طلخند شاهزاده هندوستان فرزند مای شاه هندوستان که بر سر پادشاهی برادر ناتنی‌اش گَوْ به نبرد پرداخت و شکست خورد.

داستان طلخند و گَوْ در شاهنامه فردوسی[۱]ویرایش

مردن جمهور پدر گَوْویرایش

جمهور شاه هندوستان که بسیار با داد و دانش بود و مردم از او خشنود بودند، جمهور پسری داشت به نام گو در کودکی گو پدرش جمهور می‌میرد. به دلیل خردسالی گو بزرگان هند برای شاهی به برادر جمهور مای مراجعه می‌کنند و مای را به شاهی برمی‌گزینند.

مردن مای پدر طلخندویرایش

پس از تاج بر سر نهادن، مای با مادر گو (همسر برادرش) ازدواج می‌کند و از مای صاحب پسری می‌شود به نام طلخند.

زمانی که طلخند دو سال داشت و گو هفت ساله، مای به دلیل بیماری می‌میرد.

به شاهی نشستن مادر گو و طلخندویرایش

مادر گو و طلخند باردیگر سوگوار می‌شوند. بزرگان هندوستان پس از مرگ مای همسر وی مادر گو و طلخند را به تخت شاهی می‌نشانند و به او می‌گویند که پس از بزرگ شدن فرزندان یکی را به سلطنت انتخاب کن. مادر پس از به سلطنت رسیدن دو آموزگار برای دو فرزند برمی‌گزیند. همواره این دو فرزند با هم بودند، تا به سن جوانی می‌رسند. در دوره جوانی گو و طلخند همواره با همدیگر در رقابت بودند. گاهی یکی نزد مادر می‌رفت از او می‌پرسید که کدام یک از ما را سزاوار شاهی می‌دانی؟ مادر که نمی‌خواست هیچ‌کدام از آن دو را از خود آزرده‌خاطر کند، به هرکدام جداگانه می‌گفت تو برای شاهی مناسب‌تری و بدین گونه هرکدام خود را شاه می‌دانستند.

شدت یافتن رقابت‌ها و حسادت‌ها بین‌گو و طلخندویرایش

پس از چند سال دیگر هریک بر دیگری حسادت بسیار می‌ورزید و این حسادت باعث سختی و رنج آنها بود و کشور بین آن دو قسمت شده بود و خردمندان از آینده هراسناک بودند. بنابر شاهنامه فردوسی این رقابت‌ها و حسادت‌ها از آموزش نادرست آموزگاران به آن رسیده بود. در هر زمان نیز دو برادر نزد مادر می‌رفتند و می‌پرسیدند که چه کسی مناسب تاج تخت است؟ مادر جواب می‌دهد کسی که مناسب تاج و تخت است باید خردمند باشد. روزی گو در جواب مادر گفت بحث را عوض نکن اگر مناسب نباشم پادشاهی را به طلخند بده و من به او خدمت خواهم کرد، اگر من مناسب تاج و تخت باشم که فرزند جمهور بزرگ هستم به طلخند بگو که از بی‌دانشی کار را برای ما سخت نکنند. روزی مادر به هر دوی آنها می‌گویند سرانجام همه ما مرگ است پس بهتر است که هر دو به فرمان من باشید. اگر هر کدام را به شاه انتخاب کنم دیگری از من کینه به دل خواهد گرفت شما برای شاهی خونریزی به راه میندازید. اما از گفتار مادر، طلخند آزرده خاطر می‌شود در جواب و مادر می‌گوید اگر سن ملاک بزرگی باشد افرادی در لشکر من وجود دارد که سن آنها از کرکس نیز کهنسال‌تر است. به مادر گفت اگر پدر در جوانی مُرد کسی را به شاه انتخاب نکرد و تو می‌خواهی که گو را به شاهی انتخاب کنی. گاهی بین دو برادر گفتگویی برسر پادشاهی درمی‌گرفت و آموزگاران آن دو، هر یک می‌خواستند شاگرد خود را به شاهی بنشانند از این رو دو برادر را به جان هم می‌انداختند. سرانجام بین دو برادر کینه ای عمیق شعله‌ور شد.

