کمونیسم

گرایش ایدئولوژیک، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی

کمونیسم (از واژه لاتینی Communis به معنی مشترک) یا اشتراکی‌سازی به جنبش و طرز تفکری سیاسی-فلسفی-علمی-اقتصادی کلاسی گفته می‌شود که از قرن نوزدهم میلادی، بیشتر بر پایه اندیشه‌های کارل مارکس و مانیفست کمونیست مطرح است. مارکس برای تعریف فاصله و اختلاف خود با سوسیالیسم غیر کارگری قرن نوزدهم عنوانی را که جنبش سوسیالیستی کارگری به خود داده بود، یعنی کمونیسم برگزیدند.[۱] هدف این جنبش سیاسی حذف مالکیت خصوصی بر ابزار کار و لغو کارمزدی و برچیدن طبقات اجتماعی از طریق انقلاب کارگری است. با عنوان مالکیت عمومی بر ابزار کار، می‌کوشد تا با مالکیت مشترک و در غیاب مالکیت خصوصی یا مالکیت دولتی یک سازمان اجتماعی فاقد طبقه‌های اجتماعی را ترسیم کند. به عبارتی دیگر طرفداران کمونیسم و سوسیالیسم به اقتصاد مطلق دولتی معتقد بودند و از اقتصاد آزاد ابا داشتند و اولین دولتی که از این طریق در روسیه شکل گرفت شوروی سابق بود.

کمونیسم، به عنوان یک نظریهویرایش

کمونیسم یکی از اشکال سوسیالیسم است. آرمان این مکتب آن است که مالکیت خصوصی و اقتصاد سودمحور را با مالکیت عمومی و اشتراکی جایگزین کند.[۲] مانند مکاتب بسیار دیگر، تعریف یکسانی از کمونیسم وجود ندارد. سبب این تعابیر و تفاسیر مختلف آن است که متفکران و نظریه‌پردازان بسیاری در اعصار گوناگون در شکل‌گیری و تکامل کمونیسم نقش داشته‌اند. نیز در تفکرات و نظریات برخی از مشهورترین کمونیست‌ها ابهامات، تفاوت‌ها و حتی تناقض‌هایی وجود دارد که باعث شده از آن‌ها تعبیرهای نایکسانی شود. علی‌رغم این، اتفاق نظر کافی بین آن‌ها وجود دارد که ترسیم تصویری منسجم را ممکن کند.[۳]

قبل از مارکسویرایش

کارل مارکس امروزه پدر کمونیسم به‌شمار می‌رود اما او در واقع مبدع این تفکرات نبود و اسلافی چون کلودهانری سن سیمون و شارل فوریه و معاصرانی نظیر پیر-ژوزف پرودون داشت.[۴] ولی میان نظریات متفکران قبل از مارکس و ایدئولوژی‌های رژیم‌های کمونیستی قرن بیستم شباهت‌های کمی دیده می‌شود.[۵] افلاطون در جمهور مالکیت خصوصی را عامل فاسد شدن دانسته‌است و معتقد بود طبقه محافظ جامعه باید چون یک خانواده بزرگ با مالکیت اشتراکی ثروت و نیز زن و فرزند زندگی کند.[۶] اصلاح‌گران اجتماعی قرون وسطی مسیحیان اولیه را اعضای جامعه‌ای اشتراکی به حساب می‌آوردند. آنان به بخشی از اعمال رسولان مشتمل بر «حواریون عیسی یک قلب و یک روح بودند و هیچ‌کدام آنچه داشت را مال خود نمی‌دانست، بلکه همه‌چیز مشترک بود» استناد می‌کردند.[۷] اصلاح‌گر ایرانی مزدک نیز در قرن پنجم طالب اشتراکی‌سازی منابع جامعه شد.[۸] جان ویکلیف، الهی‌دان انگلیسی قرن ۱۴ میلادی، معتقد بود در گذشته همه چیز «پاک و اشتراکی» بود.[۹]

اوضاع در انگلستان درست نخواهد شد، نه تا زمانی که همه چیز در مالکیت اشتراکی باشد، زمانی‌که دیگر رعیت و ارباب وجود نداشته باشد و همه برابر باشیم. به چه دلیلی آن‌ها، همان‌هایی که ارباب خطابشان می‌کنیم، بهترین چیزها را صاحب شدند؟ بر چه اساس شایستگی‌اش را پیدا کردند؟ چرا ما را در اسارت نگه می‌دارند؟ اگر همه ما از یک پدر و مادر، آدم و حوا، متولد شده‌ایم، پس چطور می‌توانند ادعا یا ثابت کنند که از ما بهترند؟ البته شاید به غیر از این‌که می‌توانند مجبورمان کنند که کار و تولید کنیم تا بتوانند خرج کنند!

جان بال، کشیش انقلابی انگلیسی قرن ۱۴ م

در مناطق دیگر اروپا چون آلمان و بوهم گرایش‌های رادیکال‌تری وجود داشت. تابوریتیان، شاخه‌ای افراطی از مسیحیان هوسی، از نوعی کمونیسم پیروی می‌کردند. در برخی متون از قرن ۱۶ آلمانی راهکارهای خون‌باری برای مقابله با دشمنان جامعه اشتراکی احتمالی وجود دارد. در یک مورد، نویسنده ناشناسی که مورخان «انقلابی راین علیا» خطابش می‌کنند، نوشته‌است که در هر روز باید ۲٬۳۰۰ روحانی در حمامی از خون کشته شوند و این کار برای ۴ سال و نیم ادامه پیدا کند. او معتقد بود لزومت دارد که «همه اموال، یکی شوند و در آن صورت واقعاً فقط یک گله و یک چوپان وجود خواهد داشت.» او این را راهی برای رسیدن به هزاره نهایی و بازگشت دوباره عیسی می‌دانست. یک دهه بعد، توماس مونتسر با عقاید مشابه در مورد بازگشت عیسی و رفتار با فئودال‌ها، جنگ رعایای آلمان را رهبری کرد اما شکست خورد و در سال ۱۵۲۵ بعد از شکنجه کشته شد.[۱۰] اتوپیا، کتابی از تامس مور به سال ۱۵۱۶ م، یکی از قدیمی‌ترین آثاری است که در آن جامعه‌ای اشتراکی توصیف شده‌است. راوی در اتوپیا می‌گوید که «تا زمان الغای مالکیت خصوصی، هرگز سهم منصفانه‌ای از منابع نصیب تو نخواهد شد.» مور خود تردیدهایی در مورد این جامعه داشت، اما علی‌رغم این، جامعه‌ای اشتراکی را به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد ترجیح می‌داد.[۱۱] نزدیک به یک قرن بعد، فیلسوف ایتالیایی توماسو کامپانلا در شهر خورشید (چاپ ۱۶۰۲) آرمانشهر مشابهی را به تصویر کشید.[۱۲]

در عصر روشنگری تفکرات دربارهٔ جامعه آینده دستخوش تغییراتی شد. در این دوره متفکرانی چون مونتسکیو، تورگو و آدام فرگوسن نظریاتی در ربط با مراحل توسعه یک جامعه ارائه دادند و این نظریات بر کارل مارکس اثرگذار بودند. انقلاب فرانسه رهگشای تفکرات رادیکال‌تری که نه به دنبال درک، بلکه به دنبال تغییر بودند، شد. این انقلاب مورد توجه ویژه انقلابیون بعدی، از مارکس تا لنین، بوده‌است. گروهی از انقلابیون فرانسوی، معروف به بابوویست‌ها، نزدیک‌ترین تفکرات به کمونیسم را داشتند زیرا آن‌ها برابری را بالاترین ارزش می‌دانستند. نظریه‌پرداز فرانسوی کلودهانری سن سیمون، بر خلاف باوویست‌ها، به برابری معتقد نبود. او که «پدر سوسیالیسم نظری» به حساب می‌آید باور داشت که رقابت آزاد اقتصادی منجر به فقر و بحران می‌شود و جامعه لاجرم به سمتی می‌رود که امور آن تنها بر اساس نیازهای اجتماعی پیش برده خواهد شد. تفکرات سیمون اولین شکل سوسیالیسمی بود که کارل مارکس جوان با آن آشنا شد اما به دلیل آن‌که سیمون معتقد به دوری از خشونت و همکاری میان طبقات (و نه مبارزه طبقاتی اجتناب‌ناپذیر) بود، مارکس طرفداران مکتب او را جدی نمی‌گرفت.[۱۳]

