باز کردن منو اصلی

حسین فردوست

یکی از فرماندهان ارشدنظامی سلطنت پهلوی

تیمسار ارتشبد حسین فردوست (۱۲۹۶–۱۳۶۶) همدرس و رئیس دفتر ویژهٔ اطلاعات محمدرضا شاه پهلوی؛ یکی از برجسته‌ترین و مؤثرترین چهره‌های سیاسی ـ اطلاعاتی دوران حکومت پهلوی بود.

حسین فردوست
Hossein Fardust.jpg
ارتشبد فردوست
محل تولد تهران
تاریخ تولد ۱۲۹۶ خورشیدی
محل درگذشت تهران
تاریخ درگذشت ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ (۷۰ سالگی)
محل دفن بهشت زهرا
تابعیت  ایران
نیرو نیروی زمینی شاهنشاهی ایران
درجه ارتشبد
فرماندهی رئیس دفتر ویژهٔ اطلاعات
رئیس سازمان بازرسی شاهنشاهی
کارهای مهم تهیهٔ اعلامیهٔ بی‌طرفی ارتش شاهنشاهی ایران
فرزندان شاهرخ
والدین سیف الله فردوست
ارتشبد حسین فردوست

محتویات

زندگیویرایش

حسین فردوست در سال ۱۲۹۶ در جنوب شهر تهران به دنیا آمد. پدر او سیف الله افسر ژاندامری بود و تا درجه سروانی ارتقا یافت. فردوست در کتاب خاطراتش درباره پدرش اینگونه می‌نویسد: «پدرم اکثرا تلاش می‌کرد که در تهران نباشد و در مناطق بد آب و هوا زندگی کند تا فوق العاده خارج از مرکز بگیرد و بتواند زندگی مادر و همسر و پنج فرزندش را اداره کند، به همین دلیل مدت زیادی در کرمان و بندرعباس زندگی کردیم.[۱]حسین فردوست از دوران کودکی به عنوان دانش آموز دبستان نظام وارد کلاس مخصوصی شد (۱۳۰۴ خورشیدی) که رضا شاه برای ولیعهدش محمدرضا پهلوی ترتیب داده بود. رضا شاه که تمایل داشت در کنار فرزندش دوست و همبازی درسخوانی باشد، فردوست را مورد توجه خاص قرارداد و او به دربار راه یافت. بدینسان فردوست از کودکی نزدیکترین دوست محمدرضا شاه و محرم اسرار او شد.

فردوست این چنین در خاطراتش نوشت که دو سه ماه از ورودم به دبستان نظام نگذشته بود که یکروز عصر سرلشکر امیر موثق نخجوان که آن موقع رئیس مدارس نظام بود، به دبستان وارد شد. بعدا فهمیدم شاه یک کلاس مخصوص برای ولیعهد درست کرده که باید فقط بیست نفر به همراه در آن تحصیل می‌کردند. برای این کلاس سه نفر کم داشتند و من هم انتخاب شدم.[۲]

با عزیمت محمدرضا پهلوی به سوییس برای تحصیل در کالج له روزه فردوست تنها همکلاسی بود که با او به‌طور رسمی اعزام شد و طی این سال‌ها همچنان صمیمی‌ترین یار محمدرضا شاه بود. طی این سال‌ها این رابطه متقابل تعمیق یافت و چنان پیوندی پدید شد که گویی فردوست جزء مکملی از شخصیت و زندگی محمدرضا شاه است. با آغاز پادشاهی محمد رضا شاه فردوست همچنان در کنار او بود و این رابطه چنان بود که شاه در کتاب ماموریت برای وطنم تنها کسی را که دوست خود معرفی کرد فردوست بود: «در آن موقع دوست صمیمی من پسری بود به نام حسین فردوست که پدرش ستوان ارتش بود. حسین در دوران تحصیل در سوییس با من همدرس بود و بعد هم با درجه سرهنگی سمت استادی دانشکده افسری را عهده داری می‌کند و فعلاً در گارد شاهنشاهی مشغول انجام وظیفه‌است».

ویلیام سولیوان درباره فردوست این چنین می‌نویسد: «یک چهره جالب و تا حدی مرموز در میان افسران برجسته شاه که من خیلی کم او را ملاقات کردم و هرگز نتوانستم دو به دو با او گفتگو کنم، ژنرال فردوست رئیس بازرسی کل شاه بود ... با تعیین فردوست به سمت ریاست بازرسی شاهنشاهی، شاه می‌خواست به این وسیله این افسر مورد اعتماد خود را از صخت و سقم گزارش‌هایی که سایر مقامات و دستگاه‌های دولتی به او می‌دادند، اطلاع پیدا کند. فردوست مرتبا و بدون اطلاع قبلی به نقاط مختلف کشور سفر می‌کرد و به وسیله مامورین خود سازمان‌های نظامی و غیر نظامی را مورد تفتیش قرار می‌داد. مقامات دولتی ایران از این افسر مرموز خیلی حساب می‌بردند زیرا یک گزارش او کافی بود که یک یا چند مقام عالیرتیه از کار برکنار شوند و با اتهاماتی از قبیل فساد مورد تعقیب قرار بگیرند.[۳]

اقدامات حسین فردوستویرایش

فردوست در سال ۱۳۳۸ خورشیدی رئیس دفتر ویژهٔ اطلاعات شاه بود که فعالیت‌های مقام‌های مملکتی و درباری را بخصوص دربار را به شاه گزارش میداد. در سال‌های ۱۳۴۰–۱۳۵۲ قائم‌مقام ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) و در سال‌های ۱۳۵۱–۱۳۵۷ رئیس سازمان بازرسی شاهنشاهی بود.[۴]

فردوست در بازجویی‌های خود مهمترین مشاغل و ماموریت‌هایش را اینگونه شرح می‌دهد: ۱) مامور تماس با مسترترات رئیس اطلاعات سفارت انگلستان در شهریور ۱۳۲۰ برای حل مسئله سلطنت محمد رضا شاه پهلوی ۲) مسئول برقراری ارتباط مخفی با سران حزب توده و همچنین چهره‌‎هایی مثل اقبال، مورخ الدوله سپهر، شیخ حسن لنکرانی و مصباح زاده و ... ۳) بنیانگذاری گارد جاویدان ۴) پایه گذاری دفتر ویژه اطلاعات و بازرسی شاه و انتصاب به عنوان دبیر آن ۵) مامور تجدید سازمان ساواک و قائم مقامی ساواک ۶) تجدید سازمان و فعال کردن بازرسی دفتر ویژه اطلاعات ۷) مسئول بررسی لیاقت یا عدم لیاقت سران نظامی ۸) عضو کمیسیون عالی برکناری مقامات ۹) مسئول ایجاد سازمان حفاظت و تحقیق حزب رستاخیز و در نهایت ۱۰) مسئول تحقیق ستاد فرمان مبارزه با گرانفروشی.[۵]

تشکیل سازمان بازرسی شاهنشاهیویرایش

دفتر اطلاعات ویژه پهلوی از سال ۱۳۳۸ توسط فردوست راه اندازی شد و همان سال فعالیت خود را آغاز کرد. این دفتر دارای پنج شعبه اداری، کشوری، سیاسی، نظامی و اقتصادی و تحقیق بود. وظیفه این دفتر این بود که تمام اطلاعاتی را که توسط دستگاه‌های موازی اطلاعاتی جمع آوری می‌شد را با نظارت فردوست جمع‌آوری و تلخیص می‌کرد و در اختیار شاه قرار می‌داد.