تشکیل انجمن پادشاهی برای انتخاب شاه و بی‌نتیجه‌ بودن انجمنویرایش

روزی دو برادر بر دو تخت کنار هم نزد بزرگان سرزمین هندوستان از آنها می‌پرسند از میان ما کدام یک را به شاهی برمی‌گزینید؟ بزرگان می‌دانستند عاقبت کار جنگ دشمنی است جواب ندادند، تا اینکه یکی از آنها به پا خاست و گفت فردا انجمنی خواهیم ساخت و تصمیم خواهیم گرفت. اما در انجمنی که بر سر انتخاب پادشاه صورت گرفت بین بزرگان اختلاف افتاد و توافقی حاصل نشد. کشور به دو دسته تقسیم شده بود گروهی به سوی گو رفتند و گروهی به سوی طلخند. کشور از این اختلاف پرآشوب می‌شود. پس از اینکه دو برادر از جدایی بین مردم آگاهی یافتند خشمگینانه به نزد هم رفتند گو به طلخند گفت:برادر چنین رفتار نکن که صحبت از ما بین مردم بسیار است. اما هر دو خود را سزاوار و پادشاهی می‌دانند و طلخند به گو می‌گوید از جمهور و مای صحبت نکن اگر پادشاهی می‌خواهی با من به مبارزه برخیز.

برفتند یک سر بزرگان شهرهرآنکس که‌شان بود زان کار بهر
پر آواز شد سندلی چار سویسخن رفت هرگونه بی‌آرزوی
یکی را ز گردان به گو بود راییکی سوی طلخند بُد رهنمای
زبانها ز گفتارشان شد ستوهنگشتند همرای و با هم گروه
پراگنده گشت آن بزرگ انجمنسپاهی و شهری همه تن به تن
یکی سوی طلخند پیغام کرد زبان را ز گو پر ز دشنام کرد
دگر سوی گر رفت با گرز و تیغکه از شاه جان را ندارم دریغ
پرآشوب شد کشور سندلیبدان نیکخواهی و آن یکدلی
خردمند گوید که در یک سرایچو فرمان دو گردد نماند به جای
پس آگاهی آمد به طلخند و گو که هر برزنی با یکی پیشرو
همه شهر ویران کنند از هوانباید که دارند شاهان روا
ببودند زان آگهی پر هراسهمی‌داشتندی شب و روز پاس
چنان بُد که روزی دو شاه جوانبرفتند بی‌لشکر و پهلوان
زبان برگشادند یک با دگرپرآژنگ روی و پراز جنگ سر
به طلخند گفت ای برادر مَکُنکز اندازه بگذشت ما را سَخُن
بتا روی بر خیره چیزی مجویکه فرزانگان آن نبینند روی
شنیدی که جمهور تا زنده بودبرادر ورا چون یکی بنده بود
بِمُرد او و من ماندم خوار و خردیکی خرد را گاه نتوان سپرد
جهان پر ز خوبی بد از رای اوینیارست جستن کسی جای اوی
برادر ورا همچو جان بود و تنبه شاهی ورا خواندند انجمن
اگر بودمی من سزاوار گاهنکردی به مای اندرون کس نگاه

آغاز جنگ نخست بین گو و طلخندویرایش

با وجود پیغام‌های گو به طلخند برای آشتی طلخند راه حل این موضوع را تنها جنگ می‌داند در این زمان ستاره‌شناسی به گو می‌گوید که با او مبارزه نکن زیرا در آسمان‌ها دیده‌ام که طلخند به‌زودی خواهد مُرد، پس مرگ او را به نام خود ننویس. گو باردیگر فرستاده‌ای به نزد طلخند می فرستد، و قصد دارد که با طلخند از درِ سازش در می‌آید اما طلخند نمی‌پذیرد.

