موسی کاظم

موسی بن جعفر امام هفتم شیعیان
(تغییرمسیر از موسی بن جعفر)

موسی بن جعفر (۲۰ ذی الحجه ۱۲۸۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍.ق) ملقب به کاظم و باب‌الحوائج است. در ایران اغلب موسی کاظم یا به‌طور ساده کاظم خوانده می‌شود. کنیه‌اش «ابو ابراهیم»، «ابوالحسن» و؛ هفتمین امام شیعیان دوازده امامی بعد از پدرش جعفر صادق و قبل پسرش علی بن موسی الرضا است. موسی کاظم در ۲۰ ذی الحجه ۱۲۸ هجری قمری در ابواء (منطقه‌ای در میان مکه و مدینه) به دنیا آمد. مادرش برده‌ای آزاد شده به‌نام حمیده بود که نامهای دیگری از قبیل حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز برای او نقل شده‌است. اهل‌سنت به موسی کاظم به عنوان یک محدّث مورد وثوق احترام می‌گذارند.

موسی بن جعفر
(مشهور به موسی کاظم)
MusaKadhimSVG.svg
خوشنویسی نام «موسی الکاظم» به خط ثلث در مسجد النبی، مدینه
هفتمین امام شیعیان
عنوانکاظم، باب‌الحوائج، عبدالصالح، صابر، صالح، قائم، نفس زکیه، زین المجتهدین، وفی و امین.
اطلاعات شخصی
زاده۲۰ ذی الحجه ۱۲۸ قمری
درگذشته۲۵ رجب ۱۸۳ قمری
محل دفنکاظمین
همسرام بنین نجمه و ام‌احمد
فرزندانپسران: رضا، ابراهیم اصغر، عباس، قاسم، اسماعیل، جعفر، هارون، حسین، محمد، حمزه، عبدلله، اسحاق، عبیدالله، زید، فضل و سلیمان
دختران: بی‌بی حکیمه و فاطمه معصومه
والدین

مرگِ جعفر صادق و شروع امامت موسی کاظم، در دوران حکومت منصور عباسی بود. به نوشته طباطبایی و کلبرگ، منصور به محض اطلاع از مرگ صادق، به والی مدینه نوشت تا به عنوان تسلیت به خانهٔ صادق برود و با اطلاع از وصیت نامهٔ صادق، از هویتِ جانشین او اطلاع پیدا کند و او را از بین ببرد. صادق که ظاهراً این اتفاق را پیش‌بینی می‌کرده، سه نفر، و به روایتی پنج نفر، از جمله خودِ منصور را، به جانشینی خودش انتخاب کرده بود. بدین ترتیب کاظم از مرگ جان سالم به در برد. اسماعیل، فرزندِ ارشد صادق، با وجودی که پیش از صادق از دنیا رفت، طرفداران خودش را به عنوان اسماعیلیه شکل داد و به عنوان یک فرقهٔ مهم از شیعه منشعب شد. امامتِ موسی کاظم با این وجود طرفداران زیادی داشت و هم‌زمان با خلافتِ منصور، مهدی، هادی و هارون‌الرشید ادامه پیدا کرد. در این دوران، کاظم، همچون ائمه پیشین، با مبارزه منفی و رعایت تقیه، سعی داشت از درگیریِ مستقیم با حاکمانِ وقت خودداری کند. با این وجود، نهضتِ علمی که با باقر و صادق اوج گرفته بود، به ائمهٔ شیعه موقعیت ویژه‌ای در جامعه اسلامی داده بود؛ که این خود نگرانی خلفای عباسی را برانگیخته بود. شورشهای پراکندهٔ علویان در جای جای سرزمینهای اسلامی، زمینهٔ سوء ظنِ بیشتر خلفا را فراهم کرد تا جاییکه که کاظم چند بار توسط مهدی عباسی و هارون الرشید راهی زندان شد.

اولین حبس کاظم را مربوط به دوران حکومت ده سالهٔ مهدی عباسی می‌دانند؛ هر چند مهدی بعد از مدتی دستور آزادی کاظم را صادر کرد. دلیل این کار را ابن خلکان و دیگران، خوابی می‌دانند که در آن علی بن ابیطالب بر مهدی ظاهر شده و با خواندن آیه ای از قرآن، او را به دلیل بریدن پیوند خویشاوندی مورد شماتت قرار داده‌است. دوران یک سالهٔ حکومت هادی عباسی هم توأم با تنش بود. هادی که قیام شهید فخ را به تحریک کاظم می‌دانست، قسم خورد او را زنده نخواهد گذاشت. اما ظاهراً خودش زنده نماند. منابعِ شیعی، علتِ مرگش را نفرینِ کاظم می‌دانند. منابعِ روایی، بیشترین اتفاقات غیرعادی یا کرامات را مربوط به زندگی کاظم می‌دانند. علاوه بر مواردِ بالا، آزادیِ کاظم از بندِ هارون الرشید را هم معجزه‌گونه می‌دانند. بنا به گزارشی که مسعودی و شیخ صدوق از قولِ رئیسِ نگهبانانِ قصر هارون الرشید نقل کرده‌اند، هارون در خواب دیده‌است یک حبشی با نیزهٔ آخته تهدیدش کرده موسی را در دم آزاد کند وگرنه او را از پای درخواهد آورد. کرامات دیگری از جمله حرف زدن در گهواره، صحبت با حیوانات و پرندگان، اطلاع از مکنونات قلبی دیگران، پیش‌بینی برخی اتفاقات آینده، از جمله زمان دقیقِ مرگ خودش، را به او نسبت می‌دهند. با این وجود، کاظم، بیشتر به خاطر بخشندگی و گذشت و فروبردن خشمش معروف بوده و به همین دلیل «کاظم» لقب گرفته‌است. به نقل از ابن خلکان، هر کس از کاظم بدگویی می‌کرد، هدیه ای برایش می‌فرستاد. شهرتِ کیسه‌های زر کاظم در مدینه، حکایت از بخشندگی او داشت. شقیق بلخی و برخی صوفیه کاظم را از ابدال و ولی‌الله می‌دانستند. پرسش و پاسخ کاظم با ابوحنیفه در باب جبر و اختیار -در حالی که کودکی بیش نبود- را از دیگر اتفاقات نادرِ زندگی او می‌دانند. کاظم در دورانِ هارون، یک بار دیگر هم‌ راهی زندان شد. فخری آن را نتیجهٔ سعایتِ برخی خویشاوندان کاظم می‌داند که به او حسادت می‌کردند. شیخ مفید، شیخ صدوق و ابوالفرج اصفهانی، آن را نتیجه توطئه برمکیان می‌دانند که از نفوذِ کاظم در اطرافیان هارون بیمناک بودند. این حبس که منجر به مرگِ کاظم شد، هارون را به عنوان متهم ردیفِ اول قرار داد. پس از مرگِ کاظم، عده ای که مرگش را باور نداشتند، اعتقاد پیدا کردند که کاظم در غیبت به سر می‌برد و به عنوان آخرین امام در وقت مقرر دوباره قیام خواهد کرد. این گروه واقفیه نام گرفتند.

فرزندان زیادی را برای کاظم نام می‌برند که معروف‌ترین آنها علی بن موسی الرضا، امام هشتم شیعیان دوازده امامی، فاطمه معصومه و احمد بن موسی الکاظم (شاهچراغ) و صالح بن موسی الکاظم می‌باشند. بیشترین سادات ایران را از فرزندان موسی، و «موسوی» می‌دانند.

تبارویرایش

پدرش ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق (۱۷ ربیع‌الاول ۸۳–۲۵ شوال ۱۴۸) و امام ششم شیعیان دوازده‌امامی است که به رئیس مذهب جعفری شناخته می‌شود. او بیشترین سال عمر را در میان یازده امام اول شیعیان داشته‌است. محل دفن وی کنار قبر پدرش در قبرستان بقیع شهر مدینه است.[۱]

نام مادر موسی کاظم، حمیده بوده که به «حمیده مصفاه»(تطهیر شده) و «حمیده بربریه» شناخته می‌شده‌است.[۲][۳] برخی چون صاحب تذکرة الائمه‌ او را دارای اصالت اندلسی و فرزند صاعد بربری می‌دانند.[۴][۵] او در مدینه به عنوان کنیز وارد خانه محمد باقر شده و سپس به همسری پسرش، جعفر صادق درآمده‌است. آورده‌اند که جعفر صادق او را آزاد کرد و به مانند یک عالم دینی او را تربیت نمود؛ سپس با او ازدواج کرد. حمیده برایش دو پسر به نام‌های موسی کاظم و محمد دیباج به دنیا آورد. جعفر صادق، زنان مسلمان را جهت آموختن عقاید اسلامی به حضور حمیده می‌فرستاد و دربارهٔ او گفته‌است که حمیده مثل طلای ناب از هر ناخالصی پاک است.[۶]

نام و القابویرایش

نام وی موسی گزارش شده‌است. از القاب مشهورش می‌توان به کاظم، صابر، صالح، عبدالصالح، قائم، نفس زکیه، زین المجتهدین، وفی و امین اشاره کرد.[۷] از دیگر القاب وی باب‌الحوائج است. همچنین برای وی کنیه‌هایی چون ابوالحسن، ابوعلی، ابوابراهیم و ابواسماعیل ذکر شده‌است.[۸] مدرسی استعمال لقب کاظم برای موسی را به شیوه زندگی او، که با تقیه و فروخوردن خشمش در برابر فشارها و استبداد زمانه همراه بود، مرتبط می‌داند. همچنین تنوع کنیه‌های کاظم را دلیل سری بودن فعالیت شیعه در این دوران می‌داند.[۹]

کاظمویرایش

موسی به خاطر صبر زیاد و به این دلیل که خشمش را فرومی‌خورده‌است، کاظم لقب گرفته‌است.[۱۰] همچنین به این دلیل که نسبت به کسانی که به او بد کرده بودند مهربان و بخشنده بود.[۱۱] به نوشتهٔ ابن خلکان، وقتی کسی از او بدگویی می‌کرد هدیه‌ای برایش می‌فرستاد.[۱۲] گفته‌می‌شود مردی در حضور موسی کاظم به جدش علی بن ابی‌طالب توهین کرد. همراهانش قصد حمله به مرد را داشتند اما موسی کاظم مانع شد. کاظم سپس به مزرعهٔ مرد در خارج از مدینه رفت. مرد با دیدن موسی داد و بیداد کرد که محصولش را لگدمال نکند. موسی کاظم اما بی‌توجه به او نزدیک شد و سلام کرد و با خوشرویی پرسید چقدر پول صرف کاشت مزرعه کرده‌است. مرد پاسخ داد: «صد دینار!» سپس پرسید: «چه اندازه از آن برداشت خواهی کرد؟» مرد پاسخ داد که غیب نمی‌داند. موسی کاظم پرسید: «چه اندازه امیدواری از آن برداشت کنی؟» مرد پاسخ داد: «دویست دینار!» موسی کاظم سیصد دینار به او داد و گفت: «این سیصد دینار برای توست و محصولت هم برایت باقی است.» کاظم سپس مرد را ترک کرد و به مسجد رفت. اما مرد زودتر از او به آنجا رسیده بود. مرد با دیدن کاظم برخاست و این آیه را بلند خواند که: «خدا بهتر می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد.»[یادداشت ۱] اصحاب موسی کاظم از این تغییر رفتار متعجب شده دلیلش را پرسیدند و مرد جریان را برایشان تعریف کرد. سپس موسی کاظم به اصحابش رو کرده گفت: «کدام راه بهتر بود؟ آنچه شما می‌خواستید یا آنچه من انجام دادم؟»[۱۳]