دفتر اطلاعات ویژه پهلوی مستقیماً تحت نظارت محمدرضا شاه فعالیت می‌کرد و از هیچ نهاد دیگری دستور نمی‌گرفت. نیرو‌های این دفتر از سوی گارد جاویدان تامین می‌شد و هزینه‌های جاری آن را ستاد ارتش تقبل می‌کرد. پرسنل این مجموعه تابع مقررات و سلسله مراتب اداری/نظامی ارتش بودند و تمام افراد حاضر در این مجموعه پس از پایان کارشان به عنوان چهره‌های شاخص نظامی در پست‌های حساس نظامی منصوب شدند. افرادی مانند صمدیان‌پور، عشقی‌پور، نجاتی، ناصر مقدم، ارتشبد خاتمی، سپهبد فیروزمند، نصرت‌الله فردوست، سرلشکر محمودی، سرلشکر ناجی، سرلشکر صفاپور، سرلشکر شاکر، سپهبد جعفری، سپهبد افشانی، سرلشکر امین افشار، سرتیپ زندی پور و سرتیپ پرنیان فر سال‌ها در دفتر ویژه اطلاعات پهلوی زیر نظر حسین فردوست به فعالیت پرداختند و بعد‌ها به پست‌های حساس نظامی، انتظامی و امنیتی منصوب شدند.[۶] یکی از تحقیق‌های مهم حسین فردوست در دوره ریاستش بر دفتر اطلاعات ویژه پهلوی، تحقیق او درباره ترور عبدالحسین هژیر نخست وزیر ایران بود. آن زمان شایعه شده بود سپهبد رزم آرا به دنبال نخست وزیری است و سید حسن امامی عضو فداییان اسلام به دستور رزم آرا، هژیر را ترور کرده است.

فردوست این چنین می‌نویسد: «به دیدار سید حسن امامی ضارب رفتم و او مدام نماز می‌خواند و مرتب راز و نیاز می‌کرد و تا این نماز تمام می‌شد، نماز دیگری شروع می‌کرد. به او گفتم نماز را کنار بگذار من عجله دارم. گفت چه می‌خواهی؟ گفتم آیا رزم آرا به شما دستور داده هژیر را بکشی؟ گفت همین مانده که دستور رزم آرا را اجرا کنم. من دستور خدا را اجرا کردم. [۷]

تاسیس گارد جاویدویرایش

محمد رضا شاه پهلوی در اواسط حکومت خود تصمیم گرفت برای حفاظت از شخص خودش، خانواده و کاخ‌های سلطنتی نیروی مستقلی به وجود بیاورد. نیروی مستقلی که ورزیده باشد و یکسان عمل کند و در ذهن مخاطب محافظان عهد باستان را زنده کند. فردوست می‌گوید نام «گارد جاویدان» توسط تیمسار بهارمست رییس وقت ستاد ارتش انتخاب شده بود که از تاریخ نظامی، علائم و یونیفورم‌های ایران باستان اطلاع دقیق داشت.

در اوایل سلطنت محمدرضا شاه حفاظت از خانواده پادشاهی مانند زمان رضا شاه انجام می‌شد تا این‌ که شاه فردوست را که آن زمان سرگرد بود فرا خواند و به او دستور تشکیل یک گارد مستقل برای حفاظت از خودش و خانواده‌اش را داد.[۸]

شاه برای این گروه جدید ویژگی‌های خاصی قائل بود. قد افراد حاضر در این گروه نباید از ۱۸۰ سانتیمتر کوتاه‌تر می‌بود. همگی باید افرادی زبده و ورزیده می‌بودند که نه تنها به فنون نظامی که به ورزش‌هایی مثل کاراته و جودو هم مسلط می‌بودند.

فردوست برای سازماندهی این نهاد قره‌باغی که بعد‌ها ارتشبد شد را انتخاب کرد و همراه سه افسر دیگر طرح دقیق و مفصلی را تهیه کردند که طی آن مشخص ۳۰۰ سرباز وظیفه برای انجام این امر کافی است که البته نیرو‌های کادر هم باید به آن‌ها افزوده می‌شد. با همکاری فردوست و قره‌باغی ظرف نه ماه گارد جاویدان آماده فعالیت شد. شاه از اقدامات فردوست و قره‌باغی بسیار راضی بود به شکلی که بعد از انجام این طرح قره‌باغی را به شدت تشویق کرد.

پس مدت کوتاهی تغییری در شرایط ایجاد می‌شود. فردوست در خاطراتش با عنوان «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» می‌نویسد: «شاه به من گفت واحد را به قره‌باغی تحویل دهید، چون صحیح نیست که هم در زندگی خصوصی من باشی و هم فرمانده این‌ها، چون سربازان به تدریج خودمانی خواهند شد.»

با این حال مدیریت قره‌باغی هم به علت تداخل با وظایف سرلشگر ضرغام دوام چندانی پیدا نکرد. به این ترتیب فردوست بعد از تاسیس گارد نقش چندانی در رشد و گسترش و امور داخلی آن نداشت. طبق ادعای خود فردوست با این‌که فرماندهان گارد همگی از دوستان نزدیکش بودند و او می‌توانست از طریق آن‌ها در امور گارد اعلام نفوذ کند هیچ‌گاه این کار را انجام نداد.

گارد جاویدان بعد‌ها نتوانست بازدهی لازم را برای رژیم پهلوی داشته باشد. شاه بعد از تشکیل گارد چندبار مورد سوءقصد قرار گرفت و گفته شد دو تن از افسران ارشد این نهاد [سرگرد عبدالصمد خیرخواه و سرگرد فتح الله ناظر] عضو حزب توده هستند.[۹]

قائم مقامی فردوست در ساواکویرایش

فردوست در یک دوره با تصمیم محمد رضا شاه پهلوی به عنوان قائم مقام ساواک منصوب می‌شود. او در دوره دوم ساواک با ریاست پاکروان به این سازمان منتقل می‌شود. بیشترین هدف شاه از این انتصاب پاکسازی هواردان تیمور بختیار از این سازمان امنیتی و تبدیل کامل آن به ارگانی وفادار بود تا بتواند از سلطنت حفاظت کند. فردوست می‌گوید او را در ساواک غریبه می‌دانستند و به گفته فردوست بختیار در ساواک محبوبیت عجیبی داشت و کسانی که از او منفعت می‌بردند، او را یک افسر شجاع بختیاری می‌دانستند.