بدو گفت گو پیش طلخند شوبگویش که پر درد و رنجست گو
ازین گردش رزم و این کارزارهمی‌خواهد از داور کردگار
که گرداند اندر دلت هوش و مهربه تابی ز جنگ برادر توچهر
به فرزانه‌ای کو به نزدیک تستفروزندهٔ جان تاریک تست
بپرس از شمار ده و دو و هفتکه چون خواهد این کار بیداد رفت
اگر چند تندی و کنداوریهم از گردش چرخ برنگذری
همه گرد بر گرد ما دشمنستجهانی پر از مردم ریمنست
همان شاه کشمیر وفغفور چینکه تنگست از ایشان به ما بر زمین
نکوهیده باشیم ازین هر دو رویهم از نامداران پرخاشجوی
فرستاده آمد چو باد دمانبه نزدیک طلخند تیره روان
بگفت آنچ بشنید و بفزود نیزز شاهی و ز گنج و دینار و چیز
چو بشنید طلخند گفتار اویخردمندی و رای و دیدار اوی
از آن کآسمان را دگر بود رازبه گفت برادر نیامد فراز
چنین داد پاسخ که گو را بگویکه هرگز مبادی جز از چاره جوی
بریده زوانت بشمشیر بدتنت سوخته ز آتش هیربد
شنیدم همه خام گفتار تونبینم جزا ز چاره بازار تو
چگونه دهی گنج و شاهی بمنتو خود کیستی زین بزرگ انجمن
توانایی و گنج و شاهی مراستز خورشید تا آب و ماهی مراست
همانا زمانت فراز آمدستکت اندیشه‌های دراز آمدست[۲]

پس از رد و بدل شدن پیام هایی گو از حل مشکل از راه گفتگو ناامید می‌شود. مشاور گو به او می گوید آغازگر جنگ نباش. پس از آن جنگ سختی در می‌گیرد و طلخند شکست می خورد گو به طلخند زنهار می دهد و به او می گوید به ایوان خود برو و خداشناس باش.

آغاز جنگ دوم بین گو و طلخند[۳]ویرایش

پس از مدتی طلخند بار دیگر به فکر جنگ با برادر است و سپاهی بزرگ را مهیای جنگ می سازد. طلخند به گو پیامی می‌فرستد که فکر نکن من تخت و تاج را به تو بخشیدم. زمانی که گو پیام طلخند را می‌شنود به مشاورش می‌گوید این شگفتی را بنگر من او را آزاد کردم اما باز به دنبال جنگ است. مشاور به گو می گوید تو از پدرت سلطنت را به یادگار داری و داناتری از در آشتی با او درآ. اگر جنگ سازد ما نیز مهیای جنگ می‌شویم ما به جنگ شتاب نداریم برای اینکه شهر ها ویران نشود جنگ را کنار دریا ببریم و گرداگرد خود خندقی بکنیم تا جنگ را به شهر نکشانیم.

بار دیگر گو نامه‌ای نزد طلخند می‌فرستد و او را از جنگ منع می‌کند. طلخند نمی‌پذیرد اما با اینکه جنگ را به بیرون از شهر ببرند موافق است.

سپاهش را برای برای بار دوم مهیای جنگ با برادر می کند و جنگ سختی در می‌گیرد در این جنگ عده زیادی کشته می‌شوند و طلخند برای بار دوم شکست می‌خورد.