سرگذشتویرایش

کاظم در دوران کشمکش بین عباسیان و امویان، مصادف با حکومت مروان دوم، آخرین خلیفه اموی، به دنیا آمد. چهار ساله بود که سفاح عباسی به حکومت رسید. ده سال از حکومت منصور عباسی باقی مانده بود که پدرش، جعفر صادق از دنیا رفت و کاظم در سن بیست سالگی به امامت رسید. امامت کاظم در طول ده سال باقی مانده از حکومت منصور، همچنین حکومت ده سالهٔ مهدی عباسی، حکومت یک سال و چند ماههٔ هادی عباسی و دوازده سالِ اول از حکومت هارون الرشید، ادامه پیدا کرد تا اینکه عاقبت در سن پنجاه و پنج سالگی از دنیا رفت.[۱۴]

تولد و کودکیویرایش

در راه بازگشت از مکه و مراسم حج به سمت مدینه، کاروان جعفر صادق در ابواء توقف کرد. در همین اتراق بود که حمیده، وضع حمل کرد و موسی کاظم به دنیا آمد. بنابر تحقیقات گسترده رسمی و ثبت شده این تولد در ۲۰ ذی الحجه سال ۱۲۸ ه‍.ق رخ داده است. طبق خبری که منهال قصاب نقل می‌کند؛ پس از ولادت موسی کاظم و به شکرانه این اتفاق، پدرش جعفر صادق، سه روز به مردم مدینه طعام داد.[۱۵] کاظم ۲۰ سال ابتدایی زندگی خویش را تحت سرپرستی و حمایت پدرش، جعفر صادق گذراند.[۱۶] او که در دوران کشمکش بین عباسیان و امویان به دنیا آمده بود، هنوز چهار سال داشت که سفاح، معروف به «خونریز»، به عنوان اولین خلیفه عباسی، روی کار آمد. کاظم در خانوادهٔ پرجمعیتی با نه خواهر و شش برادر زندگی می‌کرد. او، بیست سال اول زندگی خود را تحت حمایت پدرش زندگی کرد تا اینکه ده سال مانده به پایان حکومت منصور عباسی، پدرش از دنیا رفت یا مسموم شد.[۱۷]ناصر للحق اطروش اسم کاظمِ جوان را به عنوان یکی از مشارکت کنندگان شورش محمدبن عبدالله علیه عباسیان ثبت کرده‌است.[۱۸]

برخورد با خلفای عباسیویرایش

به نوشته رسول جعفریان، حکّام عباسی تا چندی رفتار نرمی با علویان داشتند. اما بعد از اینکه حکومت آنها استقرار پیدا کرد و همزمان با شورشهای پراکندۀ علویان در گوشه و کنار خلافت اسلامی، بر سختگیری و خفقان افزودند. تا جاییکه حتی نزدیکترین دوستان خود همچون عبدالله بن علی، ابومسلم خراسانی و ابوسلمه را تحمل نکردند. به عقیدۀ جعفریان، فشار عباسیان مخصوصا وقتی بیشتر شد که جنبش علمی‌ای را که ائمه قبلی راه انداخته بودند، به کاظم موقعیت ویژه‌ای برای رهبری جامعه اسلامی داده بود.[۱۹] ده سالهٔ اولیهٔ امامت کاظم، از سال ۱۴۸ ه‍.ق وقتی صادق از دنیا رفت، تا سال ۱۵۸ ه‍.ق، مصادف با حکومت منصور، بود. بعد از آن تا سال ۱۶۹ ه‍.ق مهدی عباسی، و سپس یک سال هادی عباسی، و سپس هارون به حکومت رسید. کاظم در سال ۱۸۳ ه‍.ق، در دوران خلافت هارون از دنیا رفت. از قیامهای این دوران، می‌توان به قیام حسین بن علی یا «شهید فخ» در دوران حکومت هادی عباسی اشاره کرد. بعد از آن یحیی و ادریس، فرزندان عبدالله بودند که در زمان هارون الرشید سر به شورش گذاشتند. به همین دلیل طبیعی بود خلفای عباسی، علویان را رقیب سیاسی خود ببینند و بر آنها سخت بگیرند. در این میان روش مبارزاتی کاظم، که نوعی مبارزۀ منفی بود، از خلال تقیه- به عنوان یک ترفند ضداطلاعاتی- به سختی قابل تشخیص بود.[۲۰]

روش مبارزه کاظم با حکومت عباسی، گرچه شامل نقشه‌های براندازانه نمی‌شد، اما کاظم از هر فرصتی برای زیر سؤال بردن مشروعیت این حکومت استفاده می‌کرد. به عنوان نمونه از انتقادِ کاظم از یکی از شیعیانش به نام صفوان بن مهران جمّال، یاد می‌شود که عادت داشت شترهایش را به هارون اجاره دهد. کاظم این عمل صفوان را ناپسند می‌دانست به این دلیل که صفوان در دل خواهان سلامتی هارون است؛ لااقل تا وقتی شترهایش را پس بگیرد. و به عقیدۀ کاظم «هر کس بخواهد آنها زنده بمانند، در صفِ آنان قرار می‌گیرد.» گفته می‌شود صفوان پس از آن همه شترهایش را فروخت.[۲۱] نمونۀ دیگر، مبارزه کاظم با علمایی بود که در خدمت خلافت درآمده بودند. هر چند روشِ کاظم همیشه شامل دوری گزینی از حاکمیت نمی‌شد. به عنوان نمونه از برخورد کاظم با علی بن یقطین، یکی دیگر از شیعیانش، یاد می‌شود که کاظم به او توصیه کرد در دربار مهدی و هارون بماند به این دلیل که «خدا را دوستانی در صفوفِ دوستانِ ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می‌کند.»[۲۲][۲۳] به این ترتیب، کاظم عده‌ای از اصحابش را که با کار در دستگاه خلافت می‌توانستند باری را از روی دوش شیعیان بردارند، را به این کار تشویق می‌کرد.[۲۴]

منصور عباسیویرایش

در یک مورد، منصور عباسی از کاظم درخواست کرد در مجلسی بنشیند و از طرف او هدایای نوروزی ایرانیان را دریافت کند. کاظم به بهانه اینکه چنین رسمی در اسلام نیامده است، سعی داشت از زیر بارِ این فرمان شانه خالی کند اما منصور کوتاه نیامد و او را مجبور به این کار کرد.[۲۵]

مهدی عباسی و اولین حبسویرایش

به نوشته ایتان کلبرگ، کاظم در قبال حکومت عباسی سیاست سکوت را پیش گرفته بود و همانند پدرش، صادق، وقتش را به مراقبه و نیایش، و همچنین تعلیمِ دکترین شیعه به شاگردانش اختصاص داده بود. با این حال از آزار حکومت مصون نماند. کاظم به دستور مهدی، خلیفه عباسی، دستگیر و به بغداد منتقل شد و در آنجا تحویل مصیّب بن زهیر الدعبی شد. مصیب متاثر از کاظم، از پیروان او شد.[۲۶] پس از این واقعه، به نوشتهٔ ابن خلکان، خلیفه در خواب علی بن ابی‌طالب را دید که آیه‌ای از قرآن را خوانده گفت: «چه بسا چون دست‌ یابید، در این سرزمین فتنه و فساد کنید و پیوند خویشاوندانتان را بگسلید.»[یادداشت ۲] ابن خلکان از قولِ فضل بن ربیع نقلی به این مضمون دارد که خلیفه نیمه‌شب به دنبالم فرستاده‌ بود که این باعث وحشت شدیدم شد. وقتی به خدمتش رسیدم دیدم تنها نشسته‌است و آیۀ بالا را به آواز می‌خواند؛ و کسی خوش صداتر از او ندیدم. به من گفت: «موسی بن جعفر را به نزدم بیاور.» امرش را اطاعت کردم. پس خلیفه او را در آغوش گرفت؛ سپس او را پهلوی خود نشاند و گفت: «ابوالحسن! الان امیرالمؤمنین را در خواب دیدم که این آیه را برایم قرائت ‌می‌کرد. قول بده که علیه من یا هیچ‌یک از فرزندانم شورش نخواهی‌کرد!» موسی کاظم جواب‌داد: «قسم به خدا که توان شورش ندارم.»[۲۷][۲۸] در منابع دیگر، جواب کاظم چنین ثبت شده‌است که «به خدا سوگند چنین کاری نکرده‌ام و این کار اصولاً در شأن من نیست.» خلیفه وی را تصدیق کرد و سپس دستور داد تا سه‌هزار سکه طلا به او بخشیده، وی را به مدینه نزد خانواده‌اش ببرند. بر طبق این گزارش، فضل از ترس اینکه مبادا مانعی پیش بیاید، همان شب ترتیب سفر را داد.[۲۹] به نوشته جعفریان، در همین دوران بود که کاظم از مهدی عباسی، که رد مظالم می‌کرد، درخواست کرد فدک را به او برگرداند. مهدی از کاظم خواست حدود آن را مشخص کند تا آنرا به او برگرداند. وقتی کاظم حدود آن را گفت، به نظرِ مهدی زیاد آمد، پس در این کار تردید کرد.[۳۰][۳۱]

هادی عباسیویرایش

پس از مهدی عباسی که در سال ۱۶۹ ه‍.ق از دنیا رفت، فرزندش، هادی، به خلافت رسید. در دوران یک سالۀ خلافت هادی، حسین بن علی معروف به «شهید فخ» سر به شورش گذاشت. این قیام شکست خورد و شهید فخ کشته شد.[۳۲] کاظم به رغم اینکه از این شورش حمایت نکرد و حتی به شهید فخ هشدار داد که به دست هادی کشته خواهد شد، هادی، کاظم را مسئول این شورش می‌دانست و قسم یاد کرد که او را خواهد کُشت. قاضی ابویوسف که در مجلس حاضر بود خلیفه را آرام کرد و گفت: نه موسی کاظم، نه هیچ‌یک از این خانواده، اعتقاد به قیام ندارند.[۳۳][۳۴] به نقل از مناقب، وقتی خبر این تصمیمِ هادی به گوش کاظم رسید، خلیفه را نفرین کرد. چندی بعدی خبر مرگ هادی به مدینه رسید.[۳۵] گفته می شود در قیام فخ، اکثر علویان شرکت داشتند، به جز موسی کاظم که از ابتدا با آن مخالف بود. پس از کشته شدن فخ، کاظم دربارهٔ وی گفت که مسلمان صالحی بود که در حالی که عبادت پروردگارش و امر به معروف قیام می‌کرد، عمر خود را به پایان برد.[۳۶]

هارون الرشید و حبس دوباره کاظمویرایش

هارون الرشید را از لحاظ سختگیری نسبت به علویان، همسنگِ متوکل می‌دانند. با این حال رفتار هارون در ابتدا با کاظم نرمتر بود.[۳۷] رفتار متقابل کاظم با هارون همراه با تقیه بود. بنا به روایتی که شیخ صدوق نقل کرده‌است، موسی کاظم در پاسخ به شخصی که از طرف هارون، مأمور به دعوت کاظم نزد خلیفه بود، گفت «اگر خبری از جدم نشنیده بودم که اطاعت از سلطان به جهت تقیه واجب است، هرگز پیش او نمی‌آمدم.» همچنین نقل شده‌است کاظم دربارهٔ هدایایی که هارون به او داده بود، گفت: «به خدا قسم اگر من در فکر تزویج عذبهای آل ابی طالب نبودم تا نسل او برای همیشه قطع نشود، هرگز این هدایا را نمی‌پذیرفتم.»[۳۸]

