تفاوت میان نسخه‌های «امیر مبارزالدین»

جز
 
 
{{جعبه اطلاعات پادشاهی
| نام = مبارزالدین محمد بن مظفر
| امضاء =
}}
'''مبارزالدین محمد بن مظفر''' (۷۱۸–۷۵۹ ه‍.ق/۱۳۱۸–۱۳۵۸ م) از سلاطین [[آل مظفر]] و بنیانگذار این دودمان بود که در فاصلۀفاصلهٔ میان [[حمله مغول به ایران|حملهٔ مغول]] و حملۀحملهٔ [[تیمور]]، بر بخش‌های بزرگی از ایران منهای خراسان فرمان راندند. او فاتحی بزرگ و بنیانگذار دولتی نیرومند بود که اگر برنامه‌هایش نیمه‌کاره نمی‌ماند، می‌توانست عامل اتحاد ولایات ایران در برابر مغولان شود.
 
امیر مبارزالدین محمد پس از حاکمیت بر یزد و کرمان بر شیراز تاخت و این شهر را که در آن دوران در دست [[ابواسحاق اینجو|شاه شیخ ابواسحاق اینجو]] بود فتح کرد. شاه شیخ ابواسحاق از آنجا گریخت و فارس به دست آل مظفر افتاد. در سال ۷۵۷ هجری، مبارزالدین محمد، اصفهان را نیز گشود و شاه شیخ ابواسحاق را که پس از سقوط شیراز در آن شهر به سر می‌برد، به چنگ آورد و پس از محاکمهٔ شرعی به جرم قتل امیر حاج ضرّاب شیرازی، او را به کسان امیر حاج ضرّاب سپرد تا قصاصش کنند و چنین کردند.<ref>http://wiki.ahlolbait.com/ابواسحاق_اینجو</ref>
{{پایان شعر}}
 
== پیشینۀپیشینهٔ دودمان و اوایل کار امیر مبارزالدین ==
مبارزالدین محمد بن شرف‌الدین مظفر میبدی، در [[۱۴ جمادی‌الثانی|نیمۀنیمهٔ جمادی‌الثانی]] ۷۰۰ ه‍.ق/ ۲۵ فوریهٔ ۱۳۰۱ م. در [[میبد]] [[یزد]] زاده شد.
 