در این دوره دوستان سابق بختیار همچون امجدی و زیبایی از ساواک کنار گذاشته می‌شوند. همچنین هیات مستشاری آمریکا نقش ریاست واقعی ساواک را بازی می‌کردند توسط فردوست محترمانه مرخص می‌شوند و بالاخره خود پاکروان هم به عنوان رئیسی که در نظر شاه بی علاقه به کار بوده برکنار می‌شود و نعمت الله نصیری فصل جدیدی در ساواک آغاز می‌کند و در این دوره این سازمان امنیتی دربست در اختیار نصیری، ثابتی و معتضد قرار می‌گیرد.[۱۰]

فردوست و انقلاب ۱۳۵۷ویرایش

رفتار و مواضع ارتشبد فردوست در زمان حوادث سال‌های ۱۳۵۶–۱۳۵۷، که منجر به پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ شد، شایعاتی را دربارهٔ وی بر سر زبان‌ها انداخت. فردوست در خاطراتش عملکرد خود علیه حکومت پهلوی در زمان اوجگیری انقلاب را تأیید می‌کند. ازجمله، فردوست در صدور اعلامیهٔ بی‌طرفی ارتش در صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، که منجر به پیروزی نهایی انقلاب شد، نقش تعیین‌کننده داشت (مراجعه به ویکی‌گفتاورد).[۱۱] در وفاداری او به خاندان پهلوی و همچنین نخست وزیر وقت (شاپور بختیار) ابهام‌هایی وجود دارد. کتاب خاطرات فردوست با نام «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» در دو جلد منتشر شده‌است. در جلد دوم کتاب، تصاویری از رجال پهلوی مشاهده می‌شود.

زندگی مخفی فردوست پس از انقلابویرایش

جلسات فردوست با ساواک تا روزهای آخر ادامه دارد. پرویز ثابتی در کتاب در دامگه حادثه جلسات آخر را روایت می‌کند که فردوست در آن حضور دارد و از تظاهرات می‌گوید و برایش مسجل شده که حتما آیت الله خمینی به ایران می‌آید و قدرت را در دست می‌گیرد. خود فردوست می‌گوید ثابتی که فهمید کار از کار گذشته، ۱۰ روز پیش از ۲۲ بهمن برای خداحافظی به دفترش می‌آید و خبر می‌دهد که همتای آمریکایی‌اش به او قول داده که وی را در سازمان سیا مشغول خواهد کرد.[۱۲]

روز ۲۰ بهمن تلفنی از سمت افراشته شوهر خواهر فردوست به او می‌شود و قرار ملاقات بین مهندس مهدی بازرگان و فردوست گذاشته می‌شود. افراشته با بازرگان نسبت سببی داشته و به همین علت او واسطه شده است. روز بعد قره باغی که به همراه سحابی و بازرگان بوده، با فردوست تماس می‌گیرد. روایت فردوست از این تماس اینگونه است: «آقایان با توجه به درگیری‌ها در سطح شهر از من خواستند که فردا صبح کمیسیونی در ستاد ارتش و با شرکت افسران عالی مقام تشکیل شود و اعلام نماید که ارتش از بختیار حمایت نمی‌کند. خواستم نظر شما را بدانم. من پاسخ دادم ضمن عرض سلام بگویید من کاملا موافقم. قره باغی گفت آقایان تشکر می‌کنند و فردا کمیسیون را تشکیل خواهیم داد.»

در این دوران فردوست شب‌ها به کلوپ ایران جوان در خیابان تخت جمشید می‌رفته است. او روزهای تعطیل را به دریاچه کرج می‌رفته اما در ایام انقلاب به علت سردی هوا، اوقات فراغت پنجشنبه و جمعه را در هتل هایت می‌گذرانده است. فردوست حضور شبانه خود در کلوپ را حتی تا شب ۲۲ بهمن ادامه می‌دهد اما خودش می‌گوید آن شب اصلا کلوپ تعطیل بود و در آن را از داخل بسته بودند.

فردوست در خاطرات خود درباره روز ۲۲ بهمن می‌نویسد: «صبح روز ۲۲ بهمن، طبق معمول، به بازرسی رفتم. حدود ساعت ۹:۳۰ یا ۱۰ قره‌باغی ‏از ستاد ارتش تلفن کرد و گفت که کمیسیون از ساعت ۷:۳۰ تشکیل شده و تیمساران ‏اعضاء کمیسیون می‌خواهند که شما هم تشریف بیاورید. گفتم: الساعه حرکت می‌کنم. ‏حدود نیم ساعت بعد به ستاد ارتش رسیدم. حدود ۱۰۰ سرباز مسلح در محوطه و ‏پشت نرده‌ها گشت می‌زدند. وارد اتاق کنفرانس شدم. حاضرین در اتاق برای احترام از جا ‏بلند شدند. در اتاق کنفرانس حدود ۳۰ افسر بودند که به علت کمی صندلی ۵ - ۶ نفر در ‏انتهای سالن ایستاده بودند. سرلشکر خسرو داد و سرلشکر امینی افشار، فرمانده لشکر یک ‏گارد، جزء ایستادگان بودند. اکثر حضار سپهبد و تعدادی سرلشکر و سه ارتشبد (قره‌باغی، شفقت و من) بودند. همه لباس نظامی بر تن داشتند و من طبق معمول با لباس سیویل ‏بودم. قره‌باغی در محل رییس قرار گرفت و سمت راست او به ترتیب شفقت، من، ‏بدره‌ای، ربیعی، حبیب‌اللهی و ... و سمت چپ سپهبد حاتم و ‏دیگران نشسته بودند. قره‌باغی رو به من کرد و گفت: از صبح این کمیسیون تشکیل شده ‏و بحث بر سر این است که آیا ارتش از بختیار حمایت کند یا نه؟ نظرات موافق و ‏مخالف هست و تاکنون نظر کمیسیون مشخص نشده؛ بنابراین اعضاء کمیسیون خواستند که ‏شما بیایید و نظر خود را اعلام کنید.

‏ بدره‌ای (فرمانده نیروی زمینی) در کنار من نشسته بود. از او سوال کردم چه عده‌ای ‏در اختیار دارید؟ گفت: صبح حدود ۷۰۰ نفر بودند که تا این لحظه زیاد که نشده‌اند ‏ممکن است کم هم شده باشند! از او سوال دیگری نیز کردم. پرسیدم: مگر خیالی دارید؟ ‏بدره‌ای پاسخ داد: نه! کدام خیال؟! و افزود: اگر ما بتوانیم از سربازخانه‌ها دفاع کنیم ‏خیلی کار کرده‌ایم! مشخص بود که خیلی نگران است، ولی آرامش خود را کاملاً حفظ ‏می‌کرد. سپهبد ربیعی، که سمت راست بدره‌ای نشسته بود با دقت زیاد به حرف‌های من ‏گوش می‌کرد (احتمال می‌دادم که اگر آمریکا بخواهد کودتایی بکند او فرد شماره یک ‏آن‌ها خواهد بود). خسرو داد و امینی افشار نیز با دقت به حرف‌های من توجه داشتند. ‏سپس خطاب به حاضرین گفتم: قانون وظیفه ارتش را مشخص کرده و آن وظیفه عبارت ‏است از حفاظت از مرز و بوم ایران در مقابل ارتش متجاوز بیگانه و در وظیفه ارتش نوشته ‏نشده که از نخست‌وزیر هم باید پشتیبانی کند؛ بنابراین تیمسارانی که موافقند دست خود را ‏بلند کنند. همه بلند کردند و ربیعی موقعی بلند کرد که او را نگاه کردم. (البته این سخن ‏من صحیح نبود، زیرا قانون به استفاده از ارتش علیه دشمنان داخلی و نیز در حکومت ‏نظامی نیز اشاره داشت). سپس به سپهبد حاتم گفتم: لطفاً مطلبی در این زمینه بنویسید و ‏قرائت کنید که اگر نظراتی بود تصحیح شود و به امضاء اعضاء کمیسیون برسانید و ‏بلافاصله بدهید به رادیو که به عنوان خبر فوق‌العاده پخش کند! حاتم متن ‏را نوشت و قرائت کرد و همگی موافق بودند. متن برای امضاء اول به شفقت داده شد که ‏امضاء کند. او گفت که من وزیر جنگ دولت بختیارم و نمی‌توانم امضاء کنم. من امضاء ‏کردم و به ترتیب به امضای سایرین رسید.