از چهره‌های مهم در شکل‌دهی به تفکرات سوسیالیستی قرن نوزدهم، شارل فوریه و پیر-ژوزف پرودون بودند. فوریه طالب لغو مالکیت خصوصی نبود اما آینده‌ای را دوست می‌داشت که در آن کارگران به صورت تعاونی مالک شرکت خود باشند و نقش دولت تنها به مدیریت اقتصاد کاهش پیدا کند. او معتقد بود نیروی کار حقوق‌بگیر در واقع برده کارفرماست و بدین شیوه از بردگی آزاد می‌شود. پرودون کسی بود که اولین بار لفظ «سوسیالیست علمی» را به کار برد. او به مبارزه طبقاتی باور نداشت زیرا تحقق تفکرات خود را برای همه انسان‌ها می‌خواست. مارکس به هر دو شدیداً تاخته‌است؛ او حتی کتابی در نقد فلسفه فقر از پرودون با عنوان قفر فلسفه نوشت. مطابق گفته دیکشنری انگلیسی آکسفورد کلمه «کمونیسم» (فرانسوی: communisme) نخستین بار در سال ۱۸۴۰ توسط اتین کابه، «سوسیالیست تخیلی» فرانسوی به کار برده شد. همو کتابی به نام سفر به ایکاریا نوشت و جامعه‌ای تخیلی فاقد مالکیت خصوصی را توصیف کرد. رابرت اوون، کارخانه‌دار ولزی، تحت‌تاثیر عقاید کابه در ایالات متحده کومون‌هایی بنیان گذاشت و این چنان شهرتی برایش ایجاد کرد که در راه سفر به ایندیانا، پنج رئیس‌جمهور آمریکا به ملاقاتش رفتند. جنبش ایکاریا تأثیری بر عقاید کارل مارکس نداشت.[۱۴]

مارکسیسمویرایش

نوشتار وابسته: مارکسیسم

شبحی اروپا را گشت می‌زند – شبح کمونیسم.

«
»

تفکرات کارل مارکس و فریدریش انگلس بخش اعظم مارکسیسم را تشکیل می‌دهند، هر چند مارکس از انگلس اثرگذارتر بود. کارل مارکس در آلمان متولد شد اما بیشتر سال‌های بزرگسالی خود را در انگلستان، در دوره انقلاب صنعتی و شکل‌گیری سرمایه‌داری، سپری کرد.[۱۵] انگلس پسر یک کارخانه‌دار آلمانی بود. او که مانند مارکس از آنچه بی‌عدالتی‌های یک جامعه طبقاتی به حساب می‌آورد آزرده‌خاطر بود، در اثری به نام وضعیت طبقه کارگر انگلیس (چاپ ۱۸۴۴) شرایط طبقه کارگر را به صورت تاریک و کابوس‌واری توصیف می‌کند. مارکس و انگلس فقر، بیماری و مرگ در سن کم که پرولتاریا با آن درگیر بودند را از امراض ساختاری سرمایه‌داری می‌دانستند و معتقدند بودند جایگزینی این سیستم با کمونیسم — نظامی بر پایه مالکیت عمومی ابزار تولید نظیر کارخانه‌ها، معادن و غیره — تنها راه برای حل مشکلات مذکور است. ماتریالیسم تاریخی، انتقاد از سرمایه‌داری و براندازی انقلابی آن (و جایگزینی نهایی‌اش با کمونیسم) سه رکن اصلی تفکرات کارل مارکس را تشکیل می‌دهند.[۱۶]

در آن عهد هنوز پژواک‌های انقلاب فرانسه در اروپا حس می‌شد و نیز مارکس در طول زندگی خود چند دوره انقلابی، ۱۸۳۰، ‎۱۸۴۸–۹ و ۱۸۷۱، را تجربه کرده بود. او باور داشت الگویی تاریخی در این انقلاب‌ها وجود دارد و تاریخ در اثر منازعات، یا به عبارت دیگر فعل و انفعال بین کنش و واکنش، پیش می‌رود و رابطه طبقاتی نیروی پیش‌برنده آن است. این برداشت او از تاریخ را «ماتریالیسم تاریخی» توصیف کرده‌اند.[۱۷]

مارکس رابطه فرد با ابزار تولید را فاکتور تعیین‌کننده طبقه او می‌دانست. به عبارت ساده‌تر، مالکیت — به خصوص مالکیت چیزی که بتواند تولید ثروت کند — طبقه فرد را مشخص می‌کند. به عنوان مثال، در نظام ارباب‌رعیتی، بزرگ‌ترین شکاف طبقاتی میان زمین‌داران و کسانی که برای زمین‌داران کار می‌کردند، بود. با انقلاب صنعتی، این شکاف به شکاف بین کارخانه‌داران و کسانی که برای کارخانه‌داران کار می‌کردند، تبدیل شد. مارکس اینان را به دو گروه «سرمایه‌دار» (کاپیتالیست) یا «بورژوازی» و «پرولتاریا» تقسیم کرده‌است. او، چنان‌که در مانیفست حزب کمونیست اشاره کرده، معتقد بود «تاریخ همه جوامع تا این عصر، تاریخ مبارزه طبقاتی است.» نیز عقیده داشت که تنش میان طبقات در نهایت منجر به تغییرات انقلابی خواهد شد. در نظر مارکس، با ظهور سرمایه‌داری از پیچیدگی رابطه بین طبقات کاسته شده، و تنها دو طبقه اصلی بورژوازی و پرولتاریا باقی مانده‌اند. مبارزه طبقاتی نیز میان این دو، و نه بین دو طبقه اقلیتی که بر سر قدرت مبارزه می‌کنند، اتفاق می‌افتد و سرانجام آن یک انقلاب سوسیالیستی است.[۱۸] مارکس تا حدی تحت تأثیر هگل بود، اما تفاوت بزرگ این دو در ایدئالیست‌بودن هگل و ماتریالیست‌بودن مارکس است.[۱۹]

مارکس گذر از یک دوره سرمایه‌داری را ضروری می‌دانست، دوره‌ای که با تغییرات عظیم علمی و فنی سلطه انسان بر طبیعت را افزایش داده‌است و ثروت بیشتری تولید کرده‌است. اما مشکل، در نظر مارکس، این بود که این ثروت به شیوه ناعادلانه‌ای تقسیم شده‌است. بورژواها بخش اعظم ثروت را تصاحب می‌کنند و در ازای ساعت‌ها کار سخت مبلغ کمی به نیروی کار می‌پردازند. نتیجتاً، آنان ثروت عظیمی را انباشته می‌کند، در حالی‌که کارگران فقیر و فقیرتر می‌شود. نیز این ثروت به آنان امکان کنترل دولت را می‌دهد. به علاوه، او اعتقاد داشت استثمار یک طبقه توسط طبقه‌ای دیگر حتی دیده هم نمی‌شود، همان‌طور که در جوامع برده‌دار، برده‌داری معمول، طبیعی و عادلانه توصیف می‌شد. بدین شیوه به توزیع ناعادلانه ثروت و قدرت سیاسی مشروعیت داده می‌شود. حتی ممکن است طبقه کارگر نیز این را بپذیرد؛ مارکس این وضعیت را «آگاهی اشتباه» توصیف می‌کند که یکی از ابزارهای آن دین، افیون توده‌ها، است زیرا سبب می‌شود کارگران وضعیت خود را بخشی از مشیت الهی بدانند. مارکس «بیگانه‌سازی» طبقه کارگر را از دیگر مشکلات سرمایه‌داری به حساب می‌آورد.[۲۰]

بخش سوم براندازی سرمایه‌داری و جایگزینی نهایی آن با کمونیسم است. مارکس معتقد بود نظام اقتصادی مبتنی بر سرمایه‌داری محکوم به بی‌ثباتی است و دچار شدن به مشکلاتی چون رکود باعث افزایش بیکاری، کاهش حقوق و افزایش فقر میان پرولتاریا می‌شود؛ نتیجتاً آنان قانع خواهند شد که منافعشان با منافع بورژواها در تضاد است. آنان که به آگاهی طبقاتی رسیده‌اند، ابزارهای تولید و نهادهای دولتی را تسخیر می‌کنند و دولتی سوسیالیستی — که مارکس دیکتاتوری پرولتاریا می‌خواندش — تأسیس خواهند کرد تا از انقلاب در برابر ضدانقلاب بورژوازی حفاظت کند. زمانی که این خطر رفع شد، نیاز به دولت از بین می‌رود و آن دولت جای خود را به یک جامعه کمونیستی بدون طبقه خواهد داد.[۲۱]