سپه را همه سوی دریا کشیدوزان پس سپاه گَوْ آمد پدید
برابر فرود آمدند آن دو شاهکه بوند با یکدگر کینه خواه
بگرد اندرون کنده‌ای ساختندچوشد ژرف آب اندر انداختند
دو لشکر برابر کشیدند صفسواران همه بر لب آورده کف
بیاراست با میسره میمنهکشیدند نزدیک دریا بنه
دو شاه گرانمایه پر درد و کیننهادند برپشت پیلان دو زین
به قلب اندرون ساخته جای خویششده هر یکی لشکر آرای خویش
زمین قار شد آسمان شد بنفشز بس نیزه و پرنیانی درفش
هوا شد ز گرد سپاه آبنوسز نالیدن بوق وآوای کوس
تو گفتی که دریا بجوشد همینهنگ اندرو خون خروشد همی
ز زخم تبرزین و گوپال و تیغز دریا برآمد یکی تیره میغ
چو بر چرخ خورشید دامن کشیدچنان شد که کس نیز کس را ندید
توگفتی هوا تیغ بارد همیبه‌خاک اندرون لاله کارد همی
ز افگنده گیتی بران گونه گشتکه کرکس نیارست برسرگذشت
گروهی بکنده درون پر ز خوندگر سر بریده فگنده نگون
ز دریا همی‌خاست از باد موجسپاه اندر آمد همی فوج فوج
همه دشت مغز و جگر بود و دلهمه نعل اسبان ز خون پر ز گل[۴]

کشته شدن طلخندویرایش

طلخند که تمام لشکریان خود را کشته می‌بیند و نه راه پس دارد و نه راه پیش، از شدت تنهایی و تشنگی می‌میرد.

گو به بالین طلخند میرود و او را مرده می‌یابد هرچند هیچ زخمی بر او نیست. می‌گوید من با تو به خوبی رفتار کردم اما تو سخنانم را نپذیرفتی مشاور گو به او می گوید خداوند را سپاس کن که طلخند به دست تو و سپاهیان تو کشته نشد.

نگه کرد طلخند از پشت پیلزمین دید برسان دریای نیل
همه باد بر سوی طلخند گشتبه راه و به آب آرزومند گشت
ز باد و ز خورشید و شمشیر تیزنه آرام دید و نه راه گریز
بران زین زرین بخفت و بمردهمه کشور هند گو راسپرد
به‌بیشی نهادست مردم دو چشمز کمی بود دل پر از درد وخشم
نه آن ماند ای مرد دانا نه اینز گیتی همه شادمانی گزین
اگر چند بفزاید از رنج گنجهمان گنج گیتی نیرزد به رنج
زقلب سپه چون نگه کرد گَوْ ندید آن درفش سپهدار نو
سواری فرستاد تا پشت پیلبگردد بجوید همه میل میل
ببیند که آن لعل رخشان درفشکزو بود روی سواران بنفش
کجا شد که بنشست جوش نبردمگر چشم من تیره گون شد ز گرد
سوار آمد و سر به سر بنگریددرفش سرنامداران ندید
همه قلب گه دید پر گفتگویسواران کشور همه شاه جوی
فرستاده برگشت و آمد چو بادسخنها همه پیش او کرد یاد
سپهبد فرود آمد از پشت پیلپیاده همی‌رفت گریان دو میل
بیامد چو طلخند را مرده دیددل لشکر از درد پژمرده دید
سراپای او سر به سر بنگریدبه جایی برو پوست خسته ندید
خروشان همه گوشت بازو بکندنشست از برش سوگوار و نژند
همی‌گفت زار ای نبرده جوانبرفتی پر از درد و خسته روان
تو را گردش اختر بد بکشتوگرنه نزد بر تو بادی درشت
بپیچید ز آموزگاران سرتتو رفتی ومسکین دل مادرت
بخوبی بسی راندم با تو پندنیامد تو را پند من سودمند
چو فرزانه گَوْ بد آنجا رسیدجهان‌جوی طلخند را مرده دید
برادرش گریان و پر درد گشتخروش سواران بران پهن دشت
خروشان بغلتید در پیش، گَوْ همی‌گفت زار ای جهان‌دار نو
ازان پس بیاراست فرزانه پندبه‌گَوْ گفت کای شهریار بلند
از این زاری و سوگواری چه سودچنین رفت و این بودنی کار بود
سپاس از جهان آفرینت یکیستکه طلخند بر دست تو کشته نیست[۵]

آگاهی یافتن مادر از مرگ تلخند[۶]ویرایش

در آن هنگامی که آن دو شاه جای نبرد را برگزیدند، آرام و خورد و خواب از مادرشان دور شد. همیشه دیده‌بانی در آن راه داشت و روزگار را به تلخی می‌گذراند. چون سرانجام گَرد سپاه از آن راه برخاست، دیده‌بان از دور بنگریست. دید که درفش گو از بالا پدیدار گشت و سپاهیانش را بر همه کشور بگسترانید. لیک طلحند از میان آن سپاه پدیدار نشد.