در این زمان قره‌باغی ۲ بار به اتاق مجاور رفت ‏و به بختیار تلفن کرد. بار اول با عجله مراجعت کرد و گفت: اگر این صورت‌جلسه ‏امضاء شود خواهد رفت! گفتم: هیچ یک از آقایان نگفتند که بروند. ما وظیفه ارتش را در ‏قبال نخست‌وزیر مشخص کردیم. قره‌باغی دو مرتبه از اتاق خارج شد و مجدداً با عجله ‏مراجعت کرد و گفت: بختیار رفت! در این اثنا که قره‌باغی برای مکالمه با بختیار در ‏سالن نبود، حاتم از فرصت استفاده کرد و گفت: ارتشبد قره‌باغی مرا که جانشین او ‏هستم یک ماه است که نپذیرفته، ولی هر روز صبح تا غروب با ژنرال هایزر جلسه دارد و ‏هم اکنون نیز هایزر در ستاد است! سپهبد طباطبایی نیز نزد من آمد و گفت: اگر ‏اعلیحضرت مراجعت کند ما که این صورت‌جلسه را امضاء کرده‌ایم چه خواهیم شد؟ ‏گفتم: بگویید من مسوولم! طباطبایی تشکر کرد.»

فردوست تا ساعت ۴ بعد از ظهر ۲۲ بهمن در ساختمان دفتر ویژه اطلاعات بازرسی می‌ماند تا آنکه جمعیت به آن محل نیز هجوم می‌آورند و به سمت نخست وزیری می‌روند. خودش روایت می‌کند که نظافتکار ساختمان او را از پشت بام‌های ساختمان به در کوچه غربی هدایت می‌کند و در یکی از کوچه‌ها محمود نامجو قهرمان وزنه برداری جهان او را می‌شناسد و فردوست را به همراه استوار دوستی راننده شخصی‌اش از محل خارج می‌کند و به منزل دوستش دکتر امید می‌رود.

از طریق محمد علی افراشته شوهر خواهرش، مهندس بازرگان و تیمسار قره باغی با آن خانه تماس می‌گیرد و با فردوست صحبت می‌کنند و جویای حال او می‌شوند. در خاطرات فردوست اینگونه روایت شده که عصر ۲۳ بهمن مجددا مهندس بازرگان و با او تماس گرفته‌اند و فردوست به منزل قرنی رفته است. قرنی از فردوست می‌خواهد با تیمسار بدره‌ای و تیمسار خسروداد ارتباط برقرار کند و به آنها بگوید دست از بچه بازی بردارند زیرا آنها قصد داشتند با واحد لویزان فردا کودتا کنند.

فردوست قبول می‌کند و ماجرا را اینگونه روایت می‌کند که قرنی از او خواسته چهار نفر برای فرماندهی نیروی زمینی، نیروی هوایی، نیروی دریایی و ساواک معرفی کند. گویا قرنی به فردوست می‌گوید نخست وزیر بازرگان گفته این چهار نفر حداکثر در درجه سرتیپی داشته باشند.


ماجرای دستگیری ارتشبد فردوستویرایش

تا سال‌ها هیچ کس خبری از فردوست نداشت تا اینکه ناگهان زمزمه‌های دستگیری فردوست در ایران شنیده شد؛ سال ۱۳۶۴. مدتی بعد ظاهر شدن فردوست در قاب صدا و سیمای جمهوری اسلامی و بیان خاطراتش از رژیم پهلوی همه را غافلگیر کرد. با انتشار کتاب خاطرات او -که تدوین‌شده‌ی دست‌نوشته‌های دوران بازداشتش بود- در سال ۱۳۶۹، مشخص شد فردوست در پاییز ۱۳۶۲ دستگیر شده و به خاطر ملاحظات امنیتی خبر آن اعلام نشده است.

آنچه در ادامه می‌آید، شرح ماجرای شناسایی و دستگیری فردوست از زبان یکی از مسئولان رسیدگی به پرونده او است که توسط سایت خبرگزاری دانشگاه آزاد اسلامی ارائه شده است :

  • بررسی پرونده فردوست از چه سالی شروع شد؟

فکر می‌کنم اواخر سال ۵۹ بود که در اسناد لانه جاسوسی مطلبی درباره فردوست گیر آمد که او را مغز متفکر رژیم شاه معرفی کرده بود. خب برای ما این سوال پیش آمد که این مغز متفکر کجاست و کجا باید دنبالش بگردیم؟ البته پیش از این در مسائلی مثل کودتای نوژه از بقایای ساواک و سلطنت‌طلب‌ها سرنخ داشتیم. از اواخر سال ۵۹ شروع کردیم روی ساواک کار کردن که تشکیلاتش چطور بوده و افراد اصلی‌اش چه کسانی بوده‌اند و چند هزار پرسنلش چه اوضاعی دارند و این مسائل. خب بخشی از آنها بخاطر پیگیری بحثهای مالی و حقوقشان با اطلاعات نخست‌وزیری مرتبط بودند، ولی کار اطلاعاتی منسجمی روی ساواک نشده بود. اداره هشتمی‌ها هم که کارشان ضدجاسوسی بود با همان اطلاعات نخست‌وزیری مرتبط شده بودند و کار می‌کردند.

ما با بررسی اسناد متوجه شدیم که فردوست یک عنصر مهم این تشکیلات بوده و از بدو سلطنت محمدرضا تا آخرین روز هم در پستهای مهم و کلیدی حضور داشته است. معروف بود که مقدم روزها رئیس ساواک و فردوست شبها رئیس ساواک است. لذا روی موضوع فردوست متمرکز شدیم که او را بیابیم. آن زمان اغلب چهره‌های سرشناس رژیم پهلوی خارج از کشور بودند. ما هرچه در بین ضدانقلاب خارج از کشور دنبال کردیم، اثر و ردی از او نیافتیم.

  • آن زمان دسترسی‌ها و کسب اطلاعات از ضدانقلاب خارج از کشور چطور بود؟

ارتباط و تسلط خوبی داشتیم. این مسئله دلایل مختلفی هم داشت. آن زمان معروف بود که سلطنت‌طلب‌ها دنبال منافع شخصی خودشان و حفظ موقعیت خودشان هستند. لذا اگر این ویژگی افراد را می‌شناختیم، راحت‌تر رویشان کار می‌کردیم. خیلی از کسانی که در داخل کشور رویشان زوم می‌شدیم می‌دیدیم که فلان فامیلشان خارج است و ارتباط دارند. ما از طریق این فامیل داخل ایران با او ارتباط می‌گرفتیم. مثلا همکاری این فرد ساکن داخل را جلب می‌کردیم و می‌گفتیم برو فلان فامیلتان را با ادبیات خودت قانع کن با ما همکاری کند، ما هم متقابلا امتیازهایی به او می‌دهیم. به همین خاطر تسلط و اشرافمان در بین ضد انقلاب خارج بالا بود.