منظور دقیق مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا مشخص نیست. او تنها دو بار از این عبارت استفاده کرده‌است، بدون ارائه جزئیات؛[۲۲] زیرا معتقد بود «وظیفه من نیست که برای آشپزخانه‌های آینده دستورالعمل آشپزی بنویسم.»[۲۳] اما کمون پاریس در ۱۸۷۱ او را تحت تأثیر قرار داد و ممکن است منظور چنین چیزی باشد.[۲۴] مارکس معتقد بود دیکتاتوری پرولتاریا چون پلی بین جامعه سرمایه‌داری و جامعه کمونیستی عمل می‌کند و در نتیجه، انتقال دموکراتیک از سرمایه‌داری به کمونیسم ممکن نیست.[۲۵] نیز اعتقاد داشت تنها جوامع صنعتی می‌توانند انقلاب سوسیالیستی داشته باشند و همچنین باور نداشت انقلاب سوسیالیستی در یک کشور به تنهایی کارساز باشد.[۲۶]

به گفته او جامعه کمونیستی دو مرحله خواهد داشت. در مرحله اول، جامعه که به تازگی خود را از سرمایه‌داری رها کرده، دچار نابرابری اجتناب‌ناپذیری خواهد شد اما در مرحله نهایی مشکلات رفع خواهد شد و آن زمان است که شعار معروف سوسیالیسم، «از هرکس به اندازه توانایی‌اش، به هرکس به اندازه نیازش»، رنگ حقیقت خواهد گرفت.[۲۷] برخی از بخش‌های جامعه کمونیستی مارکس، مثل تحصیل همگانی و مالیات بر پایه قدرت پرداخت، امروزه تقریباً در همه جهان وجود دارد، اما بخش‌های دیگر نظیر مالکیت عمومی حتی در جهان حاضر، مانند دوران زندگی مارکس، مطالباتی رادیکال به حساب می‌آیند.[۲۸]

تجدیدنظرطلبانویرایش

نوشتار وابسته: تجدیدنظرطلبی

بعد از مرگ انگلس در ۱۸۹۵، مارکسیست‌ها به دو گروه اصلی تقسیم شدند: تجدیدنظرطلبان و انقلابی‌ها. تجدیدنظرطلبان ترجیح می‌دادند که انتقال به جامعه سوسیالیستی به صورت صلح‌آمیز انجام شود. از جمله آن‌ها، ادوآرد برنشتاین رهبر حزب سوسیال دموکرات آلمان و از دوستان انگلس بود. برنشتاین مارکسیسم را از چهار نظر مورد تجدیدنظر قرار داد. اول آن‌که یک بعد اخلاقی به آن اضافه کرد، مبنی بر اینکه انسان‌ها هدف هستند و نباید با آنان چون وسیله رفتار کرد؛ چه توسط سرمایه‌داران و چه توسط کمونیست‌ها. دوم، با ظهور اتحادیه‌های تجاری و احزاب سیاسی کارگری، فرصت‌هایی ایجاد شده که تجدیدنظر در تفکرات مارکس را امری ضروری کرده. سوم، با افزایش قدرت این اتحادیه‌ها و احزاب وضعیت پرولتاریا — بر خلاف پیش‌بینی مارکس — رو به بهبود است؛ و چهارم، دیکتاتوری پرولتاریا مستعد تبدیل‌شدن به دیکتاتوری سخنوران و نویسندگان است. برنشتاین مورد حمله مارکسیست‌های وفادار به اصل تفکرات مارکس، قرار گرفت و آنان او را بورژوا و ضدانقلابِ خائن به آرمان لقب داد. از جمله منتقدان او، انقلابی روس ولادیمیر لنین بود.[۲۹]

لنینیسمویرایش

نوشتار وابسته: لنینیسم

ولادیمیر لنین در شهر کوچکی در نزدیکی رود ولگا متولد شد. والدین او هر دو معلم بودند و این حس مسئولیت اجتماعی را در او تقویت می‌کرد. در نوجوانی، برادر بزرگ‌تر لنین به اتهام تلاش برای ترور تزار الکساندر سوم اعدام شد. دو مورد یاد شده در تفکرات او تأثیرگذار بودند. او مدت کوتاهی بعد از اعدام برادرش شروع به مطالعه آثار کارل مارکس و سوسیالیست‌های رادیکال روس نظیر نیکلای چرنیشفسکی کرد. بر خلاف مارکس، لنین شدیداً در سیاست کشور خود دخیل بود و نتیجتاً بزرگ‌ترین تاثیراتش بر نظریه کمونیسم از تجربیات شخصی، واکنش جهان اطراف و اختلافاتش با دیگر مارکسیست‌ها برمی‌خواست. تعریف نقش حزب انقلابی، نظریه امپریالیسم و تمایز سوسیالیسم و کمونیسم از یکدیگر، مهم‌ترین اثرات لنین بر کمونیسم هستند.[۳۰]

مارکس اشارات کمی به نقش احزاب کرده‌است. اما لنین اعتقاد داشت شکل‌گیری آگاهی سیاسی در طبقه کارگر روسیه، امری زمان‌بر است و در نتیجه، وجود یک حزب «پیش‌قراول» ضروری است.[۳۱] در چه باید کرد؟، لنین می‌نویسد که انقلاب نباید توسط پرولتاریا به تنهایی انجام شود، بلکه باید توسط آنان و به رهبری پیش‌قراولان به پیروزی برسد. اینان سپس توده را راهنمایی و هدایت خواهند کرد. وجود چنین حزبی ضرورت دارد زیرا به دلیل رنج‌بردن از آگاهی اشتباه نمی‌تواند به خودی خود حکومت کند و دموکراسی باید امری درون‌حزبی باشد.[۳۲] این نظریات نخبه‌گرایانه او با استدلال افلاطون مبنی بر حکومت یک پادشاه فیلسوف مقایسه می‌شود.[۳۳]

رساله امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری اثری است که لنین در ۱۹۱۷ برای توضیح دلایل آغاز جنگ جهانی اول نوشته‌است. در این رساله، لنین که امپریالیسم را بالاترین مرحله سرمایه‌داری می‌داند، استدلال می‌کند که قدرت‌های بزرگ همه جهان را بین یکدیگر تقسیم کرده‌اند و فتح مستعمرات یکدیگر تنها راه باقی‌مانده برای به دست آوردن منابع، بازارهای جدید و نیروی کار ارزان است.[۳۴] نیز آنان از منابع مستعمراتشان برای «رشوه‌دادن» (مانند کاهش ساعات کار و افزایش حداقل دستمزد) به طبقه پرولتاریا استفاده می‌کنند و در نتیجه انقلاب نمی‌تواند از این کشورها آغاز شود.[۳۵] اهمیت این اثر این است که لنین از آن برای توجیه در دست‌گرفتن قدرت در روسیه استفاده کرد؛[۳۶] که بدعتی در مارکسیسم به حساب می‌آید زیرا آن کشور هنوز صنعتی نبود و در واقع بیشتر فئودالی می‌مانست تا کاپیتالیستی،[۳۷] در نتیجه آمادگی یک انقلاب سوسیالیستی را نداشت. لنین معتقد بود که روسیه شکننده‌ترین حلقه در زنجیر کشورهای سرمایه‌دار است و با شکستن این حلقه، فرو ریختن زنجیر آغاز خواهد شد و آن زمان روسیه به کشورهای صنعتی چون آلمان، فرانسه و بریتانیا خواهد پیوست. انقلابیون بسیاری در سراسر جهان از این نظریه لنین برای توجیه در دست‌گرفتن قدرت در کشورهای غیرصنعتی استفاده کرده‌اند.[۳۸]

سومین تأثیر مهم لنین بر نظریه کمونیسم، ایجاد تمایز بیشتر بین سوسیالیسم و کمونیسم بود. مارکس گاه از هر دو عبارت به یک معنی استفاده کرده‌است، مگر در برخی موارد که سوسیالیسم را پیش‌زمینه‌ای برای کمونیسم دانسته‌است. اما لنین به صراحت مشخص کرده که توزیع درآمد تحت سوسیالیسم و کمونیسم متفاوت باید باشد. به عقیده او، تحت کمونیسم هر کس به اندازه توانایی‌اش کار خواهد کرد و به اندازه نیازش داده خواهد شد، اما تحت سوسیالیسم هرکس به اندازه توانایی‌اش کار خواهد کرد، حال آن‌که به اندازه کاری که انجام می‌دهد، سهم خواهد برد. کشورهای کمونیستی در برخی موارد این نظریه لنین را برای توجیه اختلاف میان درآمدها در کشورهای خود به کار برده‌اند. همچنین لنین تأکید بیشتری بر اهمیت یک دولت قدرتمند در پیامد انقلاب سوسیالیستی داشت.[۳۹]