پس دیدبان به مادر طلخند و گو آگاهی داد که سپاهی که به این سوی کوه آمد گو به همراه سپاهیانش هستند. ولی از طلحند و درفش و سپاهیان او چیزی دیده نمی‌شد. مادر که چنین شنید، از غم خون بگریست. سپس چون بدو آگهی رسید که: دیگر آن فرّ شاهنشاهی تیره شد و طلحند بر روی زین بمرد و تخت شاهی را به گو سپرد، مادر با سری که پر از خون بود، به ایوان طلحند دوید و همه جامه‌هایش را بدرید و رخسار خود را بکند. آنگاه آن ایوان و گنج را به آتش کشید و تاج و تخت بزرگی را بسوخت. سپس آتش بلندی برافروخت تا به آیین هندوان تن خود را در آن بسوزاند. چون از این کار مادر، به گو آگهی رسید، آن اسپ تیز روی خود را از جای برانگیخت و بیآمد.

او را تنگ در برگرفت و همچنان که خون می‌گریست از او خواهش کرد که: ای مادر مهربان، به سخنم گوش بسپار و بدان که ما از این کارزار بی‌گناه هستیم. نه من و نه یارانم، هیچکدام او را نکشتیم.

نمایاندن مرگ طلخند با شطرنج به مادرویرایش

مادر گفتار گو را باور نداشت مشاور گو به گو پیشنهاد کرد، با استفاده از شطرنج جنگ و مرگ طلخند را به مادر نشان دهند. و بعد از مهره‌چینی شطرنج مهره شاه که نمایانگر طلخند بود در محاصره و تنگنا قرار میگیرد، هر یک از آنها در میدان خود می‌تاختند. چون کسی شاه را در نبرد می‌دید، به آوای بلند بدو می‌گفت: ای شاه، دور شو. شاه از خانه خویش برتر می‌رفت تا این که جای بر او تنگ می‌شد. سپس رخ و اسپ و فرزین و پیل و سپاه (گو)راه را بر مهره شاه(طلخند) ببستند.

شاه به سراسر آن چهار سوی بنگریست و سپاهیان را دید که اخم به ابروان آورده بودند و از چپ و راست و پیش و پس با آب و کَنده راه را بر او بسته بودند. سرانجام شاه از رنج و تشنگی مات شد و این چنین از این روزگار رها گشت. آرزوی گو از آن شطرنج، نمایاندن کار طلحند بود.

مادر با دلی پر خون از درد طلحند شاه پیوسته به آن بازی نگاه می‌کرد. شب و روز، پر از درد و خشم نشسته و به آن بازی شطرنج چشم دوخته بود. همه کام و اندیشه‌اش به شطرنج بود و جانش از برای طلحند پر از رنج بود. همیشه خون می‌گریست و تنها پزشک آن دردش، شطرنج بود. بدین گونه هیچ نخورد و نخوابید، تا این که روزگارش بسر آمد.[۷]

جستارهای وابستهویرایش

منابعویرایش

  1. شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ 733
  2. شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ 744
  3. شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ ۷۵۰
  4. شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ ۷۵۰
  5. شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، انتشارات سخن، جلد دوم، صفحهٔ ۷۵۰
  6. شرح شاهنامه فردوسی، میترامهرآبادى،نشر روزگار، جلد سوم، صفحه 385
  7. شرح شاهنامه فردوسی، میترامهرآبادى،نشر روزگار، جلد سوم، صفحه 385