== گشودن یزد و برانداختن دودمان اتابکان یزد ==
 
== گشودن کرمان ==
 
== گشودن شیراز و برانداختن دودمان اینجو ==
 
== گشودن عراق و خوزستان ==
 
== بیعت با سفیر خلیفۀ عباسی و انعکاس این رویداد در ایران و جهان اسلام ==
 
== گشودن آذربایجان و راندن مغولان به ماورای اَرَس ==
پس از گشودن عراق عجم، امیر مبارزالدین محمد در سال ۷۵۸ هجری قمری با سپاهی بزرگ وارد اصفهان شد و در دارالسلطنۀدارالسلطنهٔ آن شهر اقامت گرفت. در آن هنگام [[جانی بیک]]، خان قبچاق که برای گرفتن [[ملک اشرف چوپانی]] به آذربایجان سپاه کشیده بود، پیکی با سیصد سوار به اصفهان فرستاد و اعلام داشت که ما در تبریز بر تخت ایلخانی نشسته‌ایم و امیر محمد را صلاح آن است که به خدمت آید تا او را به شغل اجدادی‌اش در میبد بازگردانیم وگرنه ما به اصفهان آییم. حضرت مبارزی، هیأت سفارت را به گرمی پذیرفت، اما پاسخ پیغام جانی بیک را چنان که از روحیۀروحیهٔ جلادت و رشادت و خوی تند زودخشمش انتظار می رفت، به تندی تمام داد و هیأت سفارت را به آذربایجان بازگرداند. پس از آن همت به نبرد با مغولان نهاد و از سپاه عظیمی که بدین منظور در اصفهان متمرکز کرده بود، دوازده هزار سوار جریده را گزیده کرد و با شتابی شگرف که موجب غافلگیری سپاه مغول شود و سرعت عمل ذاتی مغولان را خنثی کند، به سوی آذربایجان تاخت. در میان راه اصفهان تا تبریز، مردمان و اکابر شهرها به استقبال امیر مبارزالدین می آمدند و بر عبور سپاهی ایرانی، شادمانی می کردند. سپاه امیر مبارزالدین چون به [[میانه]] رسید، با سی هزار سپاهی مغول به فرماندهی [[اخی جوق]]، نایب جانی بیک در تبریز مواجه شد. پیروزی در این نبرد، بسیار حساس بود، چون موجب بازگشت اعتماد به نفس ایرانیان پس از شکستهای بسیار از مغولان می‌شد. امیر مبارازالدین، میمنه را به [[شاه شجاع]] و میسره را به دیگر پسرش [[شاه محمود]] سپرد و خود در قلب ایستاد و نوۀنوهٔ خردسالش [[شاه یحیی]] را در کنار خود داشت. سپس شمشیری را که باور بر آن بود که متعلق به [[خالد بن ولید]]، سردار فاتح صدر اسلام است، به دست گرفت، آیات فتح و نصر را از قرآن برخواند و دستور داد که سپاهیانش سه چوبه تیر بزنند و سپس حمله کنند. در مصاف نخست، میسرۀمیسرهٔ سپاه مظفری که در اختیار شاه محمود بود، زیر فشار سنگین میمنۀمیمنهٔ سواره نظام مغولان در هم شکست و مغولان به پس سپاه ایرانیان رسیدند و با مانور دایره ای، قلب را نیز در برگرفتند و اگر این مانور ادامه می یافت، به میمنه می‌رسیدند و ایرانیان به دام می‌افتادند. امیر مبارزالدین برای خنثی کردن مانور مغولان و بیرون شدن از خطر محاصره، قلب سپاه را به حرکت در آورد و با شاه یحیی که هنوز خردسال بود، به قلب و میسرۀمیسرهٔ مغولان هجوم آورد و موجب شد که میمنۀمیمنهٔ مغولان از بقیۀبقیهٔ سپاه آنان جدا بیفتد. پس سپاه دو نیم شدۀشدهٔ مغولان زیر فشار حملات بقایای سپاه مظفری متلاشی شد. شاه محمود که جناح خود را بازیافته بود، همراه با شاه شجاع، سپاه مغول را تعاقب کرند و با گذر از رود [[ارس]] صفحات [[نخجوان]] و ماورای ارس را از حضور مغولان پاک ساختند. امیر مبارزالدین سپس به تبریز وارد شد و در آن شهر متمکن گشت و در تعقیب بقایای مغولان، سپاه به اطراف فرستاد<ref>{{یادکرد کتاب |نام خانوادگی۱=کتبی |نام۱=محمود |عنوان=تاریخ آل مظفر |صفحه=76-78}}</ref>. [[نبرد میانه]] پیروزی نمایان ایرانیان بر مغولان و نقطۀنقطهٔ قطعی اخراج مغولان از ایران تا هجوم دوبارۀدوبارهٔ آن قوم به رهبری [[تیمور گورکانی]] بود.
 