با وجود نوازشهای اولیۀ هارون، موسی کاظم در دوران این خلیفه دو بار راهی زندان شد. بار دوم از سال ۱۷۹ تا ۱۸۳ه.ق به طول انجامید و منجر به مرگ او شد.[۳۹] در مورد طول مدت حبسِ اول، گزارش دقیقی در دست نیست اما ظاهرا در پی مناظره‌ای بوده است که با هارون الرشید انجام شده است. در نتیجۀ آن، ابتدا موسی کاظم را از مدینه (محل مناظره) تحت‌الحفظ به بصره بردند و پس از یک سال زندانی بودن در بصره، به دستور هارون و خواستۀ حاکم بصره -که نمی‌خواست از دستور هارون مبنی بر قتل کاظم اطاعت کند-،[۴۰] به بغداد و خانه فضل بن ربیع منتقل شد. پس از مدتی دوباره از خانه فضل بن ربیع به خانه فضل بن یحیی منتقل شد.[۴۱]

بنا به گزارشی که مسعودی از قولِ عبدالله بن مالک خزایی، و با تفصیل بیشتری از شیخ صدوق، نقل کرده‌است، رئیس نگهبانانِ قصرِ هارون الرشید، نقل کرده‌است، خزایی از خوابی روایت می‌کند که باعث شد هارون الرشید، موسی کاظم را آزاد کند. خزایی می‌گوید فرستاده‌ای از طرف هارون نزدم آمد در ساعتی از شب که هیچ‌وقت قبلاً نیامده‌بود؛ و با چنان عجله‌ای مرا از جایی که خوابیده بودم بیرون کشید که حتی فرصت لباس پوشیدن پیدا نکردم. وقتی به قصر رسیدیم، خلیفه را دیدم که روی تختش نشسته ‌بود. سلام کردم، اما خلیفه ساکت بود و حرفی نمی‌زد. خلیفه سپس گفت: «می‌دانی برای چه در این وقت شب احضارت کردم؟» اظهار بی‌اطلاعی کردم. سپس مرا از خوابی با خبر کرد که در آن یک حبشی، نیزه به دست، به نزدش آمده و به او گفته بود: «موسی را در دم آزاد کن وگرنه با همین نیزه ذبحت ‌می‌کنم.» و در نهایت دستور آزادی موسی کاظم را صادر کرد. خزایی می‌گوید برای اینکه مطمئن شوم آنچه شنیدم درست است، پرسیدم: «ای امیرالمؤمنین! بروم و موسی، پسر جعفر، را آزاد کنم؟» گفت: «بله! برو موسی، پسر جعفر، را آزاد کن… سه هزار درهم به او بده و از قول من بگو اگر می‌خواهد با ما بماند، هر چه بخواهد به دست خواهد آورد، اما اگر ترجیح‌ می‌دهد به مدینه برگردد، اجازه دارد چنین کند.» به زندان رفتم و دیدم که موسی کاظم بیدار شده منتظرم نشسته‌است. گفت: «در خواب پیغمبر خدا را دیدم که به من گفت: موسی! تو به ناحق به زندان افتاده‌ای! کلماتی که می‌خوانم را با من تکرار کن! همانا امشب را تا پایان در زندان نخواهی ماند[۴۲][۴۳][۴۴]

هارون الرشید و حبس نهاییویرایش

به‌نقل از فخری، دلیلِ حبسِ نهایی موسی کاظم این بود که چند تن از خویشاوندانش که به او حسادت می‌کردند، خبرهای دروغ نزد هارون الرشید می‌آوردند مبنی بر اینکه مردم، موسی کاظم را امام دانسته، حق خمس خود را به او پرداخت می‌کنند، و اینکه موسی کاظم قصد قیام دارد. این گزارش‌ها آنقدر تکرار شد که خلیفه را نگران کرد. در آن سال، هارون به سفر حج رفت. در مسیرِ سفر، وقتی به مدینه رسید، موسی کاظم را دستگیر کرد و با خود به بغداد آورد و در زندانی تحت حراست سندی بن شاهک در حبس قرارداد.[۴۵][۴۶][۴۷]

علاوه بر سعایتِ خویشانِ موسی کاظم، دلایل دیگری نیز برای حبس نهاییِ کاظم ذکر می‌کنند. بنا به روایتی که از قولِ یونس بن عبدالرحمن در رجال کشی نقل شده‌است، یحیی بن خالد برمکی، که از دوستی هشام با هارون راضی نبود، سعی داشت خلیفه را علیه او تحریک کند. برای همین به خلیفه گفت: «هشام بن حکم عقیده دارد خداوند «امام دیگری جز تو در روی زمین دارد که طاعتش واجب است … و اگر او را امر به قیام کند، اطاعت می‌کند». یحیی برای ثابت کردن این اتهام، مجلسی از متکلمان با موضوع امامت به پا کرد و هارون را در پس پرده نشاند تا حرفهای هشام را بشنود. هارون وقتی از مفترض الطاعه بودن امام شنید، بر کاظم خشم گرفت و او را زندانی کرد.[۴۸] بنا به روایت مشابهی که شیخ مفید، ابوالفرج اصفهانی، و شیخ صدوق، به نحو دیگری نقل کرده‌اند، یحیی برمکی، از اینکه هارون فرزند خود را برای تربیت، نزدِ جعفربن محمد بن اشعث، از شیعیان کاظم، سپرده بود، ناراحت بود، به همین دلیل دست به اقداماتی زد که منجر به دستگیری کاظم شد.[۴۹] بنا به روایت دیگری، محمدبن اسماعیل، برادر زادۀ کاظم، به هارون نوشت که «تاکنون نشنیده بودم که در روی زمین دو خلیفه باشد که خراج نزد آنها برده شود.»[۵۰]

پس از آن بود که هارون در مسیر سفر حج، به مدینه رفت و رو به قبر پیامبر گفت: «ای رسول خدا! من از آنچه می‌خواهم انجام دهم عذر می‌خواهم. می‌خواهم موسی بن جعفر را دستگیر کرده، به زندان بیندازم، زیرا او می‌خواهد میان امّت تو اختلاف اندازد و خون آنها را بریزد.» به نوشته جعفریان این ظاهرسازیِ هارون برای آن بود که خلیفه از ارادت مردم به کاظم، به عنوان فرزند رسول خدا، اطلاع داشت و با این کار سعی در توجیه عملش را داشت.[۵۱] به نقل از الارشاد، هارون در همان‌جا دستور دستگیری کاظم را صادر کرد. سپس برای مخفی داشتن محلِ حصر او، دو کاروان ترتیب داد. یکی به مقصد کوفه و دیگری به مقصد بصره فرستاد و کاظم را با یکی از آنها راهی کرد. به نوشته ابوالفرج اصفهانی، کاظم ابتدا در بصره نزد عیسی بن جعفر بن منصور، حاکم بصره، زندانی بود اما عیسی از این کار خسته شد و از هارون خواست موسی را تحویل شخصی دیگری بدهد وگرنه او را آزاد خواهد کرد چون شاهدی علیه او نیافته‌ است. پس از آن بود که کاظم مدتی طولانی نزد فضل بن ربیع زندانی بود. پس از آنکه فضل بن ربیع از کشتن کاظم امتناع کرد، او را تحویل فضل بن یحیی دادند.[۵۲][۵۳]

امامتویرایش

شیعه
 
درگاه تشیع
عقاید
فروعنمازروزهخمسزکاتحججهادامر به معروفنهی از منکرتولیتبری
عقاید برجستهمهدویت: غیبت (غیبت صغرا، غیبت کبراانتظار، ظهور و رجعتبداشفاعت و توسلتقیهعصمتمرجعیت، حوزه علمیه و تقلیدولایت فقیهمتعهشهادت ثالثهجانشینی محمدنظام حقوقی
شخصیت‌ها
چهارده معصوممحمدعلیفاطمهحسنحسینسجادباقرصادقکاظمرضاجواد (تقی) • هادی (نقی) • حسن (عسکری) • مهدی
صحابهسلمان فارسیمقداد بن اسودمیثم تمارابوذر غفاریعمار یاسربلال حبشیجعفر بن ابی‌طالبمالک اشترمحمد بن ابوبکرعقیلعثمان بن حنیفکمیل بن زیاداویس قرنیابوایوب انصاریجابر بن عبدالله انصاریابن‌عباسابن مسعودابوطالبحمزهیاسرعثمان بن مظعونعبدالله بن جعفرخباب بن ارتاسامة بن زیدخزیمة بن ثابتمصعب بن عمیرمالک بن نویرهزید بن حارثه
زنان: فاطمه بنت اسدحلیمهزینبام کلثوم بنت علیاسماء بنت عمیسام ایمنصفیه بنت عبدالمطلبسمیه
رجال و علماکشته‌شدگان کربلافهرست رجال حدیث شیعهاصحاب اجماعروحانیان شیعهعالمان شیعهمراجع تقلید
مکان‌های متبرک
مکه و مسجدالحراممدینه، مسجد النبی و بقیعبیت‌المقدس و مسجدالاقصینجف، حرم علی بن ابی‌طالب و مسجد کوفهکربلا و حرم حسین بن علیکاظمین و حرم کاظمینسامرا و حرم عسکریینمشهد و حرم علی بن موسی الرضا
دمشق و زینبیهقم و حرم فاطمه معصومهشیراز و شاه‌چراغکاشمر و حمزه بن حمزه بن موسی بن جعفر امامزاده سید مرتضی و آرامگاه سید حسن مدرسآستانه اشرفیه و سید جلال‌الدین اشرفری و حرم شاه عبدالعظیم
مسجدامامزادهحسینیه
روزهای مقدس
عید فطرعید قربان (عید اضحی)عید غدیر خممحرّم (سوگواری محرمتاسوعا، عاشورا و اربعین) • عید مبعثمیلاد پیامبر • تولد ائمه • ایام فاطمیه
رویدادها
رویداد مباهلهرویداد غدیر خمسقیفه بنی‌ساعدهفدکرویداد خانه فاطمه زهراقتل عثمانجنگ جملنبرد صفیننبرد نهروانواقعه کربلامؤتمر علماء بغدادحدیث ثقلیناصحاب کساآیه تطهیر
کتاب‌ها
قرآننهج‌البلاغهصحیفه سجادیه
کتب اربعه: الاستبصاراصول کافیتهذیب الاحکاممن لایحضره الفقیه
مصحف فاطمهمصحف علیرساله حقوقاسرار آل محمد
وسائل‌الشیعهبحارالانوارالغدیرمفاتیح‌الجنان
تفسیر مجمع‌البیانتفسیر المیزانکتب شیعه
شاخه‌ها
دوازده‌امامی (اثنی‌عشری)اسماعیلیهزیدیهغلاهواقفیه
منابع اجتهاد
کتاب (قرآن)سنت (روایات پیامبر و ائمه)عقلاجماع

دوران امامت کاظم ۳۵ سال بود که از سال ۱۸۳ ه‍.ق وقتی کاظم بیست سال داشت شروع شد و تا سال ۱۸۳ ه‍.ق وقتی در سن ۵۵ سالگی از دنیا رفت، ادامه داشت. شروع امامت کاظم مصادف با حکومت منصور بود.[۵۴] پس از اینکه خبر مسمومیت و مرگ جعفر صادق به گوش منصور رسید، به والی مدینه نوشت که به عنوان تسلیت به خانهٔ جعفر صادق برود تا به‌قول سید محمد حسین طباطبایی: «وصیت‌نامه آن حضرت را خواسته و بخواند و کسی را که وصی امام معرفی شده فی المجلس گردن بزند و البته مقصود منصور از جریان این دستور این بود که به مسئله امامت خاتمه دهد و زمزمه تشیع را به کلی خاموش کند.» وقتی حاکم مدینه وصیت‌نامه را خواند دید که جعفر صادق پنج نفر را به‌جای یک‌نفر برای جانشینی تعیین کرده‌است؛ خود خلیفه، والی مدینه، عبدالله افطح (فرزند بزرگ جعفر صادق)، موسی کاظم (فرزند کوچک جعفر صادق) و حمیده (همسر جعفر صادق). به‌این‌ترتیب تدبیر منصور برای خاتمهٔ امامت بی‌نتیجه ماند.[۵۵][۵۶] در روایتی که رسول جعفریان به آن استناد جسته، از سه جانشین نام برده شده‌است. کاظم و عبدالله و منصور عباسی.[۵۷] با این حال، موسی کاظم از سال ۱۴۸ ه‍.ق تا سال ۱۸۳ ه‍.ق که وفات کرد، عهده‌دار منصب امامت شیعیان شد. وی، ۳۵ سال امامتش را در دوران تعدادی از خلفای بنی عباس گذارند؛ به ترتیب: دوران سلطنت منصور، و تمام سلطنت مهدی (۱۰ سال) و سلطنت کوتاه هادی (۱ سال) و زمانی طولانی در سلطنت هارون الرشید.[۵۸]