استالینیسمویرایش

نوشتار وابسته: استالینیسم

لنین در ژانویه ۱۹۲۴ درگذشت. مرگ او یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رژیم‌های کمونیستی – ناتوانی یا بی‌میلی برای ایجاد شیوه مشخص انتقال قدرت – را آشکار کرد. به هر روی ژوزف استالین تا اواخر دهه ۱۹۲۰ قدرت خود را مستحکم و رقبا را از میدان به در کرده بود. استالین نظیر مارکس یا لنین نظریه‌پرداز بزرگی نبود، اما تأثیراتی بر نظریه کمونیسم گذاشت. مهم‌ترین این تأثیرات، تبدیل «سوسیالیسم در یک کشور» به سیاست رسمی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در ‎۱۹۲۵–۶ بود.[۴۰]

مبتکر سوسیالیسم در یک کشور، نیکلای بوخارین بود. هدف از این نظریه آن بود که محدود کردن سوسیالیسم به مرزهای اتحاد شوروی توجیه شود، آن هم در شرایطی که لنین شخصاً معترف بود روسیه آماده سوسیالیسم نیست و باید به کشورهای صنعتی بپیوندد. در نتیجه سوسیالیسم در یک کشور با دو اصل از اصول مارکسیسم در تضاد بود. این همچنین زیربنایی شد برای توجیه دیگر سیاست‌های دولت استالین، به خصوص جمعی‌سازی کشاورزی و صنعتی‌سازی مداوم بر پایه یک اقتصاد دستوری. دو فاکتور مهم دیگر حکومت استالین — حکومت وحشت و کیش شخصیت — اثر ماندگاری بر رژیم‌های کمونیستی نگذاشتند.[۴۱]

مائوئیسمویرایش

نوشتار وابسته: مائوئیسم

مانند لنین، مائو زدونگ نیز به دلیل نارضایتی از وضع موجود در کشور خود جذب مارکسیسم، به خصوص نظریه امپریالیسم لنین و سوسیالیسم در یک کشور، شد. در آن زمان چین تحت حکومت ناسیونالیست‌ها و جنگ‌سالاران بود و مائو شیوه حکومت آنان را مناسب نمی‌یافت.[۴۲] جمهوری خلق چین تنها ابرقدرت جهان است که در حال حاضر تحت حکومت یک حزب کمونیست است.[۴۳]

بنا به گفته نظریه‌پردازان معاصر چینی، بزرگ‌ترین اثر مائو بر نظریه کمونیسم، ایجاد توجیهی برای حکومت حزب کمونیست بر یک جامعه «نیمه‌استعماری و نیمه‌فئودالی که از جمعیت روستایی و بورژوازی خرده‌پا تشکیل شده» بود. در واقع استالین هم که در مارکسیسم کلاسیک بدعت‌هایی ایجاد کرده بود، قبول داشت که مدل مارکسیستی بر پرولتاریای شهرنشین استوار است و نه جمعیت روستایی. نیز مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست از «حماقت زندگی روستایی» نوشته‌اند. در نتیجه مائو که در چین — کشوری با اکثریتی کشاورز — قدرت را در دست داشت، ضروری می‌دید که توجیهی مبنی بر اینکه حکومت او کماکان در چارچوب مارکسیسم است، ارائه کند.[۴۴] او مدعی بود که «خلاقانه» مارکسیسم را اصلاح کرده‌است تا با وضعیت چین سازگار شود. وی ابتدا از نظریه امپریالیسم لنین استفاده کرد تا عقب‌افتادگی چین را توضیح دهد و انقلاب در جامعه فقیر مبتنی بر کشاورزی را توجیه کند. سپس طبقه پرولتاریای استثمار شده توسط طبقه سرمایه‌دار حاکم را با ملتِ پرولتاریایی استثمار شده توسط کشورهای سرمایه‌دار مثل ایالات متحده جایگزین کرد.[۴۵] مائوئیسم بیش از مارکسیسم کلاسیک، به مارکسیسم-لنینیسم نزدیک است.[۴۶]

کمونیسم اروپاییویرایش

نوشتار وابسته: کمونیسم اروپایی

لنین، استالین و مائو جملگی در کشورهای در حال توسعه زندگی و حکومت کردند اما مارکس نظریات خود را تنها در کشورهای پیشرفته صنعتی قابل اجرا می‌یافت. در طول قرن بیستم، ملل غربی مانند فرانسه و ایتالیا احزاب کمونیستی تأثیرگذاری داشتند اما شرایط این کشورها با شرایطی شوروی، چین و دیگر دولت‌های کمونیستی داشتند فرق می‌کرد؛ نتیجتاً نگرش‌های متفاوتی نسبت به کمونیسم در کشورهای غربی ظهور کرد. در واقع با وجود اینکه برخی، مانند کمونیست‌های فرانسوی، حداقل تا اواخر دهه ۱۹۶۰ به مسکو وفادار ماندند، دیگر گروه‌ها دچار ابهاماتی در ربط با کارکرد مدل شوروی در کشورهایشان شدند. در دهه ۱۹۵۰، کمونیست معروف ایتالیایی پالمیرو تولیاتی معتقد بود برپایی کمونیسم در هر کشور باید بسته به شرایط همان کشور سنجیده شود و نیز جنبش جهانی کمونیسم باید به جای یک مرکز (مسکو)، چند مرکز داشته باشد. در ابتدا استقبال کمی از پیشنهادهای تولیاتی شد اما بعد از حمله شوروی و کشورهای پیمان ورشو به چکسلواکی در ۱۹۶۸، محبوبیت مسکو نزد کمونیست‌های غرب اروپا دچار ریزش شد و حتی احزاب کمونیستی بسیاری از اعضای خود را از دست دادند. از این زمان نوع نرم‌تر و دموکراتیک‌تری از کمونیسم در اروپای غربی شکل گرفت. این جنبش به مرور زمان، به خصوص وقتی‌که کمونیست‌های ایتالیایی در ۱۹۹۱ لفظ «کمونیسم» را رها کرده و خود را حزب دموکرات چپ نامیدند، به فراموشی سپرده شد اما در اوج گسترشش در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۸۰ به چالشی برای حکومت‌های کمونیستی آسیا و شرق اروپا تبدیل شده بود.[۴۷]

کمونیسم غیر مارکسیویرایش

علی‌رغم اینکه مارکس برجسته‌ترین نظریه‌پرداز کمونیستی است، کمونیسم شاخه‌های غیر مارکسی نیز دارد. از جمله تاثیرگذارترین این شاخه‌ها آنارشیسم یا آنارکو کمونیسم است که علاوه بر مالکیت اشتراکی، الغای دولت را نیز طلب می‌کند. ویلیام گادوین در انگلستان، پتر کروپوتکین و میخائیل باکونین در روسیه و اما گلدمن در ایالات متحده از جمله معروف‌ترین آنارکو کمونیست‌ها بوده‌اند. به عقیده آن‌ها، دولت و مالکیت خصوصی به یکدیگر وابسته هستند: دولت نهادی است که از مالکیت خصوصی محافظت می‌کند و مالکان پاسدار نهاد دولت هستند. در نتیجه، اگر قرار است منابع به صورت اشتراکی و عادلانه تقسیم شود، پس دولت باید برای همیشه نابود شود. باکونین در کتاب دولت و آنارشی (چاپ ۱۸۷۴) به مارکس و دولت انتقالی مد نظر او — دیکتاتوری پرولتاریا — که قرار است از انقلاب در برابر ضدانقلاب بورژوازی محافظت کند و سپس محو شود، حمله می‌کند و می‌نویسد که هیچ دولتی تا به امروز محو نشده و هرگز نخواهد شد. در عوض، این در ذات دولت است که تلاش کند سلطه خود بر اتباعش را افزایش دهد و همه آزادی‌هایی که یک روز داشتند را بگیرد. باکونین دولت انتقالی مارکس را «دیکتاتوری بر پرولتاریا» لقب می‌دهد.[۴۸]

