باز کردن منو اصلی

باکالیجار کوهی (همچنین: باکالنجار به ضبط بعضی از متون فارسی مانند تاریخ طبرستان و رویان و نسخ تاریخ بیهقی)، از امرای گرگان و طبرستان در دولت آل زیار، در قرن پنجم بود.

ریشه‌شناسیویرایش

در متون عربی نام او ابوکالیجار است که در خراسان و مشرق ایران باکالیجار تلفّظ می‌شده‌است. در قرن‌های چهارم و پنجم نام ابوکالیجار در میان امرای دیلمی زیاد دیده می‌شد. به گفته یوستی، جزء دوم این نام شکل گیلکی کارزار است که در پهلوی کاریچار نوشته و کاریزار خوانده می‌شده، و ابوکالیجار به همان معنای ابوالهیجا یا ابوالحرب است که از القاب معمول آن عصر بوده‌است. امّا شکل کالنجار هم شاید به عنوان لهجه‌ای از کالیجار درست باشد. به گفتة یوستی، «کالنجار» نام قلعه‌ای در ایالت مولتان هند بوده‌است که بعدها تِلواره نامیده شد. ابن اثیر او را «ابوکالیجاربن ویهان القوهی» فرمانده سپاه انوشیروان پسر منوچهر پسر قابوس بن وشمگیر زیاری و ناپدری او می‌خواند.

در بیهقیویرایش

بیهقی مطالبی دربارهٔ باکالیجار دارد که قسمتی از آن نادرست و قسمتی دیگر درست است. آن قسمت که نادرست است، خبر و آن قسمت که درست است، مضمون نامه‌هایی است که دربارهٔ باکالیجار به غزنین رسیده بود. قسمت نادرست یا خبر، شایعه‌ای دروغ بیش نبوده‌است. بیهقی می‌گوید: «و هم درین روز (پنجشنبه ربیع‌الثانی ۴۲۳) خبر رسید که نوشیروان پسر منوچهر به گرگان گذشته شد و گفتند باکالیجار، خالش، با حاجب بزرگ منوچهر ساخته بود او را زهر دادند ـ و این کودک نارسیده بود ـ تا پادشاهی باکالیجار بگیرد». این خبر یا شایعه قطعاً دروغ بوده‌است، زیرا انوشیروان سالیان دراز پس از آن زنده بوده و سرانجام در ۴۳۳، چنان‌که ابن اثیر گفته‌است، باکالیجار را که ناپدریش بوده دستگیر ساخته‌است. خود بیهقی هم بارها پس از این شایعه به زنده بودن انوشیروان، خصوصاً در لشکرکشی مسعود غزنوی به گرگان و طبرستان در ۴۲۶، تصریح کرده‌است. پس ممکن نیست در ۴۲۳ درگذشته باشد. دروغ دیگر در این شایعه اینکه باکالیجار را خال یا دایی انوشیروان گفته‌است؛ و این به تصریح ابن اثیر، که باکالیجار را ناپدری انوشیروان می‌داند، محال است. امّا قسمت درست، نامه‌هایی است که از گرگان و طبرستان به غزنین فرستاده شده بود، به این مضمون که «از تبار مرداویز و وُشْمگیر کس نمانده‌است، نرینه، که مُلک بدو توان داد. اگر خداوند سلطان درین ولایت باکالیجار را بدارد] یعنی در مقام خودش نگاه دارد [، که به روزگار منوچهر کار همه او می‌رانْد، ترتیبی بجایگاه باشد» . در این نامه‌ها گفته نشده که انوشیروان درگذشته‌است، بلکه گفته شده از آل زیار فرزند نرینه‌ای نمانده‌است که ملک بدو توان داد، یعنی انوشیروان با آنکه پسر منوچهر است هنوز کودک است و ملک را به کودک نتوان داد. مضمون این نامه‌ها درست مطابق آن چیزی است که امیرمسعود در ۴۲۲، هنگام مشاورت با وزیر خود خواجه احمد بن حسن میمندی، درباره فرستادن مردی کافی به ری درباره باکالیجار گفته بود. وزیر، باکالیجار را برای سالاری ری پیشنهاد کرده بود، ولی مسعود در پاسخ گفته بود: «باکالیجار بد نیست، و لکن شغل گرگان و طبرستان بپیچد ] آشفته و مختلّ شود [ که آن کودک پسر منوچهر (یعنی انوشیروان) نیامده‌است چنان‌که بباید ] یعنی هنوز بزرگ نشده‌است [، و در سرش همّت ملک نیست، و اگر وی ] باکالیجار [ از آن ولایت دور مانَد، جبال و آن ناحیت تباه شود».

نسبت «قوهی»، که در نام باکالیجار در الکامل ابن اثیر آمده منسوب به قوه (کوه) یا قُهستان (کوهستان) است و پارچه‌های سفید بافته را در قهستان قوهی می‌گفتند (مرتضی زبیدی، ذیل «قاه» یا «اَلقاه»). نسبت قوهی به باکالیجار یا به جهت امارت او در کوههای طبرستان، یا به لحاظ این است که او در حقیقت از کوهستان طبرستان برخاسته‌است. و چنان‌که گفته‌اند، قوهیار هم نام شخص و هم نام محلّی در طبرستان بوده‌است (سمعانی، ذیل «قوهیاری»). نام پدر او هم به تصریح ابن اثیر ویهان بوده‌است نه سرخاب که بازورث (فهارس) پنداشته و او را ابوکالیجاربن سرخاب خوانده‌است. اشتباه بازورث از آنجا ناشی شده که گردیزی گفته‌است: «باکالیجار... پسر خویش را، و پسر برادر خویش شهروبن سرخاب را به گرگان فرستاد» . مقصود گردیزی این است که نام برادر باکالیجار سرخاب بوده، نه اینکه شهروبن سرخاب برادر باکالیجار بوده‌است.

بازورث احتمال می‌دهد که او از خاندان باوندیان باشد، ولی این احتمال بعید می‌نماید، زیرا ظهیرالدین مرعشی پس از کشته شدن اصفهبذ شهریار، از آل باوند، به دست قابوس، می‌گوید: «بعد از آن احوال آل باوند به سبب استیلای قابوس و اولاد او (منوچهر و انوشیروان) در فتور بود تا آل وشمگیر به دولت آل سلجوقی استیصال یافتند». پس، اگر باکالیجار که مدت طولانی در زمان قابوس و اولاد او (منجّم باشی) سپهسالاری گرگان و طبرستان را داشته‌است از آل باوند می‌بود، این سخن ظهیرالدین معنی نداشت. به گفته ظهیرالدین مرعشی، با برافتادن اصفهبذ شهریار، نوبت اوّل حکومت آل باوند به سر آمد، و پس از برافتادن آل زیار و استیلای سلجوقیان نوبت دوم حکومت ایشان آغاز شد. مسعود ظاهراً از جانب گرگان و طبرستان نگران بود و می‌ترسید که اگر باکالیجار آنجا نباشد، امرای دیگر طبرستان چیره شوند و با اتحاد دیلمیان اصفهان و همدان همه آن نواحی از دست او برود. ازین رو، با آنکه حرصش به مال دنیا او را بر آن داشت که مال ضمان گذشته را به اضافه مال دیگر از او بخواهد، از دختر او خواستگاری کرد، تا هم باکالیجار از حمایت مسعود مطمئن شود و هم امرای دیگر طبرستان از این وصلت حساب گیرند و خیال مخالفت در سر نپرورانند. ابن اثیر می‌گوید که این کار برای «استمالت» بوده‌است.

منابعویرایش