== بازگشت به اصفهان و فروگرفتن امیر مبارزالدین محمد ==
امیر مبارزالدین محمد هنگام بازگشت از تبریز به اصفهان بنا به خوی تندش، دو پسرش شاه شجاع و شاه محمود را پیش چشم امیران و وزیران، استخفاف می‌کرد و در فتحنامه‌ها تنها از شاه یحیی نام می‌برد و دلیل آن بود که دو شاهزاده جناح خود را در [[نبرد میانه]] به درستی فرماندهی نکرده بودند و کیفیت عملیات جنگی آنان در نخجوان نیز برای امیر مبارزالدین محمد، مبهم بود و بر آن بود که این دو به جای پاکسازی کامل ماورای ارس از مغولان، اوقات را در آن سامان به بطالت و شادخواری گذرانده‌اند. کار این بدگمانی و خشم امیر مبارزالدین چنان بالا گرفت که در میان راه اصفهان در هنگامه های خشم، به کنایه و بدون نام بردن، جمعی را به گرفتن و جمعی را به کور ساختن و جمعی را به کشتن، بیم می داد. چون سپاه به اصفهان رسید، شاه شجاع و شاه محمود، این کنایات را با [[شاه سلطان]] که خواهرزادۀخواهرزادهٔ امیر مبارزالدین و نایب‌السّلطنه در اصفهان بود، بازگفتند و نتیجه گرفتند که مقتول، شاه سلطان خواهد بود که متهم به هفتصد تومان (هفت میلیون دینار طلا) اختلاس از مالیات اصفهان است و مکحول (نابینا) هم شاه شجاع و شاه محمود خواهند بود. پس این سه، پیوسته در بیم بودند و خود را کنار از امور نگاه می‌داشتند تا آنکه نیمه‌شب پنجشنبه شانزدهم رمضان ۷۵۹ هجری قمری در اصفهان، [[شاه سلطان]] به در خانۀخانهٔ شاه شجاع آمد و او را به بیرون خواست و گفت من هم اینک می‌گریزم و اگر کاری باید کرد اکنون است. [[شاه شجاع]] علّت را پرسید و [[شاه سلطان]] گفت که اندکی خبر بیرون افتاده و به تحقیق، درست شده که امیر مبارزالدین، تدارک فروگرفتن ما کرده و آفتاب که بدمد، من مقتول خواهم بود و شما مکحول. شاه شجاع با سرعت و در سکوت، خواص سرهنگان و سربازان خود را مسلح ساخت و برای شاه محمود نیز پیغام فرستاد که بیاید و موعد را تاریک روشن سحرگاه بر در دارالسلطنۀدارالسلطنهٔ اصفهان نهادند. چون به دارالسطنه رسیدند، خبری از شاه محمود نشد و بیم آن بود که حرکت‌شان فاش شود. پس شاه سلطان به در خانۀخانهٔ شاه محمود رفت. شاه محمود در گرمابه بود. او را به بیرون خواست و به اتفاق به دارالسلطنه رفتند و اطراف را فروگرفتند و کسی را اجازۀاجازهٔ آمدن و شدن ندادند. پس شاه شجاع و شاه سلطان، شاه محمود را که کوچکتر بود، در دهلیز نشاندند تا به او آسیبی نرسد و خود به درون رفتند و بر درِ تالاری که امیر مبارزالدین در آن ساکن بود، ایستادند. [[امیر مسافر ابوداجی]] را با پنج شش سرهنگ به درون فرستادند. امیر مبارزالدین مطابق رسم سحرگاهی‌اش، قرآن می‌خواند. پرسید که چیست؟ امیر مسافر گفت اخراجات شاه شجاع و شاه محمود، کفاف مخارج‌شان را نمی دهدنمی‌دهد و خواهش افزایش اخراجات دارند. امیر مبارزالدین دانست که واقعه ای در راه است، خواست شمشیرش را بردارد اما دستش نرسید. امیر مسافر بر او افتاد، امیر مبارزالدین که بسیار درشت‌پیکر و زورمند بود، به ضربات مشت، امیر مسافر را تباه کرد. دیگر سرهنگان بر او افتادند و امیر مبارزالدین را درحالی‌که سَقَط (دشنام) بسیار می‌گفت، دست و پا بستند و در حجره‌ای افکندند و پاسبانان بر آن گماشتند. پس شاه شجاع که پسر بزرگ‌تر امیرمبارزالدین بود و از مادر، وارث سلاطین قراختایی بود، بر اسب نشست و به رسم سلطنت بر سرش چتر گرفتند و [[شاه سلطان]] و شاه محمود در خدمتش ایستادند و این آغاز سلطنت شاه شجاع در رمضان ۷۵۹ هجری قمری بود. همان شب درحالی که سربازان خاصّۀخاصّهٔ شاه شجاع، دو رویه از اصفهان تا [[دژ طبره]] به صف ایستاده بودند، امیر مبارزالدین را بدان قلعه بردند و بر چشمش میل کشیدند و این خاتمۀخاتمهٔ سلطنت امیر مبارزالدین محمد بود<ref>{{یادکرد کتاب |نام خانوادگی۱=کتبی |نام۱=محمود |عنوان=تاریخ آل مظفر |صفحه=77-80}}</ref>.
 
== وفات امیر مبارزالدین محمد ==
پس از نابینا شدن امیر مبارزالدین، او مدتی در قلعۀقلعهٔ طبرک اصفهان و دژ سپید فارس، به زندان بود تا آنکه شاه شجاع او را به شیراز آورد و در دارالسلطنه اقامت داد و قرار بر آن شد که شاه شجاع به نیابت پدر پادشاهی کند، اما پس از چندی فاش شد که امیر مبارزالدین، بینایی را بازیافته و در تدارک فروگرفتن شاه شجاع و کشتن اوست. پس شاه شجاع باری دیگر، امیر مبارزالدین را محبوس ساخت تا آنکه در سال ۷۶۵ در قلعهٔ [[بم]] به بیماری، وفات یافت.<ref>[http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=جلال+الدین+شاه+شجاع+مظفر&PHPSESSID=3fe091a2516624d2a25c405b4df7911a&SSOReturnPage=Check&Rand=0: جلال الدین شاه شجاع مظفر<!-- عنوان تصحیح شده توسط ربات -->]</ref>
 
== کارنامه امیر مبارزالدین محمد ==
امیر مبارزالدین محمد بن مظفر در صفحات تاریخ به سخت دلی و تعصب در شرع شهرت دارد و اغلب قضاوتها دربارهٔ او زیر سایه همین دو صفت است درحالی که داوری دربارهٔ او از یک سو باید در ظرف زمانی و مکانی خود او صورت گیرد و از سوی دیگر بدون اسارت در یکسونگری و محدودبینی، باید به نقش بسیار عظیم سلاطین آل مظفر و شخص امیر مبارزالدین در تاریخ ایران، خاورمیانه و جهان اسلام توجه کرد که موجب شده وجوه اهمیت این خاندان، فراتر از حکومتی زودگذر در عصر فترت میان چنگیز و تیمور باشد.
 