دلائل امامتویرایش

رسول جعفریان با نقل روایاتِ فراوان از جعفر صادق که به امامتِ کاظم پس از خودش تصریح دارد، همچنین با نقل اخباری که صادق سعی دارد با نشان دادن جنازهٔ اسماعیل به شیعیان، آنها را از مرگش مطمئن کند، به انتخاب موسی کاظم به عنوان امام بعدی تأکید دارد.[۵۹] بنا به روایتی از قرب‌الاسناد، از قول ابوبصیر نقل شده است که از کاظم دربارۀ چگونگی شناختِ «امام» پرسید. کاظم چند خصلت را برای این شناخت معرفی کرد. اول اینکه پدرش (امام قبلی) او را به مردم معرفی کرده باشد همانطور که رسول خدا، علی را به مردم معرفی کرد. خصلت دوم اینکه هر چه از او پرسیده شود جواب گوید طوریکه پرسنده قانع و ساکت شود. سوم اینکه از فردا(آینده) خبر دهد و با هر زبانی سخن گوید. سپس کاظم از ابوبصیر خواست بنشیند تا نشانه ای از آنچه گفته شد را با چشم خودش ببیند. به نقل از ابوبصیر چندی نگذشته بود که مردی از خراسان وارد شد و از کاظم به عربی سوالی پرسید. اما موسی به فارسی جوابش را داد. خراسانی گفت «چیزی مانع نشد از اینکه من به زبان خودم حرف بزنم جز اینکه گمان کردم شما خوب بلد نباشید» کاظم گفت «سبحان الله! اگر من خوب نتوانم پاسخ تو را بدهم چه امتیازی بر تو دارم؟» سپس رو به ابوبصیر گفت «یا ابا محمد! بر امام کلام کسی از مردم، پرنده، حیوانات و هیچ جانداری پوشیده نیست، در امام روحی است که بدان وسیله می داند. اگر این خصلت ها در او نباشد که امام نیست.»[۶۰]

تفرقهویرایش

مسئله جانشینی بعد از جعفر صادق زمینه گسست بین شیعیان را فراهم کرد. کسانی که معتقد بودند پسر ارشد صادق، اسماعیل که قبل از پدرش مرد، امام ششم می‌باشد به نام اسماعیلی معروف شدند. گروه دیگری که سومین پسر صادق، موسی کاظم را امام بعدی می‌دانند به نام شیعه جعفری یا شیعه دوازده امامی معروف شدند. این گروه اکثریت شیعه را تشکیل می‌دهند.[۶۱][۶۲] به نوشته جعفریان، شدت فشار سیاسی وارده بر صادق در سالهای آخر امامتش و خطری که از جانب حکومت متوجه امام بعدی بود، صادق را واداشت تقیه پیشه کند؛ یعنی به وضوح نامی از کاظم به عنوان امام بعدی نبرد که این خود باعث سردرگمی زیادی در میان جامعه شیعه شد و زمینه را برای بهره‌برداری دیگر فرزندان صادق به عنوان امام بعدی را فراهم کرد.[۶۳] پس از مرگ جعفر صادق و حتی پیش از مرگش، وقتی پسر ارشدش اسماعیل پیش از خودش از دنیا رفت، شیعیان شروع به انشعاب به دسته‌های مختلف کردند. پس از جعفر صادق این دسته‌بندی‌ها تنوع بیشتری پیدا کرد. گروه بزرگی از شیعیان به امامت پسر سوم جعفر صادق، موسی کاظم، معتقد شدند. گروه کوچکتری معتقد بودند اسماعیل توسط پدرش به جانشینی انتخاب شده اما چون قبل از پدرش از دنیا رفته‌است، جانشینی به پسرش محمد بن اسماعیل و جانشینانش منتقل می‌شود. این گروه اخیر به اسماعیلیه معروف شدند. برخی اسماعیلیان معتقد شدند اسماعیل در واقع نمرده‌است، بلکه به عنوان مهدی و منجی آخرالزمان ظهور خواهد کرد، و این در حالی است که به‌گفته سید محمد حسین طباطبایی، مرگ و تشییع جنازه اسماعیل با حضور شاهدان زیادی اتفاق افتاد. گروه‌های دیگری هم بودند که دو پسر دیگر جعفر صادق، یعنی عبدالله افطح و محمد بن جعفر را امام می‌دانستند. گروه کوچکتری معتقد شدند که جعفر صادق آخرین امام بوده و امامت با او به پایان رسیده‌است. پس از مرگ موسی کاظم، اکثریت شیعیان به امامت پسرش علی بن موسی الرضا معتقد شدند. در حالی که گروه کوچکی معتقد بودند امامت با موسی کاظم پایان رسیده که به واقفیه معروف شدند. از امام هشتم تا امام دوازدهم -که اکثریت شیعیان مهدی موعود می‌دانند- انشعاب مهم دیگری رخ نداده‌است. از میان فرقه‌هایی که از اکثریتِ دوازده امامی منشعب شده‌اند امروزه فقط اسماعیلیه و زیدیه باقی مانده‌اند.[۶۴][۶۵][۶۶]

نوبختی به انشعاب شیعه به شش فرقه پس از صادق تصریح دارد. فرقه اول قائل به مهدویت جعفر صادق بودند. دسته دوم بر زنده بودن اسماعیل تأکید داشتند. دسته سوم محمد بن اسماعیل را امام بعدی می‌دانستند. دسته چهارم به امامت محمدبن جعفر معروف به دیباج قائل بودند. دسته پنجم به اعتبار اینکه عبدالله بن افطح - پس از اسماعیل که از دنیا رفته بود- بزرگترین فرزند صادق به‌شمار می‌آمد، به سراغ او رفتند اما وقتی عبدالله از پاسخ به سوالات مشایخ شیعه برنیامد، از او کناره گرفتند و به موسی کاظم پیوستند. مخصوصاً که عبدالله، هفتاد روز پس از مرگ صادق، از دنیا رفت و فرزندی از خودش باقی نگذاشت. فرقه ششم در دسته‌بندی نوبختی کسانی بودند که به امامت موسی کاظم اعتقاد پیدا کردند. به نوشته جعفریان، بیشتر علما و بزرگان شیعه همچون هشام بن سالم، عبد الله بن ابی یعفور، عمر بن یزید بیاع السابری، محمد بن نعمان، مؤمن طاق، عبید بن زراره، جمیل بن د ّراج، آبان بن تغلب و هشام بن حکم، امامتِ موسی کاظم را پذیرفتند. از بزرگان شیعه، تنها عبد الله بن بکیر بن اعین و عمار بن موسی ساباطی در حلقه شیعیانش نبودند.[۶۷]

مسئله جانشینیویرایش

 
مقبره علی بن موسی الرضا (فرزند موسی کاظم) در مشهد-ایران

پس از مرگ کاظم، عده ای که معتقد شدند کاظم نمرده‌است بلکه در غیبت به سر می‌برد و آخرالزمان به عنوان مهدی ظهور خواهد کرد، واقفی نام گرفتند. به اعتقاد کلبرگ، فرقه واقفیه ممکن است منشا اقتصادی داشته باشد و نه فقط دینی. به این دلیل که کاظم نمایندگان مختلفی در مناطق مختلف داشت که پس از مرگش نمی‌خواستند پولی را که به عنوان وکیلِ امام دریافت کرده بودند، به امامِ بعدی یعنی رضا انتقال دهند. برای همین ترجیح دادند کاظم را آخرین امام بدانند.[۶۸]

در این میان برخی غلات، همانند محمدبن بشیر، بنیانگذار فرقه بشیریه، ضمن اینکه اعتقاد داشتند کاظم نمرده و در غیبت به سر می‌برد، به او جنبه الوهیت می‌دادند و خودشان را به عنوان پیامبرش معرفی می‌کردند، که انتظار برگشتش را می‌کشند.[۶۹]

راویان متعدد شیعی اما بر تعیین علی بن موسی الرضا به عنوان امام هشتم از طرف پدرش موسی کاظم تصریح دارند. قرشی نام دوازده تن از آنها را به همراه روایت مربوط در شرح زندگی علی بن موسی الرضا آورده‌است.[۷۰]

کراماتویرایش

کرامات زیادی به کاظم نسبت داده‌اند. از جمله اینکه ابن الجوزی در روایتی که ابن حجر هیتمی هم آن را نقل کرده‌است نقل می‌کند که شقیق بلخی در سفر حجِ سال ۱۴۹ ه‍.ق چندین بار خواست از کاظم سؤالی بپرسد که هر بار کاظم با خواندن آیه ای، آنچه در ذهنِ شقیق بود را برملا می‌کرد.[۷۱] پیش‌بینی اختلافِ بین فرزندان هارون، که دینوری آن را در اخبار الطوال نقل کرده‌است، از دیگر کرامات منتسب به کاظم است.[۷۲] همچنین نقل شده‌است که کاظم به زبانهای مختلف سخن می‌گفته‌است. صحبت با پرندگان و حیوانات، از جمله یک شیر، از دیگر اتفاقاتِ معجزه‌گونهٔ زندگی کاظم بوده‌است. گفته می‌شود وقتی کاظم به یک درخت بریده دست کشید، به بار نشست و میوه داد. همچنین از قول رضا روایت شده‌است که کاظم در گهواره سخن گفته‌است.[۷۳] از ابراهیم بن سعد نقل شده است که درندگانی را بر موسی بن جعفر وارد کردم تا او را بخورند، اما آنها به سمت موسی رفتند و برایش دُم تکان می دادند و اظهار خضوع می کردند. وقتی خبر را برای هارون بردم، موسی را آزاد کرد با این توجیه که « مبادا مرا و مردم دیگر و همراهان مرا فریفته کند.»[۷۴]

دونالدسون به نقل از خلاصه الاخبار آورده‌است که اولین معجزه از بیست و سه معجزه ای که به کاظم نسبت داده شده‌است، در مقابل ادعای امامت برادرش عبدالله صورت گرفته‌است. بر مبنای این گزارش، کاظم در حضور جمعیتی که آنها را فراخوانده بود، خواست کپه ای هیزم فراهم آورند و آن را آتش بزنند. سپس در حضور مردم که عبدالله هم در آن بود، به آتش قدم گذاشت. اما نه به خودش و نه به لباسهایش آسیبی نرسید. سپس از برادرش عبدالله خواست که اگر واقعاً امام است به آتش پا بگذارد. بر مبنای این روایت، عبدالله از این چالش سر باز زده و مجلس را ترک کرد.[۷۵][۷۶] بر اساس گزارش دیگری از خلاصه الاخبار، کاظم دست شفابخشی داشته‌است. در یک مورد به زنی برخورد که در حالی که بچه‌هایش دورش جمع شده بودند همگی گریه می‌کردند. کاظم علت را پرسید و متوجه شد ماده گاوی که از او امرار معاش می‌کرده‌اند به تازگی مرده‌است. بر طبق این گزارش، کاظم دو سجده به جای آورد، سپس به سمت گاو رفت و انگشتش را روی او گذاشت. گاو جان گرفت و برخاست. زن فریاد زد «شاهد باشید که این عیسی، پسر مریم است.»[۷۷][۷۸] سید بن طاووس از شیخ علی بن عبدالصمد نقل کرده‌است که چون هارون تصمیم گرفت موسی کاظم را به قتل برساند، فضل بن ربیع را صله ای بخشید و به خانه کاظم فرستاد. کاظم وقتی از نماز فارغ شد رو به فضل کرد و گفت می‌دانم برای چه آمده‌ای. سپس از او خواست فرصت دهد دو رکعت دیگر به جا آورد و در ضمن نماز حرزی خواند که، بر طبق این گزارش، باعث شد از چشم فضل پنهان شود.[۷۹]