کمونیسم، به عنوان ایدئولوژی حاکمویرایش

از ۱۹۱۷ تا جنگ جهانی دومویرایش

انقلاب اکتبر روسیه در سال ۱۹۱۷ به رهبری ولادیمیر لنین نقطه آغاز حضور کمونیست‌ها در قدرت به‌شمار می‌رود. بلشویک‌ها (اکثریت) و منشویک‌ها (اقلیت) دو شاخه از یک حزب بودند اما به دلیل اختلاف‌نظر بر سر آماده‌بودن یا نبودن روسیه برای انقلاب سوسیالیستی به دو گروه تقسیم شدند. نهایتاً لنین توانست با شعار «صلح، زمین، نان» بین جمعیت خسته از جنگ روسیه طرفداران زیادی پیدا کند و با پایین‌کشیدن دولت موقتی که بعد از انقلاب فوریه ظهور کرده بود، حکومت کمونیست‌ها را برپا کند. اما رژیم جدید هم مخالفان خودش را داشت که سبب یک جنگ داخلی در روسیه بین سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ شد. اگر چه بلشویک‌ها پیروز شدند، اما به زودی مشخص شد مشکلاتشان هنوز به پایان نرسیده و در حال از دست‌دادن حمایت مردم هستند. این همزمان بود با دهمین کنگره حزب، که در آن رویکرد جدیدی برای تحکیم و حفظ قدرت اتخاذ شد. اول آن‌که فعالیت تمام احزاب در شوروی را ممنوع کردند و دوم، اختلافات داخلی در درون حزب (مانند ایجاد ائتلاف میان اعضا برای به چالش‌کشیدن رهبر) نیز ممنوع شد.[۴۹]

اما در زمینه اقتصاد تصمیمات کاملاً متفاوتی گرفته شد. لنین طی سیاست‌های نوین اقتصادی، آزادی‌های بیشتری داد که از جمله آن حمایت از صنایع کوچک خصوصی بود. در واقع بلشویک‌ها امیدوار بودند این وضعیت اقتصاد را بهبود بخشد تا از میزان ناامیدی میان طرفدارانشان کاسته شود؛ ولی لنین در ۱۹۲۲ سکته اول خود را تجربه کرد و اندکی بعد، در ژانویه ۱۹۲۴، درگذشت. شیوه مشخصی برای انتقال قدرت در اتحاد شوروی وجود نداشت، در نتیجه بعد از مرگ لنین رقابت قدرتی میان بوخارین، استالین و تروتسکی ایجاد شد. در بین اینان، بوخارین کمترین شانس را داشت و نیز اعضای برجسته حزب می‌پنداشتند تروتسکی بیش از اندازه باهوش – و در نتیجه خطرناک – است. همچنین کمونیست‌ها و به‌طور کلی جمعیت خسته از جنگ و انقلاب شوروی سیاست سوسیالیسم در یک کشور استالین را جذاب‌تر از نظریه انقلاب مداوم تروتسکی می‌یافتند؛ نتیجتاً استالین از این رقابت قدرت پیروز بیرون آمد.[۵۰]

اکتبر ۱۹۲۸ نقطه‌ای که شوروی سیاست‌های نوین اقتصادی را رها کرد تا برنامه‌های استالین را پیاده کند، به‌شمار می‌رود. او برنامه پنج ساله اقتصادی را به کار بست که هدف اصلی آن صنعتی‌سازی سریع و گسترده شوروی بود. اما دیری نپایید که مشخص شد صنعتی‌سازی در این سطح نیاز به سرمایه‌گذاری دارد. سرمایه‌گذاران خارجی علاقه‌ای به سرمایه‌گذاری در شوروی نداشتند، بورژوازی کوچک روسیه در طول انقلاب یا پس از آن نابود شده بود و دولت نیز از سرمایه لازم برای اجرای طرح‌های استالین برخوردار نبود. در این زمان (۱۹۲۹) استالین به سراغ بزرگ‌ترین قشر جامعه – کشاورزان – رفت. او قصد داشت با جمعی‌سازی کشاورزی با یک تیر دو نشان بزند: تولید محصول افزایش پیدا کند و هزینه لازم برای صنعتی‌سازی فراهم شود. اما بسیاری از کشاورزان ترجیح می‌دادند مالک زمینی که بر روی آن کار می‌کنند باشند.[الف] استالین از ۱۹۳۰ به حجم عظیم مخالفت‌ها پی برده بود و در جواب کشاورزان را مجبور به پذیرش طرح کشاورزی جمعی کرد.[۵۱]

در ۱۹۳۴ استالین اعلام کرد طرح به مقصود خود رسیده‌است. اما طی قحطی ‎۱۹۳۲–۳ میلیون‌ها نفر از گرسنگی حاصل از برنامه‌های او کشته شده بودند. نیز حس ضدکمونیستی در بسیاری از کشاورزان شکل گرفته بود و انتقادات از استالین حتی در سطوح بالای حزب نیز دیده می‌شد. او در جواب پاکسازی بزرگ را آغاز کرد که به مرگ میلیون‌ها نفر انجامید. آمار دقیق کشته‌شدگان مورد اختلاف است اما احتمالاً بین ۳ تا ۵ میلیون نفر بوده‌است. پاکسازی بزرگ در ‎۱۹۳۶–۸ به اوج خود رسید، هر چند بخش‌هایی از آن تا زمان مرگ استالین در مارس ۱۹۵۳ ادامه پیدا کرد.[۵۲]

جنگ جهانی دوم و گسترش کمونیسمویرایش

تا قبل از دهه ۱۹۴۰ تنها دو کشور کمونیستی وجود داشت؛ شوروی و مغولستان. در کشورهایی مانند آلمان و مجارستان تلاش‌هایی برای برپایی حاکمیت کمونیستی انجام شده بود که نتیجه‌ای نداشت. اما این وضعیت بعد از جنگ جهانی دوم تحول عظیمی به خود دید و تا پایان دهه، بیشتر شرق آسیا و اروپای شرقی تحت حاکمیت کمونیست‌ها بود.[۵۳]

شوروی در سال ۱۹۴۱ در اثر حمله آلمان نازی وارد جنگ شد. آنان در ۱۹۳۹ پیمان عدم‌تجاوزی با آلمان امضا کرده بودند که در واقع چراغ سبزی از سوی نازی‌ها به شوروی برای تصرف کشورهای بالتیک بود. در جریان حمله آلمان، مردم شوروی سرسختانه از کشور خود دفاع کردند. اما استالین می‌دانست کشورش توان شکست کامل متحدین را ندارد، در نتیجه با کشورهای غربی همکاری کرد. آنان از کنفرانس تهران (۱۹۴۳) به بعد برای تعیین مرزهای اروپای جدید مذاکره کردند. از جمله نتایج این مذاکرات تقسیم آلمان بود. نیز چرچیل، در غیاب آمریکا، به استالین پیشنهاد داد بلغارستان و رومانی حوزه نفوذ شوروی، یونان حوزه نفوذ بریتانیا و مجارستان و یوگسلاوی نیز مشترک باشد. استالین به سرعت پذیرفت. شوروی همچنین با انجام کودتایی کمونیست‌ها را در چکسلواکی در قدرت نشاند. در برپایی حکومت کمونیستی در یوگسلاوی، شوروی نقش زیادی نداشت و در واقع رژیم کمونیستی آن کشور بیشتر توسط غرب حمایت می‌شد.[۵۴]

علاوه بر اروپای شرقی، رژیم‌های کمونیستی در شرق و جنوب‌شرق آسیا نیز در مناطق وسیعی قدرت یافتند. تا اواخر دهه ۱۹۴۰، ویتنام (۱۹۴۵)، کره شمالی (۱۹۴۸) و چین (۱۹۴۹) تحت حاکمیت کمونیست‌ها بودند. مورد کره شمالی مثل آلمان شرقی بود که منطقه تحت اشغال شوروی به یک کشور کمونیستی تبدیل شده بود. اما هو شی مین در ویتنام و مائو زدونگ در چین بدون کمک خارجی قابل توجهی قدرت خود را به دست آوردند. مائو در جنگ داخلی علیه ناسیونالیست‌ها پیروز شد و آنان به تایوان گریختند.[۵۵]