ما دنبال عناصر مهم ضدانقلاب بودیم. مثلاً پرویز ثابتی برایمان مهم بود، چون رئیس اداره امنیت داخلی ساواک بود و مسائل مربوط به گروه‌های داخلی را او مدیریت می‌کرد. بعدا هم در بررسی پرونده‌ها به این رسیدیم که برخی اسناد و مدارک پرونده‌ها-خصوصاً گروه‌ها و افراد را- در اختیار خودشان گذاشته بودند و حتی وارد سیستم اداری هم نکرده بودند، یا با خود به خارج برده بودند.

  • گفتید در خارج کشور دنبال فردوست گشتید ولی ردی نیافتید.

بله، ما در خارج سرنخهایی که از فردوست بود را دنبال کردیم، ولی ردی از او نیافتیم و دیدیم نه، کسی او را ندیده است. آمریکا، آمریکای لاتین، کانادا، اروپا، ترکیه، حتی کاستاریکا که هژبر یزدانی، سرمایه‌دار مشهور و عضو تشکیلات بهاییت آنجا بود را بررسی کردیم، روزنامه‌ها و مجلات ضدانقلاب را بررسی کردیم؛ ولی ردی از حضور او یا ملاقاتش با کسی نبود. ما به مراکز تجمع ضدانقلاب در خارج دسترسی داشتیم. مثلا یک کودتایی داشتند سلطنت‌طلب‌ها به نام کودتای شبکه نیما، خب در آن جریان خیلی از کسانی که روی آنها کار می‌کردیم در پاریس با اشرف یا با ثابتی مرتبط بودند، علی امینی جبهه نجات را تشکیل داده بود و ما رد آنها را داشتیم. ولی هیچ خبری از فردوست نداشتیم.

لذا به این نتیجه رسیدیم که فردوست می‌تواند در ایران باشد، یعنی لااقل سرنخهایی را می‌شود پیدا کرد که احتمال حضورش در ایران را تقویت می‌کند. آن زمان ما در داخل هم یک شبکه‌ پنهان از ساواکی‌های قدیمی که به هر دلیلی در داخل کشور مانده و بریده بودند و با ما همکاری می‌کردند، تحت هدایت خود داشتیم که در پوشش ضدانقلاب داخلی فعال بودند. ما خیلی افراد را از طریق همین شبکه می‌گرفتیم، مثلا طرف می‌آمد با این شبکه‌ی تحت نظر ما همکاری می‌کرد و رویش سوار می‌شدیم و نهایتا به دستگیری یا کشف خطوط ارتباطی‌اش منجر می‌شد. ما به این افراد یک خطی را دادیم که در ارتباط‌گیری‌هایتان با ضدانقلاب داخل، درباره فردوست پرس‌و‌جو کنید و ببینید خبری از او دارند؟ ردی هست یا نه؟

همزمان شنود تلفن چهار پنج نفر از افراد مهم ساواک که در داخل بودند و بعضا هم داشتند با جمهوری اسلامی همکاری می‌کردند را شروع کردیم. از جمله این افراد، کسی بود که مسئول اداره دهم ساواک بود. آدمی بود که واقعاً سواد اطلاعاتی و مطالعاتی بالایی داشت و در رفتارش هم مشخص بود. او با بچه‌های نخست‌وزیری مرتبط بود ولی ما به او هم مشکوک بودیم.

در جریان این جمع‌آوری‌ها به چند سرنخ مهم رسیدیم. اول اینکه گفتند فردوست بعد از انقلاب در ایران دیده شده است. این برای ما یک سوال شد که یک عنصر به این رده بالایی که در اسناد هم دیده‌بودیم از ابتدای دوران محمدرضا شاه با انگلیس مرتبط بوده؛ چرا از ایران خارج نشده؟ هم سفارت‌خانه‌های انگلیس و آمریکا و کشورهای اروپایی می‌توانستند او را خارج کنند، هم ضدانقلاب‌ها که خط خروج از کشور داشتند. خب این فرد با این دسترسی‌ها چرا از ایران خارج نشده است؟ ولی هیچ سرنخی از فعالیت او با شبکه‌های ضدانقلاب نداشتیم. چون ما در ضدانقلاب داخل هم، دسترسی‌های بسیار خوبی داشتیم، حتی خط خروج داشتیم، یعنی اگر کسی از ضدانقلاب می‌خواست از ایران خارج شود می‌آمد با شبکه ما ارتباط می‌گرفت. از آن طرف، ارتباطات پرویز ثابتی را هم داشتیم که چه سفرهایی می‌رود و چه می‌کند.

نتیجه دوم، محصول آن فرآیند شنود چندین ماهه‌ی ساواکی‌های داخل بود. دیدیم یک بار فردی با آن مسئول سابق اداره دهم ساواک تماس گرفت و از فردوست -با عنوان و لقبی که بین خودشان مرسوم بود- نام برد و گفت او را چندوقت پیش دیده‌ام و مریض هم بوده است. خب این برای ما خیلی کشف مهمی بود و با آن خبرهای قبلی منابعمان هم تطبیق داشت. حالا باید می‌فهمیدیم این فردی که پشت تلفن گفته فردوست را دیده، چه کسی است. شروع کردیم با همان امکانات آن موقع و کارهایی مثل تطبیق صدا، رد آن تماس را گرفتن. رسیدیم به اینکه یک پزشکی از پزشکان مورد اعتماد ساواک فردوست را معاینه کرده. بعد از آن لیست پزشکان معتمد ساواک را بررسی کردیم و به یک پزشک متخصص گوش و حلق و بینی رسیدیم که اگر کسی فردوست را معاینه کرده باشد، احتمالا این فرد است.

آن شبکه داخلی ما اغلب عملیاتی‌های ساواک بودند و با مدیران نسبتی نداشتند، یک سناریو و طرحی را چیدیم تا یکی از آنها در پوشش مناسب برود سراغ این دکتر و اعتمادش را جلب کند و طی دو سه جلسه با او ‌کم‌کم مرتبط شود. این نقشه جواب داد و آن پزشک در صحبتهایش گفته بود که چندماه قبل او را معاینه کرده است. دوبار هم او دیده است: یک بار در یک خانه و یک بار هم در خیابان قرار گذاشته‌اند. خلاصه مطمئن شدیم که این اخباردرست است.

  • این مربوط به چه سالی بود؟

حدودا ابتدای سال ۶۲. چون از زمانی که ما از این دکتر به خود فردوست رسیدیم، چندماه بیشتر طول نکشید. این دکتر شد سوژه جدید ما. روی پرونده او هم تحقیقاتی کردیم و دیدیم جزو پزشکهای ساواک بوده و خودش هم عضو سازمان بوده، با اداره کل های مختلف ساواک هم مرتبط بود. روش ما این بود که ابتدا درباره سوژه اطلاعات مختلف مربوط به او از جمله نقاظ ضعف و قوت سیاسی اجتماعی مالی و شخصی‌اش را بررسی می‌کردیم و بعد جمع‌بندی می‌کردیم که چگونه با او تعامل کنیم.