از ماجرای سعایت از علی بن یقطین و همچنین ماجرای بی بی شطیطه نیشابوری به عنوان نمونه هایی از کرامات موسی کاظم و آگاهی او از اخبار غیبی نام می برند.[۸۰][۸۱]

کشته شدنویرایش

 
آرامگاه موسی کاظم در شهر کاظمین، کشور عراق

بنا بر یکی از گزارشهای تاریخی، فضل بن یحیی ظاهراً احترام زیادی برای کاظم قائل بوده و شرایط راحتی در زندان برایش فراهم کرده‌است؛ که این خود خشم خلیفه را برانگیخته و دستور قتلش را صادر کرده‌است. بر مبنای این گزارش، فضل از دستور هارون سرپیچی کرده، به همین خاطر صد ضربه شلاق دریافت داشته‌است. بعلاوه کاظم تحویل سندی بن شاهک شده‌است. ظاهراً عصبانیت هارون موجب شده، یحیی به رقه نزد خلیفه برود تا او را آرام کند اما هارون درخواستش مبنی بر کشتن کاظم را تکرار کرده‌است. بنا بر این گزارش، یحیی با دستور قتلِ کاظم نزد سندی بن شاهک برگشت و او را با رطب مسموم کرد. روایات دیگری پیچیدن کاظم در فرش و فشار دادن او تا حدّ مرگ، را علت مرگ کاظم می‌دانند. طبری، مثل بسیاری از مورخین اهل سنت، اسمی از کشته شدن کاظم نبرده‌است. روایت سومی خودِ فضل بن یحیی را مسئول مسمومیت کاظم می‌داند.[۸۲] بنا بر آنچه در مقاتل الطالبین آمده‌است، یحیی بن خالد که از خشم گرفتنِ هارون بر پسرش فضل نگران شده‌است، خودش خواستهٔ هارون مبنی بر مسمومیت کاظم را به دست سندی بن شاهک عملی کرده‌است.[۸۳]

به‌نقل از فخری، هارون در رقه بود که دستور قتل موسی کاظم را داد. پس از مسمومیت موسی کاظم، چند نفر به‌عنوان شاهد به کرخ فرستاده شدند تا شهادت دهند که موسی کاظم براثر مرگ طبیعی از دنیا رفته‌است.[۸۴] این گروه که از فقها و چهره‌های سرشناس بغداد بودند، بر جنازه موسی کاظم حاضر شدند تا جسد وی را بررسی کرده و گواه این باشند که بر آن اثری از شکنجه و زخم نیست.[۸۵][۸۶] به نقل از بحارالانوار، هارون الرشید، کوشید چنین جلوه نماید که موسی کاظم به مرگ طبیعی از دنیا رفته است یا قتل او را عملی خودسرانه از جانب سندی بن شاهک معرفی کند.[۸۷] در شیوه مسموم شدن موسی کاظم، برخی چون صاحبِ «قرب الاسناد»، علت را رطب زهرآلود دانسته‌اند. بنا به روایت احمد بن عبدالله، علت طعام مسمومی بوده است که به کاظم خورانده اند.[۸۸] به نقل از منابع شیعی از قبیل اصول کافی و آمالی صدوق گفته می‌شود هارون پیش از مسموم کردن کاظم عده ای بزرگان بغداد را به زندان نزد کاظم فرستاد تا ببینند که در شرایط خوبی به سر می‌برد. بر طبق این گزارش وقتی در زندان از احوال کاظم پرسیده می‌شود در جواب می‌گوید «وضع عادی زندان همین گونه است که مشاهده می‌کنید، لیکن تا کنون با هفت عدد خرما (یا نه عدد)[۸۹] به من سم نوشانده‌اند. فردا رنگ من سبز و پس فردا رحلت خواهم نمود.»[۹۰][۹۱]

 
عکسی قدیمی از مرقد موسی کاظم مربوط به سال ۱۹۳۲ میلادی

بیشتر منابع تاریخ وفات کاظم را ۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍.ق ثبت کرده‌اند. برخی منابع از جمله الارشاد و کافی، پنجم، ششم یا بیست و چهارم رجب ۱۸۳ ه‍.ق را هم ذکر کرده‌اند. منابع اندکی چون مروج الذهب، سال ۱۸۶ ه‍.ق را سال وفات کاظم می‌دانند.[۹۲]

تشییع جنازهویرایش

در جریان تشییع جنازه کاظم، تابوتِ او بر روی پلی در بغداد قرار گرفت تا مردم به وضوح ببینند که از دنیا رفته‌است. ظاهراً این کار برای مقابله با گسترش عقیده مهدویت و اینکه کاظم قائم آل محمد است، صورت گرفته‌است.[۹۳] به نوشته سید محمدتقی مدرسی، عالم شیعی، گروهی از شیعیانِ عصرِ کاظم اعتقاد پیدا کرده بودند کاظم آخرین امام و مهدی موعود است؛ و قیام او شیعه را از زیر بار ظلم حکومتِ وقت خلاص خواهد کرد. این عقیده به گوش هارون هم رسیده بود به همین دلیل، کاظم را زندانی کرد و به شیعیان سخت می‌گرفت. از این رو وقتی کاظم مسموم شد، عباسیان بدنِ او را در معرض دیدِ همه قرار دادند و با شعارهایی نظیر «این موسی بن جعفر است که رافضه می‌پندارد او نمی‌میرد. بدو بنگرید»، سعی داشتند شیعه را دچار و اختلاف و تناقض نشان دهند.[۹۴] به نقل از عیون اخبار الرضا، ظاهراً هنگام تشییع پیکر کاظم به او بی‌احترامی شده‌است. بر مبنای این گزارش گروهی به سرکردگی سلیمان بن ابی جعفر تابوتِ کاظم را از دست عوامل هارون ربوده با احترام و با حضور عده زیادی از شیعیان تشییع کردند.[۹۵]

مدفنویرایش

 
نقاشی از مقبره موسی کاظم در شهر کاظمین عراق، مربوط به ۱۸۶۱ میلادی

پس از مرگ موسی کاظم، وی در قبرستان قریش در سمت جنوبی بغداد به خاک سپرده شد.[۹۶] این قبرستان خارج از بغداد بود، اما خیلی زود محل مراجعه زائرین شد و شهری به نام کاظمیه (شهر موسی کاظم) در اطراف آن شکل گرفت.[۹۷] در اوایل قرن سیزدهم ه.ق مدرسه علمیه کاظمین در این مکان تاسیس شد که محل مراجعه بزرگان و دانشجویان جویای علم بود.[۹۸]

در فضیلت زیارت قبر کاظم روایات فراوانی وارد شده‌است و گاهی ثوابش همسنگ زیارت قبر حسین و رسول‌الله دانسته شده‌است. در این روایات گاهی برای رعایت تقیه توصیه شده‌است از پشت پرده یا از پشت دیوار سلام داده شود. همچنین توصیه شده‌است در مساجد اطراف مقبره نماز خوانده شود.[۹۹]

 
مقبره شاه‌چراغ منسوب به احمد شاهچراغ (فرزند موسی کاظم) در شیراز-ایران

همسران و فرزندانویرایش

 
مقبره فاطمه معصومه (فرزند موسی کاظم) در قم-ایران

در منابع تاریخی همسری برای موسی کاظم ذکر نشده و ظاهراً مادران فرزندانش همه ام‌ولد بوده‌اند.[۱۰۰] از این میان نجمه خاتون و «ام‌احمد» معروف تر هستند. از نجمه خاتون به عنوان مادر علی بن موسی الرضا و فاطمه معصومه نام می‌برند. بسیاری از مورخان نام او را «تکتم» می‌دانند.[۱۰۱] که ظاهراً پس از تولد رضا به طاهره و ام البنین تغییر یافته‌است.[۱۰۲] هر چند بنا بر عیون اخبار الرضا و اعلام الوردی، ام البنین را کنیه اش می‌دانند.[۱۰۳][۱۰۴] ام احمد مادرِ احمد شاهچراغ و محمد بوده‌است.[۱۰۵]

مناقب تعداد فرزندان موسی را سی نفر عنوان کرده‌است. ابن عنبه این تعداد را تا شصت نفر، سی و هفت دختر و بیست و سه پسر، افزایش می‌دهد. اما بیشتر منابع بین سی و هفت تا چهل نفر را ذکر می‌کنند که از این تعداد بیشتر از بیست نفر از آنها پسر و کمتر از بیست نفر دختر بوده‌اند.[۱۰۶] دونالدسون این تعداد را هیجده پسر و بیست و سه دختر می‌داند[۱۰۷]

 
مقبره امامزاده صالح (فرزند موسی کاظم) در تهران-ایران

برخی اسامی این فرزندان به این شرح است: علی بن موسی الرضا، ابراهیم اصغر، عباس و قاسم از یک مادر؛ اسماعیل، جعفر، هارون، و حسین از مادری دیگر؛ محمد، حمزه و احمد از یک مادر؛ و عبدالله العوکلانی، اسحاق، عبیدالله، زید، فضل و سلیمان از مادری دیگر بودند. بی‌بی حکیمه و فاطمه معصومه، (فاطمه کبری) از دخترانش می‌باشند.[۱۰۸]

به نوشته ایتان کلبرگ، تعداد فرزندان کاظم در منابع مختلف بین ۳۳ و ۶۰ ثبت شده‌است. روایتهایی که کلبرگ به آنها استناد جسته، ۱۸ یا ۱۹ پسر و ۲۳ دختر را گزارش کرده‌اند. بر طبق یکی از این گزارشها، کاظم به دلیلی نامعلوم دخترانش را از ازدواج منع کرده‌است و ظاهراً همه جز ام سلمه که در مصر ازدواج کرده، مجرد مانده‌اند.[۱۰۹] گفته می‌شود هفتاد درصد سادات ایران سادات موسوی می‌باشند که از نسل کاظم باقی مانده‌اند.[۱۱۰]

ویژگی‌های ظاهری و اخلاقیویرایش

یکی از القاب موسی کاظم، عبدِ صالح بوده و معروف است که وی پول‌هایی را در بین اهل مدینه توزیع می‌کرد با اینکه خودش وضعیت بهتری از آن‌ها نداشت.[۱۱۱][۱۱۲] از او فتوایی به این مضمون نقل شده‌است که شیعیانش می‌توانند به حکومت هارون الرشید ملحق شوند به شرطی که از طریق آن بتوانند به مردم خوبی کنند و می‌گفت: «کفارهٔ کار با حاکم نشان دادن خوبی به مردم است.» از جمله افرادی که مشمول این فتوا شدند، حاکم ری بود که کاظم دربارهٔ مساعدتِ فرد مقروضی با او مکاتبه کرده‌است.[۱۱۳]