بدین ترتیب تعداد کشورهای کمونیستی از ۲ به ۱۳ رسید. این کشورها شامل آلبانی، بلغارستان، چین، چکسلواکی، آلمان (شرقی)، مجارستان، کره (شمالی)، لهستان، رومانی، ویتنام و یوگسلاوی به علاوه شوروی و مغولستان بودند. اکثر این دولت‌ها (به غیر از یوگسلاوی) نزدیکی زیادی به مسکو داشتند و سیاست‌های کلی شوروی از جمله ملی‌سازی صنایع، تحصیل و درمان رایگان، جمعی‌سازی کشاورزی و همین‌طور سرکوب شدیداً مخالفان را اتخاذ کردند.[۵۶]

اختلافات در جنبش کمونیسمویرایش

ژوزف استالین در مارس ۱۹۵۳ درگذشت. علی‌رغم پاکسازی بزرگ، بسیاری از مردم شوروی بر مرگ او دریغ خوردند. اتحاد جماهیر شوروی در زمان مرگ استالین یک کشور صنعتی و مرکز یک امپراتوری جدید بود. به هر روی هنوز در شوروی یک روند مشخص انتقال قدرت وجود نداشت، لذا مدعیان جدیدی سر برآوردند. رقبای اصلی در این نزاع گئورگی مالنکوف، ویاچسلاو مولوتف و لازار کاگانویچ بودند اما فاتح نهایی نیکیتا خروشچف در ژوئن ۱۹۵۷ بود. بدین ترتیب تحکیم قدرت رهبر جدید شوروی بیش از ۴ سال طول کشید.[۵۷]

جنگ قدرت در شوروی مشکلاتی در دیگر کشورهای کمونیستی به همراه داشت. اولین چالش جدی در کشورهای کمونیستی جدید در ژوئن ۱۹۵۳ در آلمان شرقی اتفاق افتاد. اعتصاب گروهی از کارگران در برلین شرقی به سرعت به تمام کشور کشید اما نیروهای نظامی شوروی و آلمان شرقی آنان را سرکوب کردند. شرایط از ۱۹۵۶ تغییرات عمده‌ای کرد. در آن سال، لهستان و مجارستان صحنه ناآرامی‌هایی بودند و شوروی به کشور اخیر حمله کرد که نتیجه آن مرگ ۲۰ هزار شهروند بود. در پس از این ناآرامی‌ها، سه فاکتور عمده وجود داشت: موضع خروشچف در قبال یوگسلاوی، «چندمرکزگراییِ» تولیاتی و «سخنرانی مخفیانه فوریهِ» ۱۹۵۶ خروشچف. خروشچف در ۱۹۵۵ که جای پای خود را به اندازه کافی محکم می‌دید، تصمیم گرفت روابط سرد شوروی و یوگسلاوی را بهبود دهد. یوگسلاوی خوانش جدیدی از سوسیالیسم را به کار بسته بود که نسبت به مدل شوروی بازتر بود. پیام موضع خروشچف آن بود که شوروی حاضر است رسیدن به هدف مشترک به شیوه‌های مختلف را بپذیرد. حداقل برخی در اروپای شرقی چنین برداشتی کردند. نیز ظاهراً خروشچف نظریه چندمرکزگرایی تولیاتی را هم پذیرفته بود. اما مهم‌ترین موضوع، انتقادات شدید خروشچف در کنگره بیستم حزب (فوریه ۱۹۵۶) از استالین بود. این کنگره پشت درهای بسته برگزار شد اما متن آن به بیرون درز کرد. از جمله «خطاهای استالین» موضع او در قبال یوگسلاوی بود. پیام موجود در این سخنرانی واضح بود و نتیجتاً در کشورهایی که تصور می‌شد کمونیسم به آن‌ها تحمیل شده – لهستان و مجارستان – ناآرامی‌های شدیدی ایجاد شد.[۵۸]

پیامدهای سخنرانی مخفیانه به اروپای شرقی محدود نبود. تنها تغییر قابل ذکر در لهستان و مجارستان تغییر رهبران آن‌ها بود، اما سخنرانی یادشده یک محرک اصلی در پررنگ‌شدن اختلافات اساسی بین شوروی و چین، دو قدرت بزرگ کمونیستی، بود. حمله شوروی به مجارستان ضمناً ریزش شدید اعضای احزاب کمونیست در کشورهایی غیرکمونیستی را نیز موجب شد.[۵۹]

همبستگی لهستان، گورباچف و سقوط کمونیسمویرایش

ظهور همبستگی، یک سندیکای غیردولتی در لهستان، احتمالاً مهم‌ترین اتفاق مرتبط با کمونیسم در آغاز دهه ۱۹۸۰ بود. لهستان تا بدان روز بیشترین دردسر را برای حکومت کمونیست‌ها ایجاد کرده بود اما ظهور همبستگی در ‎۱۹۸۰–۱ نوع جدیدی از چالش به‌شمار می‌رفت. این اتحادیه که در سپتامبر ۱۹۸۱ بیشتر از ده میلیون عضو − بیش از اعضای حزب حاکم − جذب کرده بود، تا قبل از اعلام حکومت نظامی در دسامبر ۱۹۸۱، از سوی دولت به رسمیت شناخته می‌شد. در آوریل ۱۹۸۰، حکومت کمونیستی لهستان اعلام کرد که قصد دارد یارانه غذا را حذف کند. تا آغاز ژوئیه، یارانه برخی اقلام حذف شده بود و متعاقباً فروشگاه‌های محل کار قیمت گوشت را ۴۰ تا ۶۰٪ افزایش دادند. کارگران لهستانی، بر خلاف دفعات قبل، تصمیم گرفتند به جای اعتصاب، نماینده‌ای انتخاب کنند تا با کارفرمایان برای افزایش حقوق مذاکره کند. بر خلاف انتظار، دولت از این تصمیم حمایت کرد. دیری نپایید که مشخص شد مقامات با هدف ایجاد تفرقه بین کارگران اجازه انجام مذاکرات را صادر کرده‌اند، زیرا صنایع کوچک نمی‌توانستند به اندازه صنایع بزرگ حقوق کارگران خود را افزایش دهند.[۶۰]

بعد از آشکار شدن این سیاست، کارگران لهستانی شروع به اعتصاب کردند. در میانه‌های اوت، کارگران کشتی‌سازی لنین در شهر گدانسک، با اخراج یکی از رهبرانشان، دست به اعتصاب زدند. طی تنها چند روز، اعتصاب به شهرهای اطراف نیز کشیده شد. آنان کمیته درون‌کارخانه‌ای اعتصاب (همبستگی آینده) را تشکیل دادند و اعلامیه‌ای شامل ۲۵ درخواست صادر کردند. حزب کمونیست این درخواست‌ها را رد کرد. با این اتفاق، اعتصاب‌ها به سراسر لهستان کشیده شد. رهبر لهستان ادوارد گیئرک، نخست‌وزیر را اخراج کرد و کمیته را به رسمیت شناخت. در عین حال، تعدادی از رهبران کارگری را بازداشت کرد که تنها بر آتش اعتصابات افزود. چون بیم آن می‌رفت که نیروهای نظامی حاضر به سرکوب کارگران نشوند، دولت تصمیم به مذاکره با رهبران اعتصاب‌کنندگان که معروف‌ترینشان لخ والسا بود، گرفت. نتیجه مذاکرات توافق گدانسک و استعفای گیئرک بود. مقرر شد استانیسلاو کانیا جانشین او شود اما معترضان که این را عملی نمایشی[ب] می‌دانستند، در عوضِ پایان دادن به اعتصابات، در سپتامبر در یک گردهمایی همبستگی را تأسیس کردند. دولت تلاش کرد آن را سرکوب کند اما سندیکا اعلام اعتصاب سراسری کرد. وویچخ یاروزلسکی، رهبر جدید، ملاقات‌هایی با والسا داشت اما نتیجه‌ای حاصل نشد و تنها معترضان را جسورتر کرد. بالاخره در دسامبر ۱۹۸۱ در لهستان حکومت نظامی اعلام شد اما ممنوعیت همبستگی تا اکتبر ۱۹۸۲ طول کشید. بعد از این ممنوعیت سرانجام تا ژوئیه ۱۹۸۳ حکومت نظامی به پایان رسید.[۶۱]

