنده است، زندگی می کند ( نامی پسرانه و از نامهای پیامبران یهودیان)
  • یعقوب = از نامهای پسرانه و پیامبری از یهود
  • یعنی = یا اینکه؛ روشنتر آنکه؛ برابر با اینکه؛ یا می گوییم؛ به زبان دیگر، به سخن دیگر، به گفته دیگر، یا می توان گفت؛ یا همانکه، یا آنکه
  • یوسف = از نامهای پسرانه و از پیامبران یهود

جستارهای وابستهویرایش

منابعویرایش

  • تارنمای واژه یاب
  • تارنمای آبادیس
  • تارنمای پارسی انجمن
  • تارنمای به پارسی
  • پالایشگر برخط آناهیتا
  • تارنمای واژه
  • تارنمای بنیاد نیشابور