خب این دکتر هم در کارنامه‌اش ضعف‌هایی داشت. مهم‌ترینش هم عضویت در ساواک بود و در حالی که در آن دوران-دهه شصت- او جزو پزشک‌های تقریباً مطرح مجامع پزشکی و دانشگاهی بود. همه را جمع‌بندی کردیم و دیدیم امکان جلب همکاری‌اش وجود دارد.

حکم بازداشت او را گرفتیم و یک روز عصر، آخر وقت به عنوان بیمار از مطب او که در کریمخان بود وقت گرفتیم. رفتیم آنجا، خودش و منشی‌اش بودند. ما رفتیم داخل اتاق و به او گفتیم منشی را رد کن برود، با تو کار داریم. منشی را فرستاد رفت. بعد به او گفتیم شما درست است که الان به لحاظ علمی شخصیت مطرحی هستید، اما کارنامه‌ات پیش از انقلاب این است و و باید بررسی شود و این هم حکم بازداشتت. همانجا برید و سست شد و گفت از من چه‌خواهید؟ بگویید تا برایتان بگویم.

ما هم همان اول بحث اسم فردوست را مطرح نکردیم، گفتیم در این سال‌ها کدام چهره‌های ساواک سراغت آمده‌اند و ارتباطاتت چه بوده؟ او هم شروع کرد جواب دادن و دو سه ساعت صحبت کرد. حتی درباره آن فردی که منبع ما بود و سراغش فرستاده بودیم هم صحبت کرد و اطلاعات مربوط به او را هم گفت. ما هم بین حرفهایش درباره فردوست پرسیدیم. گفت بله، دو بار او را دیده‌ام، یک بار در یک خانه و یک بار هم در فلان خیابان. نهایتا هم یک تعهدنامه از او گرفتیم که درباره همکاری‌ات با ما به کسی چیزی نگو و از این به بعد با هم کار می‌کنیم.

یکی از چیزهایی که از او گرفتیم، یک آدرس بود که گفت فردوست را آنجا معاینه کرده‌ام. خانه پدری فردوست بود سمت میدان انقلاب، کنار دانشگاه تهران. جالب بود که در این منطقه تعدادی از نماینده‌های مجلس ساکن بودند و یک منطقه تقریبا حفاظت‌شده بود،کیوسک کمیته و شهربانی داشت و تردد در آنجا محدود و کنترل‌شده بود. ما هم تصمیممان این شد که همین امشب باید برویم این خانه را چک کنیم، چرا؟ چون این احتمال وجود داشت که این پزشک، همین امشب با آن فرد رئیس اداره دهم ساواک یا فرد دیگری تماس بگیرد و درباره فردوست هشدار بدهد و سرنخ از دست برود.

  • چند نفر بودید؟

سه نفر. حساسیت قضیه هم این بود که می‌خواستیم تیم عملیات نبریم که نیروهای شهربانی و انتظامی محله حساس نشوند و محیط اصطلاحا سفید بماند. دیروقت و آخر شب بود. رفتیم آنجا و درب هم که نمی‌توانستیم بزنیم بگوییم ما آمدیم، لذا از منزل کناری وارد خانه شدیم، یک حیاط بود که دورش چندتا اتاق بود. شروع کردیم دانه دانه درب اتاقها را باز کردن. درب یک اطاق را باز کردم، دیدم یک نفر پشت به در و رو به دیوار نشسته و خم شده روی یک رادیو و دارد رادیو گوش می‌کند. بلند گفتم «به به، آقای حسین فردوست! چطوری؟ خوبی؟» هول شد برگشت نگاه کرد و ما را دید و گفت «بله بله بفرمایید.» این را که گفت ما مطمئن شدیم و گفتیم «تو آسمون‌ها دنبالت می‌گشتیم، روی زمین پیدایت کردیم.»

  • چهره‌اش قابل شناسایی بود؟ آیا تغییر چهره داده بود؟

دقیقا یادم نیست که ریش داشت یا نه. گمانم ته ریش گذاشته بود. خلاصه گفتیم چطوری؟ گفت من در خدمتتان هستم. گفتیم وسایلت را جمع کن برویم، گفت آماده هستم، برویم.

  • هیچ مقاومتی نکرد؟

نه، اصلاً. خیلی راحت برخورد کرد. وسایلش را یک چک کلی و مختصر کردیم و همان شب او را بردیم. با توجه به اینکه کیس فردوست را که در این مدت پیگیری می‌کردیم، کیس مهمی بود، از همان ابتدا او را با نام دیگری-گمان می‌کنم سرهنگ حسینی- در بازداشتگاه ثبت کردیم. چون هم سوالات خودمان اهمیت زیادی داشت که چنین فردی با چنین جایگاه و ارتباطاتی چرا در داخل مانده و مشغول چه کاری است؟ هم از طرف دیگر اخبار و تحلیل‌های خارج از کشور درباره او متناقض و مرموز بود. لذا تصمیم گرفتیم اعلام نکنیم فردوست را گرفته‌ایم و همین خط مبهم بودن سرنوشتش را حفظ کنیم. به او هم گفتیم به هیچ وجه اسمت را به سایرین نگو و فقط ما که با تو مرتبطیم می‌دانیم و کارهایت را با ما مطرح کن، گفت باشد. همان شب به مسئولین بالادستیمان گفتیم که فردوست را گرفته‌ایم، کسی باورش نمی‌شد. فکر می‌کنم مسئول بالادستی ما گفت مطمئنید؟ حتمی است؟ بگویم به آقامحسن [رضایی]؟ گفتیم بله، خیالتان راحت باشد، مسئله هم سری است و خواهشا شما محدود اطلاع‌رسانی کنید. فردایش رفتیم پیش آقای ری‌شهری که دادستان دادگاه انقلاب ارتش بود و برایشان توضیح دادیم و گفتیم به خاطر این ملاحظات با اسم مستعار ثبتش کرده‌ایم و ایشان هم گفت باشد، و همه چیز روال عادی‌اش را طی کرد.

اوایل بازجویی سؤال اصلی ما این بود که تو چرا در ایران هستی و در این سالها مشغول چه کاری بودی؟ بعد از مدتی که بازجویی‌اش کردیم متوجه شدیم نرفتنش به خاطر این بود که واقعا به هیچ کس اعتماد نداشت و سرنخ‌های ارتباطی‌اش هم کور شده بود. روزهای حاکمیت دولت موقت هم با آنها و مهندس بازرگان مرتبط بود و آنها هم گفته بودند خارجت می‌کنیم، ولی عملی نشده بود و او مستاصل مانده بود.

  • ماجرای ارتباط او با دولت موقت و مهندس بازرگان چه بود؟

ما اینها را بعد از دستگیری از خودش شنیدیم. توضیح داد که یک فردی رابط بین او و دولت موقت بوده، مهندس بازرگان هم گفته بود او را از ایران خارج کنید. یک قراری هم تعیین کرده بودند که او را منتقل کنند و مهندس بازرگان هم در جریان جزئیات این ماجرا بود. قراری در میدان هفت تیر با او گذاشته بودند که بیاید سر قرار و با رابط آنها ارتباط بگیرد، در ذهنم هست آن ساعتی که قرار گذاشته بودند آنجا شلوغ می‌شود-حالا دقیق یادم نیست تجمعی، میتینگی، درگیری‌ای، چیزی بوده- و اینها نمی‌توانند هم را پیدا کنند و مسئله منتفی می‌شود. خب این مسئله، مهم بود و ما برای بررسی صحت و سقم این حرف، تصمیم گرفتیم برویم سراغ آقای بازرگان.