سیطره حافظ بر ذهنیت فضلای ایرانی و داوری ناموافق وی دربارهٔ امیر مبارزالدین، هسته مرکزی اغلب داوری‌ها دربارهٔ اوست. عبید زاکانی نیز حکومت داری امیر را در منظومه موش و گربه به نقد کشیده‌است.<ref>[http://nevaak.ir/?p=13547 نمایش ”خطر مجسمه عبید جدی است” | نشریه نواک<!-- عنوان تصحیح شده توسط ربات -->]{{پیوند مرده|date=اکتبر ۲۰۱۹ |bot=InternetArchiveBot }}</ref> گذشته از نقدهای وارد بر حکومت داری امیر مبارزالدین، نباید از خاطر برد که این دو شاعر، اعضای حلقه ادبی امرای اینجو و طبیعتاً دشمنان امیر مبارزالدین بودند و حافظ سپس نیز به حلقه ادبی شاه شجاع پیوست که با فروگرفتن و کور ساختن امیر مبارزالدین به پادشاهی رسید. با لحاظ کردن این ملاحظات و نگاهی دوباره به داوریهای شاعران آن عصر درمی یابیم که شاعرانی با همان اعتبار از قبیل عماد فقیه کرمانی، ستایندگان سیاست امیر مبارزالدین بودند و آنچه را امروزه به تقلید و بی مطالعه، نقاط ضعف سیاست امیر انگاشته می‌شود، محاسن او می‌دانستند از قبیل اصرار بر دینداری در برابر انحطاط اخلاقی عصر هرج و مرج مغول، و سخت دلی در سرکوب رنود و اشرار و دسته‌های بی فرمانده و غارتگر که کوی و برزن و شهر و روستا و صحرا را پس از مرگ ابوسعید ایلخان، قبضه کرده بودند.
 
حقیقت آن است که در بررسی کارنامه امیر مبارزالدین، نگاه از دریچه ابیات شاعران و ذکر اینکه برخی شاعران، وی را به اعتراض، محتسب می‌خواندند، ساده‌سازی تاریخ و عبور از یک کوچه و ندیدن دیگر کوچه‌ها از فراز بام است. ظهور امیر مبارزالدین حتی در همان عصر نیز از اعاظم حوادث تاریخ اسلام و ایران انگاشته می‌شد و دانایان از جمله میر سید شریف جرجانی، وی را مصداق صادق «مجدد رأس مائه» (منجی اسلام در رأس هر قرن) (حماسه کویر، باستانی پاریزی، ص۴۱۱)و امید اخراج مغولان از ایران و جهان اسلام می‌دانستند. او در رأس قرن هشتم هجری متولد شد و درست در سال ۷۵۶ هجری در اصفهان با سفیر خلیفه در تبعید عباسی که از بیم مغولان به مصر پناهیده بود، بیعت کرد (مجمع الانساب شبانکاره‌ای، ص ۳۱۶)و این، دقیقاً صدمین سال سقوط بغداد و زوال خلافت عباسی به دست مغولان بود. این واقعه در دورانی که مشروعیت حکومت ناشی از برخورداری از خون چنگیز یا تنفیذ از سوی خاندان چنگیز دانسته می‌شد، ملاکی دیگرگون را برای مشروعیت حکومت معرفی کرد و دیگر سلاطین این خاندان نیز بر این تغییر مبنای مشروعیت، پایدار ماندند، چنان‌که شاه شجاع نیز با خلیفه عباسی بیعت کرد و سلطان زین العابدین (حبیب السیر، ج۳، ص ۳۱۹)و شاه منصور (ظفرنامه تیموری، ص۴۳۴٬۴۳۵) نیز پیشنهاد تیمور برای تنفیذ حکومت از سوی او را نپذیرفتند. نیز هنگامی که جانی بیک، نواده چنگیز و پادشاه قبچاق که به آذربایجان تاخته بود و نامه فرستاد که به درگاه ما بیا تا حکومتت را تنفیذ کنیم، امیر مبارزالدین بدون بیم از شهرت شکست ناپذیری مغولان، دستور بسیج سپاه در اصفهان داد و با دوازده هزار سوار گزیده به آذربایجان تاخت و سپاه مغول را به نخجوان انداخت.
امیر مبارزالدین، نه تنها به قول حافظ، گیتی ستانی بزرگ، بلکه همچنین جهانداری بی بدیل بود. پس از ویرانیهای عصر مغول، قناتها و کاریزهایی که وی و جانشینانش جاری ساختند و بازارها و دارالشفاها و مدارس و مساجد و دیگر بناهای عام‌المنفعه که ساختند، رونقی شگرف را به قلمروشان بازآورد. تعداد و تراکم بناهای ساخته شده در عصر آنان و شیوه خاص و بدیع این بناها، سبکی تازه را در معماری به ویژه هنر کاشی پدیدآورد که به مکتب آل مظفر مشهور است و با تغییراتی در عصر تیموری به معماری صفوی منجر شد. هر چند که علوم تجربی در این عصر به تبع رکود عمومی این علوم در عصر سلاجقه به بعد، رشدی نداشت، اما علوم انسانی، ادبیات و هنر به ویژه شعر، خوشنویسی و نگارگری به رشدی چشمگیر و متمایز رسیدند.
 