همزمان با تحولات لهستان، شوروی نیز تغییرات مهمی را تجربه می‌کرد. آندروپوف و چرنینکو به ترتیب بعد از ۱۵ و ۱۳ ماه رهبری درگذشتند و در مارس ۱۹۸۵، میخائیل گورباچف جانشین آنان شد. گورباچف برای مدت‌ها از انجام اصلاحات حمایت می‌کرد و با در دست گرفتن زمام امور، تلاش کرد مشکلات موجود را حل کند. مهم‌ترین مشکل، کاهش رشد اقتصادی بود. شوروی تا دهه ۱۹۷۰ رشد اقتصادی سریعی را تجربه می‌کرد اما در دهه ۱۹۸۰ از آن کاسته شد و عملاً در حال عقب افتاده از غرب بود. گورباچف برای حل این مشکل سیاست پرسترویکا (بازسازی) را در پیش گرفت. نیز دو سیاست گلاسنوست (شفافیت) و دموکراتیزاسیون را آغاز کرد زیرا معتقد بود موانع سیاسی مانع رشد اقتصادی کشور است. او امید داشت با باز شدن فضای کشور، مردم از دیوانسالاری شوروی انتقاد کنند اما انتقادات به سرعت از کنترل خارج شد و تقریباً همه قسمت‌های اتحاد شوروی هدف نقد قرار گرفتند.[۶۲]

گورباچف تلاش نکرد شرایط را به حالت قبل بازگرداند زیرا امیدوار بود بهبود وضعیت اقتصادی از آتش انتقادات خواهد کاست. نیز حضور در کشورهای خارجی را کاهش داد و نیروهای شوروی در افغانستان را از آن کشور خارج کرد. خروج از افغانستان باعث محبوبیت او در درون و بیرون از کشور شد؛ به خصوص در میان دیگر کمونیست‌ها زیرا آنان امیدوار شدند شوروی به آن‌ها اجازه خواهد داد «راه خودشان را بروند.» زمانی که مجارستان و لهستان برنامه‌های خودشان برای افزایش تکثرگرایی سیاسی در کشورشان را اعلام کردند و گورباچف اعتراضی نکرد، نظام‌های کمونیستی شرق اروپا − اول از همه مجارستان و لهستان − در ۱۹۸۹ یکی پس از دیگری فرو پاشیدند. سرانجام نوبت به اتحاد شوروی رسید و آن دولت رسماً در دسامبر ۱۹۹۱ منحل اعلام شد. کمونیست‌ها در افغانستان، کامبوج، مغولستان و دیگر کشورها نیز قدرت را از دست دادند؛ غیر از دولت‌های کمونیستی شرق آسیا و کارائیب. حتی نظام‌های کمونیستی که در قدرت باقی ماندند نیز به طرق مختلف دچار بحران شدند، از جمله چین که با اعتراضات میدان تیان‌آن‌من روبرو شد که طی آن حدود ۲ تا ۳ هزار نفر کشته شدند.[۶۳]

در جهان امروزویرایش

احزاب کمونیست در روسیه و جمهوری‌های سابق شوروی وجود دارند اما بعید به نظر می‌رسد که حکومت کمونیستی دوباره در این کشورها برقرار شود. حزب کمونیست فدراسیون روسیه که خلف حزب کمونیست اتحاد شوروی محسوب می‌شود، طرفدارانی دارد اما ایدئولوژی این حزب نه انقلابی، که اصلاح‌گرایانه است.[۶۴]

در چین مائوئیسم تنها روی کاغذ وجود دارد و در عمل اجرا نمی‌شود. هر چند هنوز برخی از صنایع بزرگ در مالکیت دولت هستند اما آن کشور وضوحاً به سمت اقتصادی غیرمتمرکز بر پایه مالکیت خصوصی متمایل است. چین امروز تفاوت زیادی با یک کشور تمام کاپیتالیستی ندارد. علی‌رغم این، حزب کمونیست چین هیچ‌گونه مخالفتی را برنمی‌تابد و سرکوب اعتراضات دانشجویی میدان تیان‌آن‌من در سال ۱۹۸۹ نیز به خوبی این را نشان داد.[۶۵]

خوانش مائوئیستی از مارکسیسم-لنینیسم در دیگر قسمت‌های آسیا مانند نپال وجود دارد، اما به صورتی مبهم و دو پهلو. شورشیان مائوئیستی در نپال بعد از دو دهه مبارزه مسلحانه در ۲۰۰۶ پذیرفتند تفنگ خود را زمین بگذارند و در انتخابات ملی با هدف تشکیل مجلسی جهت بازنویسی قانون اساسی شرکت کنند. آنان که مدعی هستند به دموکراسی چندحزبی و اقتصاد مختلط متعهدند، در انتخابات ۲۰۰۸ مجلس بیشترین کرسی‌ها را به دست آوردند. مائوئیست‌های نپالی بیش از اینکه به همتایان انقلابی قرن بیستمی خود شبیه باشند، به حزب کمونیست چینِ این روزها شباهت دارند.[۶۶]

جمهوری دموکراتیک خلق کره (کره شمالی) آخرین دولتی است که هنوز به سبک شوروی اداره می‌شود. این کشور مطرود جامعه جهانی است و مخالفان خود را به سختی سرکوب می‌کند. کوبا و ویتنام دهه‌هاست از حمایت شوروی محروم شده‌اند، لذا بیشتر و بیشتر به اقتصاد بازار تمایل نشان می‌دهند و درهای کشورشان را بر روی سرمایه‌گذاران خارجی گشوده‌اند؛ با این وجود، هر دو کشور تک‌حزبی هستند.[۶۷]

ساختار اجتماعی کمونیسمویرایش

کمونیسم یک ساختار اجتماعی است، که تأسیس یک جامعهٔ بدون طبقه، بدون دولت (هیئت حاکمه) بر اساس مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید را ترویج می‌کند. معمولاً کمونیسم به عنوان شاخه‌ای از جنبشی بزرگ‌تر به نام سوسیالیسم مطرح می‌شود که خط مشی جنبش‌های سیاسی و روشنفکری گوناگونی است که خاستگاه خود را به آثار مارکس برمی‌گردانند. مخالفان می‌گویند که کمونیسم یک ایدئولوژی است در حالی که مروجان کاملاً برعکس می‌گویند که تنها نظام سیاسیِ بدون ایدئولوژی است، چرا که نتیجه منطقی ماتریالیسم تاریخی و انقلاب پرولتاریا است.

«کمونیست‌ها از یکسو، در عمل پیشرفته‌ترین و استوارترین بخش احزاب طبقه کارگر هر کشور را تشکیل می‌دهند، و در واقع محرک آن بخش می‌باشند؛ و از سوی دیگر، یعنی از دیدگاه نظری آنان نسبت به تودهٔ اعظم پرولتاریا این امتیاز را دارند که به روشنی مسیر حرکت، شرایط و نتایج نهایی نهضت پرولتاریا را درک می‌کنند. هدف فوری پرولتاریا همان است که همه احزاب پرولتاریایی دیگر نیز دارند: متشکل کردن پرولتاریا در قالب یک طبقه، سرنگون کردن سیادت بورژوازی و تسخیر قدرت سیاسی به وسیلهٔ پرولتاریا. نتیجه‌گیری‌های نظری کمونیست‌ها به هیچ وجه مبتنی بر عقاید و اصولی نیست که خود را مصلح جهان معرفی کند.»[۶۸]

مارکس تفاوت کمونیسم خود را با واژهٔ علمی متمایز می‌کند. کمونیسم مارکس کمونیسمی است که بر مبنای آزادی طبقهٔ کارگر بنا شده‌است. طبقه کارگر بنا بر نقشی که در مناسبات تولید بر عهده دارد، مجبور است نیروی کارش را بفروشد. این فروش نیروی کار کارگر را تبدیل به ماشین می‌کند و او را از ماهیت انسانی‌اش تهی می‌سازد. این استثمار برای استمرار خویش دولت را می‌آفریند، نهادی به نام خانواده (در مفهوم مدرن آن) را بنیان می‌نهد که پدرسالار است. این روابط حتی در یک خانوادهٔ لزبین هم در این جامعهٔ پدرسالار بازتولید می‌شود. این روابط پدرسالارانه به زن به چشم جنس دوم نگاه می‌کند و طبعاً چون پدر در راس خانواده قرار دارد، کودکان و زنان همگی جزیی از مایملک پدر محسوب می‌شوند. مارکس در مانیفست می‌گوید:

«آیا به ما حمله می‌کنید که می‌خواهیم به استثمار کودکان توسط پدران و مادران خاتمه دهیم؟ درست است ما به این جنایت اعتراف می‌کنیم.»