یحیی بن حسن بن جعفر، نسب‌شناس مشهور، دربارهٔ کاظم نوشته‌است که به خاطر عبادت و اجتهادش، عبد صالح خوانده می‌شد. همچنین از قولِ ابن عنبه نقل شده‌است که نزدِ کاظم کیسه‌هایی از زر بود که به هر که به احسانش چشم داشت، از آن می‌بخشید، بطوریکه کیسه هایِ زرِ او ضرب‌المثل شده بود. ابن خلکان از قولِ خطیب بغدادی نقل کرده‌است که «وقتی به وی اطلاع می‌دادند فردی در صدد اذیت شماست، کیسه زری که حاوی هزار دینار بود برایش می‌فرستاد. او همیشه زرها را در کیسه‌های سیصد و چهار صد و دویست دیناری می‌گذاشت و میان اهل مدینه تقسیم می‌کرد و کیسه‌های زر وی معروف بود.»[۱۱۴][۱۱۵] ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین روایت مفصلی به همین مضمون دارد. به نوشته رسول جعفریان، مورخ شیعه، زهد و عبادت کاظم زندان بانانِ او را تحت تأثیر قرار می‌داد تا از نگهداری او در شرایط سخت خودداری کنند. ابن وردی، از مو ّرخان قرن هفتم، روایت مستندی دربارهٔ کثرت عبادت کاظم آورده‌است.[۱۱۶]

بر مبنای نقلی که در الفصوص المهمه آمده‌است، حاکمِ بصره با مشاهدهٔ احول کاظم، به هارون الرشید - که از او خواسته بود موسی را از بین ببرد- نوشت «امر موسی بن جعفر و ماندنش تحت حفاظت من به طول انجامیده‌است و من با موقعیت او خوب آشنا شدم. من جاسوسانی در طول این دوره بر او گذاشتم و در این مدت چیزی از او ندیدم جز اینکه دهانش را در عبادت باز می‌کرد. من کسی را بر او گماشتم که بشنود در دعایش چه می‌گوید، اما هرگز دعایی بر ضد تو یا بر ضد من نکرد. او هرگز با ما اظهار دشمنی نکرد. او هرگز دعا برای خودش نکرد مگر برای آمرزش و رحمت حق. یا کسی را بفرست که من بتوانم او را به دستش بدهم، یا وی را آزاد خواهم کرد. من از نگهداری او در زحمتم.»[۱۱۷]

موقعیت علمی و رواییویرایش

مبحث توحیدویرایش

مبحث توحید و صفات خدا از جمله مسائلی است که از جانبِ کاظم مورد توجه قرار گرفته‌است. به خصوص در زمانه ای که دو گروه معتزله و اهل حدیث، در پرداختن به صفاتِ خدا، راه افراط و تفریط را در پیش گرفته بودند. معتزله در توجیه عقلیِ صفات خدا تا آنجا پیش رفتند که گاهی صفاتِ متضاد به خدا نسبت می‌دادند یا صفاتی که در قرآن به آن تصریح شده بود، را از خداوند سلب می‌کردند.[۱۱۸]در مقابل، کاظم به شیعیانش تأکید داشت دربارهٔ توحید از آنچه خداوند در کتابش آورده پا فراتر نگذارند به این دلیل که «خداوند بالاتر و بزرگتر از آن است که کسی بتواند به حقیقتِ صفتِ او برسد». او خودش در مقام توصیفِ خداوند از مضامین قرآنی کمک می‌گرفت. در مقابلِ معتزله، اهل حدیث قرار داشتند که با تشبّث به ظاهر آیات قرآن، صفات انسانی برای خدا می‌تراشیدند، مثلاً اعتقاد داشتند خداوند به آسمان دنیا نزول می‌کند. کاظم در مقابلِ این گروه هم موضع گرفته، تأکید داشت برایِ خداوند دور و نزدیک به یک گونه است، برای همین نیازی به نزول به آسمانِ دنیا ندارد،[۱۱۹] احادیثِ جعلی فراوانی که در موضوعات مختلف، از جمله تشبیه وجود داشت، اما این کار را برای کاظم دشوار می‌کرد.[۱۲۰]کاظم برای نفی حرکت خداوند، حرکت را مستلزم نقص می‌دانست و استدلال می‌کرد: «هر متحرکی نیاز به محرک دارد تا او را به حرکت درآورده یا به کمک آن به حرکت درآید» و تأکید داشت «از صفاتی که خدا را به نقص و زیادت، تحریک و تحرّک، انتقال و فرود آمدن، برخاستن و نشستن محدود سازد، بپرهیزید.»[۱۲۱]

جبر و اختیارویرایش

جبر و اختیار یکی دیگر از مسائلی بود که اهل حدیث و معتزله را در مقابل هم قرار می‌داد. به اعتقاد معتزله، معاویه عقاید جبری را برای توجیه اشتباهات خود و جلوگیری از اعتراض مردم شایع کرده بود.[۱۲۲] در مقابل اهل حدیث برای اثبات عقیده جبریِ خود به برخی از آیات و روایات تمسک می‌کردند. در همین زمینه از کاظم دربارهٔ این حدیث از پیامبر سؤال شد که می‌گوید: «انسان شقی، زمانی که در شکم مادر است شقی است و انسان سعادتمند، نیز از زمانی که در شکم مادر می‌باشد، چنین است.» کاظم در پاسخ گفت: «انسان شقی کسی است که، وقتی در شکم مادر است، خداوند می‌داند که او کردار اشقیا را دارد و سعید کسی است که وقتی در شکم مادر است، خداوند می‌داند او کردار سعادتمندان و نیک بختان را دارد.»[۱۲۳]

پرسش و پاسخ با ابوحنیفهویرایش

در زمینه جبر و اختیار محمدباقر مجلسی داستانی را روایت می‌کند که در آن ابوحنیفه به دیدار جعفر صادق می‌آید تا از او در مورد مسئله ای سؤال کند که با پسرش موسی کاظم که در آن موقع پنج سال داشت مواجه می‌شود. ابوحنیفه سؤالی را که برای جعفر صادق آماده کرده بود از موسی کاظم می‌پرسد: «پسر! گناه از کجا صادر می‌شود؟ از طرف خداست یا از طرف بندهٔ خدا؟» موسی کاظم پاسخ‌می‌دهد: «یا از طرف خداست و بنده هیچ نقشی در آن ندارد که در آن‌صورت خداوند بنده را به‌خاطر چیزی که در آن نقشی نداشته تنبیه نمی‌کند. یا از طرف خداوند و هم از طرف بنده است که در آن صورت خداوند شریک قوی‌تر است و شریک قوی‌تر حق ندارد ضعیف‌تر را به‌خاطر گناهی که هر دو در آن نقش داشته‌اند تنبیه کند. یا از طرف بنده است و خدا در آن نقشی ندارد که در آن‌صورت اگر خدا بخواهد بنده را می‌بخشد و اگر نخواهد تنبیه می‌کند، و خدا کسی است که کمکش در همه حال طلب می‌شود.» نقل است که ابوحنیفه با شنیدن این پاسخ، خانهٔ جعفر صادق را ترک کرده اظهار داشت که این پاسخ برایش کافی بوده‌است.[۱۲۴][۱۲۵][۱۲۶] در موقعیتی دیگری، ابوحنیفه از موسی کاظم، نزد پدرش جعفر صادق، ایراد گرفته و می‌گوید: «پسرت موسی را دیدم که نماز می‌خواند در حالی که مردم از جلویش رد می‌شدند، و موسی مردم را از این کار بازنمی‌داشت.» جعفر صادق دستور می‌دهد موسی کاظم را نزدش بیاورند و از او می‌پرسد آیا این حرف درست است. موسی کاظم پاسخ می‌دهد: «بله پدر! کسی که من برایش نماز می‌خوانم به من نزدیکتر از کسانی است که از جلویم رد می‌شوند. خداوند بلند مرتبه می‌فرماید: ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.»[یادداشت ۳] با شنیدن این پاسخ جعفر صادق برخاسته او را در آغوش گرفته می‌گوید: «پدر و مادرم فدایت! فدای تو که رازها بر تو آشکار می‌شود.»[۱۲۷]

مناظراتویرایش

مناظره با هارون الرشیدویرایش

گفته می‌شود که وقتی هارون‌الرشید و موسی کاظم با هم در مدینه مقابل مقبره پیامبر ایستاده‌بودند، هارون برای نشان‌دادن نسبت خانوادگی خود با پیغمبر ایراد کرد: «سلام بر تو ای رسول خدا! بر تو که پسر عمم می‌باشی!»[یادداشت ۴] در مقابل موسی کاظم گفت: «سلام بر تو ای پدر عزیز!» هارون از شنیدن این حرف برآشفته شد و رو به موسی کاظم کرد و گفت که نسبت دادن چنین افتخاری به خویش، خودستایی است.[۱۲۸] بعدها هارون در بغداد فرصت پیدا کرد تا موسی کاظم را بیشتر به چالش بکشد و بپرسد چرا به مردم اجازه می‌دهد او را به پیامبر نسبت داده و او را «یا ابن رسول‌الله» (ای پسر رسول خدا) خطاب کنند، در حالی‌که او به‌واقع فرزند علی بن ابی‌طالب است؛ هر چند مادرش، فاطمه زهرا، دختر پیغمبر می‌باشد؛ و اینکه شخص به پدرش نسبت داده می‌شود و پیغمبر از طریق دخترش، فاطمه زهرا، جد موسی کاظم است. موسی کاظم پاسخ هارون را چنین داد که: «آیا اگر پیغمبر زنده می‌شد و دخترت را از تو خواستگاری می‌کرد، قبول می‌کردی؟» هارون پاسخ‌می‌دهد که البته افتخار می‌کردم و به عرب و غیر عرب و قریش فخر می‌فروختم. موسی کاظم پاسخ‌می‌دهد: «اما پیغمبر چنین درخواستی از من نمی‌کرد و من دخترم را به ازدواج او درنمی‌آوردم، چون ما از سلاله او هستیم و تو از سلاله او نیستی!» (دخترم به او محرم است و دخترت به او محرم نیست) هارون که از این پاسخ قانع نشده بود، اصرار داشت که سلاله مربوط به مرد است نه زن و اینکه ائمه از نسل دختر پیامبر اسلام نه خود پیامبر اسلام.[۱۲۹] موسی کاظم از قرآن دلیل آورده اظهار می‌دارد که خداوند می‌گوید: «… و فرزندانش داوود، سلیمان، ایوب، یوسف، موسی و هارون هدایت نمودیم، و نیکوکاران را چنین پاداش می‌دهیم؛ و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس همگی از نیکوکارانند.[یادداشت ۵] سپس می‌پرسد: «پدر عیسی کیست ای امیرالمؤمنین؟» هارون پاسخ داد که عیسی پدر نداشت. موسی کاظم استدلال می‌کند که خداوند عیسی را از طریق مادرش، مریم، به اولادِ پیامبران نسبت می‌دهد. به همین طریق ما هم از طریق مادرمان فاطمه زهرا به پیامبر نسبت پیدا می‌کنیم.[۱۳۰] با این حال، هارون از موسی کاظم خواست تا دلایل بیشتری ارائه کند. موسی کاظم آیه مباهله را پیش کشیده اظهار می‌دارد که هیچ‌کس ادعا ندارد که در این آیه[یادداشت ۶] پیامبر اشخاص دیگری جز علی، فاطمه، حسن و حسین را زیر عبایش قرار داد. پس منظور از پسرانمان در این آیه حسن و حسین هستند. (که از طریق فاطمه زهرا به پیامبر نسبت داده‌شده‌اند) [۱۳۱]

مناظره با راهبویرایش

روایت شده‌است که عباس بن هلال شامی به موسی کاظم سفارش می‌کرد که مردم به کسانی احترام می‌گذارند که غذای ساده می‌خورند، لباس خشن می‌پوشند و…، موسی کاظم اما یوسف را به یادش آورد که پیامبر بود اما لباس ابریشمی زرآذین می‌پوشید، و روی تخت‌های فراعنه جلوس می‌کرد. موسی کاظم به وی گفت: «مردم به لباس‌هایش احتیاجی نداشتند، اما تشنهٔ عدالتش بودند. امام باید منصف و عادل باشد؛ وقتی حرفی می‌زند حقیقت را بگوید؛ وقتی قول می‌دهد به قولش وفا کند؛ وقتی قضاوت می‌کند، به مساوات رفتار کند. خداوند خوردن نوع خاصی از غذا یا پوشیدن نوع خاصی از لباس را که از راه حلال به دست آمده باشد ممنوع نکرده‌است؛ بلکه حرام را ممنوع کرده‌است، چه کم و چه زیاد.» بعد کاظم این آیه از قرآن را برایش خواند که: «بگو چه کسی زینت‌های خدا را که برای بندگان خود آفریده حرام کرده و از صرف رزق حلال و پاکیزه منع کرده؟»[یادداشت ۷][۱۳۲]