  • چه زمانی؟

همان موقع، حدود بیست روز، یک ماه بعد از دستگیری فردوست. آن زمان آقای بازرگان نماینده مجلس بود. ما رفتیم مجلس نزد آقای هاشمی و گفتیم ما فلانی را بازداشت کرده‌ایم و چنین حرفی مطرح شده و ما می‌خواهیم با بازرگان صحبت کنیم. گفت چطوری؟ گفتیم همین جا یک اتاقی در اختیار ما بگذارید با او صحبت کنیم. آقای بازرگان را دعوت کردند و با او صحبت کردیم و او گفت بله، همینطور بوده. بالاخره آن موقع دیدگاه جبهه ملی و نهضت آزادی اینطور بود که از سر و صدا و اعتراضات غرب هراس داشتند.

  • چرا آقای بازرگان می‌خواست فردوست را فراری دهد؟ تحلیلش چه بود؟

می‌خواست او اعدام نشود، پنهان هم نمی‌کرد. چون ابتدای انقلاب آقای خلخالی از طرف امام حکم داشت و سران رژیم قبل را محاکمه می‌کرد. خب آقای بازرگان چنین اعتقادی نداشت. به ما گفت حالا او را می‌گرفتند می‌کشتند چه اتفاقی می‌افتاد؟ ما دنبال کشتار و محاکمه نبودیم و این حرفها. چون اساسا نهضت آزادی نگاهش این بود که حداکثر شاه می‌ماند و سیاستهای رفورمیستی و اصلاحی در چارچوب همان رژیم شاه پیاده می‌شود. گفتگوی ما با آقای بازرگان حدود یک ساعت، یک ساعت و نیم طول کشید.

  • چقدر طول کشید تا به پاسخ سؤال اولیه خود درباره اینکه چرا فردوست داخل ایران مانده و مشغول چه کاری بوده ، برسید؟

همان یکی دو ماه اول. چون اطلاعاتش را که گرفتیم و با اخبار و اطلاعات بیرونیمان تطبیق دادیم به این نتیجه رسیدیم.

  • در چندسال بعد از انقلاب، سلطنت‌طلبان به خصوص طیف بختیار که خارج از کشور و مخالف فردوست بودند، مطرح می‌کردند که او از همان ابتدا با انقلاب همدست شده و تشکیلات امنیتی ایران را که آنها از آن به عنوان ساواما نام می‌بردند ، هدایت می‌کند. پس از اعلام خبر دستگیری فردوست یکی از سؤالاتی که مطرح می شود این است که با توجه به ناامیدشدن فردوست از خروج از کشور و عدم اعتمادش به سایرین؛ چرا خودش را معرفی نکرد؟ او خودش پنهان شده بود یا دستگاه‌های امنیتی ما پیدایش نمی‌کردند؟

او فقط در محیط‌های محدود خانوادگی‌اش حاضر بود. دستگیری فردوست به تناسب نظامی بودنش باید توسط یک بخش دیگری پیگیری می‌شد، به تناسب جایگاهش در ساواک باید توسط ما پیگیری می‌شد. ما اصلا آن زمان اطلاعی از اینکه برادرش نصرت‌الله که او هم سپهبد بوده سال ۵۸ بازداشت شده و اطلاعاتش را داده نداشتیم. یعنی انسجام و هماهنگی کاملی بین دستگاه‌های مختلف نبود که اطلاعات تجمیع بشود.

  • وقتی فردوست دستگیرشد،خانواده‌اش هم پذیرفتند خبر دستگیری او را منتشر نکنند؟

بله، به آنها گفتیم اگر می‌خواهید کمکش کنید، هیچ خبری از دستگیریش نقل نکنید. ما پس از آن بازه‌ی زمانی یکی دوماهه که مطمئن شدیم فردوست دنبال فعالیت ضدانقلابی و توطئه و طرح و کودتایی نبوده، دیگر اطلاعاتش از دوران فعالیتش در رژیم پهلوی برایمان مهم شد، چون از ابتدا به محمدرضا نزدیک بود و در دوران سلطنت او هم پستهای مهمی داشت. از آن طرف هم در رسانه‌های ضدانقلاب خارج‌ از کشور این خط خبری را تقویت کردیم که فردوست در فلان کشور دیده شده و با فلان فرد ملاقات داشته، چند وقت بعد خبر منتشر می کردیم در آمریکا دیده شده و همینطور فضای ابهام حول او را دامن می‌زدیم و برای شبکه منابعمان آورده اطلاعاتی داشت.

از این طرف بازجویی‌هایش هم تفصیلی و ریز جلو می‌رفت و درباره مسائل مختلف کلیدی امنیتی و اطلاعاتی دوره محمدرضا صحبت می‌کرد. ساختار ساواک، اتفاقات مهم دوره پهلوی، کیس های اطلاعاتی، اختلافات داخلی، روابط اطلاعاتی رژیم پهلوی با انگلیس و آمریکا و اسرائیل و امثال این. فردوست همچنان یک کیس سری بود و هرچند وقت یکبار اگر گزارشی هم از روند بازجویی‌هایش می‌دادیم ،محدود به چندنفر مسئولین مرتبط بود.

  • شما صحت و سقم اطلاعاتی را که فردوست بیان می‌کرد، چک می‌کردید؟

بله، تا حدی که می‌توانستیم چک می‌کردیم. بخصوص چیزهایی که نمی‌دانستیم. مثلاً یک فردی را معرفی کرد به عنوان یکی از مسئولین یک شبکه جمع‌آوری که به شبکه بی‌سیم معروف شد. ما هم تا آن زمان این فرد را در اطلاعاتمان نداشتیم. رفتیم سراغ او، راحت در خانه‌اش نشسته بود و داشت زندگی می‌کرد. او را برداشتیم بردیم مراکز مختلف این شبکه را نشان داد و تجهیزاتشان را کشف کردیم. یکی از دلایلی که ما سریع رفتیم دنبال شبکه بی‌سیم این بود که اگر الان همه اطلاعاتش را نداریم، لااقل برویم به آن ضربه بزنیم که یک وقت در فرآیند فعالیت‌های ضدانقلابی بر علیه جمهوری اسلامی فعال نشود.

  • جایی حس کردید فردوست دارد اطلاعات فریب می‌دهد؟

نه، واقعا دلیلی نداشت این کار را بکند. چون خیلی جاها دارد خاطره تاریخی می‌گوید. از سویی اطلاعاتی که درباره افراد یا برخی جریانها بیان می‌کرد وقتی می‌رفتیم چک می‌کردیم می‌دیدیم دقیق است و واقعیت دارد. مثلا فلانی با انگلیس مرتبط است، فلانی در فلان ماجرا چنین نقشی ایفا کرده و امثال اینها. برخی مسائلی هم که بیان می‌کرد خب خاطرات و رخدادهای تاریخی بود که منحصر به خودش بود، چون در آن فضا حضور داشته است.