استالینیسم، تروتئیسم، و دیگر جریان‌های ضد تجدیدگراییویرایش

تروتسکی و حامیانش حزب «مخالف چپ» را تشکیل دادند و مکتب خود را در تروتئیسم نامیدند. اما سرانجام استالین کنترل کشور شوروی را در دست گرفت و تلاش آن‌ها برای سرنگونی استالین در سال ۱۹۲۹ به تبعید تروتسکی از شوروی انجامید. پس از تبعید تروتسکی، کمونیسم جهانی به دو شاخه تقسیم شد: استالینیسم و تروتئیسم. سپس تروتسکی بین‌الملل چهارم را به عنوان رقیب کمین ترن در سال ۱۹۳۸ تأسیس کرد.

در سال ۱۹۷۸ وقتی اختلاف نظر بین کار چین و کار حزب آلبانی بالا گرفت، آلبانیایی‌ها تمایل خود را برای ایجاد یک دیدگاه بین‌المللی جدید اعلام کردند. در این دیدگاه به نظریات استالین اهمیت داده می‌شد و گروه‌های کمونیستی دیگر مورد انتقاد قرار می‌گرفت. آلبانیایی‌ها توانستند در آمریکای لاتین و به خصوص در حزب کمونیستی برزیل بر طرفداران مائو تأثیر زیادی بگذارند. این دیدگاه را بر اساس نام رهبر کمونیسم آلبانی انور خوجه، خوجه ئیسم می‌نامند. پس از سرنگونی دولت کمونیستی آلبانی، احزاب طرفدار کشور در کنفرانس بین‌المللی ICMLPO گرد هم آمدند.

مؤسسه مهم دیگر آن‌ها کمپ بین‌المللی جوانان ضد امپریالیسم و ضد فاشیسم است که در دهه ۱۹۷۰ به وجود آمد.

نقد کمونیسمویرایش

فعالان سیاسی زیادی به نقد کمونیسم پرداخته‌اند که از میان ناراضیان بلوک شوروی می‌توان به آلکساندر سولژنیتسین و واتسلاو هاول و از میان نظریه پردازان علوم اجتماعی می‌توان به هرمان آرنت، ریمون آرون، رالف راندورف، سیمور مارتین لیپست و کارل ویتفوگل و از میان اقتصاد دانان به فردریش هایک، لودویگ فان میزسو میلتون فریدمن و از میان مورخان و دانشمندان علوم اجتماعی به رابرت کانکوست، استفان کورتیوس، ریچارد پالیس و رامل اشاره کرد. همچنین از چپ‌گراهای ضد کمونیست می‌توان از اینیاتسیو سیلونه، جرج اورول، سال آلینسکس، ریچارد رایت، آرتور کوستلر و برنارد هنری لوی و از رمان نویسان از آین راند و از فلاسفه از لشک کولاکوفسکی و کارل پوپر نام برد. برخی از نویسندگان مانند کورتیوس از این حد فراتر رفته و به جای نسبت دادن ده‌ها میلیون کشته و نقض صریح حقوق میلیون‌ها انسان در قرن بیستم به کشورهای کمونیستی،[۶۹] از این وقایع که برخی کشورهای کمونیستی رخ داده‌است (مخصوصاً در زمان حکومت استالین، مائو و پول پوت) به عنوان ادله‌ای در برابر مارکسیسم یاد می‌کنند. برخی از این منتقدان قبلاً مارکسیست بوده‌اند، مانند ویتفوگل که مفهوم «استبدادگرایی شرقی» را که توسط مارکس مطرح شده بود به جوامع کمونیستی مانند شوروی سابق ربط داد و سیلون رایت و کوستلر مقاله‌هایی در کتاب «خدایی که شکست خورد» نوشتند که این عنوان به مارکسیسم اشاره دارد.

همچنین نقدهای شدیدتری به مارکسیسم وارد شده‌است که می‌توان به نظریه ارزش کار یا نقد پیش‌بینی‌های مارکسیسم اشاره کرد. با این وجود احزاب کمونیستی که در بیانیه ورشو شرکت نداشتند، مانند احزاب کمونیستی اروپای غربی، آسیا، آمریکای لاتین و آفریقا تفاوت‌های زیادی با یکدیگر دارند؛ بنابراین انتقادی که به یکی از این احزاب وارد می‌شود ممکن است در مورد حزب دیگری صادق نباشد.

پیرامون واژه Communismویرایش

مطابق ویرایش سوم «کاربرد انگلیسی مدرن فاولر» مربوط به سال ۱۹۹۶، "communism" و مشتقات آن با حرف "c" کوچک نوشته می‌شوند، مگر آنکه به حزب سیاسی، یکی از اعضای حزب یا دولتی که توسط این حزب اداره می‌شود اشاره کند. در اینصورت کلمه "Communist" با حرف "C" بزرگ نوشته می‌شود؛ بنابراین فرد ممکن است communist باشد (یعنی طرفدار کمونیسم) اما Communist (یکی از اعضای حزب کمونیست یا سازمان‌های مشابه آن) نباشد.

پانویسویرایش

یادداشت‌هاویرایش

  1. شعار لنین در طول انقلاب (صلح، زمین، نان) از جمله دلایل حمایت قشر کشاورز از او بود
  2. کانیا از سال ۱۹۷۱ مسئول امنیت کشور و نیروهای نظامی بود

ارجاع‌هاویرایش

  1. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  2. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  3. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 1.
  4. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 1.
  5. Brown, The Rise and Fall of Communism, 11–13.
  6. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  7. Brown, The Rise and Fall of Communism, 11–13.
  8. Yarshater, The Cambridge History of Iran, 991.
  9. Brown, The Rise and Fall of Communism, 11–13.
  10. Brown, The Rise and Fall of Communism, 11–14.
  11. Brown, The Rise and Fall of Communism, 14–15.
  12. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  13. Brown, The Rise and Fall of Communism, 15–16.
  14. Brown, The Rise and Fall of Communism, 16–18.
  15. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 2–4.
  16. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  17. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 2–4.
  18. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 4–5.
  19. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  20. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  21. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  22. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 5–6.
  23. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  24. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 5–6.
  25. Brown, The Rise and Fall of Communism, 21.
  26. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 5–6.
  27. Brown, The Rise and Fall of Communism, 21.
  28. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  29. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  30. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 7.
  31. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 8.
  32. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  33. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 8.
  34. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 9.
  35. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  36. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 9.
  37. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  38. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 9.
  39. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 10.
  40. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 10.
  41. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 11.
  42. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 13.
  43. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  44. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 13.
  45. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  46. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 13.
  47. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 14.
  48. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  49. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 17–19.
  50. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 19–20.
  51. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 21–22.
  52. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 22–23.
  53. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 23.
  54. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 23–26.
  55. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 26.
  56. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 26–27.
  57. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 27.
  58. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 28–30.
  59. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 30–31.
  60. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 44–45.
  61. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 45–48.
  62. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 48–50.
  63. Holmes, Communism: A Very Short Introduction, 50–51.
  64. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  65. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  66. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  67. Ball and Dagger, “Communism”, Encyclopædia Britannica.
  68. کارل مارکس، مانیفست کمونیست، ۱۸۴۸
  69. Nicolas Werth, Karel Bartošek, Jean-Louis Panne, Jean-Louis Margolin, Andrzej Paczkowski, Stéphane Courtois, The Black Book of Communism: Crimes, Terror, Repression, Harvard University Press, 1999, hardcover, 858 pages, ISBN 0-674-07608-7

منابعویرایش

  • Brown, Archie (2009). The Rise and Fall of Communism. HarperCollins.
  • Holmes, Leslie (2009). Communism: A Very Short Introduction. Oxford University Press.
  • Smith, Stephen A.; Pons, Silvio (2017). The Cambridge History of Communism: Volume 1, World Revolution and Socialism in One Country 1917–1941. Cambridge University Press.
  • Quinn-Judge, Sophie; Pons, Silvio; Naimark, Norman (2017). The Cambridge History of Communism: Volume 2, The Socialist Camp and World Power 1941–1960s. Cambridge University Press.
  • Selden, Mark; Pons, Silvio; Fürst, Juliane (2017). The Cambridge History of Communism: Volume 3, Endgames? Late Communism in Global Perspective, 1968 to the Present. Cambridge University Press.

جستارهای وابستهویرایش

پیوند به بیرونویرایش

منابع آنلاین مربوط به ادبیات مارکسیستیویرایش