همچنین از راهبی مسیحی نام می‌برند که قبل از اسلام آوردن سوالاتی از موسی کاظم پرسید از قبیل اینکه: «چطور می‌شود که درخت طوبی[یادداشت ۸] در خانه عیسی (یا محمد) است و شاخه‌های آن در خانه هر کسی هست؟» موسی کاظم آن را به خورشید تشبیه کرد که نورش به هر جایی می‌رود اما مکانش در آسمان است. راهب پرسید «چطور است که غذا در بهشت کم نمی‌آید در حالیکه همه از آن می‌خورند؟» موسی آن را به شعله ای تشبیه کرد که از آن آتش می‌گیرند ولی از شعله چیزی کم نمی‌شود. راهب پرسید «چرا ساکنین بهشت قضای حاجت نمی‌کنند در حالی که می‌خورند و می‌نوشند؟» کاظم گفت «درست شبیه جنین در رحِم مادرش.» مرد پرسید «چطور خدمتکاران بهشتی، ساکنین بهشت را خدمت می‌کنند بدون اینکه دستوری گرفته باشند.» موسی دوباره خدمتکاران را به اعضای بدن آدمی تشبیه کرد وقتی آدم چیزی می‌خواهد، می‌دانند، و اطاعت می‌کنند.[۱۳۳]

اصحاب و شاگردانویرایش

شیخ طوسی نام ۲۷۰ نفر از اصحاب و راویان کاظم را در کتاب خود آورده‌است. در اعلام الهدایه از ۳۱۹ نفر اسم برده شده‌است.[۱۳۴]از حماد بن عیسی، عبدالرحمن بن حجاج، عبدالله بن یحیی، کاملی کوفی، علی بن یقطین، هشام بن حکم، یونس بن عبدالرحمن، عبدالله بن جندب، عبدلله بن مغیره، حماد بن عثمان، ابوبصیر یحیی بن قاسم، یونس بن یعقوب، صفوان بن یحیی، حسن بن محجوب، ابوبصیر، محمدبن ابی عمیر، جمیل بن دراج، معاویه بن عمار و معاویه بن عمار بیّاع به عنوان اصحاب خاص کاظم یاد می‌کنند که از این میان شش نفر به نامهای یونس بن عبدالرحمن، صفوان بن یحیی، محمدبن ابی عمیر، عبدالله بن مغیره، حسن بن محبوب و احمد بن ابی نصر بزنطی از اصحاب اجماع به‌شمار می‌روند.[۱۳۵]

آثارویرایش

مسند موسی کاظم، حاوی احادیثی است که ابوبکر محمد بن عبدالله شافعی بزاز، عالم سنی مذهب، از کاظم جمع‌آوری کرده‌است. در میان آثار شیعی چندین ادعیه از کاظم باقی مانده‌است. همچنین جوابهای کاظم به سوالات فقهی شیعیان از جمله سوالاتِ برادرش علی بن جعفر. همچنین از یک وصیت خطاب به هشام بن حکم یاد می‌کنند که نسخه‌های کوتاه و بلند آن در آثار شیعی چون کلینی و کافی باقی مانده‌است.[۱۳۶]

همچنین از رساله ای نام می‌برند که در مورد «عقل» از او روایت شده‌است و ملاصدرا شرحی بر آن نوشته‌است.[۱۳۷] رساله دیگری در یگانگی خداوند نگاشته شده‌است که در واقع پاسخ کاظم به سؤال یکی از اصحابش، فتح بن عبدالله، بوده‌است.[۱۳۸] «حرز امام کاظم» نیز دعایی است که به توصیه کاظم برای رفع بیم و ناگواری خوانده می‌شود.[۱۳۹]

دیدگاه‌هاویرایش

اهل سنتویرایش

اهل سنت از کاظم را به عنوان یک محدث مورد اعتماد یاد می‌کنند، هر چند اعتقاد دارند احادیث اندکی از او باقی مانده‌است.[۱۴۰]ابن عماد حنبلی در کتابِ شذرات الذهب کاظم را از «صالحان، عابدان، سخاوتمندان و بردباران» دانسته و او را با عنوان «شخصیّتی بس بزرگ» تحسین کرده‌است. در همان کتاب از قولِ ابو حاتم، کاظم را «مورد وثوق و امامی از ائمه مسلمین» توصیف کرده‌است.[۱۴۱][۱۴۲] همچنین ذهبی او را از سخاوتمندان حکما و از بندگان پرهیزکار می‌داند.[۱۴۳] هارون الرشید دربارهٔ او به ربیع گفت: «این مرد از راهبان بنی هاشم است.» ربیع می‌گوید: به هارون گفتم: پس چرا او را زندانی کرده‌ای؟ هارون پاسخ داد: «چاره ای جز این نیست.»[۱۴۴]

همچنین به نقل ینابیع الموده، هارون الرشید با وجود دشمنی با کاظم احترام زیادی برایش قائل بود. وقتی پسرش مأمون علت این احترام را از او پرسید، هارون پاسخ ‌داد که موسی کاظم، امام و حجت خداوند بر بندگانش در زمین است. هارون همچنین می‌گوید: «من به حسب ظاهر و با زور و فشار امام امت هستم در حالی که کاظم امام واقعی مردم می‌باشد.» با این حال هارون به مأمون خاطر نشان می‌کند که خلافت را به موسی کاظم نخواهد داد: «به خدا سوگند که اگر تو خودت قصد کنی خلافت را از من بستانی، آن را از تو پس‌ خواهم ‌گرفت، اگرچه این کار به قیمت درآوردن چشمانت تمام شود». همچنین هارون به مأمون توصیه می‌کند که اگر به دنبال دانش واقعی است آن را از کاظم بگیرد: «این (موسی کاظم) میراث‌دار دانش انبیا است… اگر به دنبال دانش واقعی هستی آن را نزد او خواهی‌یافت.»[۱۴۵][۱۴۶] سال‌ها بعد وقتی مأمون خودش خلافت را به دست آورد، اصرار داشت تا آن را به پسر موسی کاظم، یعنی علی بن موسی الرضا بسپرد؛ با این استدلال که شخصی را بر روی زمین داناتر از او نمی‌شناسد.[۱۴۷]

به نوشته ابن حجر هیتمی، کاظم پرستنده‌ترین، بخشنده‌ترین و سخی‌ترین فرد روزگار خود بود که در میان مردم عراق به عنوان دروازهٔ دریافت حاجات آنها از خداوند (باب‌الحوائج)، شناخته می‌شد.[۱۴۸][۱۴۹] به نوشته شبلنجی، او را کاظم می‌نامند به دلیل مهربانی بی حد و بخششی که نسبت به دشمنانش روا می‌داشته‌است.[۱۵۰][۱۵۱] به نوشته خطیب بغدادی وقتی از کیسه‌های زر کاظم به درب خانهٔ کسی می‌رسید، دیگری احتیاجی به کسی نداشت.[۱۵۲][۱۵۳]

شیعهویرایش

شیخ مفید، عالم شیعی، او را «پرستنده‌ترین و سخی ترینِ» زمانِ خود می‌دانست. شیخ طبرسی او را به عنوانِ حافظ‌ترین مردم نسبت به کتاب خدا توصیف کرده و نقل کرده‌است که مردم مدینه او را «زینت کوشندگان در عبادت خدا» می‌دانستند. از ابن ابی الحدید نقل شده‌است که فقاهت، دیانت، عبادت و بردباری و شکیبائی، همه در کاظم جمع بوده‌است. یعقوبی، مورخ شیعی، او را عابدترین مردم زمان خود می‌دانست.[۱۵۴] به نقل از وفیات الأعیان آمده‌است، وقتی هارون او را به زندان انداخت، خدا را شکر کرد که همیشه می‌خواسته‌است فراغتی برای عبادت داشته باشد و خداوند حالا این فرصت را در اختیار او قرار داده‌است. همچنین نقل شده‌است که روزی هارون در جایی مرتفع از قصرش که به زندان مُشرف بود ایستاده بود، از ربیع پرسید «آن جامه چیست که هر روز روی زمین بی حرکت افتاده‌است؟» ربیع پاسخ داد آن جامه نیست. موسی بن جعفر است که از طلوع آفتاب تا ظهر سر از سجده برنمی‌دارد.[۱۵۵]

از جعفر صادق دربارهٔ فرزندش کاظم نقل شده‌است که او «علم حکمت را می‌داند، کریم است و دانای هر چیزی است که مردم در امور دینشان به آن نیازمندند.»[۱۵۶] همچنین وقتی از او دربارهٔ میزان علاقه اش به کاظم سؤال شد، پاسخ داد «دوست داشتم جز موسی فرزندی نداشتم تا هیچ شریکی در دوستی من نسبت به او وجود نداشت.»[۱۵۷]

صوفیهویرایش

بنا به گزارش طبری و دیگران، شقیق بلخی، از عرفای بنام، که کاظم را در سال ۱۴۹ در قادسیه ملاقات کرد، اعتقاد پیدا کرد که او از ابدال و ولی‌الله است. از صوفیان، معروف البلخی و بشر حافی، اعتقاد مشابهی به کاظم پیدا کردند.[۱۵۸]

با بشر بن حارثویرایش

بشر بن حارث زندگی خود را به عیش و نوش و می‌گساری می‌گذراند. روزی در حین عیش و طرب موسی کاظم از جلوی خانه‌اش عبور می‌کرد که چشمش به دختر خدمتکاری افتاد که خاکروبه‌ای در دست از خانهٔ بشر خارج می‌شد. کاظم به سمت کنیز چرخیده پرسید که صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز پاسخ داد: صاحب‌خانه آزاد است. موسی کاظم گفت: «راست می‌گویی، اگر بنده بود از خدایش می‌ترسید!» دختر به خانه برگشت در حالی که بشر هنوز در عیش و نوش بود. بشر از علت تاخیرش پرسید و دختر از آنچه بین او و موسی کاظم گذشته بود سخن گفت. گفته می‌شود که بشر پابرهنه به سمت در دوید و چون کاظم را نیافت به دنبالش دوید تا پیدایش کرد و از او خواست تا سخنش را تکرار کند و کاظم حرفش را تکرار کرد. بشر چنان تحت تأثیر حرف‌های کاظم قرار گرفته بود که روی زمین افتاده شروع به گریه کرد: «نه من بنده‌ام، من بنده‌ام». از آن موقع به بعد بشر بن حارث، پابرهنه راه می‌رفت و مردم او را بشر حافی (بشر پابرهنه) می‌نامیدند. وقتی از او پرسیدند چرا کفش نمی‌پوشد، پاسخ داد که «هدایت شدم در حالی که پابرهنه بودم، پس تا پایان عمر پابرهنه باقی خواهم ماند.»[۱۵۹]

کتاب‌شناسیویرایش

دربارهٔ موسی کاظم، کتب مفصلی به زبانهای مختلف به نگارش درآمده‌است. اباذر نصر اصفهانی تعداد زیادی از آنها را در «کتابشناسی کاظمین» گرد آورده است. از آن جمله می توان به کتاب سه جلدی مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم اشاره کرد که توسط عزیزالله عطاردی قوچانی به عربی نگاشته شده است و به وسیله محمدرضا عطایی به فارسی برگردانده شده است.[۱۶۰][۱۶۱] همچنین می توان از کتاب دو جلدی «حیاة الإمام موسی بن جعفر علیه السلام (دراسة و تحلیل)» نام برد که توسط باقر شریف قرشی به عربی نگاشته شده است و بوسیلۀ جاسم الرشید به انگلیسی برگردانده شده است.[۱۶۲][۱۶۳][۱۶۴]