  • چه شد که دستگیری فردوست علنی شد؟

پس از آن که تخلیه اطلاعاتی او تمام شد، مسئله اموالش مطرح شد. دیدیم اموال متعددی در مناطق مختلف کشور دارد و جالب بود که اغلب آنها دست نخورده و مصادره نشده بود و بعضی هم مصادره شده بود. با توجه به اینکه هنوز دستگیری‌اش خبری نشده و امکان طی شدن فرآیند قضائی نبود گفتیم چه کنیم؟ مشورت کردیم و از طریق آقای ریشهری مسئله را با امام مطرح کردیم.

ایشان فرمودند می‌تواند اموالش را به بنیاد ۱۵ خرداد هدیه کند که آن زمان مسئولیتش با آقای حجت‌الاسلام شیخ حسن صانعی بود. ما هم این مسئله را به فردوست گفتیم و او هم در یک کاغذ با دستخط خودش نوشت که اینجانب حسین فردوست فرزند سیف‌الله به شماره شناسنامه فلان، کلیه اموال و دارایی‌های خود که لیستش را هم داشتیم به بنیاد ۱۵ خرداد هدیه می‌کنم. خب اجرایی شدن این فرآیند مستلزم این بود که این نامه در سیستم اداری برخی نهادها گردش کار داشته باشد. این اتفاق که افتاد کم‌کم همه متوجه شدند که فردوست دست ماست و خبرش پخش شد و به خارج از کشور هم رسید.

  • در ایام بازجویی زندگی روزمره او چگونه بود ؟

خودش آدم خاصی بود و عادت‌های مخصوص خودش را داشت. مثلاً ما بعد از مدتی دیدیم اصلاً برای خشک کردن بدنش از حوله استفاده نمی‌کند و با دستمال کاغذی خودش را خشک می‌کرد. بعد از مدتی که بازجویی‌ها خوب جلو رفت کم‌کم تسهیلاتی برایش فراهم کردیم، داروهای کنترل بیماری‌اش، غذایی که می‌خواست، چیزهایی که می‌خواست را می‌گرفتیم، یا حتی بعضی چیزها را می‌گفت فامیل‌هایش برایش می‌آوردند. رادیو تلویزیون و روزنامه هم در اختیارش قرار دادیم. گاهی گزارش و مطالبی که ضدانقلاب درباره‌اش می‌نوشت را هم می‌دادیم بخواند.

در این چندسال صبح و شب ما با او در تعامل بودیم، به انگلیسی و خصوصاً فرانسه هم مسلط بود و بعضی وقت‌ها که از بازجویی خسته می‌شدیم، برایمان کلاس فرانسه می‌گذاشت.

  • فردوست کسی است که از کودکی در محیط دربار و سلطنت رشد کرده، با افراد مذهبی تعاملی نداشته و اطرافیانش تقیدات مذهبی و اخلاقی چندانی نداشته‌اند. در این مدت که با شما در تعامل بود نگاهش به مذهبی‌ها و انقلابی‌ها چه بود؟ شما را چطور فردی می‌دید؟

در ذهنش تصورات دیگری بود، ولی وقتی آمد دید چندتا جوان با اعتقاد حاضرند وقت و زندگیشان را فدای عقیده و هدف و نظامشان کنند و دنبال پاداش و اضافه کار و اینها هم نیستند، ذهنیتش تغییر کرد. به ما می‌گفت شما فرشته‌اید، من در آدمی‌زادها چنین کسانی را نمی‌توانم پیدا کنم. می‌گفتیم نه بابا، خیلی‌ها اینطوری هستند. او بچه‌های ما را با افراد ساواک و بازداشتگاه‌های زمان شاه مقایسه می‌کرد و می‌گفت نظام با شماها ادامه پیدا می‌کند چون زندگیتان را وقف هدفتان کرده‌اید و حرف‌هایی از این دست.. اوایل در ذهن امثال او این بود که خط شوروی یا انگلیس در انقلاب غالب است و کار دست آنهاست، ولی بعد آمد دید نه، فضا واقعا تغییر کرده است.

  • او را با کسی رودررو کردید؟

آن دو سه سال اول نه، فکر نمی‌کنم. ولی بعد از اینکه همکاران سایر بخش‌ها هم فهمیدند او پیش ماست، می‌آمدند سوالاتشان را با او مطرح می‌کردند و جواب می‌گرفتند.

  • بعد از مدتی با برخی افراد ضدانقلاب هم‌خانه شد؟

بله، با تعدادی از اعضای حزب توده مثل احسان طبری مدتی هم‌خانه بود. ولی به لحاظ شخصیتی با هم ارتباط نگرفتند و با هم تعامل و نشست و برخاست نداشتند.

منبع: موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

مرگویرایش

ارتشبد فردوست در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ درحالی که ۴ سال در بازداشت به سر می‌برد و به نگارش کتاب خاطرات خود می‌پرداخت بر اثر سکتهٔ قلبی درگذشت و در بهشت زهرا (قطعهٔ ۱۰۸، ردیف ۵۵، شماره ۲۵) به خاک سپرده شد.[۱۳]%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%A8%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA.jpg#file

جستارهای وابستهویرایش

پانویسویرایش

  1. عبدالله شهبازی. ظهور و سقوط پهلوی خاطرات تیمسار حسین فردوست. اطلاعات.
  2. عبدالله شهبازی. ظهور و سقوط پهلوی خاطرات تیمسار حسین فردوست. اطلاعات.
  3. ویلیام سولیوان. ماموریت در ایران. مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
  4. وبگاه موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی
  5. عبدالله شهبازی. ظهور و سقوط پهلوی خاطرات تیمسار حسین فردوست. اطلاعات.
  6. «تیمسار حسین فردوست نظامی مرموز و بی حاشیه دربار پهلوی». پایگاه تحلیل خبری رویداد24.
  7. عبدالله شهبازی. ظهور و سقوط پهلوی خاطرات تیمسار حسین فردوست. اطلاعات.
  8. «تیمسار حسین فردوست نظامی مرموز و بی حاشیه دربار پهلوی». پایگاه تحلیلی خبری رویداد24.
  9. عبدالله شهبازی. ظهور و سقوط پهلوی خاطرات تیمسار حسین فردوست. اطلاعات.
  10. «تیمسار حسین فردوست نظامی مرموز و بی حاشیه دربار پهلوی». پایگاه تحلیلی خبری رویداد24.
  11. [نقش ارتش در تاریخ تحولات سیاسی ایران- ناصر فربد- 1383-انتشارات کومش نقش ارتش در تاریخ تحولات سیاسی ایران- ناصر فربد- 1383-انتشارات کومش] مقدار |نشانی= را بررسی کنید (کمک). دریافت‌شده در ۳۰ آوریل ۲۰۱۷. پارامتر |عنوان= یا |title= ناموجود یا خالی (کمک)
  12. عبدالله شهبازی. ظهور و سقوط پهلوی خاطرات تیمسار حسین فردوست. اطلاعات.
  13. حسین فردوست درگذشت

منابعویرایش

Abrahamian, Ervand, Tortured Confessions, (University of California Press, 1999)*

فردوست، حسین. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی. انتشارات اطلاعات ۱۳۷۰ جلد اول صفحه‌های ۱۷ و ۶۲۵.

پیوند به بیرونویرایش