در گزارشهای تاریخی مربوط به امیر مبارزالدین محمد، نشانه‌های روان شناختی «تغییرات ادواری خُلق»، به روشنی قابل مشاهده است. وی در برخورد با جرائم که در عصر او رواج فراوان هم داشت، بسیار زودخشم و ناخویشتن دار بود و در کیفر دادن مجرمان، بی اغماض بود و در هنگام حمله‌های خشم، بسیار سَقَط (دشنام) می‌گفت، امّا به‌طور معمول، بسیار مؤدب و آداب دان و دارای روحیه و ذوقی آشنا -و حتی مسلّط -به ادب و هنر بود و علما و سادات و فقرا و ضعفا را حرمت می‌نهاد و به لحاظ مالی، حمایت می‌کرد و این سیره، میراثی از او بود که تا انقراض سلطنت آل مظفر، در همهٔ افراد این دودمان، وجود داشت. نقل است که چون شاه شیخ ابواسحاق اینجو در واقعهٔ سقوط شیراز به شتاب از شهر خارج شد، پسر ده ساله اشساله‌اش [[علی سهل]] را جاگذاشت. چون آن کودک را نزد امیر مبارزالدین بردند، نخست چیزی که بدو گفت آن بود که شنیده‌ام خطی خوش داری، شعری برایم بنویس که یادگار نگاه دارم. در نبرد منجر به فتح شیراز نیز چون شاه شیخ ابواسحاق اینجو، قاضی عضد را میانجی فرستاد، امیر مبارزالدین مقدم او را سخت گرامی داشت و تعظیم بسیار نمود و پنجاه هزار دینار به او و ده هزار دینار به ملازمانش عطا کرد که رقمی بس گزاف بود و از قاضی درخواست که در همین میانهٔ نبرد، کتب علمی را به فرزندش [[شاه شجاع]] بیاموزد.<ref>محمود کتبی، تاریخ آل مظفر: ص61</ref> این توجه به اصحاب علم و مشایخ و سادات و ضعفا و فقرا در آن روزگار پریشانی، چندان رواج صادقانه در دودمان آل مظفر داشت که این سلاطین تا آخرین نفر، این عده را سپاه معنوی و باطنی خود می‌انگاشتند و حمایت از آنان را بر خویش واجب می‌دانستند<ref>قاسم غنی، تاریخ عصر حافظ، ص 417</ref>
 
در حقیقت ظهور امیر مبارزالدین، تحقق رؤیای ایرانیان و مسلمانان برای اخراج مغولان بود و عزل او و تجزیه قدرت آل مظفر و تحلیل رفتن قدرتشان در نزاعهای داخلی، بر آب شدن این رؤیا و بازگشت مغولان به ایران بود.
[[رده:اهالی میبد]]
[[رده:حاکمان سده ۱۴ (میلادی)]]
[[رده:حکم‌رانان سده ۱۴ (میلادی) در خاورمیانه]]
[[رده:درگذشتگان ۱۳۶۳ (میلادی)]]
[[رده:درگذشتگان ۷۶۵ (قمری)]]
[[رده:زادگان ۱۳۰۱ (میلادی)]]
[[رده:سیاستمداران اهل میبد]]
[[رده:سیاستمداران اهل ایران]]
[[رده:سیاستمداران اهل میبد]]
[[رده:شاهزادگان نابینا]]
[[رده:نابینایان اهل ایران]]
۴٬۲۹۳٬۸۷۷

ویرایش