سال‌شمارویرایش

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۱۰
۱۱
|
۶۳۲
|
۶۵۲
|
۶۷۲
|
۶۹۲
|
۷۱۲
|
۷۳۲
|
۷۵۲
|
۷۷۲
|
۷۹۲
|
۸۱۲
|
۸۳۲
|
۸۵۲
|
۸۷۲

سال میلادی

۱۲
|
۸۷۴
|
۹۸۸
|
۱۱۰۲
|
۱۲۱۶
|
۱۳۳۰
|
۱۴۴۴
|
۱۵۵۸
|
۱۶۷۲
|
۱۷۸۶
|
۱۹۰۰
|
۲۰۱۴

سال میلادی

توضیحات
  • این الگو بر مبنای اندیشهٔ شیعه است.
  • در اندیشهٔ شیعی دورهٔ امامت و خلافت الهی علی بن ابی‌طالب از درگذشت پیامبر اسلام آغاز شده‌است. دورهٔ زمامداری وی بر مسلمین پس از کشته شدن عثمان بن عفان آغاز شد.
  • آغاز امامت هر امام مصادف با درگذشت امام پیشین است.
  • دورهٔ امامت حجت بن حسن از لحظهٔ درگذشت امام پیشین خود آغاز شده‌است و چون به عقیدهٔ شیعیان دوازده امامی وی زنده و از نظرها پنهان است؛ بنابراین، امامت حجت بن حسن تا زمان ظهور وی و پس از آن تا زمان از دنیا رفتن او ادامه دارد.
  • مقیاس نمودار در ردیف نخست با مقیاس ردیف دوم (مرتبط با حجت المهدی) یکسان نیست.


جستارهای وابستهویرایش

یادداشت‌هاویرایش

  1. سوره انعام، آیه ١٢۴
  2. سورهٔ محمد، آیهٔ ٢٢
  3. سوره ق، آیه ١۶
  4. خلفای عباسی از نسل عباس عموی پیامبر هستند و خود را پسر عموهای پیغمبر می‌دانستند.
  5. سورهٔ اَنعام، آیهٔ ٨۴ و ٨۵
  6. آیه ۶۱ سوره آل عمران
  7. آیه ۳۲ سوره اعراف
  8. درختی است در بهشت که بر طبق روایات خداوند آن را به دست خویش خلق کرد. ریشه اش در خانه محمد و شاخه‌هایش در خانه مؤمنان است.

پانویسویرایش

  1. Gleave, JAʿFAR AL-ṢĀDEQ i. Life.
  2. Kohlberg 2012, p. 645
  3. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۱۴.
  4. Donaldson, The Shi'ite Religion, 152.
  5. Kohlberg 2012, p. 645
  6. Rizvi, Slavery, from Islamic & Christian perspectives.
  7. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۱۵.
  8. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۲۸.
  9. مدرسی2، زندگی باب‌الحوائج، 25.
  10. Kohlberg 2012, p. 645
  11. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 128
  12. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  13. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 129
  14. Donaldson, The Shi'ite Religion, 152.
  15. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۱۱.
  16. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۱۵.
  17. Donaldson, The Shi'ite Religion, 152.
  18. Kohlberg 2012, p. 645
  19. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 384.
  20. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 385.
  21. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 406.
  22. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 407.
  23. Kohlberg 2012, p. 646
  24. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 393
  25. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 386.
  26. Kohlberg 2012, p. 645
  27. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  28. Ibn Khallikan, Deaths of Eminent Men, trans. de Slane
  29. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 387.
  30. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 388.
  31. Donaldson, The Shi'ite Religion, 157.
  32. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 388.
  33. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 388.
  34. Kohlberg 2012, p. 646
  35. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 389.
  36. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 389-390.
  37. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 391.
  38. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 392.
  39. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 393.
  40. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 137.
  41. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۹۶.
  42. Donaldson, The Shi'ite Religion, 158.
  43. Al-Masudi، Muruju'l-Dhahab, vi, p. 308; and Ibn Khallikan, Deaths of Eminent Men, trans. de Slane
  44. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 393-394.
  45. Donaldson, The Shi'ite Religion, 159.
  46. Al-Fakhri (Ibnu'l-Tiktil'ni), in the Adab al-Sultaniyya, Chrestomathie Arabe, Silvestre de Sacy, i, text, p. 7, and translation, p. 6.
  47. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۲۶.
  48. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 398-399.
  49. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 400-401.
  50. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 401-402.
  51. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 402.
  52. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 403.
  53. Kohlberg 2012, p. 646
  54. مدرسی2، زندگی باب‌الحوائج، 20.
  55. Tabatabai 1975, pp. 180–181
  56. Kohlberg 2012, p. 645
  57. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 379.
  58. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۲۳.
  59. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 380-381.
  60. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 24-23.
  61. Campo 2009, pp. 386, 652, 677
  62. Armstrong 2002, pp. 66, 56, 57
  63. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 379.
  64. Tabatabai 1975, pp. 68–69
  65. Corbin 2001, p. 31
  66. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۱۹–۲۲.
  67. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 383.
  68. Kohlberg 2012, p. 647
  69. Kohlberg 2012, p. 648
  70. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 146-140.
  71. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378-379.
  72. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 387.
  73. Kohlberg 2012, p. 647
  74. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 27.
  75. Donaldson, The Shi'ite Religion, 154.
  76. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 237-236.
  77. Donaldson, The Shi'ite Religion, 157.
  78. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 51.
  79. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 376.
  80. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 29-27.
  81. جمعی از نویسندگان، دانشنامه امام کاظم، ۵۶۹.
  82. Kohlberg 2012, p. 646
  83. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 404.
  84. Donaldson, The Shi'ite Religion, 160.
  85. Kohlberg 2012, p. 647
  86. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۹۸.
  87. مدرسی، زندگی باب‌الحوائج، ۲۹.
  88. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج1، 165و197.
  89. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج1، 165.
  90. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 48.
  91. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 25.
  92. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 46-47.
  93. Kohlberg 2012, p. 647
  94. مدرسی2، زندگی باب‌الحوائج، 21-23.
  95. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 56.
  96. Donaldson, The Shi'ite Religion, 160.
  97. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 57.
  98. ایدرم، سیمای کاظمین، 104.
  99. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج1، 250-237.
  100. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 28.
  101. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 41.
  102. ناجی و باغستانی، «الرضا، امام»، دانشنامهٔ جهان اسلام.
  103. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 29.
  104. زاهدی، بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم (ع) و نقش آنها در تاریخ تشیع، 69.
  105. زاهدی، بررسی احوال فرزندان امام موسی کاظم (ع) و نقش آنها در تاریخ تشیع، 205-206.
  106. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 28.
  107. Donaldson, The Shi'ite Religion, 155.
  108. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 29-28.
  109. Kohlberg 2012, p. 647
  110. Kohlberg 2012, p. 648
  111. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 125
  112. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  113. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 132.
  114. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 377.
  115. Donaldson, The Shi'ite Religion, 156.
  116. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378.
  117. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 137.
  118. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 409.
  119. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 410.
  120. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 412.
  121. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 415.
  122. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 417.
  123. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 418-419.
  124. Al-Murteda, Amali, vol. 1, pp. 105-106, and Bihar al-Anwar, vol. 4, p. 1049
  125. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 69
  126. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 465-464.
  127. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 198
  128. Donaldson, The Shi'ite Religion, 158.
  129. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 200–202
  130. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 200–202
  131. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 200–202
  132. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 214
  133. Sharif al-Qarashi2 2000, pp. 208-209
  134. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 235.
  135. احمدی، امام کاظم الگوی زندگی، 234.
  136. Kohlberg 2012, p. 648
  137. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 145
  138. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 175
  139. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم، ج2، 377-376.
  140. Kohlberg 2012, p. 648
  141. شذرات الذهب. ج.1 ص.304
  142. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 376.
  143. میزان الاعتدال. ج4، ص204
  144. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378.
  145. ینابیع الموده، ج3 ص 32
  146. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 134
  147. Bāqir, Sharif al-Qarashi. The life of Imām 'Ali Bin Mūsā al-Ridā. Translated by Jāsim al-Rasheed.
  148. الصواعق المحرقة، ص.121
  149. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 139
  150. نور الابصار، ص 135
  151. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 140
  152. تاریخ بغداد، ج13، صص 28-27
  153. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 141
  154. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 376.
  155. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 126.
  156. قرشی، پژوهشی دقیق در زندگانی امام علی بن موسی الرضا، ج1، 124.
  157. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام، 378.
  158. Kohlberg 2012, p. 647
  159. Sharif al-Qarashi2 2000, p. 130
  160. نصر اصفهانی، کتابشناسی کاظمین، 57.
  161. عطاردی قوچانی، مسند ابا ابراهیم موسی بن جعفر الکاظم.
  162. قرشی، حیاة الإمام موسی بن جعفر علیه السلام (دراسة و تحلیل).
  163. Sharif al-Qarashi2 2000
  164. نصر اصفهانی، کتابشناسی کاظمین، 25.

منابعویرایش

  • جعفریان، رسول (۱۳۸۱). حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام. قم: انصاریان.
  • ناجی، محمدرضا؛ باغستانی، اسماعیل (۱۳۹۴). «الرضا، امام». در حداد عادل، غلامعلی. دانشنامه جهان اسلام. ۲۰. تهران: بنیاد دائرةالمعارف اسلامی.
  • Gleave, Robert (2008). JAʿFAR AL-ṢĀDEQ i. Life. Encyclopaedia Iranica.
  • Kohlberg، E. (۲۰۱۲). Mūsā al-Kāẓim (ویراست دوم). Encyclopaedia of Islam, Second Edition, Edited by: P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel, W.P. Heinrichs.
  • Sharif al-Qarashi2, Baqir (2000). The Life Of Imam Musa Bin Ja'far aL-Kazim (PDF). Translated by Jasim al-Rasheed. Iraq: Ansarian.
  • Tabatabai, Muhammad Husayn (1975). Shiite Islam. Translated and Edited by Seyyed Hossein Nasr. State University of New York Press. ISBN 0-87395-390-8.
  • Donaldson، Dwight M. (۱۹۳۳). The Shi'ite Religion (A history of Islam in Persia and Irak). London: BURLEIGH PRESS.
  • Rizvi, Sayyid Saeed Akhtar (1988). Slavery, from Islamic & Christian perspectives (2nd (rev.) ed. , 1988. ed.). Richmond, B.C.: Vancouver Islamic Educational Foundation. ISBN 0-920675-07-7.
  • Campo, Juan E. (2009). Encyclopedia of Islam (Encyclopedia of World Religions). USA: Facts on File. pp. 386, 652, 677. ISBN 978-0-8160-5454-1.
  • Armstrong, Karen (2002). Islam, A Short History. Modern Library; Rev Upd Su edition. pp. 56–57, 66. ISBN 978-0-8129-6618-3.
  • Corbin, Henry (2001). The History of Islamic Philosophy. Translated by Liadain Sherrard with the assistance of Philip Sherrard. London and New York: Kegan Paul International. p. 31.

پیوند به بیرونویرایش

موسی کاظم
شاخه‌ای از قریش
زادهٔ: ۷ صفر ۱۲۸ ه‍. ق درگذشتهٔ: ۲۵ رجب ۱۸۳ ه‍. ق
عنوان‌های شیعی
پیشین:
جعفر صادق
امامِ امامیه
۱۴۸ – ۱۸۳
پسین:
علی الرضا